خاطرات کاندیداتوری مجلس
آنچه در پی می آید خاطرات شخصی اینجانب در سال 1380 و انتخابات میاندوره ای مجلس ششم در حوزه انتخابیه میناب ، رودان و جاسک است و به نظرم انتشار آن خاطرات در مقطع کنونی و مطالعه آن برای خوانندگان محترم نشریه از باب آشنائی با مشکلات کسانی که وارد گود رقابت جهت نمایندگی مردم در مجلس شورای اسلامی می شوند مفید فایده باشد . همچنین شاید کاندیدا های جوان کنونی که تجربه ای در این زمینه ندارند با مطالعه این خاطرات با دشواریهای راه آشنائی بیشتری یافته و بتوانند برنامه ریزی بهتری برای خودشان در رقابت با کهنه کاران این عرصه داشته باشند . قبل از هرچیز هم با توجه به سوالات زیادی که برخی دوستان می پرسند که آیا در این دوره (مجلس نهم ) برای نمایندگی مردم نام نویسی کرده ام یا خیر ، همینجا باید به عرض برسانم که خیر ، بنده در این دوره بنا به دلایلی که فعلا جای صحبت آن نیست در انتخابات مجلس حضور ندارم .
قسمت اول
اوایل سال 1378 بود که فکر نامزدی در انتخابات مجلس شورای اسلامی به ذهنم خطور کرد . این دوره انتخابات در واقع اولین دوره انتخابات مجلس پس از روی کار آمدن دولت خاتمی بود . با توجه به تغییر فضای سیاسی قابل پیشبینی بود که نمایندگان سابق مجلس شانس زیادی برای راه یابی مجدد به مجلس ششم را ندارند و افکار عمومی در جستجوی چهره های جدیدی هستند که حتی الامکان با دولت همسو باشند . من در آن مقطع از لزوم اصلاحات ساختاری در فضای سیاسی و اقتصادی حمایت می کردم و اگرچه نه به شکل تشکیلاتی بلکه بطور خودجوش در دفاع از دولت وقت گام بر می داشتم . آنچه سبب شد که به فکر نمایندگی مردم در مجلس برسم در راستای حمایت از برنامه های اصلاحی رئیس جمهور وقت بود . احساس می کردم در صورت راه یابی به مجلس می توانم گامهای مهمی در جهت خواسته مردم که همانا حاکمیت قانون و رفع تبعیض در جامعه بود بردارم . دولت وقت بزرگترین مانع در رسیدن به شعارهای انتخاباتی خود را مجلس وقت معرفی کرده بود و بحث نمی گذارند دولت کار کند نقل محافل عمومی شده بود . لذا تصمیم من به منظور گشودن گرهی از کار دولت به عنوان کسی که به لزوم اصلاحات واقعی ایمان داشتم کاملا تصمیمی منطقی بود . به همین جهت ابتدا با توجه به حضورم در سالهای گذشته در منطقه میناب و آشنائی با دوستان دوران تحصیلم و همچنین رقابتی آسانتر نسبت به مرکز استان ، آن حوزه را برای خود برگزیدم .
در همین اندیشه بودم و موضوع را ابتدا در خانواده مطرح نمودم و سپس بستگان نزدیک را به یاری طلبیدم . ظاهرا کسی مخالف نبود . کمتر از یک ماه مانده به ثبت نام در انتخابات ، یکی از بستگان که قرابت نزدیکی با یکی از نمایندگان ادوار سابق مجلس داشت و او نیز از نفوذ خوبی در تشکیلات دولت برخوردار شده بود پیامی برایم آورد که اگرشما در حوزه انتخابیه میناب شرکت بکنید با توجه به اینکه آقازاده آن نماینده هم در آن حوزه قصد شرکت دارد آرای اصلاح طلبان تقسیم خواهد شد و هر دو نفر شما از رفتن به مجلس محروم خواهید شد و فلانی که فی الحال نماینده مجلس است و از جناح راست می باشد بار دیگر وارد مجلس خواهد شد . او گفت من با آقای م.ذ صحبت کرده ام تا شما را در امور اجرائی بکار گیرند و م .ذ هم قول داده که سمت فرمانداری جاسک را فعلا برای شما در نظر بگیرند تا پس از انتخابات تغییر و تحول بشود . او پیشنهاد کرد که احراز سمت های اجرائی برای شما می تواند در آینده گام مهمی برای رسیدن به کرسیهای مجلس باشد . از آنجا که سخن او منطقی بود هم به لحاظ جلوگیری از تشتت آرا و هم هدف غائی که حمایت از اصلاخات بود این پیشنهاد وی را پذیرفتم . نهایتا انتخابات مجلس ششم برگزار شد و پسر م.ذ در انتخابات میناب به پیروزی رسید و خود م.ذ نیز در بندرعباس به عنوان یکی از سه نفر اصلی به پیروزی رسید . اما این پیروزی ها دوام نیاورد و شورای نگهبان انتخابات میناب و بندرعباس را باطل اعلام کرد . بنابر این هرمزگان به مدت دو سال و نیم تنها یک نماینده از بندرلنگه در مجلس شورای اسلامی داشت .
