بخشش بزرگ از مردان بزرگ

بخشش بزرگ از انسان های بزرگ
..............
✍ ...علی تیماس
روزنامه نگارم و هر کجا باشم این عادت از گذشته تا حال همچنان پابرجاست ،
از خدا پنهان نیست ، از شما نیز پنهان نماند که بخاطر بدهی مالی به خواست شاکی از اسفندماه گذشته بازداشت شدم و بعد از سه ماه به خانه برگشتم . آنجا که بودم با زندانیان زیادی آشنا شدم که با کنجکاوی تمام علت زندانی شدن آنان را جست وجو میکردم . البته من در بخش زندانیان مالی بودم و اغلب کسانی که آنجا بودند محکومیت مالی داشتند ، این موضوع تاسف بار بماند که جمع کثیری از این افراد گرفتاران مهریه بودند ، اما در این میان شخصی بود بنام س.م که سال یازدهم زندان را سپری می کرد و سوژه مناسبی بود برای آنکه موضوع یک تحقیق اجتماعی باشد ، به همین جهت تلاش کردم به وی نزدیک شوم و به دنبال حقیقت موضوع باشم . این زندانی به تازگی وارد بخش مالی شده بود و در واقع محکومیت جزایی وی پایان یافته ولی موضوع رد مال مسروقه همچنان پابرجای بود . در گفت و گو با وی دنبال انگیزه های جرم بودم ، چرا که زندانی به اتفاق چند نفر دیگر اقدام به سرقت مسلحانه نموده و به هفده سال زندان محکوم شده بود . در گفت و گوی دوستانه با زندانی اینطور بیان نمود که با خودم عهد کرده بودم که دنبال کار خلاف نروم و کار کنم و با نان حلال زندگی کنم و چند روزی در جایی کار بنایی میکردم که همسرم بیمار شد و نیازمند پول شدم ، به صاحب کار گفتم که مزد این چند روزم را بده که زنم مریض است و نیاز دارم ولی مزدم را نداد و دلشکسته و ناراحت به طرف محفل دوستان خلاف رفتم . آنجا به من پیشنهاد دادند که بریم حرکتی بزنیم و با هم رفتیم و در نهایت گرفتار قانون و زندان شدیم . موضوع این بود که این شخص در خانواده ای بزرگ شده که پدر از دست داده بود و پس از مرگ مادرش در نوزده سالگی هیچ حامی و سرپرستی نداشته و حتی بسیار شبها روی پشت بام منازل مردم می خوابیده است و به تدریج جذب افراد خلافکار شده و با آنها حشر و نشر داشته است . 
خواستم از آخرین وضعیت پرونده وی مطلع شوم و دو حکم مربوط به آخرین احکام صادره در مورد خودش را نشان داد که در حکم اول با تقسیط بدهی وی موافقت و در حکم تجدید نظر رد شده بود . 
به او گفتم واقعا از اعمال گذشته خود احساس ندامت داری یا نه . اظهار داشت که بله من جوان بودم و چیزی نمی دانستم و نادانی کردم و گرفتار شدم . پرسیدم که چرا دنبال رضایت از شاکی نیستی ؟ شاید رضایت بده ، گفت همسرم پیگیر هست ولی هنوز موفق نشده ، 
احساس کردم که در واقع کسی پیگیری جدی در این خصوص انجام نداده و با توصیفی که در خصوص فرد شاکی از وی گرفتم به او پیشنهاد کردم که فعلا از پیگیری قضایی منصرف و دنبال رضایت باشد ، من خودم در بند بودم ولی به او اطمینان دادم که به محض خروج از زندان پیگیر کار او خواهم بود . 
دیری نگذشت که من به شکلی معجزه آسا از زندان آزاد شدم و چند روز بعد با مشخصات و آدرسی که از شاکی داشتم به ملاقات ایشان رفتم .
قبل از آن هیچ شناختی از شاکی نداشتم و بعد از ورود به محل کار شاکی متوجه شدم که یکی از مدیران ارشد بخش درمان تامین اجتماعی است . به اتاق ایشان رفتم و خودم را معرفی نمودم و با استقبال گرم ایشان مواجه شدم . خیلی محترمانه مرا با یک فنجان چای شرمنده نمود و منتظر عرایضم بود . گفتم که از زندان می آیم و برای رایزنی در خصوص رضایت شما برای فلان زندانی هستم .
پرسید چقدر راجع به ایشان می دانید و من هر چه می دانستم بیان کردم و اضافه نمودم که بعضی افراد قاتل را بخشیده و گذشت نموده اند حالا شما هم بزرگواری بفرمایید از این زندانی گذشت نمایید .
پرسید که وقت دارید من هم چیزهایی بگویم و شما بشنوید و پاسخ دادم که آری من آمده ام تا سخن شما را بشنوم .
شاکی توضیح داد که روزی به اتفاق خانواده از منزل خارج شده و نیم ساعت بعد همسایه طبفه پایین تماس گرفته و خبر سرقت از منزل آنها می دهد ، وقتی مراجعه می کنند سارقین از طریق برش پنجره وارد منزل شده و پس از سرقت اموال و اشیایی از داخل منزل متواری شده اند . موضوع به پلیس گزارش و پرونده به جریان می افتد .
درست 24 ساعت بعد در خانه به صدا می آید و بی گمان سه نفر سارق مسلح وارد خانه شده و با شوکر برقی و قمه به آزار و ضرب و شتم صاحب خانه در مقابل دیدگان مبهوت فرزندان  مبادرت می نمایند . سارقین که گویا از قبل اطلاعات کاملی از داخل خانه داشته با تهدید اسلحه صاحب خانه را مجبور به گشودن درب گاوصندوق و سرقت طلا و اشیای قیمتی نموده و با قطع سیم تلفن و سایر لوازم ارتباطی سویچ ماشین صاحب خانه را به زور و تهدید گرفته و از صحنه می گریزند . 
پس از آن مراتب با پیگیری شاکی و پلیس پس از چند هفته سارقین شناسایی و دستگیر میشوند که شرح آن گذشت .
واقعا هنگامی که شاکی در خصوص خشونت رفتاری سارقین در منزل سخن میگفت اشک در چشمانم حلقه زده بود و با شاکی احساس همدردی نمودم . 
در نهایت به شاکی گفتم حق کاملا با شماست اما با توجه به اظهار ندامت و پشیمانی شاکی و با توجه به اینکه بطور ناخواسته وارد یک محفل خلافکار شده است و همچنین وضعیت ناهنجار خانوادگی و سایر آسیب های اجتماعی که خانواده شاکی را تهدید می کند برای رضای خدا از سر جرم و تقصیر وی بگذرید .
شاکی قبلا تا حدودی خودش را آماده این گذشت نموده بود و در واقع منتظر تلنگری بود تا آن را کامل کند و به همین منظور گفت : خوب شد که شما آمدی و برای شفاعت زندانی تلاش میکنی ولی تا کنون کسی پیگیر این موضوع نبوده و حتی خود زندانی هم تلاشی نکرده است . او گفت که قبلا برای دو نفر دیگر از سارقین رضایت داده ولی س.م تا کنون حتی یک تماس هم نداشته . با وی گفتم که زندانی در تماس با خارج زندان محدودیت هایی دارد که ممکن است علت اصلی این قضیه باشد . در نهایت شاکی قول مساعد داد که در روزهای آینده در دفتر اسناد رسمی حاضر شده و رضایت نامه محضری را امضا خواهد نمود .
از آنجا که این موضوع را بسیار با اهمیت می دانستم از شاکی اجازه خواستم که موضوع رسانه ای شود و فیلم و عکسی و اخباری از لحظه حضور و امضای رضایت نامه تهیه گردد ، و لیکن این انسان شریف و بزرگوار با این توصیف که نمی خواهد موضوع بزرگنمایی بشود مرا قانع نمود که عکس و فیلمی تهیه نشود اما بنده با این استدلال که انعکاس این خبر می تواند الگویی برای سایرین باشد تا ظرفیت بخشش و گذشت خود را افزایش دهند در نهایت با تهیه این خبر موافقت نمودند . به نظر بنده این ماجرا یک برنده بزرگ بیشتر نداشت و آن کسی نبود جز  آقای محمود مسقطی مدیر محترم امور مالی تامین اجتماعی هرمزگان که در نهایت سخاوت و بزرگ منشی بر اینجانب و بر شخص س.م منت گذاشت و گذشت و گذاشت تا فردی که قرار بود هفت سال دیگر در حبس و زندان باشد به زندگی عادی و اجتماعی برگردد شاید که این بار با تجربه تلخی که از ایام حبس داشته است یک زندگی شرافت مندانه را در کنار خانواده تجربه نماید .
لازم است بار دیگر تکرار نمایم که این گزارش به اصرار اینجانب به منظور ترویج بخشش و گذشت در جامعه نوشته و منتشر میشود هر چند شخص شاکی ترجیح میداد موضوع در گمنامی و سکوت برگزار و تمام شود .
در پایان جای دارد تشکر ویژه خودم را از این شاکی بسیار محترم و بزرگوار به خاطر حس نوع دوستی و عمل انسان دوستانه ایشان بیان نموده و از خداوند متعال بخواهم که بهترینها را برای وی رقم بزند انشالله..
والسلام 
هجدهم خرداد چهارصد و یک / بندرعباس / علی تیماس

نارضایتی روستا نشینان هرمزگان از کمبود آرد در مناطق روستایی

بیش از یکماه است که آرد در روستاهای هرمزگان نایاب شده است . حتی شرکت های تعاونی که سابقا عامل توزیع آرد بودند انبارهای خالی خود را بسته اند . بر خلاف مردم شهر که تمکن مالی بهتری نسبت به روستاییان دارند و گاه گاه میتوانند برنج را جایگزین نان کنند روستانشینان هرمزگان نان را اصلی ترین غذای خود میدانند . آنها چندان توان مالی برای خرید برنج کیلویی شش تا هفت هزارتومان را ندارند و اغلب صبحانه و شام آنان را نان محلی تشکیل میدهد و از نان دستیخت خانم خانه مصرف میکنند .

در هرمزگان اغلب روستاییان نان محلی پخت می کنند و با سوراغ و مهیاوه مورد استفاده قرار میدهند . علاوه بر آن حلوای محلی که ماده اصلی آن را ارد تشکیل میدهد گاهی به عنوان شام ، سفره شبانه مردم بی بضاعت را تشکیل میدهد . رهته ، دستبا ، توموشی و کماچ نیز انواع دیگری از نان های رایج محلی هرمزگان است که آرد اصلی ترین بخش این گونه های نان است .

در عین حال زمزمه هایی در مورد افزایش قیمت نان هم به گوش می رسد ، طوری که آرد هم اکنون در بازار سیاه برای هر کیسه چهل کیلویی به مبلغ پنجاه و پنج هزار تومان داد و ستد میشود .  نگرانی در مورد افزایش قیمت نان در حالی باعث نارضایتی در جمع روستاییان گردیده که هیچ تغییری در افزایش یارانه ها از سوی دولت اعلام نشده است .

نگارنده این سظور به جهت اظمینان از این موضوع به تعدادی از شرکت های تعاونی توزیع آرد در روستاها سر زدم که متاسفانه به دلیل نداشتن آرد تعطیل کرده بودند . در همین ارتباط طی سخنانی با اهالی روستا دریافتم که بیش از یک ماه است که آرد سفید یعنی اصلی ترین زنجیره غذایی مردم مستمند روستا نایاب و حتی در مواردی نانوایی های سطح روستا نیز به علت کمبود آرد پخت خود را کاهش داده اند .

در اینجا ضمن اعلام این خبر از جناب آقای دکتر جادری استاندار محترم استان تقاضا دارم که هر چه سریعتر نسبت به رفع نیاز مردم روستاهای هرمزگان که زبان فریاد ندارند دستور اقدامات لازم را به متولیان توزیع صادر فرمایند و اجازه ندهند مردم مظلوم روستا بیش از این در مضیقه تهیه نان مصرفی خود باقی بمانند .

خبرنگار روزنامه گامرون . حوزه شرق بندرعباس

یک توضیح کوتاه

برخی دوستان گلایه نموده اند که چرا کل داستان را در یک صفحه نیاورده ایم . به اطلاع این عزیزان می رساند که به علت حجم زیاد داستان توی یک صفحه جا نگرفت و ناچارا آن را در دو صفحه قرار دادیم .

داستان شاهزاده های پارسی ( قسمت اول الی بیست و پنجم )

با عرض سلام و ادب خدمت شما خوانندگان گرامی ، با توجه به اینکه تعدادی از عزیزان به متن کامل چاپی در ضمیمه اقتصادی گامرون دسترسی نیافته اند در اینجا پنجاه قسمت اولیه این داستان را تقدیم حضور می کنم . ممنون خواهم بود چنانچه نظرات پیشنهادی و انتقادی خود را در بخش نظرات همین پست یادداشت فرمایید .
شاهزاده های پارسی
آسیا از اول صبح بیقراری عجیبی در خود احساس می کرد و به خاطر همین تلاش کرده بود تا خودش را به نوعی سرگرم کند . هوای معتدل بهاری به او اجازه داده بود که نزدیکیهای ظهر خودش را به استخر بزند و انرژی تازه ای بگیرد اما بعد ازظهر احساس کرد تا غروب زمان زیادی باقی مانده و دوباره به باغ رفت، بهترین سرگرمی او نشستن لب حوض و خیره شدن به حرکت ماهیهای چابک درون حوض بود ، سایه سار درختان که همچون چتری بر بالای حوض افتاده بود او را از تابش آفتاب محافظت می کرد . باری او همچنان که با چشمانش ماهی ها را تماشا می کرد نگاهش روی دو ماهی رنگی که در پی همدیگر می دویدند تمرکز یافت و معلوم نبود که او چه مدت آن دو را تماشا می کرد تا آنکه ناگهان رعشه ای الکتریکی در ستون فقراتش او را از آن حالت خارج کرد . بلند شد و آهی کشید و خورشید را در سمت غروب به تماشا نشست . بعد از غروب خورشید ، از میان باغ گذشت و از در پشتی وارد خانه شد . مهریا ، مادر آسیا آتش به پا داشته و اکنون در مقابل آن مشغول عبادت بود و آسیا آرام در کنار او قرار گرفت و پس از نیایش شامگاهی هر دو برخاستند تا آماده رفتن به جلسه کاخ شاهنشاهی شوند . پدر آسیا مسئول تیم تشریفات دربار بود و به همین دلیل در چنین مواقعی مشغله او زیاد می شد و نمی توانست به خانه بیاید ، اما اگر کاری با وی داشتند می توانستند به نزد او بروند و فاصله خانه آنها در محله هخامنشی ها تا کاخ بدون اسپ و پیاده تنها ده دقیقه بیشتر نبود.
این اولین بار نبود که آسیا در چنین جلساتی شرکت می نمود و لذا چیزی که او را بیش از همه دچار بیقراری کرده بود تنها شرکت در جلسه نبود بلکه حضور او در کنار سایر جوانان پارسی بود که بعد از جلسه رسمی در بیرون کاخ برگزار می گردید
بزرگان قوم پارس همه در این گردهم آئی شرکت مي نمودند و اغلب آنها از راه های دور و نزدیک به همراه خانواده های خود در این گونه جلسات حضور می یافتند ، همچنین این جلسات فرصتی فراهم می کرد تا جوانان پارسی بیشتر با یکدیگر آشنائی یافته و پیوند زناشوئی مابین آنها برقرار شود
جلسه تشریفات زیادی نداشت ولی در عین حال با شکوه بود و مهمانها در طول حضورشان با میوه های فصل و تنقلات و نوشیدنی های رایج پذیرائی می شدند و پس از مدتی شخص شاه و ملکه به میان جمع مهمانان می آمدند و خوش و بشی با مهمانها صورت می گرفت و جلسه حالت رسمیت می یافت . شاه ممکن بود بدون هیچ سخنی و نطقی تا پایان جلسه می ماند و چون سایر مهمانان در این جلسه شرکت می نمود . در این جلسات هیچ گونه محافظتی خارج از اندازه از شخص شاه معمول نبود و لذا حاضرین بدون هیچ گونه منعی می توانستند هر گونه پیشنهاد و انتقادی را با شاه در میان بگذارند . جلسه حالتی از یک جلسه نیمه رسمی بود که معمولا مردها در یک حلقه با حضور شاه و زنها نیز در حلقه جداگانه با حضور ملکه به گفت و شنود می پرداختند . جوانها نیز آزاد بودند که یا در کنار والدین خود بمانند یا هم در جلسه مخصوص خودشان شرکت کنند .  طی همین جلسات بود که آسیا مورد توجه یک جوان هخامنشی قرار گرفت و اصل و مایه داستان این کتاب گردید .
 برزا  حدودا بیست ساله می نمود و نوار سبز مایل به خاکستری بر گرد لب داشت ، قد متوسط و بازوان ستبر و زلفهائی که به طرفین گردن ریخته بود و همه اینها زیر نور ماه شب چهاردهم به زیبائی می درخشید و البته آسیا هم با آن چشمان عسلی و گیسوان طلائی که بخشی از آن از زیر روسری تا ناحیه زیر کمر آویزان شده بود و صورت همچون قرص آفتاب ماه را خجلت زده کرده بود . آتش ، آتش ، همه جوانها گویا یکباره باهم صدا زدند و طنین صدایشان تا دوردست ها ، صحرای پرسپولیس را درنوردید . روشنای آتش دو امتیاز بزرگ داشت که هم بر روشنائی جلسه جوانان می افزود و هم  سرمای شبانه بهاری را تا اندازه ای ملایم می کرد و البته خصوصیت سومی هم داشت که حلقه جوانان را بر گرد خود تنگ تر و تنگ تر می نمود و از همین رو ناگهان همه شاید بطور ناخوداگاه تکرار کرده بودند آتش ، آتش
دیری نپائید که هیزمها در آتشدان بیرونی کاخ بر روی هم قرار گرفت و درست آخرین قطعات هیزمها توسط آسیا و برزا بر روی هم قرار گرفتند که در لحظه کوتاهی هنگامی که آسیا دستش را جمع می کرد با دست برزا برخورد کرد و دوباره همان رعشه الکتریکی را در ستون فقراتش احساس کرد . اما این بار قلبش نیز به تپش افتاد و نفسهایش هم کمی تند شد . برزا هم متقابلا لرزید و  احساس نمود که چیزی راه گلویش را سد کرده است و با صدای دورگه اش گفت : شاهزاده خانم خیلی ببخشید ! آسیا که خودش هم  بی تقصیر نبود پاسخ داد : شما ببخشید . اینها تنها کلماتی بودند که بین آن دو نفر رد و بدل شد و سپس همچنان بر جای خود ایستاده بودند و جوانهای دیگر هم بودند و بر گرداگرد آتش حلقه زده بودند اما برای آن دو نفر انگار زمان متوقف شده بود و هیچ کسی حضور نداشت حداقل چنین احساسی داشتند که متوجه حضور دیگران نشوند و لذا آن دو بی هیچ گفتگوئی صدای نفس های هم را می شنیدند و رشته های نامرئی که همچون کشهائی باریک پیکر آنان را مور مور و بطرف هم می کشید . جوانها مرتبا هیزم بر آتش می ریختند و رقص شعله های آتش در میان همهمه شور و شادی جوانان آن دو را به رویاهای دور دست می برد . لحظه هائی غیر قابل توصیف بر آنها گذشت ، هر دو میخکوب بر جای خود ایستاده بودند و هیچ قدرت تکان خوردن نداشتند ، دهانشان خشک و نفسهایشان گرم تر و گرم تر میشد . همینطور ایستاده بودند و زل به آتش زده اما سراپا احساس و ترس و دلشوره  داشتند . پارسها هر گونه رابطه عشقی قبل از وقوع نکاح رسمی را گناه می دانستند و لذا آن دو نیز تابعی از جامعه خود بودند که در صورت علاقه مندی می بایست از طریق خانواده های خود به این رابطه عشقی رسمیت می دادند .آیا  آنها عاشق شده بودند !