طی این دو سال و نیم دیگر خبری از آن فامیل محترم نشد که پیام م.ذ را آورده بود . حالا خودش دروغی به هم بافته بود یا م.ذ او را سرکار گذاشته بود نمی دانم . اما خودش نهایتا با حمایت م.ذ توانست یکی از پست های مدیریتی را بدست بیاورد . قرار شد انتخابات میاندوره ای مجلس ششم همزمان با انتخابات ریاست جمهوری هشتم در هرمزگان برگزار شود و به همین منظور خودم را برای انتخابات میاندوره ای مجلس مهیا کردم . این انتخابات قرار بود خرداد ماه 1380 برگزار شود . می گویند معلم بهترین دوست انسان است به همین حهت این بار جهت اخذ مشورت به سراغ یکی از معلمان دوران دبیرستانم رفتم و او را از قصد و هدف خودم جهت شرکت در انتخابات مجلس آگاه نمودم . او ضمن تشویقم برای این حضور یک بیت شعری برایم سرود که هنوز آن را به خاطر دارم و آن بیت این است :
چهارچیز بود لازم از بهر وکالت پول و پلو و پارتی ، پیغام وزارت
گفتم من هیچ یک را ندارم و پاسخ داد که ول معطلی و باهم خندیدیم ...... ادامه دارد
قسمت دوم
پس از مشورت های دیگری که با برخی افراد انجام شد تصمیم من جهت شرکت در انتخابات مجلس قطعی شد و فعالیت های خودم را آغاز نمودم . آنچه لازم بود به انجام برسد در ابتدای امر شناخت کاملی از جغرافیای منطقه و آمار جمعیتی آنجا بود منطقه ای وسیع که طول دو نقطه ابتدائی و انتهائی آن با ماشین یک روز طول می کشید . آخرین نقطه هرمزگان در مرز با سیستان و بلوچستان تا نازدشت واقع در بخش رودخانه رودان که هم مرز با استان کرمان است . این منطقه وسیع با پراکندگی جمعیت بسیار واقع در روستاهای دورافتاده کاری نبود که یک نامزد نمایندگی مجلس تنها در ایام کوتاه یک هفته انتخابات بتواند در آنجا حضور یابد . بنابر این کاری که من شروع کردم معمولا به این شکل بود که در تعطیلات آخر هفته به علاوه تعطیلات رسمی برنامه بازدید از حوزه انتخابیه را در دستور کار خود قرار دادم و به این ترتیب توانستم به اکثر نقاط دور افتاده سر بزنم . آنچه من انجام می دادم تبلیغات انتخاباتی نبود بلکه آشنائی با آبادی ها و مردم منطقه بود معهذا گزارشهائی به فرمانداریها رسیده بود که مرا به تبلیغات زودهنگام متهم می کرد . این گزارشها می توانست در نهایت در صورت پیروزی در انتخابات درد سر ساز باشد اما من پاسخ لازم را برای مراجع نظارتی داشتم و هیچ سندی مبنی بر جرائم انتخاباتی وجود نداشت . اینکه صرفا حضور من در منطقه و حوزه انتخاباتی یک تخلف به حساب آید دلیل کافی و وافی بر رد صلاحیت نبود و چنانچه این مورد را ملاک قرار دهیم امکان حضور چهره های جدید در مجلس وجود ندارد . زیرا اساسا مردم وقتی نتوانند افراد جدید را بشناسند چگونه آنها را به نمایندگی خود برگزینند . در حین این فعالیت ها بودم که یک روز وقتی مبلغی پول از بانک گرفته بودم سارقین ماشینم را تعقیب نموده و به فاصله اندکی پس از پارک کردن در پارکینگ محل کارم با شکستن شیشه و داشبورت ماشین پولها را سرقت کردند . برخی از دوستانم این سرقت را با هدف ضربه مالی و صدمه به قدرت حضورم در انتخابات مجلس برنامه ریزی شده دانستند و متعاقب آن پیگیری های من نیز به نتیجه ای نرسید . زیرا پاسگاه محل می گفت این سرقت داخل محیط اداری انجام شده و به حراست همان اداره مربوط میشود . اما حراست اداره نیز زیر بار نمی رفت . در نهایت مقصر خودم شناخته شدم که چرا پولها را درون داشبورت گذاشته ام . در محل کار نیز یکی از اعضای هیئت مدیره مرتبا از طریق عوامل خود حضور و عدم حضورم را کنترل می کرد و گاه که برگه های مرخصی در سیستم نامه رسانی اداره معطل می گردید با تحت فشار قرار دادن مدیران مستقیم تقاضا داشت تا گزارش غیبتم را اعلام کنند . متاسفانه او نیز از کسانی بود که پس از روی کار آمدن دولت اصلاحات با سفارش م.ذ به موقعیت جدید خود دست یافته بود . که بازهم نمی توانم بگویم م.ذ مستقیما" به وی دستور داده بود یا اینکه خود برای جبران مهبت م.ذ دست به چنین کاری می زد . اگر چه این موضوع نمی توانست خللی در اراده من به وجود آورد اما این پیام را منتقل می کرد که کسانی از همکارانم در محل کار موافق حضور من در انتخابات نبودند .
اینها ناملایمات اندکی بود و می توانستم به راحتی از آن بگذرم . من جوان بودم و پرانرژی و می توانستم کاستی ها را جبران کنم در عین حال بعدا" فهمیدم که بسیار کم تجربه بودم و تصور نمی کردم که افرادی در مقابلم قد علم کنند که من آنها را دوستان خود به حساب می آوردم . قبل از شروع نام نویسی در انتخابات جلسه ای با حضور تعدادی از معلمان سابقم و همکلاسیهای دوره دبیرستانم که حالا همگی برای خودشان افراد شاخصی بودند بعلاوه تعدادی از فعالان سیاسی در بندرعباس برگزار کردم و دیدگاه هایم را برای آنها توضیح دادم و نظر آنها را به طور مخفی جویا شدم . به این صورت که هر کس نظر خودش را در پایان جلسه روی کاغذی نوشته و تحویل می داد . نتیجه این نظرات نیز مثبت بود و قول همکاری لازم از طرف دوستان داده شده بود
قسمت سوم
فعالیتهای من با نزدیک تر شدن به انتخابات نیز بیشتر و بیشتر می شد و اوقات بیشتری از وقتم را صرف دید و بازدید از مناطق روستائی نمودم . برخورد مردم نیز متفاوت بود . برخی از افراد که با آنها ملاقات می کردم دارای استقلال رای بودند و نظر خودشان را به راحتی ابراز می کردند . برخی هم شدیدا خودشان را وفادار به نمایندگان سابق می دانستند و حتی از یک ملاقات عادی با فرد سومی که آمده بود فضای انحصاری آنجا را بشکند امتناع می کردند و البته حق هم داشتند ، زیرا مجازات سختی برای اینگونه افراد از طرف رئیس باند به اجرا در می آمد و همین ترس مسبب اصلی امتناع آنها از ملاقات با افرادی همچون من که به عنوان رقیب حضور یافته بودیم می گردید . لازم به توضیح است که در آن حوزه انتخابیه سالهای متمادی نمایندگی مجلس بین دو نفر جابجا شده بود و اغلب پذیرفته بودند که نمایندگی صرفا حق آن دو نفر است .
در طی همین سفرها بود که متوجه شدم انتظارات زیادی از نمایندگان در خصوص کمک های مالی و پارتی بازی وجود دارد . افرادی بودند که در تهیه لوازم زندگی ناتوان بودند و اقلامی نظیر کولر و پنکه و برخی انشعاب برق و .. نیاز داشتند . اگر شما می توانستی نیازهای آنان را بر آورده کنی قطعا بدست آوردن رای آنها قطعی بود . افراد دیگری هم بودند که می خواستند شما پارتی آنها بشوید تا خودشان یا فرزندشان جائی استخدام بشوند و یا بعضی هم می خواستند که موبایل آنها که بدهکاری بالائی داشت وصل شود . دیگری انتظار داشت پارتی بازی کنم که در کنکور قبول شود .