آسیا ، آسیا ، دخترم تو اینجائی ، دیرهنگام است ، بیا برویم خانه ، انگار آسیا ایستاده خوابش برده بود و لذا مادر آسیا به او نزدیک شد و تا دستش را به آسیا گرفت آسیا از جایش پرید و حول شد و از والدین عذرخواهی کرد ، اما برزا نیز انگار که سیم های ارتباطی او قطع شده باشد همزمان با آسیا یکه خورد و دید که فشدل به همراه همسر و دخترش راهی خانه می شوند . برزا با نگاهش آنان را دنبال می کرد و درست وقتی به کنار پله های کاخ رسیدند آسیا که پشت سر پدر و مادرش قرار داشت توقف کوتاهی کرد و به پشت سرش نگریست و گویا قبل از رفتن یک بار دیگر می خواست آن جوان هخامنشی را برانداز کند . برزا همچنان برجای ایستاده بود و تماشا می کرد و توقف کوتاه آسیا را به فال نیک گرفت . برزا فشدل را می شناخت زیرا علاوه بر اینکه در کاخ همدیگر را می دیدند محله هخامنشی زیاد بزرگ نبود که افراد یکدیگر را نشناسند و چون اغلب آنها با هم نسبت فامیلی داشتند به علت رفت و آمدهای فامیلی این آشنائی برای جوانها هم قابل حصول بود . اما برزا تا حالا از وجود آسیا بی خبر بود و شاید هم تا کنون به هیچ دختری فکر نکرده بود ، آخر پدر برزا در یکی از جنگهای ایران و روم کشته شد و او سرپرستی مادر و خواهر و برادر کوچک ترش را به عهده داشت و در عین حال سرپرستی چراگاه اسبهای لشکری به وی محول شده بود و شاید همین مشغله ها فرصت عاشقی را از وی گرفته بود . آن شب برای اولین بار برزا احساسی عمیق در قلب خود یافته بود ، احساسی شبیه دوست داشتن همراه با ترس و شیفتگی و تا پاسی از شب در خانه خودش بیدار ماند و برای آنکه بیداری او توجه سایر اعضای خانه را جلب نکند ترجیح داد بالای پشت بام منزل به تماشای ماه بپردازد و لذا تا نزدیک غروب ماه بیدار بود .
آسیا نیز دچار تحولی مشابه شده بود و با اینکه سخنی بین او و برزا رخ نداده بود گویا سخن های بسیاری بین آنها رد و بدل شده است و  اگر چه او نیز دچار بی خوابی شده بود اما همچنان در اتاق خودش غلت می خورد و در افکار دور و درازی سیر می کرد ، احساس می کرد سرنوشت او به نوعی در سرنوشت آن جوان هخامنشی به نقاط تلاقی مشترک نزدیک و سپس دور میشود و این موضوع هر لحظه بر اضطراب او می افزود . نزدیکهای سحر دلفش از خواب برخاست و بعد از شست وشوی تن آتش به پا داشت و به نیایش پرداخت ، مهریا نیز پس از وی به او پیوست اما بر خلاف سحرگاهان پیشین آسیا تاخیر داشت و همین موضوع مایه نگرانی مهریا شد . دلفش که یگانه دخترش را بسیار دوست می داشت همچون مادر آسیا نگران شد و به مهریا گفت : نکند دیشب دخترمان سرما خورده باشد چونکه هوا تا اندازه ای سرد شده بود ، اما مهریا گفت که امکان ندارد کنار آتش او سرما خورده باشد ، آتش او را حفظ کرده است ولی من نگرانم عارضه دیگری به او روی نموده باشد و لذا برخاست و آهسته درب اتاق آسیا را گشود و دستش را بر پیشانی نمناک و داغ آسیا گذاشت و نگرانی اش بیشتر شد . مادر ، مادر ، عزیز مادر ، آسیای من ، چرا تب کرده ای ، حالت خوش نیست ! دلفش ، دلفش ، بیا ببین فرزندم ناخوش است . دلفش به سرعت خودش را به بالین آسیا رساند و دستش را بر پیشانی دختر کشید ، او هم داغی پیشانی فرزند را حس کرد و با خودش زمزمه کرد ، اهورا مزدا نگهدار فرزندم باش و او را سلامتی عطا کن . آسیا برخاست در حالی که علائم بیخوابی کاملا در چهره اش نمایان بود و در پاسخ والدین خود که مرتبا" از احوالش می پرسیدند جواب داد که چیزیش نیست و تنها اندکی بی خوابی مایه کسالت وی گردیده و به این ترتیب والدین خود را از نگرانی رهائی بخشید .
با روشنائی روز فشدل پس از طلوع آفتاب  از همسر و دخترش خداحافظی کرد و راهی کاخ پرسپولیس شد و هنوز قدم به درون کاخ نگذاشته بود که خبر حمله اسکندرمقدونی به مصر و سقوط ساتراپی آن سامان را یکی از نگهبانان به او داد . فشدل سابقا در جنگ ها شرکت داشت اما بعد از آنکه در یکی از جنگها به شدت مجروح گردید از شرکت در جنگ معاف گردید و به خدمت دیوانی منتقل شد . خبر سقوط مصر به سرعت تخت جمشید را درنوردید و به زودی به سایر بلاد ایران تسری یافت . اما برزا که هنوز از میان کوچه ها راه می پیمود تا به محل کارش برود از این خبر اطلاع یافت و از آنجا که فشدل را مردی جنگ دیده می دانست فرصت را مغتنم شمرد تا هم از چگونگی وقایع جنگ مطلع شود و هم باب گفتگو و آشنائی بیشتری بین او و پدر همسر احتمالی اش در آینده فراهم گردد . وقتی برزا به محل کاخ رسید انتظار داشت که جنب و جوش بیشتری در کاخ مشاهده کند زیرا بر حسب معمول در چنین مواقعی بلافاصله مسئولین دیوان در تدارک دفاع بر می آمدند و فضای کاخ به طبع آن فضای جنگی می شد . اما آن روز برزا متوجه شد که یک نوع بی قیدی در ملازمان دربار دیده میشود و به عبارتی هر کس مشغول کار خویش است . او بدون معطلی خودش را به فشدل رساند و از او خواست تا وی را در جریان سقوط مصر قرار دهد . فشدل هم هرآنچه را توسط پیک به اطلاع اهالی کاخ رسانده شده بود برای برزا تعریف کرد . برزا پرسید که آیا شخص شاه کودومانوس (داریوش سوم) دستوری در خصوص جمع آوری سرباز برای مقابله با اسکندر صادر نکرده است و فشدل هم به آهستگی جواب داد ، تا زمانی که شاه خود از حرمسرا خارج نشود کسی جرئت ندارد خلوت وی را به هم بزند و شاه همچنان در حرمسرای خود بسر می برد . فشدل از برزا در مورد تعداد گله های اسب پرسید و اینکه در حال حاضر چه تعداد از آنها را می توان برای جنگ تجهیز کرد و برزا هم از تعداد چهل هزار راس اسب موجود در چراگاه پارس نام برد که حداقل نیمی از آنها شرایط حضور در میدان جنگ را داشتند . علاوه بر آن تعداد هزار راس اسب هم که از قویترین اسبهای موجود بودند جهت تمرینات ارابه رانی بوسیله مربیان در حال تربیت بودند . فشدل نگاهش را به برزا دوخت و با مهربانی گفت ، فرزندم  تو یکی از فرزندان اصیل پارسی از خانواده کورش هستی و پدرت هم حق بزرگی به گردن این آب و خاک دارد و همچون یک سردار دلیر در میدان جنگ با رومیان کشته شد و امیدوارم تو بتوانی جای خالی پدرت را پر نمائی . سپس احوال مادر و خواهر و برادرش را پرسید و توضیح داد که او به عنوان فرزند ارشد خانواده موظف است شدیدا از آنها مراقبت نماید . در همین هنگام یکی از خدمه دربار به آنها نزدیک شد و به فشدل اطلاع داد که سالن اجتماعات را تمیز کرده اند و اکنون باید چه کار دیگری را به انجام برسانند . فشدل پرسید که آیا شاه به گردش صبحگاهی رفته است و در واقع با این سوال می خواست بداند که آیا شاه از حرمسرای خود خارج شده است یا خیر . ولی خدمه اظهار بی اطلاعی کرد . فشدل رو کرد به برزا و گفت پسرم : برای من امروز روز بسیار شلوغی است و به سبب مهمانی شب گذشته کارهای زیادی است که باید سر و سامان یابد ، علاوه بر آن خبر سقوط مصر بر مشغله های من اضافه خواهد کرد و به همین جهت فرصتی جهت رفتن به خانه و صرف ناشتائی نخواهم داشت و آیا تو می توانی به منزل ما بروی و علاوه بر مطلع کردن دختر و همسر من از واقعه مصر ناشتائی مرا نیز با خود بیاوری .
برزا که هرگز تصور چنین پیشنهاد مبارکی به مخیله اش خطور نمی کرد ناگهان با دستپاچگی اظهار داشت ، البته که می توانم ، چرا نه ، و از محضر فشدل خداحافظی کرد و راه خروج از کاخ را در پیش گرفت ، او با سرعت هر چه تمامتر پله ها را چندتایکی پیمود و از اینکه فرصتی برای او فراهم شده بود تا به دیدار محبوب شب گذشته نائل شود از اهورا مزدا تشکر می کرد . او به سرعت از میان کوچه ها گذشت و هنوز دقایقی نگذشته بود که کلون درب حیاط خانه فشدل را به صدا در آورد و همسر فشدل با شنیدن صدا از آسیا خواست که برود درب را بگشاید . برزا نگاهش را بر شیارهای درب چوبی دوخته بود که احساس کرد کسی به درب نزدیک میشود و ناگهان صدای باز شدن در و تلاقی دو نگاه که نیم شبانه روز از آخرین دیدار آنها می گذشت . برای لحظاتی سکوت برقرار شد و قلبها تاپ و تاپ صدا می کردند و برزا بعد از اینکه آب دهانش را قورت داد سلام کرد و گفت : من برزا هستم و از طرف فشدل آمده ام که برایش ناشتائی ببرم و همچنین خبر سقوط ساتراپی مصر در مقابل اسکندر را برسانم . آسیا دوباره حالتی از برق گرفتگی را احساس کرد و برزا را برای ورود به منزل خوش آمد گفت . وقتی برزا از درب حیاط داخل شد مهریا جلو ایوان مشغول پختن نان بود و تا چشمش به برزا افتاد صدا زد ، برزا ، پسر رخسانه است و رخسانه خواهر من است ، اما در واقع رخسانه خواهر او نبود و این گونه اظهارات در خانواده های پارسی معمول بود  و او در واقع بر خویشاوند بودن برزا تاکید داشت تا هم خیال آسیا را راحت کند و هم برزا  احساس را حتی بیشتری بکند . برزا به همراه آسیا به جلو ایوان رسیدند و برزا سلام کرد و مهریا اشاره کرد که روی سکو بنشیند و سپس از احوال مادر و خواهر و برادر او سوال کرد . برزا طبق معمول از سلامتی آنها گفت و از مهریا تشکر کرد . بعد از این خوش و بش آسیا گفت برزا آمده که ناشتائی بابا را ببره و همینطور یک خبر جنگی بهمون بده ، ناگهان مهریا با فریاد گفت ، وای ، باز هم جنگ ، کجا و چه دیوانه ای باز هم تعرض کرده و برزا به صدا در آمد که صبح زود پیکی که از پایتخت شوش به پرسپولیس آمده خبر حمله اسکندر به مصر را آورده و ظاهرا ساتراپی مصر سقوط نموده . برزا ضمن سخن گفتن متوجه شد که آسیا با ولع خاصی سخن او را دنبال می کند و لذا تصمیم گرفت سخنرانی درست و حسابی راه بیاندازد و هر چه بیشتر از فرصت پیش آمده برای آینده خود بهره برداری کند به همین جهت ادامه داد که اسکندر در سر راه خود از لیدیه به مصر سایر شهرها را ویران و مردم آن شهرها را از دم تیغ گذرانده و در شهر صیدون که در مقابل او مقاومت زیادی انجام شده حتی یک نفر را زنده باقی نگذاشت و حتی به زنان و کودکان هم رحم نمی کند و وحشیگری را در حد نهایت خود اجرا می کند . آسیا که حسابی کنجکاو شده بود سوال کرد آیا ارتش ایران جلو او را نگرفته و برزا جواب داد که ارتش ایران هنوز آمادگی لازم را جهت مقابله با اسکندر ندارد . در حالی که آن دو جوان در حال گفتگو بودند مهریا بساط ناشتایی را آماده کرد و سپس آن دو را جهت صرف ناشتایی به سر سفره خواند . برزا از روی سکو بلند شد و کنار سفره قرار گرفت ُ مهریا و آسیا هم به کنار سفره آمدند . مهریا فقط چند لقمه به دهان گذاشت و بلند شد و بقچه ناشتایی شوهرش را آماده کرد  وقتی برزا دست از خوردن کشید مهریا گفت هنوز نامزد نگرفته ای و برزا با حالتی از شرم و خجالت پاسخ داد که تا حالا به ازدواج فکر نکرده است . این پاسخ برزا با تبسم آسیا همراه شد که زیرکانه برزا را تحت نظر داشت  . با اینکه برزا اولین بار بود که قدم به خانه آن‌ها گذاشته بود اما این‌طور وانمود ‍ می‌کرد که کاملاً خودمانی است و با خطاب قرار دادن مهریا با عنوان داتی (خاله) رفتار کاملاً صمیمانه ای در پیش گرفته بود برزا اکنون دریافته بود که خانواده دلفش بطور غیر مستقیم او را برانداز می‌کنند و برای اینکه پاسخی متقابل داده باشد پیش خودش دل دل می‌کرد که از مهریا در باره آسیا سؤال کند که آیا نامزد دارد یا نه . اما هرچه به خودش فشار آورد از گفتن آن احساس شرم وخجالت می‌کرد و لذا فکر کرد که برای تحقیق در این مورد از طریق خانواده اش اقدام کند . مدت حضور برزا در خانه دلفش کم کم به درازا کشیده بود و او علیرغم میل باطنی خود که دل کندن از آسیا بود از جای برخاست و آماده رفتن شد . او در حالی که بقچه ناشتایی را از روی سکو بر می‌داشت رو کرد به آسیا و گفت تو خواهرم هوریا را میشناسی . آسیا گفت : آه بله چندین بار او را در مراسم دربار و عروسی کورش ها دیده‌ام و دوست دارم باز هم او را ببینم و آیا تو میتوانی وقتی به خانه‌ات رفتی از او بخواهی که به نزد من بیاید ُ آخر این روزها تنهایی در خانه حوصله ام سر می‌رود و اگر هوریا به اینجا بیاید می‌توانیم با هم درون باغ گردش کنیم و بیشتر لذت ببریم . برزا جواب داد اتفاقاً پیشنهاد خوبی دادی چونکه هوریا هم در خانه تنهاست و مهراد هم هنوز آنقدر بزرگ نشده که همبازی هوریا بشود  و پیغام تو را هنگام ظهر که به خانه رفتم به هوریا خواهم گفت . اما اکنون باید سریعتر به کاخ برگردم زیرا ممکن است پادشاه دستوری صادر کند و اگر آن دستور به من هم مربوط باشد اعضای کاخ به دنبال من خواهند گشت و لذا باید زودتر بروم . اکنون خداحافظ داتی مهریا و خداحافظ بانو آسیا.
برزا به سمت درب حیاط حرکت کرد و آسیا هم جهت مشایعت او براه افتاد برزا از درب گذشت و توقف نمود وقتی به عقب نگریست نگاهش در نگاه آسیا که اکنون چون خورشیدی در آستانه درب حیاط ایستاده بود تلاقی نمود. نگاه محبوب آسیا بار دیگر همچون تیری از کمان رها یافته قلب برزا را هدف گرفت . بار دیگر آب در دهان هر دو خشکید برزا برای آخرین بار تکرار کرد که پیام آسیا را به خواهرش هوری خواهد داد و به این ترتیب می‌خواست خیال آسیا را از بابت ارتباط بین او و خودش که توسط هوریا برقرار می‌شد راحت کند . آسیا هم گفت باشه بعد از ظهر منتظرش هستم و به این ترتیب دومین جلسه ملاقات آن دو به پایان رسید و برزا به سرعت خودش را به کاخ پرسپولیس رساند و بدون معطلی در جستجوی دلفش برآمد . دلفش تازه از کار فارغ شده بود و در مدخل سالن ورودی کاخ در انتظار برزا بود به همین جهت برزا بلافاصله او را یافت و بعد از سلام بقچه صبحانه را تحویل داد . دلفش در حالی که بقچه را می‌گرفت پرسید که در شهر چه خبر بود و برزا هم توضیحات لازم را داد . سپس در حالی که به اتاق مخصوص خودش می‌رفت برزا را جهت ماموریت دیگری به اتاق کارش فرا خواند هر دو وارد اتاق شدند و فشدل با اشاره سر به برزا گفت که درب را ببندد و رو کرد به برزا و خطاب به برزا گفت که موضوع خیلی محرمانه ای را می‌خواهد توسط او به گوش آریابرزین فرمانده پادگان شهر برساند . برزا گفت با کمال میل آماده فرمانبرداری هستم و پیام مربوطه را بگو تا بروم و به گوش آریا برزین برسانم . فشدل گفت آیا کریتوس یونانی را می شناختی ؟ برزا جواب داد که منظورت کاتب مخصوص دربار است که گاهی نامه‌های وارده و صادره را به زبان یونانی ترجمه می‌کند ُ فشدل گفت : آری منظورم خود اوست و اکنون چند روزی است که غایب است و معلوم نیست به چه گوری رفته است و اکنون از تو می‌خواهم سریعاً به نزد آریا برزن بروی و او را در جریان غیبت کریتوس قرار دهی و از او بخواهی که در این باره تحقیق کند و چنانچه خبری از وی یافتند به دربار گزارش کنند . برزا بی درنگ آماده رفتن شد و قبل از خروج از لای در نگاهی به بیرون انداخت و بدون آنکه کسی متوجه شود راه خروج از کاخ را در پیش گرفت . پادگان شهر در منتهی الیه غربی شهر واقع شده بود و به همین جهت برزا برای اینکه سریعتر پیغام دلفش را به فرمانده پادگان برساند تصمیم گرفت با اسب آن مسیر را طی کند اما چنانچه از اسب های دربار به این منظور استفاده می‌کرد باید به اسطبل دار می‌گفت که اسب را به چه منظوری می‌خواهد و مقصد خود را می‌گفت . به همین جهت تصمیم گرفت به خانه برود و با اسب شخصی خود آن مسیر را بپیماید .خانه آن‌ها در محله هخامنشی ها بود و به همین جهت خیلی زود به خانه رسید و همچنان که به طرف اسطبل می‌رفت خواهرش هوریا را صدا زد و هوریا از خانه بیرون جست و به طرف اسطبل رفت . برزا در حالی که اسبش را زین می‌کرد با صدای هوریا که گفت ها برادر چه خبر و چه شده این وقت روز به خانه آمده‌ای جواب داد که ماموریت کوچکی دارد و بزودی بر می‌گردد و در ضمن پیام آسیا را به وی داد که بعد از ظهر به دیدنش برود و بدون هیچ کلمه دیگری اسبش را جهت خروج از اسطبل هی کرد و راهی پادگان شهر شد . مادر برزا پشت سر او از خانه بیرون آمد و از هوریا پرسید پس برادرت کجا است و هوریا که همچنان به گرد و غبار پشت سر برادرش توی کوچه می نگریست گفت به نظرم در رابطه با خبر امروز ماموریتی داشت ولی گفته به زودی بر می‌گردد . رخسانه با دلواپسی گفت نکنه دوباره به ماموریت جنگی رفته باشه و هوریا گفت مادر خیالت راحت باشه که اگر ماموریت جنگی بود با اسب خودش نمی رفت و هیچ نگران نباش . رخسانه پرسید برزا هیچ سخن دیگری نگفت و هوریا جواب داد که دختر دلفش از او خواسته که امروز بعد از ظهر به دیدنش برود . رخسانه گفت ، آه خوب شد من هم خیلی وقته نتونستم مهریا را ببینم ، به اتفاق هم می رویم و مهراد را هم می بریم ، هوری گفت : نه مامان  ، مهراد مزاحم تفریح ما میشه ، رخسانه گفت : این بچه ده سالشه و نمی توانم او را در خانه  تنها بگزارم  ولی تعهد می کنم کاری به کار شما نداشته باشه .
بعد از ظهر سه نفر در کوچه منتهی به خانه دلفش راه می پیمودند و دقایقی بعد کلون در خانه دلفش به صدا در آمد ، آسیا که بی صبرانه انتظار میهمانش را می کشید به سرعت به طرف در حیاط دوید و از دیدن هوری و مادر و برادرش که به اتفاق هم آمده بودند احساس خوشنودی بیشتری یافت . روبوسی کردند و مهمانها داخل شدند و آسیا از توی حیاط مادرش را صدا زد و خبر داد که داتی رخسانه آمده است . مهریا بر درگاهی خانه ظاهر شد و به پیشواز مهمانها رفت ، آن دو همچون خواهر یکدیگر را در آغوش گرفتند و روبوسی کردند و سپس مهراد و هوری را بوسید و به اتفاق هم وارد خانه شدند . مهراد از مادرش اجازه خواست بیرون برود و توی کوچه با بچه های همسایه بازی کند ، داتی مهریا گفت عزیزم ، تازه رسیده ای و باید چیزی بخوری و تا آن موقع هوا کمی خنکتر خواهد شد و خودش به مطبخ رفت ، بوی روغن حیوانی که سرخ می شد فضای خانه را مطبوع می کرد و نیز اشتها را تحریک می کرد . آسیا کوزه آب و گلاس آورد و کنار دست مهمانها گذاشت . مهریا از مطبخ صدا زد که آسیا خرما از خمره درآورد و بساط  مجمع را فراهم کند  . صدای جلیز ولیز روغن سرخ شده که روی شیر کیسه ای ریخته می شد از داخل نشیمن به گوش می رسید و آسیا هم مجمع بزرگ مسی  را وسط نشیمن گذاشت و خرماهای بی هسته پرورده را بر سفره نهاد . مهریا با دو کاسه شیر و روغن از مطبخ خارج شد . کاسه بزرگ را جلو مهمانها و کاسه کوچکتر را جلوخودشان قرار داد . آسیا کاسه آب را جهت شست و شوی دستها بالا گرفت و پس از آن که دستها شسته شد رخسانه دست به دعا برداشت و از اهورا مزدا به خاطر این نعمت تشکر کرد و دیگران هم آمین گفتند . مهراد که حسابی شکمش با بوی غذا تحریک شده بود دست به طرف خرما برد و هوری زیر چشمی به او چشم غره رفت . رخسانه گفت خیلی داغه مادر و مهریا هم گفت که شیرش کاملا تازه است و امروز صبح خورشید از ایل آمده و مقداری عسل کوهستان  و شیر با خود آورده است . غذا در کمال آرامش صرف شد و دعای پایانی غذا سروده شد و سفره را برچیدند . اکنون هر یک از آنان می توانست پی کار خود برود و اول از همه مهراد بلند شد و راهی کوچه شد ، آسیا و هوریا نیز دستان هم را گرفتند و از در پشتی وارد باغ شدند و دو زن هم کنار هم در خانه ماندند و به گفتگوی زنانه خود پرداختند . بدین ترتیب دختران بعد از کمی گردش در باغ به طرف استخر رفتند و تن به آب سپردند و ضمن تفریح در آب از رازهای دخترانه خویش سخن می گفتند ، در حين صحبت آسیا گفت اگر برادرم اکنون زنده بود حتما از تو خواستگاری می کرد ، هوریا پرسید چرا من ، آسیا گفت برای اینکه بسیار زیبائی و همچنین از یک قوم هستیم ، هوریا در جوابش گفت تا دلت بخواهد در خانواده هخامنشی ها دختر هست و تعداد مردها هم به علت تلفات جنگی به کمتر از نصف زنان رسیده و این به معنی آن است که هر مردی می تواند دو همسر اختیار کند و ادامه داد که برادرم را کجا دیده ای که بوسیله او پیغام دادی و مرا دعوت کردی و آسیا ماجرای آمدن برزا در صبح آن روز را بازگفت و دست آخر پرسید که چرا برادرت ازدواج نمی کند . هوریا گفت مادرم و عموجهانگیر چندین بار به وی گفتند که برایش خواستگاری بروند اما قبول نکرد و گفت هنوز برای ازدواج زود است  ولی جوانهای کوچکتر از او هم اکنون ازدواج کرده اند و پسر تیرداته که سال گذشته با دختر آریابرزین عروسی گرفت اکنون صاحب یک فرزند شده اند . آسیا گفت : اوه او را دیده ام چقدرناز است و دیشب که مادرش به مراسم کاخ آمده بود برای چند دقیقه اونو بغل کردم ، آهان راستی شما چرا نیامده بودید ، هوریا گفت : برادرم زیاد موافق نیست و می گوید شاه کودومانوس شخصی زن باره است و بعید نیست یک وقتی با دیدن شما بخواهد شما را نیز وارد حرمسرای خودش بکند ، آسیا گفت که به تازگی چندین دختر نوبالغ از طرف بسوس حاکم باختر به شاه پیشکش شده است و خودم دیشب این سخن را از زبان ملکه شنیدم . دختران همچنان سرگرم صحبت و شنا بودند که صدای مهراد را شنیدند . مهراد دنبال آنها می گشت و هوریا گفت همانجا که هستی بمان و جلو نیا تا ما لباسهایمان را بپوشیم و به سرعت از استخر خارج شدند . وقتی که آن دو به خانه برگشتند ، دلفش از محل کارش آمده بود و از نگرانیهای تازه در خصوص مدعی مقدونی سخن می گفت و از خونریزی و وحشیگری های او که در شهرهای ایران در کناره های مدیترانه مرتکب شده است . مهریا دختران را خواست و به آنان گفت نزدیک غروب است و برای عبادت شامگاهی آتشدان خانه را بیافروزند . دختران هیزم آوردند و مهراد هم به آنها کمک می کرد ، سپس آتش افروخته شد و هرم آتش بر تن خیسیده دختران لذت می بخشید و طره های خود را در مقابل آتش خشک می کردند . بعد از اینکه آتش معتدل شد همگی به کنار آتشدان رفتند و بر گرد آن به نیایش پرداختند . پس از ادای فریضه نماز آفتاب غروب کرده بود اما مهتاب فضای بیرون را روشن کرده بود . شبهای پرسپولیس به مناسبت وجود اشجار سرد می شد و هنگامی که اعضای خانواده برزا به قصد خداحافظی بلند شدند مهریا جاجیم بلندی آورد و به رخسانه گفت که آن را دور خودشان بپیچند که در بین راه سرما اذیتشان نکند ، رخسانه تشکر کرد و بار دیگر روبوسی کردند و آسیا نیز پیاله ای پر از عسل را به دست هوری داد که با خود به خانه ببرد . دلفش و خانواده اش تا درخروجی حیاط مهمانها را بدرقه کردند و بدین ترتیب ضمن دعای یکدیگر از هم جدا شدند ، همچنان که خانواده برزا دور می شدند دلفش خطاب به رخسانه گفت ، لطفا به پسرت برزا بگو فردا صبح در محل کاخ سری به من بزند و رخسانه جواب داد که وظیفه اش را انجام خواهد داد.
برزا نيز پس از اينكه پيام دلفش را به آريا برزين بازگفت به جهت سركشي به چراگاه اسب هاي لشكري به طرف جنوب تاخت و زماني كه به آنجا رسيد وقت غذا خوردن بود و اسبدارها برزا را جهت صرف عصرانه دعوت كردند . برزا بر سفره نشست و ضمن غذا خوردن از حال و اوضاع و سلامتي گله اسپها پرسيد و اينكه ممكن است به زودي اسبها را جهت بسيج سواره نظام نياز داشته باشند . در همين حال مسئول اسپ داران اشاره نمود كه روز گذشته نامه اي از طرف دربار جهت تحويل ده راس اسپ سريع و تيزپا آورده اند و او بهترين اسپ هاي چابك چراگاه را تحويل حامل نامه داده است . برزا با شنيدن اين خبر متغير شد و پرسيد دقيقا چه موقع از روز بود و مسئول اسب داران گفت هنگام صبح كمي بعد از طلوع آفتاب بوده است . برزا سر به جيب تفكر نهاد و با خودش گفت ممكن است كه  شخص شاه چنين دستوري صادر كرده باشد كه او از آن اطلاع ندارد و از مسئول اسپ داران خواست آن نامه را به او نشان دهد و برزا نامه را از وي گرفت و جهت تحقيق در آن خصوص تصميم گرفت نامه را با خود به كاخ ببرد و از صحت و سقم نامه اطلاع حاصل كند زيرا چنين درخواستي در اين مواقع غير منتظره مي نمود و برزا خودش مي دانست كه بيش از ده راس اسپ آماده و تيزپا در اسطبل كاخ جهت مواقع ضروري وجود دارد ، با اين حال احتمال داد كه شايد به خاطر حضور امراي پارس در جلسه شب گذشته به آن اسپها نياز داشته اند . برزا پس از آن جهت گشت و گذاري از وضعيت اسپ ها وارد چراگاه شد و از نزديك به معاينه محلي اسپها پرداخت و همچنين سري به زايشگاه اسپ ها زد و از نزديك كره هاي اسب را مورد معاينه قرار داد . نزديك هاي غروب كارگران چراگاه دست از كار كشيده بودند و همينكه برزا را ديدند به طرف او آمدند و از اينكه حقوق آنها پرداخت نشده شكايت كردند . برزا قول مساعد داد كه اين موضوع را با تيرداته خزانه دار كاخ در ميان بگذارد و علت آن را جويا شود . چون هوا به تدريج تاريك وسرد مي شد برزا بر ترك اسب نشست و به تاخت به طرف شهر رو نهاد . نزديك شهر كه رسيد با خودش انديشيد كه آيا ابتدا به كاخ برود و دلفش را در جريان امور قرار دهد يا اينكه به خانه برود و صبح روز بعد به كاخ برود و جريان امور را بازگويد ، بعد از كمي انديشيدن رفتن به خانه را واجب تر يافت زيرا احتمال مي داد دلفش آن موقع شب در كاخ نباشد  و لذا  به طرف خانه رفت تا هم از احوال افراد خانواده مطلع شود و هم از طريق هوريا خواهرش اخباري از آسيا بدست آورد ، وقتي برزا به خانه رسيد مادر و خواهر و برادرش تازه رسيده بودند و در حياط هنوز باز بود . برزا ابتدا اسب را به اسطبل برد و عليق براي آن فراهم كرد و سپس زين از پشت اسپ برگرفت ، دستي به سر و گردن اسپ كشيد ، از اسطبل خارج شد و به طرف در حياط رفت و آن را بست . كنار حوض وسط حياط دست و صورت و پاها را شست و وارد خانه شد . خانواده اش در اتاق نشيمن بر گرد آتش نشسته بودند و سرما از تن مي زدودند . رخسانه گفت : آه فرزندم ، بيا كنار آتش دان خودت را گرم كن ، امروز هوا سردتر از ديروز بود ، برزا بعد از خشك كردن دست و صورت به كنار آتش دان رفت و هوريا و مهراد جا باز كردند تا برزا بتواند نزديك آتش بنشيند . در همين حال رخسانه نوشيدني شير و عسل را كه هنوز بخاري از آن برمي خاست جلو برزا گذاشت ، برزا اندكي نوشيدني را چشيد و با تعريف و تمجيد از مزه مطبوع آن گفت ، مادر اين از كجا رسيده ، هوريا پيشدستي كرد و گفت عسلش را آسيا برايت فرستاده و لبخندي رمزي با مهرزاد رد و بدل كردند . رخسانه گفت كه شير تازه را همسايه آورده و چنانچه گرسنه باشي نان تازه هم مي توانم بپزم . برزا گفت نه مادر، ممنون ، گرسنه نيستم و رو كرد به هوريا و از موضوع ملاقات با دوستش آسيا پرسيد . هوريا هم شرح ماوقع را گفت و اينكه چگونه آسيا پياله عسل را تحويل او داده و سفارش كرده كه براي برزا ببريد ، بعد هم با حالتي از شوق و ذوق گفت : راستي برادر چرا ازدواج نمي كني و جوانهاي هم سن و سال تو اغلب ازدواج كرده اند . برزا گفت ، آخر كيه كه زن من بشه و اصلا تو مي تواني توي قوم ما يك دختر دم بخت پيدا كني که راضي به ازدواج من باشه ، هوريا گفت ، خيلي هم دلشان بخواد كه زن تو بشوند ، چرا كه نه ، برزا گفت حالا مگر كسي را سراغ داري ، مهراد به سخن درآمد و گفت ، خوب داداش تو از آسيا خوشت مي آید ، برزا نگاهي از گوشه چشم به او دوخت و گفت ، گيرم كه خوشم آمد ، اما او هم بايد راضي باشه ، هوريا وسط حرف آن دو پريد و گفت ، امروز آسيا نشانه هائي از علاقه مندي اش را بروز داد و پرسيد چرا برادرت ازدواج نمي كند و دست آخر هم برايت پياله عسل فرستاد ، رخسانه كه رخت خواب ها را پهن مي كرد اضافه كرد كه دلفش پيش او تعريف زيادي كرده و نظرش در مورد او بسيار مساعد است ، به اين ترتيب آنها به رختخواب رفتند و تا ساعتي بعد هم اين گفتگو ادامه داشت و مهراد زودتر از همه به خواب رفت ، هوريا راجع به  برادر آسيا پرسيد و چگونگي كشته شدن او در جنگ ولي برزا گفت كه او در آن جنگ حضور نداشته و از جزئيات آن خبري ندارد فقط مي داند كه در پي جنگي در منطقه شمال غربی كشور با متجاوزان يوناني ارابه وي هدف سنگ منجنيق قرار مي گيرد و ارابه درهم شكسته ميشود و او به اتفاق ساير سرنشينان ارابه در محاصره يونانيها جان مي سپارند .رخسانه نیز توضيح داد كه چگونه اين واقعه دلفش را كه تا آن روز يك موي سفيد در محاسن خود نداشت به يك باره پير كرد و مهريا هم در غم از دست دادن تنها پسر خود سالها غصه خورد و تنها بعد از اينكه دختر بزرگش فرنگيس ازدواج كرد و فرزندي بدنيا آورد كه پسري شبيه به دائي خودش بود مهريا دل به او سپرد و از غصه او كاسته شد . هوريا نيز خميازه اي كشيد و ديگر چيزي نگفت و برزا همچنان نگاهش را بر شعله هاي بي رمق آتشدان دوخته بود و به آينده فكر مي كرد ، موضوعات مختلفي از جلو چشمانش ر‍‍ژه مي رفتند ، فردا ، كريتوس ، سقوط مصر ، كودومانوس ، دلفش ، آسيا و ناگهان خواب او را نيز در ربود .
صبح سحر خانواده برزا برای فریضه نماز بپا خواستند و سپس لقمه ای صبحانه صرف نمودند و هر کس پی کار خود گرفت ، مادر برزا هم تاکید کرد که یک سری به دلفش بزند و به این ترتیب برزا راهی کاخ پرسپولیس شد و بدون هیچ گونه معطلی به طرف اتاق مخصوص دلفش رفت ولی دلفش هنوز نیامده بود و به نظر می رسید که برزا زودتر از معمول به آنجا رفته است . برزا تصمیم گرفت حالا که دلفش نیست حداقل به تیرداته رئیس نگهبانان و مسئول خزانه داری کاخ مراجعه نماید و از او در خصوص معوق ماندن حقوق کارگران چراگاه سلطنتی تحقیق کند . تیر داته به علت شغل حساس نگهبانی و حراست از کاخ اغلب اوقات را در کاخ سپری می کرد و برای عوامل نگهبان در خود کاخ غذا سرو می گردید و نیازی برای صرف غذا به خارج از کاخ نداشتند . به همین جهت برزا امیدوار بود که او را در محل کارش بیابد و لذا هنگامی که به پشت در اتاق تیرداته رسید در اتاق نیمه باز بود و صدای سخن گفتن دو نفر به گوش می رسید . برزا اندکی قدم آهسته نمود تا اینکه در اتاق تیرداته گشوده شد و یکی از سرنگاهبانان از آنجا خارج شد و درست همین موقع بود که برزا به مقابل در اتاق رسید و دید که تیرداته و آریابرزن دوطرف میز روبروی هم نشسته اند . برزا اجازه ورود خواست و آریا برزن او را به داخل فرا خواند . برزا با تواضع بر آن دو نفر  موضوع عدم دریافت حقوق توسط کارگران چراگاه سلطنتی را به اطلاع تیرداته رساند و همچنین ماجرای دریافت ده راس اسب چابک   را به وی بازگفت : ناگهان آریابرزن و تیرداته یکصدا گفتند ده راس اسب چابک ! تیرداته سراغ دلفش را گرفت و پرسید که آیا برزا او را ندیده است و برزا گفت دقایقی قبل تر به محل کار او رفته ولی او را در محل کارش نیافته بود به همین جهت برزا را جهت یافتن دلفش ماموریت دادند که هر چه سریعتر او را پیدا کند و به نزد تیرداته بفرستد . وقتی برزا از آنجا خارج شد تیرداته و آریابرزین موضوع ناپدید شدن کریتوس به علاوه چهار تبعه دیگر یونانی که در دیوان شاهنشاهی مشغول خدمت بودند را مورد بررسی قرار دادند . آن‌ها با توجه به خبر برزا که ده راس اسپ چابک از چراگاه خارج شده بود هیچ شکی نداشتند که کریتوس به اتفاق چهار یونانی دیگر عامل اصلی این ماجرا هستند ولی با توجه به اینکه زمان زیادی از این ماجرا می گذشت تعقیب آنان را بی‌فایده می‌دانستند زیرا پنج اسب یدکی که آن‌ها با خود برده بودند به آن‌ها اجازه می‌داد که بدون فوت وقت با تعویض اسب های خسته با اسپ های یدکی به زودی از ناحیه تحت کنترل آن‌ها خارج شوند . در حالی که آن‌ها سرگرم گفتگو بودند دلفش وارد شد و دو سردار به احترام وی از جا برخاستند . دلفش اظهار داشت که پیکی به سمت غرب جهت یافتن نشانی از یونانیهای فراری ارسال کرده است ولی امیدی به دستیگیری آن‌ها ندارد .