انتظارات فوق همواره شعر آن معلم را در خاطرم زنده می کرد که پول و پارتی در واقع دو نیاز مردم مستمند منطقه بود ، پلو هم که به معنی پذیرائی از مدعوین می باشد لازمه هر جلسه ای است که تشکیل می شود . این موارد مرا به یاد سخنان آغا محمد خان قاجار انداخت که به جانشینان خود متذکر شده بود اگر می خواهی راحت حکومت کنی سعی کن مردم بی سواد و گرسنه باشند . و اکنون در میدان عمل می دیدم که چگونه می توان با پول رای مردم گرسنه را خرید و بر سرنوشت آنها مسلط شد . در طی این فعالیت ها گاهی به مناطقی می رفتم که هیچ امکانات تلفنی وجود نداشت یعنی شبکه موبایل به این گسترگی امروز موجود نبود و فقط در مرکز شهرها امکان استفاده از موبایل وجود داشت و روستاها فاقد ارتباط موبایل بود و همین موضوع ارتباط مرا برای چند روز با منزل قطع می کرد . در همین مواقع بود که دو تماس تلفنی که یکی با منزل خودم و دیگری به منزل بستگان شده بود خبر تصادف مرا در جاده به اطلاع خانواده رسانده بودند و خانواده با نگرانی تمام به بیمارستان رفته بودند ولی مرا ندیده بودند . امکان تماس با من را هم نداشتند . یک بار هم خبر داده بودند که تصادف کرده و کسی را زیر گرفته ام و اکنون در بازداشت به سر می برم . آن روزها شماره تماس گیرنده روی دستگاه تلفن ظاهر نمیشد که قابل پیگیری باشد و لذا تماس گیرندگان هویت شان معلوم نشد که از کدام جناح و گروهی هستند . اعضای خانواده نیز تجربه ای در این زمینه نداشتند و البته بعدا کم کم با این گونه تماسها عادت کردند .
یکی از سوالات مکرر افراد این بود که چکاره هستی و انتظار داشتند فردی که کاندیدای مجلس میشود حتما یک دولتی باشد که قبلا پست های مدیریتی مختلفی را پشت سر گذاشته باشد و اگر نه در داشتن صلاحیت وی شک و تردید می کردند . آنها سوابق مدیریتی را برای فرد ضامن توانائی و کلیه صلاحیت های علمی و اخلاقی می دانستند به همین جهت وقتی تعدادی پزشک سابقا در آن حوزه کاندید شده بودند چون هیچ پست دولتی نداشتند هیچ موفقیتی نیز کسب نکردند . در این میان وضع من بهتر از پزشکان مذکور بود که اگرچه سمت مدیریتی نداشتم اما به عنوان یک کارشناس دولتی شناخته می شدم ..... ادامه دارد
قسمت چهارم
وقتی اعلام شد که نامزدهای مجلس ثبت نام کنند من در روزهای آخر رفتم و مدارک را تحویل فرمانداری مرکز حوزه انتخابیه دادم . نهایتا" پس از مدتی صلاحیت من در هیئت اجرائی تائید و به شورای نظارت ارسال شد و شورای نظارت هم صلاحیت مرا تائید کرده بود . البته بعدها شنیدم که برخی در هیئت اجرائی شیطنت هائی کرده بودند که مثلا این فرد را نمی شناسیم اما برخی دیگر از اعضای هیئت اجرائی قاطعانه جواب آنها را داده بودند .
من چون خود را اصلاح طلب می دانستم انتظار داشتم که از سوی طیف آنها مورد حمایت قرار گیرم و به همین منظور با دبیر جبهه مشارکت هرمزگان ملاقات نمودم و خواستار حمایت حزب مشارکت شدم . علاوه بر آن در جلسه حزب کارگزاران شاخه هرمزگان دیدگاه هایم را تشریح کردم و از آنها نیز درخواست نمودم تا در انتخابات حمایت خودشان را از کاندیداتوری من اعلام کنند . همچنین افراد شاخصی که در بندرعباس کاندید شده بودند و در میناب به دلیل سوابق کاری نفوذ داشتند مورد توجه واقع شدند و رایزنی هائی با آنها صورت گرفت که من از پتانسیل خود در حوزه بندرعباس برای آنها مایه بگذارم و آنها نیز متقابلا در میناب جبران کنند . پسر م.ذ نیز این بار در حوزه میناب کاندید شده بود اما صلاحیت وی به تائید شورای نگهبان نرسیده بود اما خود م.ذ تائید صلاحیت خودش را در حوزه بندرعباس بدست آورده بود . با این توصیف انتظار می رفت که اصلاح طلبان در حوزه میناب به سود من وارد کارزار انتخاباتی شوند . یک روز در حالی که با یکی از دوستان که سالها در ستادهای انتخاباتی فعالیت کرده بود و کارکشته به حساب می آمد در مسیر میناب به سمت جاسک در حرکت بودیم و در بین راه جوانی را که کنار جاده بود سوار کردیم . جوان ساکن یکی از روستاهای مسیر بود و هنگامی که متوجه شد من کاندیدای مجلس هستم شور و شوق بسیاری از خود جهت همکاری با من نشان داد و گفت که رای مردم روستا را برای من جذب خواهد کرد . پس از اینکه جوان را در روستای کنار جاده پیاده کردیم در ادامه مسیر دوستم از من پرسید ؟ : خوب چطور فکر می کنی ، آیا به نظرت رای این جوان را بدست آوردی ، گفتم که بلی ، گمان می کنم او تا آخر با ما خواهد بود ، ولی دوستم لبخندی زد و گفت ، چه فکر می کنی ، او را به قیمت یک لواشک خواهند خرید ، من ناراحت شدم و از اینکه دوستم چنین افکاری در سر داشت رنجیدم . اما تجربه دوستم درست از آب درآمد و بعدها معلوم شد که او را نه با یک لواشک بلکه با نصف یک لواشک فریفته بودند . در ادامه مسیر وارد شهرستان سیریک شدیم و به سراغ یکی از مسئولین شهری (ا.ط) آنجا رفتیم ، البته به منزل وی و در زدیم ، کسی که آمد در حیاط را باز کرد سراغ ا.ط را گرفتیم و خودمان را معرفی کردیم گفت که منتظر باشیم تا او را صدا بزند . وقتی رفت ما خیلی منتظر ماندیم ولی کسی دیگر نیامد که خبری به ما بدهد . شاید نزدیک نیم ساعت طول کشید . دوستم گفت او می ترسد تو را ببیند و بیا برویم و من اصرار می کردم که این طوری که نمی شود ، شاید خواب بوده و دست و صورت می شوید و به خاطر آن ما اینجا معطل شده ایم . نهایتا صدای کسی از پشت در حیاط شنیده شده که ا.ط خانه تشریف ندارند .
این اولین بار نبود که به جاسک می رفتیم بلکه چندمین بار بود و در هر بار افراد جدیدی مورد ملاقات قرار می گرفتند . تنی چند از مسئولین که با دوستم روابط خویشاوندی داشتند در این سفر مورد ملاقات واقع شدند اما ظاهر قضایا نشان می داد که آنها نیز بسیار از موقعیت خود می ترسیدند و این ملاقات ها در خفا صورت می گرفت . اینها از چه می ترسیدند ، مگر اینها برآمده از دوم خرداد نبودند ، دوم خردادی که با شعار آزادی و مشارکت و ایران برای تمام ایرانیان به قدرت رسیده بود . اکنون مسئولینش به طرز وحشت آوری از ملاقات با یک اصلاح طلب دیگر پرهیز می کردند و این می توانست حال انسان را به هم بزند اما من حالم به هم نمی خورد و چیزی که در ذهن من بیدار می شد تشکیل نطفه یک نوع دیکتاتوری در میان شعارهای زیبای دموکراسی و مردمسالاری بود .
قسمت پنجم
روزها به سرعت سپری می شد و من می بایست ستادهای تبلیغاتی را در سه شهر اصلی میناب، رودان و جاسک تجهیز می کردم . ماه خرداد هرمزگان گرمای هوا به حدی است که بدون کولرگازی ممکن نیست و لذا ستادها نیازمند کولرگازی بود . در هر سه شهر یافتن مکانی برای ستاد انتخاباتی دشوار بود ، زیرا که اولا ستاد تبلیغاتی می بایست حتی الامکان در مرکز شهر باشد و ثانیا افرادی که این محل را در اختیار کاندیدا می گذاشتند ممکن بود از طرف باندهای قدرت مورد مواخذه قرار بگیرند و چند نفر که در ابتدا قول واگذاری محل را داده بودند عقب نشینی کردند . همچنین اجاره یک مکان برای مدت محدودی که انتخابات برگزار می شد کار دشواری بود و اغلب حاضر به عقد قرارداد یک ماهه نبودند یا برای همین مدت کوتاه اجاره بالائی را طلب می کردند . به هر حال به کمک دوستان ستادها تشکیل شد و افرادی به عنوان مسئول ستاد معرفی شدند . ستاد مرکزی ما در مرکز حوزه انتخابیه میناب به عنوان ستاد مرکزی کنترل دو ستاد دیگر در رودان و جاسک را به عهده داشت .
در عین حال مسائل جانبی دیگری همچون سفارش چاپ پوستر و کارت و زندگی نامه بخشی از وقت من را به خود اختصاص داده بود . البته موضوعی که همواره مرا امیدوار می کرد استقبال گرم مردمی بود که وابستگی سیاسی نداشتند و آزادانه دیدگاه های خودشان را مطرح می کردند . در آن شرایط که فضا به شدت دوقطبی شده بود برای رسیدن به موفقیت می بایست در یکی از جناحین جا داشته باشید و اگرنه کاندیداهای مستقل شانس زیادی نداشتند . مردم عموما مرا به عنوان یک کاندیدای اصلاح طلب پذیرفته بودند و به همین جهت سران اصلاح طلب ناخواسته با آنان مدارا می کردند . سران جناح راست نیز روی خوشی به من نشان نمی دادند و کاندیدای دائمی خودشان را جناب م.خ در انتخابات مورد حمایت قرار می دادند و من تقریبا در همه آبادی های مورد بازدید اقبالی برای او ندیدم ، با این حال برخی از طرفداران وی بر علیه من تبلیغات منفی را انجام می دادند حتی یک روز که وارد یکی از روستاها دنبال یکی از بستگان راهنما رفته بودم و به اتفاق سوار شدیم که به سمت رودان برویم هنوز چند کیلومتر نرفته بودیم که با پنچری غیرمنتظره لاستیک ماشین مواجه شدیم و معلوم شد که یک کار عمدی بوده است .
یکی از موارد قابل ذکر مربوط به دریافت آدرس محل کار و محل زندگی کاندیدا بود که توسط برخی از اهالی درخواست می شد و در همین رابطه گاه گاه با میهمان هائی روبرو می شدیم که ناخوانده و سرزده به منزل می آمدند . یک بار یکی از همین میهمانها که به اتفاق مادرش به خانه ما آمده بودند و ازتلفن منزل به خارج کشور تماس داشتند نزدیک صدهزارتومان در طول شب مکالمه داشتند و همسرم به من اطلاع داد که آنها تا صبح با تلفن صحبت می کردند و همین شخص هم در ایام تبلیغات انتخاباتی دیگر پیدایش نشد .
هفته تبلیغات شروع شد و ستادهای ما نیز فعالیت خود را آغاز کردند . در میناب یکی از دوستان دوران دبیرستان را به عنوان رئیس ستاد معرفی کرده بودم به جهت اینکه ساکن همانجا بود ولی دو روز بعد وی جاخالی داد ، حالا او را ترسانده بودند و یا مشکل دیگری داشت نمی دانم ، ناچارا فرد دیگری را به عنوان رئیس ستاد به فرمانداری معرفی نمودم . با شروع فعالیت ها ستادها شلوغ شده بود و افرادی از اطراف و اکناف خود را به نزدیک ترین ستاد محل می رساندند و درخواست پوستر و کارت و زندگی نامه داشتند . ما قبلا توانسته بودیم آمار روستاها و آبادی ها را بدست آوریم و متناسب با آمار جمعیت روستاها تعداد پوستر و اوراق تبلیغاتی بسته بندی شده بود . علاوه بر آن اکیپ های مستقل جهت پوشش بهتر تبلیغاتی به منظور جبران ضعف های احتمالی تشکیل شده بود . من علاوه بر سه سخن رانی که در سه شهر اصلی در برنامه داشتم در روستاهای مختلف نیز سخنرانی می کردم و اغلب این سخنرانی ها شب هنگام در مساجد و حسینیه ها انجام می گرفت . با این حال پراکندگی جمعیت به حدی است که یک کاندیدا نمی تواند در این ایام کوتاه به همه مناطق سربزند و احیانا سخنرانی داشته باشد . در اولین جمعه آزادی تبلیغات در شهرستان جاسک بودیم و قرار بود پس از خطبه ها سخنرانی کنم . اما بعد از پایان خطبه ها امام جمعه اهل سنت مسجد اجازه نداد سخنرانی کنم و دلیل او غیرمجاز بودن استفاده از فضای مسجد به این منظور بود . تنی چند از همراهان از فرط عصبانیت بنای درگیری لفظی با امام جمعه را نمودند ولی من مانع آنان شدم و با اینکه دلیل امام جمعه را قانع کننده نمی دانستم ولی عواقب درگیری با وی بیش از فایده سخنرانی می توانست آسیب آفرین شود . احتمال می رفت امام جمعه مذکور به تحریک یکی از دو جناح به طور عمد مانع از این سخنرانی بوده باشد .
سخنرانی من در رودان برای روز سه شنبه و در میناب برای روز چهارشنبه برنامه ریزی شده بود و سه روز اول هفته را به روستاها و بخشهای اطراف اختصاص داده بودم و گمان کنم روز شنبه بود که راهی منطقه بشاکرد شدیم .در طول مسیر به آبادی های کنار جاده سر می زدیم . روز یکشنبه ماشین ما با اشکال مواجه شد و در منطقه بشاکرد تعمیرگاهی هم موجود نبود . ناچارا خودم باید آستین ها را بالا می زدم و اشکال موجود را برطرف می کردم . و نهایتا" همین موضوع چند ساعت از وقت مرا تلف کرد . تا منطقه گوهران به پیش تاختیم و همان روز از گوهران به سمت جاسک رفتیم . در بین مسیر بشاکرد به جاسک به تعدادی کپرنشین برخورد کردیم که نه آبی داشتند و نه برقی ، با خودم عهد کردم که پس از راه یابی به خانه ملت اولویت اولم پیگیری وضعیت آنها باشد . آنها به من قول مساعد دادند و اعلام حمایت نمودند . ادامه دارد ....