برزا با سرعت برق و باد به سمت غرب می تاخت و هر کجا کسی یا آبادی در طول مسیرش وجود داشت نشانی از گمشدگان یونانی جستجو می‌کرد ولی انگار گماشتگان فراری با عبور از کوره راهای مالرو طوری مسیر خود را انتخاب کرده بودند که کسی متوجه آن‌ها نشود . برزا تا نزدیکیهای غروب به جستجوی خود ادامه داد اما ناامیدانه هیچ خبری از فراری ها نیافت و راه برگشت خود را از مسیر دیگری انتخاب کرد ولی دیری نگذشت که آفتاب در پس کوههای مغرب ناپدید شد و لذا برزا در آبادی کوچکی در مسیر بازگشت توقف نمود و به سراغ بزرگ آبادی رفت . بزرگ آبادی با توجه به شکل و شمایل برزا و زین و یراق اسپ وی دانست که وی از ماموران حکومتی می‌باشد و بدون هیچ معطلی آماده پذیراپی از وی شد و کسی را جهت تیمار اسپ برزا احضار نمود و خودش به اتفاق برزا وارد سرای شدند . چراغ پیه سوز کوچکی درون تاقچه با نور کمسوی خود فضا را تا حدی روشن کرده بود و برزا که تا آن موقع روز فرصت هیچ گونه استراحتی نیافته بود و گرسنگی و تشنگی هم کشیده بود احساس آرامش یافت مخصوصاً که هنوز زمان زیادی از حضورش نمی گذشت که میزبان با کاسه ای شیر داغ از او پذیرایی کرد . بعد از کمی استراحت میزبان گفت : جوان می‌دانم که از ماموران دولتی هستی و لیکن دقیقاً نمی‌دانم از چه رو به این آبادی توجه نمودی و ما را با حضور خود سرفراز نمودی و اگر دقیقاً بدانم که خواسته و مقصودت چیست بهتر می‌توانم از انجام وظیفه برآیم . برزا گفت : سپاسگذارم و از اینکه بی موقع مزاحم شما شدم طلب عفو و بخشایش دارم و چون که شما کنجکاو شده‌ای که علت حضور مرا بدانی من آن را بازخواهم گفت اما ابتدا باید بدانم که میهمان کدامیک از  بزرگ مردان سرزمینم هستم و نام تو چیست . میزبان گفت : نام من گودرز پسر گرگین پسر سندان پسر آهندان پارسی هستم و اکنون نام تو چیست ؟ برزا گفت : من برزا پسر شیراک پسر گهرپاد پسر هاخافش هستم . گودرز گفت : آه . وای بر من که تو را نشناختم . ای شاهزاده مرا به این سبب عفو کن که از اول تو را بجا نیاوردم در حالی که تو از فرزندان سرور بزرگ ما کورش هستی و پدران تو حق و حقوق بزرگی به گردن ما رعایای این مرز و بوم دارند . برزا گفت : حق و حقوق متقابل است و اگر جانفشانی رعایا نباشد ملکی به جا نخواهد ماند تا پادشاهان در آن دادگری کنند . گودرز پرسید اکنون که هویت خود را فاش کردی بگو چه خدمتی از من ساخته است تا جان بر سر آن بگذارم و رسم ولایت شما را به جا آورم . برزا که از شکست نفسی گودرز شرمگین شده بود عرض داشت که من به دنبال پنج سوار یونانی هستم که دیروز صبح از پرسپولیس به طرف غرب حرکت کرده‌اند و در جستجوی نشانی از آن‌ها هستم و اگر بتوانی نشانی از این پنج سوار به من بدهی محبت خودت را در حق من تمام کرده‌ای . گودرز گفت آه خدای من چرا زودتر نگفتی زیرا این کسانی که تو دنبال آن‌ها هستی دیروز هنگام غروب از کنار همین آبادی در مسیر غرب در حال عبور بوده‌اند و گزارش عبور آن‌ها را نوروز چوپان قبلاً به من داده بودند و چنانچه مایل باشی می‌توانم نوروز چوپان را به اینجا بیاورم تا یقین نمایی که آیا مشخصات سواران مورد نظر با کسانی که شما رد آن‌ها را پی گرفته‌ای مطابقت دارد یا خیر . برزا دلش می‌خواست کاملاً مطمءن باشد که آیا افراد مذکور همان یونانیان فراری هستند یا کسان دیگری بوده‌اند و به همین جهت به میزبان گفت در صورتی که ممکن باشد نوروز چوپان را برای تحقیق احضار کند . گودرز قبل از رفتن بدنبال نوروز چوپان بساط شام برزا را فراهم نمود و خودش به دنبال نوروز شتافت . وقتی گودرز به اتفاق نوروز آمدند گرگین پدر گودرز و برزا سرگرم صحبت بودند و گرگین با یادآوری تاریخ گذشته پدران برزا او را مجذوب گفته‌های خود کرده بود . گرگین یک تاریخ دان شفاهی بود که او نیز به نقل از پدران خود سرگذشت یکایک شاهان هخامنشی را می‌دانست و از جمله سرگذشت کورش را مفصلاً برای برزا تعریف کرده بود . او برای برزا تعریف کرد که چگونه کورش توانست امپراطوری بزرگ هخامنشی را پی ریزی کند و تعجب انگیز تر که برزا تا آن موقع نمی‌دانست که جد او کورش سالها چوپان بوده و بعد از اینکه به جانشینی پدرش کمبوجیه می‌رسد با ایجاد اتحاد و یکپارچگی در میان طوایف مختلف پارس از پرداخت خراج به آستیاگ پادشاه کشور ماد خودداری می‌کند و سپس آستیاگ به قصد تنبیه وی به سرزمین پارس حمله می‌کند که در این جنگ پیروزی نصیب کورش می‌شود و لذا پارسها با این پیروزی دلیری و شهامت کورش را می ستایند و به اتفاق او را برای تحصیل پیروزی های بعدی یاری می‌کنند . وقتی برزا از این موضوع اطلاع یافت دانست که آنچه اکنون در میان پادشاهان هخامنشی رواج دارد در میان پادشاهان قبلی نبوده و بنا به گفته گرگین جد برزا کورش تنها سه زن اختیار نموده بود در حالی که کودومانوس اکنون در هر یک از پایتخت های هخامنشی در پرسپولیس و هگمتانه و شوش حرمسرای مجزایی داشت . برزا نخواست در این باره سخنی بگوید ولی در اندرون خود آشوبی احساس کرد . وقتی سخن گرگین به پایان رسید گودرز به نوروز اشاره نمود که حکایت سواران را بازگوید و نوروز شرح داد که هر یک از سواران یک اسب یدکی با خود داشته‌اند که بر پشت هر یک مقداری لوازم در کیسه ای قرار داشته و چهره سواران هم با توجه به ریش و سبیل تیغ زده غیر ایرانی بوده است . با توضیحات نوروز چوپان برزا یقین حاصل کرد که افراد یاد شده همان یونانیهای فراری می‌باشند .
اما در پرسپولیس دلفش در مورد نامه تحویل ده راس اسب از چراگاه سلطنتی تحقیق نمود و مشخص شد که کریتوس آن نامه را جعل کرده است و هیچ یک از عمال دیوان از آن اطلاعی ندارد به همین منظور جلسه‌ای اظطراری با کودومانوس تشکیل دادند تا از این پس نسبت به یونانیهای دربار دقت عمل بیشتری به عمل آید و نگهبانان رفتار آن‌ها را زیر نظر داشته باشند و تیرداته در بعد از ظهر همان روز کلیه دویست نفر از نگهبانان کاخ را که بیشتر آن‌ها از اهالی گودریزیا و پاتانستان بودند احضار کرد و دستورات لازم را به آن‌ها داد و مخصوصاً دستور داد که هیچ یک از یونانیها اجازه ورود به محل اقامت شاه را نداشته باشند زیرا احتمال توطئه بر علیه شاه وجود دارد . دلفش هم پس از رتق و فتق امور دربار به منزل رفت و چون به طور ناگهانی ماموریتی به برزا محول نموده بود که خانواده اش از آن بی‌خبر بودند آسیا را گفت : دخترم به نزد خانواده برزا برو و به آن‌ها اطلاع بده که برزا جهت ماموریتی به خارج شهر رفته و نگران وی نباشند . آسیا که خود نیز مایل بود به منزل برزا برود از پیشنهاد پدر استقبال نمود و قبل از رفتن از مادرش اجازه خواست تا شب را نزد دوستش هوریا بگذراند و به این ترتیب راهی منزل برزا شد . دلفش خود نیز نگران این ماموریت خطیر بود و گاه با خود می‌اندیشید که اگر برزا با دسته یونانیها برخورد کند احتمال یک برخورد خونین میان آن‌ها منتفی نیست و لذا خودش بیش از سایرین نگران سلامتی برزا بود و هنگام نیایش شامگاهی برای سلامتی برزا دعا کرد . مهریا نیز کمابیش نگران شد و با تشر به دلفش فهماند که نمی بایست پسر نوجوانی چون برزا را برای این ماموریت خطیر می‌فرستاد اما دلفش اظهار داشت که محرم تر از او کسی را سراغ نداشته و اگر فرد دیگری را برای این ماموریت می‌فرستاد ممکن بود که بدرستی نتواند آن را به انجام برساند .
رخسانه در خانه بی‌قراری می‌کرد و زن عمو جهانگیر او را دلداری می‌داد که این نگرانی ندارد یک تک پا جهانگیر را می فرستیم منزل دلفش خبر بیاورد که برزا کجا است . رخسانه می‌گفت آخه خواهرجان از صبح الطلوع که رفته نه برای ناشتائی آمده نه هم برای عصرانه و تا حالا هم که نزدیک غروب است خبری از او نیست . در همین موقع بود که در حیاط خانه به صدا درآمد و مهراد به سرعت به طرف در حیاط دوید و آسیا را پشت در حیاط دید و صدا زد که دوست هوریا آمده و با هم داخل حیاط شدند . با آمدن آسیا رخسانه نگران تر شد و فکر کرد شاید او حامل خبر ناخوشایندی از طرف برزا باشد اما با توجه به لبخندی که بر لب آسیا نقش بسته بود نگرانی اش مرتفع شد . هوریا به استقبال آسیا رفت و دیده بوسی کردند و قدم زنان تا کنار ایوان نزد زن عمو جهانگیر و رخسانه رسیدند . آسیا تواضع نمود و خطاب به رخسانه گفت که  پدرش پیغام داده برزا جهت ماموریتی فوری به خارج شهر رفته است و نگران نباشد . رخسانه نفس راحتی کشید و پرسید که پدرت نگفت تا کی ماموریت پسرم پایان می‌یابد و آسیا اظهار بی اطلاعی کرد . دخترها به اتفاق هم داخل سرای شدند و مهراد هم با مرغابیهای درون حوض آب وسط حیاط بازی می‌کرد . ناگهان صدای شیهه اسب برزا از داخل اسطبل به گوش رسید . رخسانه خطاب به مهراد گفت : مادر به این زبان‌بسته صبح تا حالا علیق داده‌ای : مهراد گفت مادر برای برزا دلتنگی می‌کند و اگر نه هیچیش نیست . زن عمو جهانگیر گفت : خدا را شکر حالا که خیالت راحت شد من بروم که ممکن است جهانگیر پی برزا برود و یا کسی را سراغ اون بفرستد . رخسانه همراه وی بلند شد و زن عمو جهانگیر را تا دم در حیاط بدرقه کرد . اسب یک بار دیگر شیهه زد و رخسانه زیر لب گفت آخ مادر پیرم کردی .
 دختران درون نشیمن کنار آتشگاه نشسته بودند و برای عبادت شامگاهی مقدمات کار را فراهم می‌کردند و رخسانه خود را به کنار حوض آب رساند و دست و روی خود را شست و مهراد را به داخل سرای برد و اندکی بعد به اتفاق هم فریضه عبادت خود را به جای آوردند و در ضمن برای سلامتی برزا دعا نمودند . آسیا کمتر از دیگر اعضای خانواده نگران برزا نبود و او نیز در احساس مشترکی با سایر اعضای خانواده گاه نمی‌توانست جلو احساسات خود را بگیرد . با این حال مواظب بود سخنی نگوید که بر نگرانی آن‌ها اضافه شود آن شب همگی گرد آتش دان نشسته بودند و از هر دری سخن می‌گفتند . رخسانه یک‌کاسه آجیل جلو دخترها گذاشت و کاسه دیگر هم جلو خودش و مهراد قرار گرفت . حضور آسیا در جمع خانواده برزا مایه دلگرمی و سرگرمی بود تا رخسانه کمتر نگران برزا باشد . از زمانی که خبر  سقوط مصر به گوش اهالی پرسپولیس رسیده بود یک نگرانی عمومی سراسر شهر را فراگرفته بود در این میان خانواده‌هایی که سابقاً یکی از عزیزان خود را در جنگ‌ها از دست داده بودند حساسیت بیشتری داشتند و رخسانه که شوهرش را از دست داده بود حق داشت که هم‌اکنون نگران فرزند ارشد خانواده باشد . با این احوال خبری که آسیا برای او آورده بود به اندازه زیادی از نگرانی رخسانه را برطرف نمود و لیکن کدام مادری را سراغ دارید که حتی یک ساعت از اوقاتش را بدون آنکه نگران فرزندی نباشد پشت سر بگذارد . در همین حال رخسانه از هجوم افکار اهریمنی به مخیله اش رنج می‌کشید و گاه زیر لب با خودش سخن می‌گفت . این وضعیت به بچه‌ها نیز سرایت می‌کرد و اگرچه آن‌ها چندان نمی بایست نگران باشند اما از حال و روز مادر تأثیر می‌گرفتند . آسیا خیلی مایل بود سخن به زندگی و آینده کشیده بشود و در خلال آن آرزوی های شیرین خود را جستجو کند اما نمی‌توانست مستقیماً وارد این مباحثات بشود و لذا با صبوری منتظر بود تا یکی از اعضای خانواده پیشقدم بشود و او دنباله بحث را پی بگیرد . خوشبختانه مهراد با پرسش ناگهانی خود فضای غم آلود را تغییر داد . مهراد از مادرش پرسید که چرا برزا ازدواج نمی‌کند و مادرش گفت من که آرزوی همیشگی ام ازدواج برزا بوده است ولی تا حالا هر یک از دختران فامیل را به او پیشنهاد داده‌ام جواب رد داده است . هوریا تکانی به خودش داد و با شیطنت گفت حتی آسیا را ! در این موقع گوشهای آسیا تیز شد و سرخی شرم به صورتش دوید و بی صبرانه منتظر جواب رخسانه بود . رخسانه گفت امشب اولین باری است که آسیا ما را از فیض حضورش بهره مند ساخته است و در ثانی گمان نمی‌کنم نه آسیا و نه هم برزا چندان یکدیگر را دیده باشند و اگر خواهرم مهریا و شاهزاده دلفش رضایت بدهند و خود آسیا هم راضی باشد من یکی راضی هستم . حالا باید نظر عموجهانگیر و خود برزا را هم بدانیم . هوریا ادامه داد من فکر می‌کنم برزا آسیا را دوست داشته باشد و آسیا هم متقابلا برزا را بخواهد  و رو کرد به طرف آسیا و گفت این‌طور نیست آسیا . آسیا دوباره سرخ شد و با صدای دورگه اش گفت : نمی‌دانم
مهراد دوباره به صدا درآمد و خطاب به مادرش گفت که خیلی دلش می‌خواهد همراه برزا به چراگاه سلطنتی برود و از نزدیک گله های اسب را تماشا کند در همین اثنا هوریا هم همین خواسته را تکرار کرد و آسیا یواشکی به هوریا گفت من هم خیلی وقته از شهر خارج نشدم و دوست دارم همراه شما باشم . رخسانه گفت برزا به سلامتی آمد سفارش می‌کنم یک روز شما را با خودش همراه ببرد ولی اکنون وقت خوابه و خطاب به هوریا گفت که مامان رخت خوابها را پهن کن و هوریا رخت خواب آسیا را کنار خودش پهن کرد و رخت خواب مادر و مهراد را با فاصله در سوی دیگر سرای پهن نمود . او مخصوصاً می‌خواست که مادرش صدای پچ‌پچ شبانه او و دوستش آسیا را نشنود و از این بابت راحت باشند . مهراد اول از همه به خواب رفت اما صدای پچ‌پچ دخترها تا پاسی از شب به گوش می‌رسید ولی نهایتاً به خاموشی گرایید و رخسانه آخرین کسی بود که چشمانش را فروبست .