قسمت ششم
بعد از مراجعت از جاسک که آخر روز یک شنبه بود سران دو خردادی در میناب جلسه ای تشکیل داده بودند و مرا جهت انجام مذاکره دعوت کردند ولی شخص رابطی که پیام آنها را آورده بود تاکید می کرد که من می بایست تنهائی به جلسه بروم و هیچکدام از اعضای ستادی همراهم نباشند . با اینکه من اصرار ورزیدم معهذا فایده نکرد و من به اتفاق همان شخص رابط به جلسه مذکور رفتیم . بعد از خوش و بش معمول ریش سفید گروه سخن را اینگونه آغاز کرد : شنیده ام که گفته ای م.ذ را قبول نداری و من پاسخ دادم که بین ما ممکن است در برخی مسائل اختلاف دیدگاه باشد . البته من قبلا در بین برخی دوستان اصلاح طلب گفته بودم که م.ذ عنصر مناسبی برای رهبری اصلاحات در هرمزگان نیست و ظاهرا این موضوع به گوش وی و اطرافیان وفادارش رسیده بود و حالا افتتاح جلسه ظاهرا باید با اظهار وفاداری و سرسپردگی به م.ذ شروع می شد . از جمله اشکالات موجود که بر من در آن جلسه گرفته شد این بود که چرا دختر خاله ات زن فلان آقا است که از مخالفان سرسخت دو خردادی هاست و من هم به شوخی گفتم اگر شما ناراضی باشید طلاقش را می گیرم . برخی از بستگان دور در جلسه حضور داشتند که مایل بودند نتیجه جلسه مثبت باشد و گروه به حمایت از من برخیزند و به همین منظور وقتی دامنه بحث بالا می گرفت پادرمیانی می کردند و مانع از توقف مذاکرات می شدند . یکی از شروطی که آنها جهت حمایت از بنده گذاشتند این بود که اگر پسر م.ذ در دقیقه نود تائید صلاحیت شد آیا حاضر هستم به نفع او کنار بروم ؟ پاسخ دادم که ما می بایست معقولانه عمل کنیم و چنانچه حداکثر تا غروب سه شنبه پسر م.ذ تائید صلاحیتش را گرفت فرصت کافی هست تا برای او تبلیغ کنیم ولی چنانچه کار به دقیقه نود برسد هیچ یک از ما موفقیتی کسب نخواهد کرد و لذا لازم است پسر م.ذ رسما" بعد از ظهر سه شنبه کناره گیری خودش را اعلام کند و از من پشتیبانی کند . دلیل قابل ذکری که من برای این کار داشتم این بود که اگر پسر م.ذ همچنان تا دقیقه آخر از انتخابات انصراف نمی داد و طرفدارانش همچنان در حالت بلاتکلیفی بسر می بردند جناح راست می توانست با یک تاکتیک بخشی از آرای مرا تبدیل به آرای باطله بکند به این ترتیب که تیم آنها با ایجاد شایعه تائید صلاحیت پسر م.ذ در آخرین دقایق انتخابات بخشی از آرای مرا به نام پسر م.ذ وارد صندوق کنند و البته معلوم است که این آرا هم ارزشی ندارند زیرا کسی که نامش در لیست تائید صلاحیت شده ها نیست عملا خارج از دور رقابت قرار دارد . اتفاقا پیشبینی من درست از کار درآمد و بخش اعظمی از مردم رودان اسیر همین ترفند قرار گرفتند و آرای آنها تبدیل به رای باطله گردید .
از جمله شروط دیگری که آنها گذاشتند حرف شنوی از م.ذ در هر شرایطی است که بنده پس از حضورم در مجلس باید داشته باشم و من هم به شرطی قبول کردم که با منافع مردم در تعارض نباشد . شرط پایانی جهت حمایت از من پرداخت مبلغ پنجاه میلیون تومان به گروه جهت انجام تبلیغات بود که من هم به مدیر مالی گروه عرض کردم بنده حتی پنج میلیون تومان ندارم که بدهم تا چه رسد به اینکه پنجاه میلیون تومان فراهم کنم و در ضمن اشاره کردم که من نیازی به تبلیغات آنچنانی ندارم و تنها کفایت می کند از طرف گروه شما اطلاعیه ای در حمایت از من صادر شود . بعد از آن گفتند حداقل یک چک به مبلغ فوق صادر کنم و تحویل بدهم ولی من باز هم زیر بار نرفتم و صدور چک بدون داشتن موجودی کافی در حساب بانکی را خلاف مقررات می دانستم .
لازم به توضیح است که در همین ایام جناح راست در بین مردم از من به عنوان یک عضو جناح راستی نام می بردند و از این کار دو سود حاصل می کردند . سود اول اینکه با توجه به گرایش مردم به اصلاح طلبان کاندیدا های منتسب به راست هیچ شانسی نداشتند و به این ترتیب از آرای من می کاستند و از طرفی در بین مردمی که از اصلاحات حمایت نمی کردند و تعداد اندکی هم بودند تنها گزینه مناسب را همان م.خ معرفی می کردند .
قسمت هفتم
بعد از جلسه دوم خردادی ها به ستاد مرکزی رفتم و همکاران ستادی از نتیجه جلسه سوال کردند و گفتم که آنها متقاضی پنجاه میلیون تومان هستند که من ندارم و نمی دانم چه تصمیمی بگیرند . روز دوشنبه را به منطقه هشتبندی و توکهور و سرنی و راونگ و کریان سر زدم . استقبال مردمی خوب بود و مرا دلگرم می کرد . مردم به چند جهت نسبت به من رویکرد مناسبی داشتند و می توانستم احساسات قلبی آنها را درک کنم . اول اینکه من چهره ای جوان بودم که تا آن روز در آن حوزه یک نماینده جوان به مجلس نرفته بود . در کنار جوانی تحصیلات دانشگاهی با توجه به گرایشات اصلاح طلبانه امتیاز دیگری بود که جوانان را به مبلغان بی منت من تبدیل کرده بود . چهره های فرهنگی منطقه هم تلاش خودشان را داشتند . در ضمن سخنرانی های من پرشور و جذاب بود و پاسخ مستقیمی بود به مطالبات فروخورده مردمی که مایل بودند تغییراتی را در شهر و دیار خود شاهد باشند . همه این موارد سبب شده بود که موج تبلیغات انتخاباتی در کفه ترازوی ما بریزد و در عین حال سبب دلگرمی اعضای ستادی بود .