آفتاب سه چهارم مسیرش را در آسمان پیموده بود که برزا به حاشیه پرسپولیس رسید و ابتدا به طرف منزل رفت تا بار و بنه ای را که گودرز به رسم سوغاتی به وی سپرده بود بر زمین بگذارد و به محض اینکه نزدیک خانه رسید اسب برزا از داخل اسطبل شیهه زد . رخسانه خطاب به مهراد گفت بدو برو در را باز کن برادرت آمد و همینکه مهراد درحیاط را گشود برزا قدم به درون حیاط گذاشت . ابتدا خورجین از اسب جدا کرد و افسار اسب را به مهراد سپرد تا آن را به اسطبل ببرد و آب و علفی به حیوان بخوراند ولی سفارش کرد که نباید دو اسب نزدیک هم باشند زیرا ممکن است طناب هایشان در هم گره بخورد . مادر و خواهرش به اتفاق آسیا در ایوان خانه انتظار او را می‌کشیدند و برزا با تواضع بر آن‌ها وارد شد . خورجین را در گوشه ایوان گذاشت و به طرف حوض آب رفت و دست و صورت را شست و دوباره به طرف ایوان برگشت . مادرش به داخل سرای رفته بود تا عصرانه فراهم کند و دختران روی سکوی جلوی ایوان نشسته بودند . برزا نیز روی سکوی کنار آن‌ها نشست و از آسیا جویای احوال خانواده اش شد . آسیا در حالی که از دیدار دوباره برزا مشعوف شده بود با خرسندی از وی تشکر کرد و گفت که از دیروز بعد از ظهر تا حالا نزد دوستش هوریا آمده و پدرش به او سفارش کرده تا خبر ماموریت فوری او را به خانواده اش برساند و اکنون می‌خواهد به خانه برود و خبر بازگشت برزا را به پدرش برساند . آسیا گفت که پدرش نیز خیلی نگران بوده و لازم است هرچه زودتر باخبر شود . برزا گفت : اجازه بدهید من لقمه‌ای عصرانه می‌خورم و به اتفاق می‌رویم . آسیا در دل خوشحال شد اما غرورش اجازه نداد آن را آشکار کند . رخسانه غذای برزا را داخل سرای گذاشت و صدا زد که مادر بیا که غذایت سرد می‌شود . بعد از غذا خورجین را برداشت و دو بسته بزرگ بادام و گردو را نصف کرد  نیمی را در خانه گذاشت و نیمی دیگر را درون خورجین قرار داد و مهراد را گفت که اسب را از طویله درآورد و خطاب به مادر گفت که به نزد دلفش خواهد رفت . آسیا و هوریا به طرف در حیاط رفتند و مهراد افسار اسب را بدست برزا داد  خورجین را بر پشت اسب نهاد و از در حیاط خارج شد آسیا با عجله از هوریا خداحافظی کرد و به موازات برزا کوچه را به سمت خانه دلفش ترک کردند . فاصله خانه آن‌ها تا خانه دلفش پیاده ده تا پانزده دقیقه بیشتر نبود با این حال در بین راه برزا به آسیا تعارف کرد که اگر خسته است بر اسب بنشیند آسیا اشاره کرد که قدم زدن را بیشتر دوست دارد در میانه راه پارک بزرگی بود که داریوش اول هخامنشی آن را بنیاد گذاشته بود و آن را پارک داریوش می نامیدند و مسیر حرکت آن‌ها طوری بود که می بایست از وسط پارک بگذرند در میانه های پارک حرکت آن‌ها آهسته تر شد و حالتی را که در اولین ملاقات آن‌ها روی داده بود دوباره تجربه کردند و همینطور که سلانه سلانه راه می پیمودند نغمه بلبلان آوازه خوان در گوشهای آن دو می پیچید هنوز چند قدمی مانده به انتهای پارک ناگهان شاخه خشک بوته ای گوشه دامن آسیا را چنگ زد اما قبل از آنکه آسیا آن را از دامن برگیرد برزا با چالاکی تمام خم شد و آن را برگرفت . آسیا کمی شرمناک شد ولی خودش را نباخت و از برزا تشکر کرد . برزا هم متقابلا گفت : من که کاری نکردم شاهزاده خانم . آسیا به شدت مواظب بود که اتفاق مشابهی نیفتد اما در ضمن نمی‌خواست سفر کوتاه آن‌ها به زودی به پایان برسد شاید از برزا انتظار بیشتری داشت و شاید در جستجوی کلماتی بود که از دهان برزا خارج شود و روح سراسر تشنه او را سیراب کند . اما برزا همچون برج زهرمار به ندرت سخنی می‌گفت و غرورش اجازه نمی داد که سیر و سلوک کورشها را زیر پا بگذارد . آسیا که دید برزا اینچنین مهجوبانه راه میسپارد و تا دقایقی دیگر به خانه خواهند رسید خستگی را بهانه کرد و از برزا خواست دقایقی بر لب جوی کنار راه بنشینند . در حالی که آن دو نشسته بودند دو زوج جوان از کنار آن‌ها گذشتند و در حالی که با هم پچ‌پچ می‌کردند بعد از بیست قدم دوباره نگاهی به پشت سرشان کردند و سپس دور شدند . برزا نتوانست تحمل کند و بدون هیچ مقدمه‌ای دفعتا به آسیا گفت : مادرم در خصوص ازدواج هیچ سخنی نگفت ؟ آسیا پرسید منظورت ازدواج چه کسانی است  برزا با کمی مکث من و من کنان گفت : ازدواج م . م . ما . آسیا گفت ولی شما تا حالا هیچ یک از دختران فامیل را نپسندیده ای  برزا مثل اینکه تیرش به سنگ خورده باشد بار دیگر تلاش کرد تا منظورش را روشن کند و لذا ادامه داد : ولی شما بسیار زیبایی شاهزاده خانم و م.ن م.ن شما را بسیار دو.ست  دار . رم . آسیا نفس راحتی کشید زیرا احساس کرد که شکار خود را به بند کشیده است ولی در عین حال می‌خواست مطمپن شود که طناب را کاملاً محکم کند و لذا با ناراحتی کاملاً ساختگی گفت : دوست داشتن شما کافی نیست و نظر عمو جهانگیر را نگرفته ای . برزا با تعجب گفت تو از کجا می‌دانی که نظر عمو جهانگیر مهم است و آسیا به سخنان رخسانه در گفتگوی شب گذشته اشاره کرد . برزا گفت عموجهانگیر هیچ مخالفتی نمی‌کند زیرا شما خودتان کورش هستی و عموجهانگیر به غیر کورش حساسیت دارد نه به شما که دختر یک کورش زاده اصیل هستی . ناگهان از انتهای معبر زنی وارد معبر شد و با شتاب به سوی آن‌ها می‌آمد . آسیا برخاست و براه افتاد و خطاب به برزا گفت مادرم! برزا نیز بلند شد و پشت سر آسیا به راه افتاد و به طرف زن رفتند . مهریا نزدیک‌تر که شد آن دو را بازشناخت و پرسش کنان گفت کجا بودی دختر . جون مرگم کردی و نگاهش روی برزا چرخید . برزا با شرمندگی تواضع کرد و مهریا گفت به سلامتی برگشتید  زودتر به خانه بیائید دلفش شدیداً نگران شماست و سه نفری به خانه دلفش رسیدند. اسب نزدیک خانه شیهه کشید و دلفش صدای اسبش را بازشناخت و به درون حیاط آمد و مهریا به اتفاق دختر و پسر جوان قدم به حیاط گذاشتند دلفش به طرف آن‌ها رفت و برزا تواضع نمود اما آسیا در پناه مادر به طرف خانه رفت و از اینکه مبادا مورد عتاب پدر واقع شود زودتر از مادرش وارد سرای شد . برزا خورجین از اسب برگرفت و بر زمین نهاد و اسب را به طرف اسطبل هدایت کرد . دلفش او را همراهی کرد و از او خبر خواست و برزا هم ماجرای دیده شدن آن پنج یونانی فراری را بازگفت . دلفش مقداری علیق جلو اسب ریخت و به اتفاق برزا از اسطبل خارج شدند و با هم وارد سرای شدند . آتشدان را زن‌ها افروخته بودند و مهریا قوری شیر قهوه را کنار آتش دان گذاشته بود . آسیا طی این فاصله کمی به خودش رسیده بود و بعد از نشستن مردها با یک سینی که دو فنجان کوچک در آن قرار داشت به کنار آتش دان آمد . اما نگاهش را از پدر پنهان کرد و فوری به طرف آشپزخانه برگشت . دلفش دو فنجان را با شیر قهوه پر کرد و از اوضاع و احوال مسافرت برزا و دیده ها و شنیده هایش پرسید . از جمله سؤالات او این بود که آیا خبر سقوط مصر به گوش اهالی اطراف و اکناف رسیده است یا خیر و اینکه نظر مردم در مورد کودومانوس چه می‌باشد . برزا هم هرچه دیده و شنیده بود برای دلفش تعریف کرد هوا رو به تاریکی می‌رفت و برزا اجازه خواست برود دلفش نیز برخاست تا ضمن مشایعت برزا برای عبادت شامگاهی وضو کند مهریا گفت به خواهرم سلام برسان و آسیا هم در آستانه در قرار گرفت و با نگاه مهربانش برزا را مشایعت نمود . هنوز برزا چند قدمی دور نشده بود که آسیا به مادرش گفت قرار است هوریا و مهراد به اتفاق برزا به چراگاه سلطنتی   بروند و من هم خیلی دوست دارم همراه آن‌ها باشم ممکن است از پدر برایم اجازه بگیری مهریا پرسید کی می‌خواهند بروند و آسیا گفت به همین زودی و به این ترتیب أسیا  می خواست هم نظر پدرش را بداند و هم فرصتی برای دیدار مجدد برزا می یافت و می‌توانست پیوند بین خود و او را محکم تر کند
با گرمتر شدن هوا شاه کودومانوس تصمیم گرفت به کاخ هگمتانه برود و تا پایان تابستان در آنجا بماند . طی این مدت شاه هیچ واکنشی نسبت به حمله اسکندر نشان نداده بود و سرداران جنگی را همچنان در بلاتکلیفی نگاه داشته بود . صبح خیلی زود یکی از روزهای اول تابستان کالسکه سلطنتی حامل شاه و ملکه به همراه تعدادی از دختران که هر یک حداقل چند صد گرم طلا و جواهرات بر گردن و بازوان خود داشتند و محافظان شخصی خانواده سلطنتی پرسپولیس را به مقصد هگمتانه ترک نمود . دلفش و تیرداته و آریا برزین جهت مشایعت شاهنشاه در محل حاضر بودند و در حالی که همچنان از بلاتکلیفی خود نگران بودند انتظار داشتند که شاید شخص شاه در واپسین ساعت حرکت خود فرمان یا دستوری جهت جمع آوری سرباز و تشکیل سپاه جهت مقابله با اسکندر صادر کند اما کودومانوس چنین نکرد و بیش از تشکیل سپاه نگران خزانه سلطنتی بود که کرورها طلا در آن قرار داشت و آخرین سفارش را به تیرداته داد که با جدیت از خزانه محافظت کند کاروان سلطنتی براه افتاد و هر کس پی کار خویش رفت . آریا برزین به پادگان رفت و تیرداته و دلفش در کاخ پرسپولیس مشغول کارهای روزمره خود شدند .. برزا که تصمیم داشت به چراگاه سلطنتی برود قبل از رفتن می‌خواست موضوع عدم پرداخت حقوق اسبداران چراگاه سلطنتی را روشن کند زیرا به محض ورود به چراگاه اسبداران وی را مورد پرسش قرار می‌دادند . به همین منظور دوباره به تیرداته مراجعه کرد تا پاسخ وی را بشنود وقتی برزا تیرداته را در محل کارش ملاقات کرد تیرداته پاسخ داد که به علت مخارج بالای تشریفاتی و هزینه حرمسرای کودومانوس پول کارگران مذکور به مصرف رسیده است و شخص شاه نیز پولی برای جایگزین آن اختصاص نداده است . برزا گفت این جواب برای کارگران کفایت نمی‌کند و آن‌ها به حقوق ماهانه خود نیازمند هستند و چنانچه حقوق آن‌ها پرداخت نشود کار خودشان را ممکن است رها کنند و یا هم در نگهداری و پرورش اسب ها تعلل کنند و این امر موجب تضعیف نیروی اسب ها در میدان جنگ خواهد شد . تیرداته پاسخ داد در هر حال بیش از من و تو شخص کودومانوس باید به این امور توجه نماید که متأسفانه حساسیتی نشان نداده است و هم‌اکنون به علت اینکه کلید خزانه نزد خود او می‌باشد امکان برداشت از خزانه وجود ندارد مگر اینکه خود او یا نماینده ای از طرف او به این منظور در خزانه را بگشاید . معهذا می‌توانیم از محل جمع آوری مالیات روستاها و شهرهای اطراف بخشی از حقوق کارگران را به طور غیر نقدی پرداخت کنیم اما این امر مستلزم گذشت زمان است تا هنگامی که به پایان تابستان نزدیک شویم و دهقانان محصول خود را برداشت کنند . . برزا باز هم قانع نشد و پرسید آیا هیچ راه دیگری وجود ندارد و تیرداته نتوانست پاسخ دیگری بدهد و زیر لب زمزمه کرد
چو سلطان ز لشکر کند زر دریغ
نگیرد به جنگ لشکرش دس به تیغ
برزا نومیدانه از تیرداته جدا شد و به سوی دلفش رفت و موضوع را با دلفش نیز در میان نهاد . دلفش نیز با حسرت سری تکان داد و به فکر فرو رفت شاید راه چاره‌ای بیابد ولی او نیز به نتیجه ای نرسید و با تاثر گفت ، اگر شاه هزینه یک ماه حرمسرایش را کنار گذاشته بود اکنون مشکلی نداشتیم . برزا که دید ماندن یا رفتن او هیچ تفاوتی نمی کند با خود اندیشید که بهتر است اکنون به خانه برود تا هنگام بعد از ظهر به اتفاق خواهر و برادرش و آسیا دختر دلفش، به چراگاه سلطنتی بروند . او ضمن خداحافظی با دلفش از او چنین شنید که به زودی پیکی را به هگمتانه می فرستند تا از شخص شاه در این خصوص کسب تکلیف کنند .
*****************
 آفتاب در دوردست ها به تدریج نارنجی می شد و لحظه به لحظه از روشنائی روز می کاست . رد پای چهار نفر بر شنهای نرم صحرا خراش گذاشته بود و چهار موجود نیمه جان تلو تلو رو به سوی خورشید حرکت می کردند . ناگهان آخرین نفر در آخر صف متوقف شد و زانو بر زمین زد و فریاد برآورد . لعنت بر تو ! لعنت بر تو کریتوس ! ما هرگز از این بیابان رها نخواهیم شد ، همه ما محکوم به مردن هستیم ، لعنت بر تو ، ناگهان همچون دیوانگان خندید و در خاک در غلطید . طنابی که این چهارنفر را به هم متصل کرده بود مانع حرکت گروه بود ، نفر سوم پرسید حالا چکار کنیم ، کریتوس گفت : او توان خودش را از دست داده و دیر یا زود خواهد مرد ، بنابر این جایز نیست به خاطر او وقت را تلف کنیم  و اگرنه خود ما نیز به سرنوشت او دچار خواهیم شد . از هم اکنون تا صبح فردا بهترین فرصتی است که در اختیار داریم و از خنکی هوا باید حداکثر استفاده را ببریم . سپس فریاد زد حرکت می کنیم و شروع به حرکت کرد اما طناب متصل همچنان مانع حرکت بود تا آنگاه که نفر سوم با دلی پر از حسرت خنجرش را از غلاف خارج کرد و طناب نفر چهارم را از خودش جدا کرد . طناب بر خاک افتاد و گروه به راه افتاد .
آفتاب غروب کرده بود و تاریکی فرود آمده بود و خنکی هوا جان تازه ای به سه مسافر بخشیده بود . آنها به آرامی راه می پیمودند . کریتوس خطاب به دو نفر دیگر که به دنبال وی کشیده می شدند گفت : اگر دوام بیارید اسکندر پاداش خوبی به شما خواهد داد ، پس تمام سعی خودتان را بکار بندید ، من احتمال می دهم فردا قبل از ظهر به شط فرات برسیم و آنوقت می توانیم آنقدر آب بنوشیم که جبران این تشنگی ها بشود . مشکهایمان را هم پر می کنیم و با خاطری آسوده به راهمان ادامه می دهیم تا در اولین آبادی چند تا اسب خوب و رهوار پیدا کنیم و یکسره بدون توقف تا مصر برویم . امیدوار باشید .امیدوار باشید .
شب از نیمه گذشته بود آنها همچنان راه می رفتند و با هر تنفس مقداری بخار آب از راه تنفس از بدنشان خارج می شد و این باعث می شد که عطش آنها هر لحظه شدیدتر شود .آن دو نفر که در اول صف بودند تقریبا  نفر سوم را با خود می کشیدند و این در حالی بود که نفر سوم با حالتی هذیانی می گفت : گوشت اسب تشنه خیلی تشنگی دارد ،نباید می خوردیم . پرتوس از گردنه پرتاب شد ، خولوس از تشنگی جان داد و اکنون نوبت من است ، لعنت به تو کریتوس ، من هم خواهم مرد . تو ما را به این محنت انداختی . چیزی کم نداشتیم ، زندگی بی دغدغه ای داشتیم ، اما تو ، اما تو ... لعنت به تو .. شیطان ، ابلیس ..
کریتوس توقف کرد تا لختی استراحت کنند ، نفر سوم همچنان ناله می کرد آنها تن را به خنکای شنهای صحرا سپردند تا شاید اندکی از عطش خود بکاهند اما همچنان که غلط می زدند ناگهان صدائی از اطراف به گوش رسید ، کریتوس دستور سکوت داد و سکوت حکم فرما شد . صدائی شبیه صدای حرکت گروهی ارتش به گوش می رسید اما دیری نپائید که سوسوی نقاط نورانی از طرف صدا هویدا شد ، چراغهائی که جفت جفت بالا و پائین می شدند نزدیک و نزدیک تر شدند تا آنگاه که به فاصله چند متری آنها رسیدند . کریتوس حیوانات را شناخت ولی ابتدا نخواست که همراهان خود را متوحش کند بنابر این به آنها چیزی نگفت اما نفر دوم گفت : اگر از  تشنگی جان به در ببریم محال است از دست این گرگ های گرسنه جان سالم بدر ببریم . کریتوس گفت بهترین راه این است که حرکت کنیم واگرنه گرگ ها حمله خواهند کرد و حرکت دوباره آغاز شد . شش گرگ گرسنه به همراه سه مرد تشنه براه افتادند تا یکدیگر را برانداز کنند . گرگها به دو گروه سه نفره تقسیم شده بودند و در طرفین گروه انسانی راه می پیمودند . پس از مدتی راه پیمائی گرگها احساس طعمه های خود را ارزیابی کردند و فاصله خود را نزدیک و نزدیک تر کردند ، آرام آرام از جناحین به سمت عقب پس نشستند تا اینکه ناگهان طعمه خود را به چنگ و دندان گرفتند . گوگولوس بخت برگشته از انتهای صف توسط شش گرگ قوی پنجه کشیده می شد اما طناب متصل به وی مانع از جدا شدنش از دو نفر دیگر بود . کریتوس فریاد زد رهایش کن ، رهایش کن ، اما نفر دوم فکر می کرد که کریتوس به گرگها خطاب می کند که رهایش کنند تا اینکه خود کریتوس به عقب برگشت و با خنجر خود طناب نفر سوم را برید و گرگها با طعمه خود عقب نشینی کردند ، لختی بعد صدای دلخراشی از گوگولوس برخاست و پس از آن دیگر صدائی از وی برنیامد و گرگها در تاریکی شب پنهان شدند . کریتوس خطاب به تنها دوست باقیمانده اش گفت : اگر ما نتوانیم به اندازه کافی از اینجا دور شویم به زودی ممکن است طعمه بعدی گرگ ها باشیم بنابر این نهایت تلاش خودت را بکار بگیر تا به حد کافی فاصله بگیریم . آن دو کمی با شتاب بیشتر شروع به حرکت کردند و تا نزدیک صبح راه پیمودند . کریتوس نگاهی به آسمان دوخت و چند پرنده را در آسمان دید و به دوستش گفت آنجا را ببین . ما نزدیک شدیم ، ما رسیدیم ، ما از مرگ رهائی یافتیم ، به زودی به شط فرات می رسیم . آنها پرنده های آبی هستند .
با دیدن پرندگان آبی آن دو نفر جان تازه ای گرفتند و امید زندگانی در رگ و پی آنها دوید و با انرژی بیشتری به سمت جلو حرکت می کردند . اگرچه آفتاب کمی بالا آمده بود و هوا رو به گرمی می رفت اما امید رسیدن به شط فرات به آنان قوت می بخشید . آفتاب از یک چهارم مسیرش کمی بالاتر آمده بود که شط فرات از دور نمایان شد ودو مسافر طناب از خود کندند . دیولوس که از فرط تشنگی زبانش کاملا خشک و از دهانش بدر آمده بود به سمت شط شروع به دویدن کرد . کریتوس فریاد زد ، نه ، نه  اما دیولوس توجهی نکرد و با فریاد آب ، آب خودش را به فرات زد . پنج دقیقه پس از وی کریتوس به ساحل فرات رسید . به حاشیه آب رفت و با دست کف در آب برد و به دهان زد و ضمن چرخاندن آب در دهان آن را بیرون ریخت . او این عمل را سه بار تکرار کرد و سپس آب بر سر و گردن خود ریخت و لباسهایش را خیس کرد . در همین حال آب به دهان می برد و آن را مزمزه می کرد . او می دانست که بعد از این همه تشنگی اگر آب زیادی بنوشد ، خواهد مرد و لذا آب بازی او نیم ساعت به طول انجامید سپس بقچه خویش را گشود و از گوشت خشک شده که به عنوان توشه همراه خود داشت  کمی خورد . او سپس تصمیم به رفتن گرفت اما قبل از آن نگاهی به جسد دیولوس انداخت که پس از نوشیدن آب جان سپرده بود . او خطاب به جسد دیولوس گفت حتما" نامت را در کتابهای تاریخی خواهند نوشت و به سمت آبادی شمال فرات براه افتاد . کریتوس به دنبال یک اسب تازه نفس بود که بتواند هر چه سریعتر خودش را به بندر صور در ساحل مدیترانه برساند تا از آنجا به وسیله کشتی عازم مصر بشود . اواسب مورد نظرش را با سکه هائی که از ایران با خود داشت خریداری کرد و عازم ساحل شرقی مدیترانه شد . او آبادیهای زیادی را پشت سر گذاشت تا اینکه به بندر صور رسید . شهر تقریبا ویران شده بود و مردم آن شهر تقریبا قتل عام شده بودند گاه گاه پیرزن یا پیرمردی تنها در معابر شهر دیده می شد . کریتوس به سمت ساحل دریا رفت تا شاید قایق یا کشتی در آنجا بیابد اما نیافت و ناچار شد راه خودش را به موازات ساحل دنبال کند . در ادامه مسیر به کاروانسرائی رسید و اسب را به خدمه سپرد تا تیمار کنند و خود وارد کاروانسرا شد . حجره ای در اختیارش گذاشتند و خدمتکاری برایش مهیا کردند . خدمتکار با ظرف آبی آمد و دستور شام خواست . کریتوس غذای ماهی سفارش داد اما قبل ازاینکه خدمتکار برود از وی پرسید که بر سر بندر صور چه آمده است ؟ خدمتکار پاسخ داد که اهالی بندر صور در مقابل فاتح بزرگ (اسکندرمقدونی ) مقاومت کردند و فاتح بزرگ پس از چیره شدن بر شهر صور ، دستور قتل عام عمومی و غارت و چپاول شهر را صادر کرد . کریتوس گفت سوال دیگری هم دارم و اینکه چگونه می توانم سریعتر به مصر برسم . خدمتکار مثل اینکه در پاسخ دادن دو دل بود و گفت باشه بعدا و منظورش زمانی بود که شام را می آورد . قبل از اینکه خدمتکار برود کریتوس او را صدا کرد و خدمتکار بین دهانه در خروجی ایستاد و نگاهی به عقب انداخت . کریتوس سکه ای طلا برایش پرتاب کرد و خدمتکار با تبسمی معنادار خارج شد .کریتوس در عین حال نگران افشای راز خود نیز بود و اگرچه آشکارا هیچ مخالفتی در آن مکان با فاتح بزرگ دیده نمی شد اما شرط احتیاط حکم می کرد راز خود را پنهان نماید تا مبادا کسی از وفاداران امپراطوری ایران به وی گزندی نرساند به همین جهت بود که وقتی صاحب کاروانسرا به اشاره خدمتکار جهت راهنمائی وی به حجره آمد و از مبدا و مقصد او سوال کرد خودش را یک تاجر یونانی معرفی کرد که جهت امر تجارت عازم مصر می باشد .