گزارشهای دو ستاد دیگر از رودان و جاسک نیز از پیروزی نسبی ما حکایت می کرد . تا پایان روز دوشنبه رقابت انتخابات تنها بین دو نفر ، که یکی من بودم و دیگری نماینده سابق برقرار بود . بعد از ظهر دوشنبه وقتی از منطقه هشتبندی به میناب برگشتیم یک راست به ستاد مرکزی رفتیم و با اینکه ساعت حدود 4 یا 5 بود دیدم که بچه های ستاد همگی خوابیده اند . آنچنان خوابی که گویا اصحاب کهف می باشند . چند تن از آنان را صدا زدم ، اما گویا گوشهایشان را بسته بودند . تکانشان دادم و به زور با خماری مضاعفی چند کلمه ای جواب و سوال و مجدد سر بر بالین گذاشتند . احساس کردم که وضعیت غیر عادی است و نگاهم به دیگ غذا افتاد که کف آشپزخانه خودنمائی می کرد . از آنجا که طبخ غذا در داخل ستاد انجام می شد و ستاد محل رفت و آمد هر کسی بود و دوستان ستادی ما هم تجربه آنچنانی نداشتند کسی از جبهه رقبا خودش را به سر دیگ غذا رسانده و ماده خواب آور داخل غذا ریخته بود و اگر نه کسانی که آن روز در خارج از ستاد غذا خورده بودند با اینکه خستگی در چهره شان پیدا بود اما نخوابیده بودند .
افرادی هم بودند که می آمدند داخل ستاد و نسبت به پراکنش جملات منفی و ناامید کننده جلو اعضای ستادی اقدام می کردند . باید بگویم که چون خود من اغلب در خارج از ستاد بودم و سنگر انتخابات توسط دوستانی اداره می شد که اگرچه بسیار صادق و زحمت کش بودند اما به لحاظ اینکه از موارد ایمنی غافل بودند گاه گاه با مواردی اینچنین برخورد می کردند . حتی اکیپی از دوستان در حالی که برای تبلیغات به سیریک رفته بودند ناگهان جوانی را در حال کندن پوسترهای تبلیغاتی ما از سطح در و دیوار شهر دستگیر کرده بودند و با سیلی محکمی گوش وی را نواخته بودند . من بعد از اطلاع از موضوع توصیه کردم که از رفتارهای خشن در هر حال پرهیز کنند و اگر خود من بودم و آن جوان را می دیدم حتما پولی در کیسه وی قرار می دادم تا نیازمند پول رقبا جهت کندن پوسترها نباشد .
سخنرانی من در رودان بعد از ظهر روز سه شنبه بود و تصمیم گرفتم که دوشنبه شب به طرف رودان برویم تا هم بخش رودخانه و هم بخش مرکزی رودان را بازدید کنیم و هم به سخنرانی مذکور برسم . افرادی را قبلا شناسائی کرده بودیم که صاحب نفوذ بودند و لذا در همان منطقه رودخانه وقتی به سراغ یکی از همین بزرگواران رفتیم ، خیلی صادقانه گفت : اگر من توانستم در دوره گذشته ده هزار رای برای فلانی جذب کنم ، فلانی با ده میلیون تومان پول آمده بود . اینطوری قول رای خودم را می توانم بدهم اما در مورد جذب رای دیگران قولی نمی توانم بدهم . به هر حال به دیگر افراد هم سر زدیم و تا آخرین نقطه رودخانه در مرز کرمان رفتیم و برای ناهار به ستاد رودان آمدیم . خوشبختانه ستاد مملو از جمعیت بود و حقیقتا" رئیس ستاد رودان خوب کار کرده بود . بعد از ناهار به سمت روستاهای بخش مرکزی رفتیم تا در یک دیدار مستقیم با مردم سخن بگوئیم . گاه بطور ناشناس از مردم سوال می کردم که به چه کسی می خواهند رای بدهند ، اغلب از پاسخ دادن امتناع می کردند و برخی هم می گفتند نمی دانیم پسر م.ذ تائید شده یا نه و گاه خودم نظر آنها را در مورد تیماس می پرسیدم و برخی می گفتند که نظرشان روی همین گزینه است و لذا خودم را معرفی می کردم و البته برخی هم که تیزبین بودند می شناختند .
تا نزدیکی غروب به تعداد زیادی از روستاها سرزدیم و نزدیک های غروب به ستاد برگشتیم تا پس از اندک استراحتی آماده سخنرانی جلو محل ستاد رودان باشم . طی این فاصله نامه های زیادی بدستم رسید که می توانم بگویم محتوای نود درصد آنها ناشی از فقر مردم و اغلب تقاضای کمک مالی بود . نمی توانستم پاسخ مثبتی به آن همه تقاضا بدهم و حی قول برآوردن حاجات حتی پس از رسیدن به مجلس را ندادم ، زیرا حداکثر حقوق من در مجلس پاسخگوی آن همه نیاز مالی مردم نبود . البته برخی همراهان توصیه می کردند که قول بده بعدا که رفتی دیگر به تو دسترسی ندارند ، اما وجدانم از چنین عملی شرمگین می شد و حتی به قیمت رفتن به مجلس ، با این ترفند رضایت نمی داد .
قسمت هشتم
نزدیک به قبل از غروب برنامه سخنرانی رودان تنظیم شده بود و تا نزدیک اذان مغرب ادامه می یافت ، قبل از سخنرانی من جناب م.خ در فاصله یکصد متری ستاد ما در حال سخنرانی بود . افراد کمی دور و بر وی حضور داشتند . حتی کسانی که زودتر از موعد جلو ستاد ما گرد آمده بودند از تعداد حضار در سخنرانی م.خ بیشتر بود . بعدا معلوم شد آن عده قلیلی هم که جلو م.خ ایستاده بودند در واقع جزو مهمانان ستاد ما بودند که اتفاقی از آنجا رد شده و برای مدت کوتاهی توقف کرده اند . تصور می کنم که دوستان م.خ با توجه به اطلاع از دعوت عمومی ستاد ما جهت حضور مردم از فرصت ایجاد شده استفاده کردند .
برنامه با قرائت قرآن کریم آغاز شد و سپس جمعیت برای لحظاتی شنونده سخنان رئیس ستاد رودان بودند و سپس شعری در حمایت از بنده توسط یکی از حضار قرائت گردید . با دعوت از بنده توسط مجری جمعیت با شعار مهندس ، مهندس نماینده مجلس مرا تا کنار میکروفن همراهی کردند ، جوانان بسیار مسرور و شادمان بودند . در همان حال یک دوربین فیلم برداری ناشناس در جمع حضور یافت که بلافاصله از هویت وی سوال شد و پاسخ داد که خبرنگار صبح ساحل است . سخنرانی من حدود بیست دقیقه بیشتر طول نکشید و برنامه پرسش و پاسخ که با سوالات زیادی از طرف جوانان همراه بود . جوانی پرسیده بود که چرا از خاتمی حمایت می کنم و گفتم که من تابع مردم هستم و مردم ما هنوز از وی حمایت می کنند . و نتیجه انتخابات دولت هشتم هم نشان داد که خاتمی با رای بالائی برای دور دوم انتخاب شد .