از طرف دیگردولت ایران هنوز جاسوسانی را در منطقه تحت اشغال رومیها داشت و از جمله آنها الیاس پارسی  بود که در شهر صبرا زندگی می کرد . الیاس در خانه ای زندگی می کرد که متعلق به خودش بود و پیامها بوسیله کبوتر نامه رسان مستقیما به منزل خودش می رسید . اگر الیاس در یک مکان دولتی زندگی می کرد تا حالا کشته شده بود اما چون منزل وی همچون منزل سایر مردمان آن شهر بود مقدونیها قادر به شناسائی وی نبودند . اندکی پس از فرار کریتوس از پایتخت پارس  مراتب توسط کبوتران نامه رسان به جاسوسان مسیر مخابره شده بود و به همین جهت بود که الیاس قبل از آمدن کریتوس به آن شهر انتظارش را می کشید و برای اینکه بتواند هر رهگذری را زیر نظر داشته باشد به این کاروان سرا آمده بود و خدمتکار هم مطابق آنچه قبلا بین او و الیاس قرارداد شده بود گزارش هر تازه واردی را در اختیار او می گذاشت . به همین جهت خدمتکار پس از آنکه سکه را از کریتوس گرفت از صاحب کاروانسراخواست جهت راهنمائی کریتوس به حجره او برود و خودش به سراغ الیاس رفت و در باره مرد تازه وارد با او سخن گفت . الیاس پرسشهائی پرسید و پاسخهای خدمتکار مطابق آنچه بود که ازایران به وی گزارش شده بود . تنها تفاوت این بود که طبق گزارش رسیده آنها یک گروه پنج نفره بودند که به اتفاق از ایران فرار کرده بودند و اکنون کریتوس به تنهائی وارد کاروان سرا شده بود . الیاس حدس می زد که ممکن است عبور آنها از بیابان های جنوبی به تلف شدن تمام یا تعدادی از آنها بیانجامد زیرا مسیری که آنها از پارس حرکت کرده بودند نهایتا سر از بیابانهای جنوب عراق و راه های بی سرانجام در می آورد و قبل از آنها افراد دیگری نیز که قصد عبور از آن مسیر را داشتند جز اندکی از آنها به مقصد نرسیده بودند . با این حال احتمالات دیگری هم در نظر الیاس بوجود می آمد و اینکه ممکن است تعدادی از همراهان کریتوس راه یونان را در پیش گرفته باشند . در هر حال الیاس کاملا یقین نداشت که فرد مذکور همان کریتوس فراری از ایران باشد . اطلاعات صاحب کاروانسرا در مورد شغل مرد مشکوک نیز ظن و بدبینی در باره کریتوس را دو چندان می کرد . الیاس تا صبح صبر نمود تا با بررسی رفتارهای بعدی مرد مشکوک از او شناخت بیشتری حاصل کند . صبح هنگام که مرد مشکوک جهت تسویه حساب به داخل حجره صاحب کاروانسرا رفت و سپس خارج شد الیاس پس از وی جهت وارسی سکه های تحویلی مرد مشکوک که جهت اجرت اقامتش در کاروان سرا پرداخته بود بداخل حجره صاحب کاروانسرا رفت و درخواست نمود تا سکه ها را ببیند  . اما صاحب کاروانسرا گفت که آن مرد پولی پرداخت نکرده و اسبش را گرو گذاشته است تا زمانی که دوباره برگردد . الیاس به سرعت بیرون دوید اما قبل از خروج از کاروانسرا خدمتکار جلو او را گرفت و سکه ای را که مرد مشکوک شب گذشته به وی داده بود به الیاس نشان داد . الیاس به دقت به سکه نگریست و دریافت که سکه نه تنها از سکه های هخامنشی است بلکه حتی محل ضرب آن پارس می باشد و بدینوسیله اطمینان یافت که آن مرد از پارس می آید و بر خلاف اظهاراتش از یونان نیامده است . پس به تعقیب کریتوس پرداخت و او را در حالی که به سمت بندر صیدا می رفت یافت . الیاس فاصله اش را با کریتوس حفظ کرد تا مبادا کریتوس متوجه او شود اما همینگونه که از دور او را تحت نظر داشت به این مسئله می اندیشید که چگونه بدون اینکه کسی متوجه شود او را از میان بردارد . کریتوس به محض رسیدن به بندر صیدا راه ساحلی به سمت بندرکشتیرانی شهر را برگزید و به لنگرگاه بندر رفت و چندی پس از سخن گفتن با راهنمایان ورودی بندر به سمت کشتی مسافربری رفت که مسافران را به استان مصر می رسانید . الیاس چاره ای نداشت و باید وی را تعقیب می کرد و همینطور نگران خانواده اش بود که در صورت غیبت بی هنگام وی نگران خواهند شد به همین جهت با شتاب از یکی از راهنمایان بندر پرسید که ساعت حرکت کشتی مصر چه زمانی است و پاسخی که راهنما داد حدودا زمانی به اندازه سه ساعت امروزی فاصله داشت و الیاس پا در رکاب گذاشت و به خانه اش رفت ، همسر مهربانش حاتون تا او را دید از احوالش پرسید و الیاس با سرعت دو دست لباس تمیز خواست و در حالی که حاتون لباسها را در بقچه می گذاشت الیاس توضیح می داد که جهت ماموریت کاری مجبور است به  استان مصر برود و در غیاب او گزارشها را دریافت و ارسال کند .او همچنین از حاتون خواست که گزارش حضور کریتوس را سریعا به پایتخت ایران گزارش کند . وقت به شدت تنگ بود و در حالی که عقب عقب به سمت در خروجی می رفت خطاب به حاتون می گفت : می دانم که در غیاب من به تو خیلی سخت خواهد گذشت اما قول می دم  که بعد از این دیگه تنهایت نگذارم . این آخرین ماموریت من است . راستی اگه فرزندم پسر بود نام او را کورش بگذار تا یادگار جدم باشد و اگر دختر بود او را اتوسه صدا بزن تا باز هم یادگار جدم باشد  . الیاس در آستانه در بود که حاتون به او رسید و دستانش را به سمت الیاس دراز کرد . الیاس دستان حاتون را در دستانش فشرد و به دیدگان حاتون نگریست که چند قطره اشک زلال از آنها در حال چکیدن بود . الیاس گفت : اهورا مزدا نگهدارتان باد و به طرف اسبش برگشت و همچون برق خود را به بالای اسب کشید و یک بار دیگر تصویر حاتون را در پرده دیدگانش ثبت کرد و ناگهان همچون باد به سمت بندر صیدا تاخت تا اینکه خود را به کشتی مسافرتی برساند که کریتوس اکنون در زمره مسافرانش بود . کشتی در موعد مقرر به راه افتاد و الیاس و کریتوس به اتفاق سایر مسافرها راهی بندر مصر شدند .
الیاس درون کشتی طوری رفتار می کرد که توجه کریتوس را جلب نکند . اما بطور اتفاقی چندین بار نگاه آنها با هم تلاقی نمود آنها چند شبانه روز در کشتی بودند و طی این مدت الیاس سعی داشت تحقیقاتش را در مورد این مرد مشکوک کامل تر کند . یک شب بر حسب اتفاق تعدادی از سرنشینان کشتی در عرشه کشتی شروع به میگساری کردند و اتفاقا کریتوس هم در جمع آنها بود . الیاس متوجه شد که فرصت بسیارمناسبی پیش آمده و افراد مست میل زیادی به حرافی دارند و لذا منتظرماند تا کریتوس به اوج مستی برسد . کریتوس هم چون کسی که سالهاست تشنگی کشیده باشد پیوسته جام خود را پر می کرد و می نوشید . در آن دوران که کریتوس در پایتخت پارس خدمت می کرد به دلیل اینکه ایرانیان مشروبات الکلی مصرف نمی کردند و معمول نبود کریتوس به شراب دلخواه خود دسترسی نداشت و لذا حالا که فرصتی برایش ایجاد شده بود سعی در جبران گذشته ها داشت . آنها تا نزدیک های صبح میگساری کردند و در حالی که عده ای مست و مدهوش روی عرشه کشتی لمیده بودند الیاس خود را به جمع آنها رساند و کنار کریتوس نشست و سکه ای به گارسون داد تا جام کریتوس را لبریز کند . کریتوس با احساسات زیادی از الیاس تشکر نمود و قاه قاه می خندید . الیاس پرسید نام تو کیست و کریتوس در حالی که نیمه بیهوش بود پاسخ داد : نوکرت کرررریتوسسسس هستم ، الیاس پاسخ خود را گرفته بود و دیگر لزومی نداشت بیش از این آنجا بماند و به محل استراحت خود برگشت . کشتی مسافری عصر روز بعد در بندر اسکندریه پهلو گرفت و مسافران پیاده شدند و دو سرنشین مورد بحث ما نیز پیاده شده و دور دیگری از تعقیب و گریز آغاز گردید .
 کریتوس در حالی که قدم زنان در شهر می چرخید و می خواست بداند که فاتح بزرگ در کجا اقامت دارد الیاس سایه به سایه او را دنبال می کرد . الیاس می دانست که کریتوس دارای اطلاعات ذیقیمتی است و اگر دیر اقدام کند اطلاعات وی در اختیار اسکندر قرار می گیرد و ضربه سنگینی برای دولت ایران خواهد بود ، به همین جهت سعی داشت به هر شکل ممکن قبل از اینکه این مرد یونانی به اسکندر برسد او را از میان بردارد . خصوصا اینکه او کاتب مخصوص دربار بود و نامه های زیادی را از مقر حکومتی به اطراف و اکناف نوشته یا خوانده بود . 
اسکندر در این زمان در شهر اسکندریه  بسر می برد و مشغول برنامه ریزی جهت فتح آسیا بود . در عین حال دستور داده بود که نسبت به جمع آوری اطلاعات از وضعیت ارتش ایران و احوال پادشاه ایران کوشش بسیار شود . از لحظه ای که کریتوس و الیاس پای به ساحل نهاده بودند چند جاسوس مقدونی هر دو آنها را تحت نظر داشتند و بدون اینکه آن دو نفر متوجه باشند رفتارشان را مورد ارزیابی قرار دادند و متوجه شدند که هر دو رفتاری مشکوک دارند و همچنین دانستند که الیاس در تعقیب کریتوس است . الیاس فاصله خود را با کریتوس حفظ می کرد که مبادا کریتوس وی را بشناسد و نقشه اش را خنثی کند . اما از اینکه خودش نیز تحت مراقبت جاسوسان مقدونی می باشد اطلاع نداشت . نزدیک های غروب کریتوس وارد مسافرخانه ای شد و چون مدتی گذشت و بیرون نیامد الیاس پی برد که او احتمالا تصمیم دارد شب را در آنجا بگذراند و لذا خودش نیز تصمیم گرفت که به همان مسافرخانه برود تا از نزدیک مراقب کریتوس باشد و اگر فرصتی یافت او را سربه نیست کند . الیاس بعد از اینکه هوا رو به تاریکی گذاشت به همان مسافرخانه رفت و درخواست خود را جهت اقامت شبانه مطرح نمود . اما به علت اینکه حجره ها پر شده بود از پذیرش او امتناع کردند و ناچار شد به مسافرخانه دیگری برود . الیاس در همان کوچه در فاصله صد قدمی مسافرخانه ای یافت که جای خالی داشتند و او پذیرفته شد .
مقدونیها نیز بیکار ننشستند و در طول شب آن دو نفر را شناسائی کردند و هویت یونانی و ایرانی آن دو نفر را بازشناختند اما نمی توانستند قبل از وقوع جرم آن دو را توقیف کنند زیرا که درآن شهر بندری از تمام ملیت های دنیا مسافرانی در حال آمد و رفت بودند و هر کس مشغول کاری بود . اما نسبت به این دو نفر ظنین بودند به این جهت که متوجه شده بودند یکی از آنها در تعقیب دیگری است . صبح روز بعد الیاس زودتر از معمول از مهمانخانه خارج شد و در همان حوالی مسافران خارج شده از مسافرخانه دیگر را تحت نظر داشت ، تا اینکه بالاخره کریتوس را دید که با لباس هائی نو و تازه از مسافرخانه خارج شد و پس از عبور از کوچه های محله وارد خیابان دیگری شد که به سمت مقر اقامت اسکندر منتهی می گردید . اکنون برای الیاس معلوم شده بود که آن مرد خائن هدفی جز پیوستن به اسکندر ندارد و لذا عزم خود را جزم نمود تا قبل از رسیدن او به دربار اسکندر کارش را یکسره کند و لذا از راه دیگری مسیرش را طوری انتخاب نمود که کریتوس  از جلو آن می گذشت و در سایه کوچه باریکی انتظارش را می کشید . نفسهایش تند و تند تر می شد . خنجرش را از کمر بازکرده بود و در دستش قرار داشت . او تصمیم گرفته بود هنگامی که کریتوس مقابل کوچه رسید با یک یورش ناگهانی او را از پای درآورد . با این احوال چون صبح شده بود رهگذران زیادی در رفت و آمد بودند . الیاس قبل از آن که به فکر جان خود باشد به ماموریت خود می اندیشید و اینکه چگونه آن را با موفقیت به پایان برساند ، او می دانست که به احتمال زیاد پس از انجام ماموریت توسط مقدونی ها دستگیر خواهد شد اما تمامی این خطرات را به جان خریده بود و شاید خداحافظی مخصوص او با همسرش حاتون به نوعی نشانه ای از سفر بی بازگشتش از مصر می بود . رهگذر لحظه به لحظه به الیاس نزدیک و نزدیک تر می شد و گاه در طول مسیر اندکی توقف می کرد و گویا آدرس جائی را می پرسید . حالا تقریبا در فاصله ده قدمی هم بودند و الیاس ترجیح داد بگذارد او از سر کوچه بگذرد و از پشت به وی حمله کند مبادا که اگر حمله از جلو باشد او یا به دفاع برخیزد یا هم فرار کند و نقشه اش شکست بخورد . کریتوس از مقابل کوچه گذشت در حالی که الیاس پشت به او کرده بود که صورتش دیده نشود ولی همینکه چند قدمی دور شد ، الیاس با تمام توان خود پشت سر او دوید ولی درست چند قدم مانده به کریتوس برسد پیکانی از پشت سر او وارد و از ناحیه سینه اش بیرون زد . ولیکن هنوز رمقی داشت و خود را به جلو کشید تا شاید خنجرش را در پشت کریتوس فرو نماید . اما پیکان دوم از سمت چپ گردن او وارد شد و نوک آن در سمت راست دیده می شد . در اینجا خنجر از دست الیاس بر زمین افتاد و با صدای برخورد آن با زمین ، کریتوس به پشت سرش نگریست .
. کریتوس متوحشانه بر جای خود ایستاد و چند مامور مقدونی وی را احاطه کردند . ماموران وی را مورد بازرسی قرار دادند و از هویت او و شخصی که قصد کشتن او را داشت سوال کردند . کریتوس اظهار داشت گمانم شما از وفاداران فاتح بزرگ هستید و از شما به خاطر دفاع از جانم سپاسگذارم . من کریتوس یونانی هستم که مدتی در ایران کاتب مخصوص امپراطور بوده ام و به جهت اینکه فاتح بزرگ را از مسائل ایران آگاه کنم این سفر طولانی را بر خود هموار نمودم ، اما در مورد این شخص که قصد کشتن مرا داشت نمی دانم و فقط این را می توانم بگویم که او در کشتی همسفر ما بود و از سوریه تا اینجا با هم بودیم و نمی دانم چرا قصد کشتن مرا داشت . ماموری که به لحاظ نظامی بر بقیه ارشدیت داشت خطاب به کریتوس گفت : با اینکه به نظر می رسد از دوستان ما باشی و قصد خدمت به فاتح بزرگ را داری اما فعلا نمی توانی به خدمت فاتح بزرگ بروی و لذا تو را به سلوکوس که از فرماندهان ارشد نظامی است معرفی خواهیم کرد . سلوکوس اگر صلاح بداند تو را نزد فاتح خواهد برد . به این ترتیب کریتوس به دربار اسکندر راه یافت و خیلی زود مورد توجه اهالی دربار قرار گرفت . کریتوس همانند کلیدی بود که در خزائن گنج بزرگ را به روی اسکندر مقدونی گشود . در آن روزها که اسکندر جلسات متعددی با فرماندهان ارشد خود جهت حمله به ایران می گذاشت حضور کریتوس در نظر فاتح مقدونی هدیه خدای آمون به وی بود که خود بخود راه او را به سمت فتح آسیا می گشود . اما پس از معرفی کریتوس به سلوکوس فرمانده مقدونی تصمیم گرفت ابتدا او را بیازماید و بی جهت اوقات فاتح بزرگ را که لقب فرزند خدا هم به آن اضافه شده بود نگیرد . بنابر این هر سوالی که توسط سلوکوس پرسیده شد کریتوس بی درنگ به طور کامل پاسخ می گفت و همین موضوع باعث شد که ترتیب ملاقات وی با فاتح بزرگ فراهم گردد . اما چون شب فرارسیده بود و اسکندر به رسم معمول خود مشغول باده گساری بود قرار ملاقات برای صبح فردا تنظیم گردید . کریتوس آن شب نتوانست مستقیما با اسکندر سخن بگوید و تنها در بزم شبانه اسکندر مشارکت نمود . او که تا چندی قبل امپراطور ایران را خدای خود می دانست ، اکنون خدای دیگری یافته بود که بسیار جوان تر از خدای سابقش بود و در دل می اندیشید که چگونه خدای جدیدش را پرستش کند و بهترین خدمت ها را در حقش ادا نماید . آن شب به پایان رسید و روز بعد ترتیب ملاقات کریتوس با اسکندر داده شد . وقتی کریتوس وارد جایگاه اسکندر شد طبق معمول ابتدا سجده کرد و سپس مستقیم به پیش رفت و دوباره تعظیم نمود . او قبلا توسط سلوکوس به اسکندر معرفی شده بود و اسکندر نیازی به معرفی وی نداشت و مایل بود هر چه زودتر از اطلاعات ذیقیمت وی از دربار ایران مطلع شود .