همان شب در یکی از مساجد بزرگ رودان هم حضور یافتیم و سخنرانی انجام شد . در همان رودان بودم که از ستاد میناب گزارش دادند که دوم خردادی ها به طرف م.د رفته اند و در ستاد او کار می کنند . م.د کسی بود که در انتخابات گذشته نیز کاندیدا شده بود و بنا به قولی فقط هفتصد رای بدست آورده بود . ظاهرا آن مبلغ پنجاه میلیونی که من نتوانستم تهیه کنم و به نیروهای دوخردادی بدهم در جای دیگری بدست آمده بود و پول بار دیگر نقش خودش را به عنوان یک رل اصلی در انتخابات نشان داد . پول نشان داد که بالاتر از اصلاح طلبی قرار دارد و اگر پول فراهم باشد همه اینها هست ، برای همین بود که اکثر پولدارها اصلاح طلب شدند و اگر بخواهم بهتر بگویم که اصلاح طلبی را برای خود خریدند و بعدها اصلاح طلبان حقیقی را به کناری نهادند . از رودان حرکت کردیم و شب ساعت حدود ده در روستای تیرور میناب جلسه ای به دعوت شورای روستای تیرور تشکیل شده بود و جمعیت زیادی هم جمع شده بود . اهالی تیرور بیشترشان از بستگانم بودند به همین جهت از هر دو جناح روی من نظر مساعد داشتند و با استقبال گرم آنها مواجه شدم . بعد از آن به طرف میناب رفتیم و هنگامی که از میدان شهدای میناب رد می شدم پارچه نوشته بزرگی وسط میدان خودنمائی می کرد که روی آن نوشته بود به طرف ستاد م.د
تعجب کردم از آن همه محدودیت که برای ما وجود داشت و حالا پارچه به این بزرگی وسط میدان . ما اجازه نداشتیم پارچه ستاد مرکزی خود را از ارتفاع بالائی از عرض خیابان عبور دهیم . همان شب بچه های ستاد دو اعلامیه توزیع شده در میان مردم را آوردند و نشانم دادند که یکی از آنها اعلامیه پسر م.ذ در حمایت از م.د بود و دیگری هم اعلامیه ا.ح که خودش کاندیدای بندرعباس بود و این هر دو نفر کسانی بودند که با واسطه قرار بر این گذاشته بودیم که آنها در میناب از بنده حمایت کنند و ما نیز از پتانسیل خود در حوزه بندرعباس آنها را مورد حمایت خودمان قرار دهیم . و البته ما نیز سفارشات لازم را برای آنها اعمال کردیم . این بود که اطلاعیه آنها به نفع م.د بسیار مایه تعجب بچه های ستاد قرار گرفته بود . ناگهان چند نفری پیشنهاد دادند که ستادمان را ببندیم و جهت پاسخ به عهد شکنی آقایان ا.ح و م.ذ به بندرعباس بیائیم . این افراد احساس می کردند که مورد خیانت واقع شده اند و ناچارا دلداری اشان دادم که اولا صحنه سیاست صحنه صداقت و درستی نیست و ثانیا ما هنوز مطمئن نیستیم که آیا این اعلامیه ها توسط اشخاص فوق صادر شده است یا خیر و اجازه دهند تا صبح فردا تحقیق کنیم . ثالثا ترک صحنه انتخابات جهت پاسخ انتقامی به این آقایان را صلاح ندانستم . ما تا آن لحظه برنده قطعی انتخابات بودیم و می دانستم که حتی این دو اعلامیه نیز نمی تواند تاثیر چشمگیری درتغییر جهت آرای مردم بوجود آورد . صبح روز بعد تلاشها جهت صحت و سقم اعلامیه ها انجام شد و شخصا با پسر م.ذ صحبت کردم و او می گفت که دخالتی در آن نداشته است و انکار می کرد و من گفتم اگر اینطوری است تکذیبیه بدهید اما وی طفره رفت و حاضر نشد چنین تکذیبیه ای منتشر کند و همین کافی بود ثابت کند که او خودش کاملا در ماجرا شریک است .
فعالیت دوستان ادامه یافت تا نزدیک غروب که هوا خنک است بزرگترین تجمع ستادی ما در میدان شهدای میناب جلو بانک ملی و بغل بازار انجام بگیرد . حدود ساعت پنج کم کم دوستان ستادی تجهیزات صوتی و تریبون و لوازم مختصری پذیرائی از مردم را به محل سخنرانی بردند و نیم ساعت بعد هم ما به آنها ملحق شدیم . سخنرانی ساعت شش بعد از ظهر انجام می شد . در بخشی از محوطه که با حصیر پوشیده شده بود تعدادی از مردم نشسته بودند و آرام آرام جمعیت حاضر به قدری زیاد شدند که ناچار بودند سرپا بایستند و امکانات حقیرما پاسخگوی سیل جمعیت نبود . اعلام برنامه توسط رئیس ستاد و قرائت قران به علاوه سخنرانی رئیس ستاد قبل از سخنرانی من انجام گرفت اما نکته قابل تامل اینجا بود که سیستم های صوتی ما را دستکاری کرده بودند یا دستکاری شده تحویل داده بودند . در هر حال من نمی توانستم همه چیز را تحت کنترل داشته باشم و این وظیفه اعضای ستادی بود که مواظبت کنند اما سادگی بیش از حد به همراه نداشتن تجربه ستادی برای اغلب دوستان که با ما همکاری داشتند چنین پیامدهائی به همراه داشت . در هر حال علیرغم قدو قواره بزرگ آمپلیفایر و بلندگوهای آن صدای آن بسیار ضعیف بود که حتی فاصله صدمتری را پوشش نمی داد و مجبور بودم بیشترین فشار لازم را به حنجره ام وارد کنم تا صدایم به گوش مستمعین برسد . بودند افرادی که به علت نشندیدن صدای مفهوم سخنرانی را ترک کردند اما تاکتیک جالب دیگری که رقبا بکار گرفته بودند فرستادن عده ای به میان جمع ما بود که به محض شروع سخنرانی من از جایشان بلند شدند و به اصطلاح صحنه را ترک کردند . این حرکتها به منظور تخریب و تشویش اذهان عمومی انجام می گرفت . با این حال حرکت آنها سودی نبخشید و لحظه به لحظه بر تعداد جمعیت افزوده شد . در نهایت شعار مردم رودان دوباره تکرار شد . مهندس ، مهندس نماینده مجلس ....... ادامه دارد
قسمت نهم ( بخش پایانی)
پس از پایان سخنرانی میناب تا صبح فردای آن روز تبلیغات آزاد بود و چهارشنبه شب سخنرانی در روستای حاجی خادمی میناب در برنامه بود که به اتفاق تعدادی از اعضای ستاد به آنجا رفتیم . وقتی اندکی از حضورمان در مسجد گذشت آقای م.د با چند نفر دیگر وارد مسجد شدند . این هم نوعی زرنگی بود و از جمعیتی که توسط هواداران ما گرد آمده بودند به سود خویش بهره گرفتند . آقای م.د پس از آنکه سخنران قبلی منبر را ترک گفت بلند شد و به طرف میکروفن رفت . این عمل وی نارضایتی در حضار بوجود آورد و اگرچه او شروع به سخنرانی کرد حضار از جایشان بلند شدند و به خارج از مسجد رفتند . سخنرانی م.د با واکنش منفی حضار کوتاه برگزار شد و پس از مراجعت م.د حضار دور و اطراف مجددا به مسجد برگشتند و من که حنجره ام از سخنرانی میناب آسیب دیده بود سخنرانی ام را با فشار زیادی بر ناحیه گلو به انجام رساندم . تا اینجای انتخابات ما برنده قطعی بودیم و امیدوار بودیم که زحمت بچه ها به ثمر برسد . اما احتمالی که من آن را یک درصد در نظر گرفته بودم اتفاق افتاد . در پس زمینه کارتهای من عدد 99 درصد به شکل کم رنگی قابل مشاهده بود و من آن را قصدا نوشته بودم و به ذهنم رسیده بود که ارباب قدرت و ثروت به این سادگی ها نخواهند گذاشت حلقه قدرت از دستانشان خارج شود و چون دیدند که روشهای قبلی آنها نتوانست بر نظر مردم اثر بگذارد آخرین توطئه خویش را بکار بستند . این توطئه که من از آن یاد می کنم توسعه شایعه استعفای من به نفع شخص م.د در سراسر حوزه انتخابیه بود . آنها تشکیلات سازمان یافته قدیمی خود را داشتند و خیلی راحت این تشکیلات توانست از صبح روز پنج شنبه که فرصت تبلیغات پایان یافته بود تا صبح روز جمعه این شایعه را گسترش دهد .