ادامه  کلیک کنید (قسمت بیست و ششم الی پنجاه)

داستان شاهزاده های پارسی ( قسمت بیست و ششم الی پنجاه )


بعد از ظهر بود و آفتاب سه چهارم از راهپیمائی روزانه اش را طی کرده بود کالسکه ای که در جاده منتهی به چراگاه سلطنتی در حرکت بود چهار سوار داشت . جوان با شدت هر چه تمامتر اسب کالسکه را هی می کرد و دو دختر که در صندلی عقب کالسکه نشسته بودند به دشتهای اطراف می نگریستند . مهراد با فریاد پرسید چقدر دیگر مانده و برزا پاسخ داد که به زودی می رسیم . کم کم چراگاه سلطنتی که دورتا دور آن با نرده های چوبی احاطه شده بود نمایان گردید . این چراگاه که بخشی از آن مسطح بود و بخش دیگری بر دامنه تپه قرار داشت در زمان داریوش اول هخامنشی بنیان گذاشته شد و تا امروز بخش اعظمی از اسب های مورد نیاز ارتش را تامین کرده بود ، به همین جهت از اهمیت ویژه ای برخوردار بود . به محض رسیدن کالسکه یکی از نگهبانان به سرعت جلو دوید و خطاب به مهمانها خوش آمد گفت . مهراد زودتر از همه از کالسکه بیرون پرید و برزا کمک کرد تا دخترها پیاده شوند . نگهبان دهانه اسب را بدست گرفت تا آن را تیمار کند و مهمانها به اتفاق وارد چراگاه شدند و از جاده وسط چراگاه به طرف دامنه مرتفع چراگاه رفتند . بعد از حدود ده دقیقه راهپیمائی به منطقه ای پر از درخت رسیدند که از آنجا اسب های در حال چرا قابل مشاهده بود . برزا گفت : حالا همینجا می توانیم بنشینیم و تماشا کنیم و دیگران هم موافقت خودشان را اعلام کردند . برزا کوله پشتی خود را بر زمین گذاشت و در آن را گشود و ابتدا زیر اندازی از داخل آن بیرون آورد . هوریا و آسیا به کمک هم زیرانداز را پهن کردند و  سپس برزا بقچه ای را که حاوی مقداری تنقلات بود وسط فرش گذاشت و چهار نفر گرداگرد آن نشستند طوری که آسیا و برزا روبروی هم نشستند و مهراد و هوریا در طرفین قرار گرفتند . مهراد پس از اندکی تحمل نشستن را از دست داد و بازیگوشی را پیش گرفت و اندک اندک به طرف کره اسب هائی رفت که در همان نزدیکی در حال چرا بودند . هوریا نیز کمی پس از مهراد به بهانه اینکه تصمیم دارد به دنبال مهراد برود صحنه را برای دو جوان خلوت کرد تا صحبت های خودشان را تمام کنند .
وقتی دو جوان با هم تنها شدند مدتی به سکوت گذشت در حالی که برزا چشم به آسیا دوخته بود پرسید که آیا پدرت از آمدن شما به اینجا مطلع است و آسیا گفت که مادرش اجازه او را از پدرش خواسته و با موافت پدر به این سفر کوتاه آمده است و ادامه داد که سعی کنند تا قبل از تاریکی هوا به خانه برگردند . برزا گفت البته هر طور که شاهزاده خانم اراده کنند اما .. اما  هنوز خیلی زود است و من دوست دارم که نگاه شما را به زندگی مشترک بدانم . آسیا که تا آن لحظه نگاهش را به پائین دوخته بود سرش را بالا آورد و گفت : زندگی مشترک . منظورتان را ممکن است دقیق تر بدانم . برزا پاسخ داد که منظورم کاملا روشن است و هر جوانی بالاخره دیر یا زود می بایست در مورد زندگی آینده اش تصمیم بگیرد ، آسیا که از صحبت های برزا به هیجان آمده بود کمی خودش را به نفهمی زد و پرسید چه تصمیمی ؟ برزا گفت : منظورم این هست که هر کس لازم است برای انتخاب شریک زندگی خود تصمیم بگیرد وبرای آن برنامه ریزی داشته باشد مثل خود ما که اکنون به سنی رسیده ایم که باید تشکیل خانواده بدهیم و به خواست اهورا مزدا زندگی مستقل خودمان را شروع کنیم . آسیا گفت بستگی دارد . برزا پرسید به چه بستگی دارد و منظورش چیست ؟ آسیا گفت : بستگی به این دارد که چه کسی شریک زندگی آدم بشود و چه خانواده ای زودتر به خواستگاری برود ، آنکه زودتر اقدام می کند موفق تر است ، برزا گفت اگر درست فهمیده باشم منظورت این هست که خانواده من باید رسما به خواستگاری بیایند و یا منظور دیگری دارید ، آسیا جوابی نداد و به دوردست ها نگریست و سپس با هراسی از دلواپسی پرسید : برزا تو قول می دهی که مرا تنها نخواهی گذاشت ! برزا که برای اولین بار بود که آسیا با نام خودش او را صدا می زد خرسند شد اما از طرفی هم سوال نامتعارف آسیا او را غافلگیر کرد . مثل اینکه توقع نداشت در آن لحظه چنین سوالی از طرف آسیا مطرح گردد.ولی برای رفع نگرانی آسیا جواب داد که دلیلی ندارد که او را تنها بگذارد . اصلا اگر کسی شما را دوست داشته باشد چرا شما را تنها بگذارد و این ممکن نیست مگر اینکه مرگ ناگزیر این فاصله را ایجاد کند . آسیا نگاهش را به طرف برزا برگرداند وبا لحنی که حکایت از رضایت قلبی او داشت پرسید که آیا خانواده او آمادگی لازم را جهت خواستگاری دارند و برزا هم بلافاصله پاسخ داد که آنها بیش از من عجله دارند و بدین ترتیب آسیا جوان محبوبش را به بند کشید تا در اولین فرصت ممکن به خواستگاری او برود . 
 آن روز بعد از ظهر یکی از روزهای خاطره انگیز آن دو نفر بود . روزهائی که معمولا در خاطر تمامی زوجها ثبت میشود . آن دو جوان با حرکات جزئی کم کم طوری چرخیدند که به اتفاق از بالای تپه به دوردست ها خیره می شدند و گویا زندگی رویائی مشترک خود را شروع کرده بودند . در حالی که نگاهشان به نقطه ای دور دوخته شده بود جسم هایشان احساسی متفاوت داشت . گویا گرمای بدن هم را حس می کردند و یک جریان مرموز انرژی بین آنها رد و بدل میشد . آسیا بعد از مکثی طولانی دوباره به خود آمد و در حالی که مهراد به سرعت از تپه بالا می آمد در دل خود احساسی مادرانه نسبت به او یافت ، چرا او را دوست داشت ، خودش هم نمی دانست ، شاید که شمایل کودکانه و معصوم مهراد او را تحت تاثیر قرار داده بود ، شاید پیش خودش آنقدر سالها را طی کرده بود که در زمان جلو رفته بود و در چهره مهراد کودک خودش را به تصویر کشیده بود . او روزهائی را می دید که دست کودکی را در دستانش گرفته و به اتفاق هم از تپه ای سبز بالا می آیند . مهراد همچنان دوید و دوید تا به نزد آنها رسید . آسیا بی گمان برخاست و مهراد را در آغوش کشید و بر صورتش بوسه زد . هوریا نیز لحظاتی بعد به آنها پیوست . آفتاب سرعت گرفته بود و به سمت غروب در حال سقوط بود . برزا کوله پشتی خود را بسته بود و به اتفاق به سرعت به طرف خروجی چراگاه براه افتادند . نگهبان اسب و کالسکه را آماده کرده بود و در حالی که برزا به او نزدیک می شد دوباره موضوع حقوق معوقه خود را پرسید . برزا شرمناک پاسخ داد که از پیگیری موضوع نتیجه ای نگرفته است . کالسکه براه افتاد و خط غباری در پی خود بجا گذاشت . در آخرین دقایق غروب آفتاب بود که آنها به پرسپولیس رسیدند . برزا ابتدا به طرف خانه خودشان رفت و مهراد و هوریا از صندلی  عقب پیاده شدند و سپس اسب را هی کرد و راه خانه دلفش را در پیش گرفتند . هنگام نماز به خانه دلفش رسیدند و آسیا از وی خواست نماز را با آنها بگذارد . برزا استقبال کرد و آسیا زودتر از وی وارد خانه شد . اسب و کالسکه در کوچه ماندند و برزا افسار اسب را به پایه چوبی کنار درب ورودی محکم کرد و سپس داخل شد . مهریا جلو درب ورودی انتظارش را می کشید و به او خوش آمد گفت . برزا تواضع نمود و جهت شستن دست و صورت به گوشه حیاط رفت . مهریا کلون درب حیاط را جا انداخت و داخل سرای شد . دلفش به داخل ایوان آمد و  در انتطار برزا بود تا او را با خود به داخل ببرد . برزا هنوز با دلفش فاصله داشت که دلفش خطاب به وی گفت : پسرم ! زود باش وقت می گذرد . آتش با شعله های رقصان خود فضای داخل را نورانی کرده بود و چهار انسان بالغ گرد آن به نیایش پرداختند . آسیا زودتر از همه برخاست و سپس مهریا برخاست ، و دلفش آخرین آنها بود .
پس از آن دلفش از برزا در مورد وضعیت چراگاه پرسید و اینکه آمادگی اسب های ارابه کش در چه حدی قرار دارد . و برزا با طول و تفصیل پاسخ داد . همچنین تقاضای مجدد نگهبانها را در مورد پرداخت حقوق معوقه یاد آور شد . دلفش گفت : متاسفانه شاه کودومانوس شخصی ممسک است و با اینکه لقب خود را داریوش نهاده هیچ سنخیتی با جدم داریوش بزرگ ندارد ، اعمال وی شایسته سلسله هخامنشی نیست و اگر خطر انقراض امپراطوری نبود هرگز لحظه ای در دیوان خدمت نمی کردم . ما اکنون در شرایط بسیار حساسی قرار داریم و هر آن احتمال حمله قریب الوقوع اسکندر به سرزمینهای مرکزی وجود دارد و نگرانم با این جو نارضایتی که شخص کودومانوس براه انداخته است چه سرنوشتی در انتظار کشور خواهد بود . طبق اطلاعات واصله اسکندر در حال جمع آوری سپاه و تدارک توشه و آذوقه است و ارتش خود را با سلاح های جدید مجهز می کند . او با پیروزی های بدست آمده در بخش غربی امپراطوری ایران اکنون با اعتماد بالاتری وارد جنگ خواهد شد و این در حالی است که شاهنشاه ما در حال توسعه حرمسراهایش می باشد . کریتوس خائن هم خودش را به اسکندر رسانده و رازهای بسیاری از اوضاع داخلی را در اختیار اسکندر نهاده و این لطمه بسیار بزرگی برای ما خواهد بود . در این هنگام مهریا دو فنجان شیر قهوه که با عسل شیرین شده بود جلو برزا و دلفش قرار داد و دو فنجان دیگر را جلو خودش و آسیا گذاشت . آسیا با نگرانی صحبت های پدرش را دنبال می کرد و از پدرش سوال کرد که اسکندر چه زمانی حمله می کند . دلفش گفت : دختر دلبندم ، هیچ گاه نمی توان برای این موارد تاریخ دقیقی تعیین کرد ولی شواهد و قرائن موجود چنین نشان می دهد که او بیکار ننشسته و خودش را برای یک جنگ بزرگ مهیا می کند . اینکه او در آغاز ورود به خاک امپراطوری ایران تنها به سواحل مدیترانه اکتفا نمود و لیدیه و سوریه و مصر را تصرف کرد به این دلیل بود که از ورود به بخش مرکزی ایران بیم داشت ، ولی اکنون با ثروت سرشاری که بدست آورده قوی تر از گذشته باز خواهد گشت . آن شب دلفش درد دلش را بیرون ریخت و سه نفر شنونده با دقت به سخن های وی گوش سپرده بودند . حدود یک سوم شب سپری شده بود که برزا اجازه مرخصی گرفت . آسیا برخاست تا او را همراهی کند ، برزا گفت زحمت نکشید و آسیا گفت نه می آیم در حیاط را قفل کنم و به اتفاق از سرای خارج شدند .
 ****************
 تابستان فرا رسیده بود و گرمای هوا روز به روز بیشتر می شد . پرسپولیس شهری نبود که با رفتن کودومانوس یا گرمی هوا از تعداد مسافران و گردشگران کاسته شود . زیرا علاوه بر اینکه مهمترین پایتخت سیاسی امپراطوری بزرگ ایران به شمار می آمد ، مرکز تجارت جهانی هم بود و صرافان و پیله وران و تجار بزرگ دنیا در این شهر فعالیت می کردند . از جمله اینکه بسیاری از جهانگردان به واسطه بازدید از بناهای زیبای ساخته شده در آن وارد این شهر می شدند . بیشتر خبرها معمولا توسط این جهانگردان به پرسپولیس می رسید . از جمله خبرهای داغ آن روزها ، خبرهای مربوط به موفقیت های پی در پی اسکندر مقدونی در سلطه بر قسمت های غربی امپراطوری ایران بود . تعدادی از ساتراپیهای ناحیه غربی ایران هم اکنون از امپراطوری ایران جدا شده بودند و بیم آن می رفت که اسکندر به زودی پس از تسط کامل خود بر غرب آسیا وارد ناحیه مرکزی امپراطوری ایران بشود . این موضوع همواره دغدغه خاطری برای مردم شهر بود . در این میان خانواده های وابسته به هخامنشیان دغدغه بیشتری داشتند . زیرا در صورت تسلط اسکندر بر ناحیه مرکزی آنها جزو اولین قربانیان تجاوزات اسکندر قرار می گرفتند . به این جهت که طبق رسم معمول آن دوران هرگاه پادشاهی جدید قدرت را به دست می گرفت حتی الامکان تلاش می کرد تا دودمان سلسله قبلی را به طور کامل محو نماید ، زیرا در صورت وجود یکی از فرزندان یا نوادگان و یا بستگان سببی و نسبی حکومت سابق ، این احتمال وجود داشت که تحت شرایطی بتواند مورد توجه عموم مردم قرار بگیرد و محور تشکیل یک تشکیلات نظامی و شورشی باشد و ادعای تاج و تخت کند . به این جهت بود که هر حکومت جدیدی معمولا جهت آسودگی خیال در قلع و قمع وابستگان حکومتی سابق کوتاهی نمی کرد . این موضوع تا آنجا گسترش یافت که برخی حکومت گران حتی به نزدیکان خود هم رحم نمی کردند و از ترس اینکه مبادا روزی محور اقبال مردمی باشند آنها را از میان بر می داشتند . سلسله هخامنشیان نیز در طول زمامداری خود به این مرحله رسیده بودند و برادر کشی و فرزند کشی هم در میان برخی از آنان رواج یافته بود . اسکندر مقدونی هم چنین کرده بود و هنگامی که پای خویش را به خارج از مقدونیه گذاشت تمامی برادران خود را قلع و قمع کرده بود ، که مبادا در غیاب وی ادعای تاج و تختش را داشته باشند .
به هر جهت وقتی که خانواده های وابسته به هخامنشیان دور هم جمع می شدند پیوسته یکی از مسائل اصلی مورد بحث آنها چگونگی مقابله با اسکندر و رفع اثرات ناخوشایند آن بود . آنها پی برده بودند که شاه کودومانوس فردی بزدل و فاقد صلاحیت لازم جهت امپراطوری ایران است ولیکن قدرت عزل وی را نداشتند . ضمن آنکه بسیاری از صاحب نامان هخامنشی ، مخصوصا آنها که وابستگی نسبی مستقیم به کورش داشتند ، توسط شاهان گذشته قلع و قمع شده بودند . تحت چنین شرایطی نشاط لازم در بین کورش ها ( وابستگان نسبی کورش ) و سایر وابستگان هخامنشی دیده نمی شد . شاه کودومانوس هم در اثر بی لیاقتی بعد از بدست گیری قدرت ، گارد جاویدان را که یک لشکر ده هزار نفری کارآزموده بود ، به بهانه اینکه هزینه زیادی دارد لغو نمود و از آنجا که فردی زنباره و پولدوست بود توجه خود را صرف توسعه حرمسرا و جمع آوری ثروت نمود .