از آنجا که همانطور که قبلا به استحضار رسید امکانات تلفنی بسیار ضعیف بود و وضعیت مالی ما هم توانائی خودش را از دست داده بود عملا نتوانستیم با این شایعه مبارزه کنیم . این شایعه سبب شد مردمی که تمایلات چپی داشتند و من کاندیدای دلخواه آنان بودم رای خودشان را به سبد م.د بریزند . از طرف دیگر وابستگان جناح راست نیز چون با این شایعه مواجه شدند به جهت اینکه رای آنها باطل نشود به همان نماینده سابقشان رای دادند . جالب اینجا بود که این شایعه توسط هر دو جناح تقویت می شد چون هر دو از آن سود می بردند .
نقاطی که زیاد دور نبودند تا اندازه ای توسط اعضای ستادی از شایعه مذکور اطلاع یافتند ولی در خیلی از نقاط دورافتاده مردم ندانستند که چنین چیزی شایعه است .
صبح روز انتخابات نیز ما همچنان زیر حملات این شایعه بودیم و حتی بسیاری از بستگان نزدیک نیز فریب خورده و رای خودشان را به شخص دیگری واگذار کرده بودند .
قبلا هم گفتم که سیاست از اخلاقیات بدور است و فرقی نمی کند که از کدام جناح باشی . نامها فقط یک تمایز است و اگرنه برخی از شما بیاد دارید که جناح چپ طرف مقابلش را به انحصار طلبی متهم می کرد اما تجربه نشان داد که نوکیسه های چپ خودشان نیز انحصارطلب تر از اسلاف خود بودند . امروز دیگر از هیچ یک از آنان نشانی وجود ندارد و هر دو منحل شده اند . گروه های جدیدی از ترکیب آنها بوجود آمده است و یکی از گروه ها که توانست سر بر آورد اصلاح طلبان اصولگرا بودند که عموما دست مایه ظهور احمدی نژاد گردید .
من یقین دارم که در سراسر ایران وضع چنین بوده است واگر نه آرای من حداکثر یکصد هزار بیشتر نبود اما آنچه آرای بیست ملیونی خاتمی را در دولت هشتم به قریب دومیلیون رای در دولت نهم کاهش داد چیزی نبود به جز همین رفتارهای عوامل دو خردادی که خیال می کردند دکتر معین رئیس جمهوری بعدی آنان است .
اما پاسخ مردم به آنها تند و خشن بود و پس از باخت مرحله اول روی به پدر معنوی خود یعنی آقای هاشمی نمودند و لذا دیدیم که دو میلیون رای آنها در مرحله دوم انتخابات ریاست جمهوری به سبد هاشمی رفسنجانی ریخته شد .
اما برگردیم به قصه خودمان و صبح روز جمعه که دو انتخابات ریاست جمهوری و میاندوره ای مجلس همزمان برگزار می شد . من آن روز به چندین حوزه رای گیری سر زدم . در میان اسامی کاندیداها که توسط فرمانداری ها در محل حوزه های اخذ رای زده بودند دو نفر از اسامی افراد قبل از من و بعد از من با ماژیک سیاه شده بود به حدی که نام من بدرستی معلوم نبود و خودم در نگاه اول نام خود را ندیدم . علاوه بر آن مردم برخی محلات که سابقا صندوق اخذ رای داشتند این بار چون مصمم شده بودند رای خودشان را به من بدهند تا غروب منتظر صندوق ماندند و دیگر خبری نشد .
همچنین بعدها نتیجه شمارش آرا با آنچه توسط نمایندگان ما جمع آوری شده بود اختلاف زیادی داشت . علاوه بر رفتار تحقیر آمیز که توسط مجریان با نمایندگان ما انجام می گرفت در برخی حوزه ها آنها را از محل اخذ رای به خارج هدایت کرده بودند . حتی به یکی از نمایندگان گفته بودند که شما حق نداری اینجا رای بدهی چون اهل بندرعباس هستی . و اینها بخشی از عملکرد اجرائی دولت فخیمه جناب خاتمی بود که آقای مصطفی تاج زاده رئیس ستاد انتخاباتش بود . من نمی دانم نام آن مجری محترم که بوده و چه بوده ولی محل اخذ رای در محله تسنن میناب بوده است و ای کاش انسان را شرافتی بالاتر از این می بود و خود را بهر لقمه ای به دیگران نمی فروخت و حقیقتی را سر نمی برید .
هر چند این قصه دراز است و پایانش محزون لیکن به جهت عبرت آموزی از گذشت دوران و اضافه شدن برگی به تاریخ به رشته تحریر در آمد . از همه خوانندگان محترمی که مرا در این سفر همراهی کردند بسیار ممنونم و آنها که به هر دلیل نتوانستند تمام قصه را بدست آورند می توانند تمام 9 قسمت آن را در وبلاگ گامرون با آدرس پایانی مطلب مطالعه فرمایند . توضیح دیگر اینکه مبادا اسامی که به طور مختصر ذکر گردید به شخصی نسبت شود که این ها صرفا جهت نامگذاری بوده است و منظور شخص خاصی نیست .
من در پایان این مطلب و در همین ایام انتخابات مجلس یک بار دیگر از مردم حوزه انتخابیه میناب و رودان و جاسک به سبب حمایت و محبت و صمیمیت آنها تشکر می کنم و در این دوره انتخابات آرزو دارم که نماینده ای لایق نصیب شهر و دیارشان بشود . انشاء الله .