در یکی از همین شب های تابستان بود که خانواده دلفش پذیرای جمعی از خانواده های کورش بود که جهت خواستگاری رسمی از دخترش آسیا به خانه آنها آمده بودند . البته چنین نبود که مهمانها برای شام به آنجا آمده باشند و آن زمان عادت مردمان مثل حالا نبود و معمولا سه وعده غذائی آنها سحرگاه و ناشتا و عصرانه بود و شب را اصطلاحا سبیل تکانی می گفتند و مختصری بود یا نبود . اما پذیرائی شبانه با تنقلات و میوه جات رواج داشت و اغلب نور ماه برای شب نشینی کفایت می نمود . امروزه تصور یک مجلس شب نشینی بدون وجود چراغ مشکل است اما باید دانست که تا همین چندی قبل که برق گسترش عمومی داشته باشد شب نشینی بدون چراغ انجام می شد و در شب نشینی بیشتر نقالان و سخنوران گوینده بودند و بقیه شنونده و لذا نیازی به چراغ نبود . عموجهانگیر به عنوان بزرگ ترین و به عبارتی ریش سفید خانواده برزا نقل محفل آن شب بود و کوچکترها از وی اطاعت و فرمانبری داشتند . حیاط خانواده دلفش گنجایش کافی داشت که مهمانهای آن شب را در خود جای دهد . مردها در حیاط بودند و زنها داخل سرای مشغول صحبت بودند . تعداد مردها همواره کمتر از زنها بود ، زیرا اغلب به واسطه جنگ های دائمی تعداد زیادی از آنها در دفاع از ملک و سرزمین خود جانشان را بخشیده بودند . مهمانهای ویژه این مراسم عموجهانگیر به عنوان بزرگ خانواده برزا بعلاوه تیرداته خزانه دار کل و رئیس نگهبانان کاخ سلطنتی بعلاوه آریابرزین فرمانده پادگان شهر بودند که به اتفاق همسر و فرزندان و عروس و دامادهایشان در این مراسم شرکت داشتند . این جلسه تقریبا خصوصی بود و هیچ غریبه ای در آن حضور نداشت . عموجهانگیر که تقریبا هیچ موی سیاهی دیگر بر سر و صورتش دیده نمی شد بیش از سایرین زیر نور ماه جلوه نمایی می کرد و دیگران بی اذن او سخن نمی گفتند . خورشید هم به اتفاق خانواده اش از کوه پایین آمده بود تا هم در مجلس آنها مشارکتی داشته باشد و هم ماه بانو همسرش به مهریا کمک کند تا بهتر بتوانند از پس مهمانها برآیند . مقداری شیر کیسه شده و عسل و انجیر خشک و گردو نیز جهت سوغاتی با خودشان آورده بودند . حلقه مردان و جوانان با محوریت عموجهانگیر کامل شده بود که مهراد سکوت مجلس را شکست و از عمو جهانگیر پرسید که آیا حقیقت دارد که جد او کورش بزرگ  چوپان بوده است ، برزا تنه ای به او زد و یواشکی گفت ، حالا چه وقت این سوالات است ، عموجهانگیر که زیرچشمی آن دو را تحت نظر داشت با لحن آرامی پرسید ، چه کسی این را به تو گفته است ؟ مهراد گفت که برایم برزا گفته است ، عموجهانگیر باز پرسید که می دانی چوپان یعنی چه ، مهراد گفت : یعنی عمو خورشید ، جهانگیر نفسی کشید و ادامه داد که درسته پسرم . جد بزرگ همه ما یعنی کورش بزرگ در جوانی چوپانی می کرد و این موضوع کاملا صحت دارد و کمبوجیه پدر کورش با اینکه خودش رئیس و شاه پارس بود به شغل زراعت و کشاورزی مشغول بود . در زمانی که آنها می زیستند زندگی مردمان پارس بسیار ساده بود . آنها حتی خانه هائی به شکل امروز ما نداشتند و اغلب در سیاه چادرها زندگی می کردند . در محدوده تحت قلمرو خودشان از جائی به جائی مهاجرت می کردند و در محل ثابتی سکونت نداشتند . در همان روزها تعدادی از چوپانهای گله توسط حیوانات درنده در صحرا دریده شدند و کمبوجیه که شاه عادل و دادگر مردم خودش بود به فرزندش کورش گفت که پسرم : تو در دلیری و شجاعت نسبت به سایر برادران قوی تر هستی و آیا اگر از تو بخواهم که چوپانی گله این قوم را بر عهده بگیری ، قبول خواهی کرد ، کورش گفت : آری پدر . با کمال میل فرمانبردار شما هستم . و صبح روز بعد اولین روز کاری کورش شروع شد . آفتاب طلوع کرده بود و گله بر حسب عادت آماده رفتن به صحرا بود ، کورش افسار اسب سفیدش را در دست داشت و با اندکی فاصله پشت سر گله به راه افتاد . ماندانا درست هنگامی که کورش از آبادی فاصله می گرفت تحمل خود را از دست داد و دیوانه وار به سوی کورش دوید و او را از رفتن به دنبال گله منع کرد ، اما کورش سر در گوش مادرش فرو برد و چیزی در گوش او فرو خواند که ماندانا آرامش یافت و با خیالی آسوده برگشت . آن روز کورش به تنهائی مسئولیت محافظت از گله را به عهده گرفت . نزدیک غروب ماندانا بیرون از سیاه چادر نشسته بود و انتظار کورش را می کشید . کمبوجیه نیز دست از زراعت کشیده بود و به خانه آمد و چون دید ماندانا دلواپس است ، او را گفت : تو به فرزندت ایمان نداری ! ولی من به او ایمان دارم و او برگزیده است ، او جهانگیر خواهد بود و لقب خدای پارس (پارسا گاد ) را بر او خواهند داد . هنگام غروب گرد و غباری از گله نمایان شد و کورش سوار بر اسب سفیدش در جلو گله حرکت می کرد . وقتی به نزدیک سیاه چادرها رسید کمبوجیه و ماندانا و تعدادی از اهالی به پیشواز او رفتند و دیدند که کورش پوست پلنگی را بر دوش دارد . او همان پلنگ درنده ای بود که قبل از وی چندین چوپان دیگر را دریده بود ولی اکنون در مبارزه با کورش شکست خورده بود . اولین روز حکومت کورش بر گله گوسفندان اینچنین گذشت و به خواست اهورا مزدا شهرت کورش در میان اقوام پارس پیچید . مهراد باز هم به وسط سخن پرید و گفت : عمو: شیمون پسر یهودا می گفت که پیامبر آنها موسی نام دارد و او نیز چوپان بوده است  . جهانگیر که حالا کاملا بر جمع مسلط شده بود ، ادامه داد که آری پسرم :  اهورا مزدا او را نیز در میان قومش برتری داد و قبل از او قومش در گمراهی و ضلالت بودند و او قومش را از دست حکام ظالم نجات بخشید . همه آنها که تا کنون رهبران خوش نامی برای بشر بوده اند یک دوره از سوابق چوپانی را در کارنامه خود ثبت کرده اند و اهورا مزدا آنها را به این جهت برتری داد که در این آزمایش ها سربلند بودند . جهانگیر سخنانش را چنین ادامه داد که : پس از مدتی کمبوجیه وارد سن کهولت گردید و کورش مسئولیت اداره قوم را به عهده گرفت . از طرف دیگر آستیاگ پادشاه ماد هر ساله جهت اخذ مالیات ماموران خود را به سرزمین پارس و سایر توابع می فرستاد . کورش از همان سالهای جوانی با خود فکر می کرد که چرا قوم او می بایست دسترنج سالانه خود را به یک پادشاه ظالم تقدیم کنند و گاهی به پدرش کمبوجیه این موضوع را یادآوری می کرد . حالا که خود کورش رئیس قوم شده بود و ماموران مالیات آمده بودند که مالیات سالانه را از وی اخذ کنند . کورش به آنها گفت : چرا ما باید دسترنج سالانه خودمان را به پادشاه شما بدهیم . برگردید و به پادشاهتان بگویید که ما خراج نمی دهیم . نمایندگان آستیاگ برگشتند و گفتند که جوانی بنام کورش جانشین پدرش کمبوجیه گردیده و از پرداخت مالیات خود داری می کند . آستیاگ خشمگین شد و یک لشکر مسلح را به طرف پارس روانه کرد و گفت این جوان گستاخ را کت بسته نزد وی ببرند .
در این هنگام صدای کل زدن زنها از داخل سرای به فضای درون حیاط رسید و پاتوما دخترعموجهانگیر را به دنبال برزا فرستادند و برزا به داخل سرای رفت و بار دیگر صدای کل زدن زنان به گوش رسید . گویا زنها تدارک همه امور را دیده بودند . آسیا در حلقه دختران گیر افتاده بود و هر یک مشغول کاری بودند ، یکی گیسهای او را شانه می کشید و دیگری آهسته چیزی در گوش او زمزمه می کرد . برزا که برای اولین بار وارد مجلس زنانه می شد از شدت شرم سرش را پائین گرفته بود . اندکی بعد هم عموجهانگیر را به داخل سرای فراخواندند و لذا عموجهانگیر طبق رسم معمول در حضور والدین و خویشاوندان دو جوان رسما از آسیا برای ازدواج با پسر برادرش خواستگاری نمود و دلفش و مهریا نیز موافقت خودشان را اعلام نمودند و دوباره کل زدن زنها شروع شد . پس از آن عموجهانگیر از جمع آنها خارج شد و به داخل حیاط رفت و جمع مردان منتظر بودند که ادامه داستان را برایشان تعریف کند . برزا نیز زیاد نتوانست حضور در جمع زنان را تحمل نماید و اندکی پس از خروج عمو جهانگیر از آن مکان خارج شد و به حلقه مردان پیوست . مهتاب همچنان در مرکز آسمان قرار گرفته بود و فضای محیط را روشن تر کرده بود .  عموجهانگیر ادامه داستان را  پی گرفت در حالی که جوانان حاضر در جمع دچار هیجان و غرور بودند . آنها از این جهت احساس غرور می کردند که همگی از فرزندان کورش به شمار می آمدند و اکنون هر یک خودش را در نقش پدرجد خود تصویر می کرد و دچار هیجان می شد .
عموجهانگیر سخنانش را اینگونه ادامه داد : کورش می دانست که آستیاگ از او عصبانی خواهد شد و دیر یا زود علیه او اقدام خواهد کرد . به همین منطور بزرگان قوم پارس را فرا خواند و با آنها مشورت نمود و خطاب به آنها گفت : ای کسانی که امروز در بستر راحت آرامیده اید ، آیا می دانید که راحتی امروز شما مستلزم بردگی فردا می باشد و فردا کسانی آزاد خواهند زیست که از راحتی امروز صرف نظر کنند . چگونه از اجداد خود شرم نمی کنید که طوق بندگی یک ستمگر همچون آستیاگ را بر گردن بگیرید . ای روسای قبایل پارس ، بدانید که اجداد شما آزاد می زیستند و بدانید که هر کس راحت طلب بشود ، ذلیل خواهد شد . یک ستمگر برای اینکه مردم را برده خود کند از دو چیز آنها استفاده می کند ؟ اول حس راحت طلبی آنان و دوم از ترسشان . تا وقتی که نتوانید خواب و خوراک امروزتان را فدای استقلال و آزادی فردا بکنید نخواهید توانست خود را از زیر بار ستم آزاد نمایید .برخیزید و مقابل اهورا مزدا عهد کنید که از امروز ، راحت طلبی و ترس از مرگ را کنار بگذارید و خود را آماده نمایید که برای تحصیل آزادی و استقلال به پیشواز مرگ بروید ، زیرا تا مرگ را استقبال نکنید به حریت و استقلال نخواهید رسید و محال است قومی بتواند بدون دست از جان شستن خود را از ظلم و بردگی نجات دهد .  اگر ما با هم متحد بشویم می توانیم در مقابل آستیاگ ایستادگی کنیم و برای همیشه از ظلم و ستم وی رها شویم ، 
وقتی سخنان عمو جهانگیر به اینجا رسید . برای مدتی سکوت کرد . جمع حاضر چنان محو سخنان او شده بودند که همچون مجسمه های بی جان به نظر می آمدند . عمو جهانگیر به خاطر اینکه شب بیش از این به درازا نکشد ، داستان را در همینجا خاتمه داد تا در فرصت مناسب دیگری ادامه آن را بیان کند . سکوت عموجهان با اعتراض مهراد مواجه گشت و خطاب به وی گفت پس بقیه اش چی ، عمو لطفا ادامه بدین . عمو گفت : پسرم ، می دانم که همه شما مشتاق شنیدن هستید ولیکن شب به نیمه رسیده و می بایست رفع زحمت کنیم تا هم میهمانها به خانه هایشان بروند و هم میزبان استراحت کند ، اما قول می دهم تا در فرصت مناسب دیگری آن را برایتان بگویم . زنها نیز ظاهرا از طرف مردانشان منتظر اشاره ای بودند تا هر چه زودتر به خانه برگردند و به محض اتمام سخنان عموجهانگیر یکی یکی از سرای بیرون آمده و وارد صحن حیاط می شدند . پاتوما خودش را به نزدیک عموجهان رساند و گفت پدر ، اجازه هست برویم ، عمو با لحن شوخی مآبانه خود گفت ، فعلا که اجازه ما هم دست شماست و از جای برخاست ، جمع مردان کم کم متفرق می شد و زنها هم یکی یکی به اتفاق بچه ها به مردانشان ملحق می شدند. آن شب به پایان رسید و مهمانها یکی یکی خداحافظی کردند و رفتند . آخرین مهمانها خانواده برزا بودند که پس از رفتن سایر مهمانها فرصتی پیش آمده بود تا در یک حلقه گرد هم باشند . البته خورشید و ماه بانو هم بودند ، زیرا در آن ساعت شب برگشتن به کوهستان خطرناک بود و ممکن بود با حیوانات درنده مواجه شوند و آن شب را نزد خانواده دلفش ماندند . در این میان برزا و آسیا بیش از سایرین تحولات درونی خود را تجربه می کردند و از اینکه رسما نامزد شده بودند احساس جدیدی داشتند . اکنون برخی از محدودیت های ارتباطی بین آنها تا اندازه ای ملغی شده بود و چنانچه لازم می شد می توانستند به خانه هم رفت و آمد داشته باشند . شب از نیمه گذشت و مهراد به مادرش رخسانه گفت که خوابش می آید و خسته شده است . رخسانه نیز برخاست و ضمن تشکر از دلفش و همسرش به واسطه پذیرش خواستگاری از آسیا اجازه رفتن خواست . در این هنگام دو جوان در گوشه ای از حیاط مشغول صحبت بودند و کسی نمی داند که چه گفتند و چه شنیدند و در نهایت به سختی از هم خداحافظی کردند و برزا به مادر و خواهر و برادرش ملحق شد و از آستانه در حیاط پای به کوچه گذاشتند .  آن شب برای دو جوان آغاز بزرگی در زندگی جدیدشان به حساب می آمد . هر دو نفر آنها اگرچه ادامه شب را در خانه های خود سپری کردند اما تا نزدیکیهای سحر بیدار بودند و در تفکرات خویش سیر می کردند . برزا احساس جدیدی داشت و به اصطلاح برای خودش مردی می شد که باید زندگی مستقل خود را کم کم آغاز نماید . هر چند سرپرستی خانواده اش در طی این مدت او را آماده پذیرش شرایط جدیدش کرده بود ولی اغلب مادرش رخسانه بود که بار خانواده را بر دوش می کشید و برزا به معنی واقعی یک سرپرست مستقل هنوز تجربه ای نداشت . آن شب او نقشه های زیادی برای آینده خودش و همسر آینده اش در نظر داشت . اینکه بعد از نکاح رسمی که در روزهای آینده اتفاق می افتاد برای ماه عسل خود به کدامیک از ایالات ایران بزرگ بروند و اینکه آیا در غیاب وی آیا خانواده اش تحمل دوری او را خواهند داشت یا خیر ، اینها افکاری بود که در مخیله اش در آمد و رفت بودند . از طرف دیگر آسیا نیز لحظه ای را در نظر خود مجسم می کرد که در آتشگاه کاخ در حضور موبدان و بزرگان پارس خطبه عقد آن دو نفر خوانده می شد و جوانان پارسی با شادی و هلهله به آنها تبریک می گفتند . در عین حال احساسی ناخوشایند به سراغ وی می آمد که یکباره همه شادمانی را از او سلب می کرد . او از همان روزهای اول آشنائی با برزا این احساس ناخوشایند به سراغش آمده بود ولی از علت آن چیزی نمی دانست . حتی چند بار با مادرش این موضوع را در میان گذاشته بود و مادرش به او توصیه کرده بود که سعی کند این افکار اهریمنی را از خود دور نماید . ولی او موفق نشده بود و همواره نسبت به زندگی آینده خود بیم داشت . شاید او بخاطر سرگذشت بسیاری از جوانان پارسی که در میدانهای جنگ جانشان را از دست داده بودند دچار این حالت می گردید . برادرش در جنگ با رومیان کشته شده بود و از طرفی پدر برزا نیز جانش را در راه وطن گذاشته بود و همه اینها به نوعی می توانست بر نگرانی های او اضافه کند ، اما باز هم وقتی بیشتر تعمق و تفکر می کرد احساس می کرد که نگرانی او از جنس دیگری است . آن شب نزدیکی های سحر خواب چشمانش را در ربود و کابوسی وحشتناک به سراغش آمد . او خود را در میان گرد و غبار ناشی از سم اسبان و میدان کارزار دید که برزا کمی آنطرف تر مشغول نبرد با گروه متجاوزین بود و او هرچه صدایش می کرد ، صدایش به گوش برزا نمی رسید ، او با شدت هر چه تمامتر برزا را صدا می زد تا حدی که به نفس نفس افتاد و در این هنگام بود که مادرش مهریا که برای عبادت صبحگاهی بیدار شده بود متوجه تقلای دخترش در خواب گردید و او را از خواب بیدار ساخت . برای لحظاتی پس از بیداری او هنوز به خودش نیامده بود و هنوز تکرار می کرد برزا ، برزا ....... مهریا گفت یا اهورا مزدا و دست بر شانه دخترش گذاشت و او را تکان داد . چه شده مادر ، چه شده ، در همین حال دلفش که بیرون از سرای جهت وضو بیرون رفته بود به داخل سرای آمد و از مهریا پرسید چه خبر شده و مهریا شرح ماوقع را برای او گفت . پدر و مادر آسیا با نگرانی از احوال دخترشان کنار او ماندند و دلفش دستی بر پیشانی وی گذاشت . خبری از علائم بیماری نبود و در دل از اهورا مزدا تشکر نمود . مهریا هم گلاس آبی خنک آورد و به وی نوشاند . آسیا که تازه متوجه شده بود که از کابوسی وحشتناک بیدار شده است از اینکه کابوسی بیش نبوده از اهورا مزدا متشکر بود و زیر لب زمزمه می کرد که آن کابوس هیچگاه به حقیقت نپیوندد . آنگاه با اظهار تاسف از اینکه موجب سلب آسایش والدین خود شده از آنها عذرخواهی کرد و سرش را بر بالین گذاشت و چشمان عسلی اش را دوباره بست . آثار بی خوابی و خستگی در چهره او هویدا بود به همین جهت والدین او اصراری نکردند که نماز را با آنها بگذارد . خورشید و ماه بانوتنها میهمانان شب گدشته که در اتاق کناری خوابیده بودند  نیز متوجه قضیه شدند و از اتاق خواب بیرون آمدند و به جمع پیوستند و چون صبح شده بود آنها نیز خود را برای فریضه نماز آماده کردند .
روزهای تابستان گرم و گرم تر می شد و این سبب گردیده بود که هجوم مردم به داخل فضاهای پارک ها بیشتر و بیشتر شود . و این موضوع به کمک برزا و آسیا آمده بود که به این بهانه اوقات بیشتری را با هم صرف گردش و تفریح نمایند . علاوه بر آن رفت و آمدهای خانوادگی آنها هم شدت گرفته بود و اغلب یا اینجا بودند یا آنجا و دو خانواده خود را برای ازدواج رسمی جوانان آماده می کردند . قرارها برای خرید البسه و دیگر لوازم مورد نیاز گذاشته شد ولی به علت اینکه با پایان تابستان لوازم جدیدتری وارد بازار می شد تشخیص دادند که موضوع را به آخر تابستان موکول نمایند .
 *****************
چنانچه به خاطر داشته باشید ما کریتوس و اسکندر را در مصر رها کردیم و به پارس آمدیم . اکنون دوباره به مصر می رویم ، جایی که این روزها اسکندر را به عنوان خدای جدیدیشان پذیرفته اند و بندر اسکندریه پررونق ترین شهر آن است . کریتوس پس از مدت کوتاهی در نزد اسکندر منزلت بسیار یافت و در سلک یکی از مشاوران ارشد وی مشغول به کار شد . هرگاه لازم بود که موضوعی در مورد ایران مطرح شود همواره کریتوس در کنار اسکندر حضور داشت . روزی اسکندر کریتوس را احضار کرد تا تحقیقات مفصلی در خصوص وضعیت دربار و موقعیت ارتش ایران از وی به عمل آورد . اسکندر جهت این منظور یکی از باغهای اطراف محل اقامتش را انتخاب کرده بود و در حالی که کریتوس چند قدم عقب تر از وی حرکت می کرد قدم زنان در حال گفت و گو بودند .
چند سال درخدمت ایران بودی ؟
حدود ده سال سرورم .
آیا تمام مدت در خدمت شاهان آنجا بودی ؟
بلی قربان ،
چه کارهایی به عهده تو بود ؟
 مرا به علت اینکه سواد خواندن و نوشتن داشتم به عنوان کاتب استخدام نمودند و ترجمه نامه های خارجی را هم به عهده داشتم . گاهی نیز مترجم حضوری شاهنشاه بودم و سخنان سفرای خارجی را ترجمه می کردم .
آیا ایرانیان به داشتن سواد اهمیتی نمی دهند ؟
خیر قربان ، داشتن سواد در آنجا جزو مشاغل درجه پائین محسوب می شود که معمولا توسط استخدام مزدبگیران خارجی نیازشان برطرف می شود . آنجا به آموزش نظامی و فنون جنگی اهمیت بیشتری داده می شود و اگر کسی می خواهد در آینده صاحب جاه و منزلتی گردد می بایست در تیراندازی و پرتاب نیزه و زوبین و شمشیربازی کسب مهارت نماید . آنها مسابقاتی در این زمینه برگزار می کنند و زبده ترین افراد را به عنوان فرماندهان نظامی استخدام می کنند .
شنیده ام که شاه ایران صدها زن در حرمسرای خود دارد ، آیا این حقیقت دارد ؟
بلی سرورم ، شاه صدها زن دارد و هر زنی ممکن است هدیه ای از طرف یکی از امرای ولایات باشد و اخیرا خودم شاهد بودم که چندین دختر نوبالغ توسط بسوس حاکم باختر به شاه پیشکش شد .
همجنس بازی چطور ، آیا شاه یا سرداران وی اینگونه هستند .
خیر قربان : نه شاه و نه سرداران وی و نه مردم آنجا علاقه ای به این موضوع ندارند و چنین کاری رواج ندارد .حتی آن را گناهی بزرگ به حساب می آورند . 
آیا هیچ اختلافی درون دربار در نحوه حکومت شاه دیده نمیشود .؟
چرا ، وجود دارد سرورم . عده ای از سرداران پارسی هستند که راه و روش شاه را نمی پسندند و معتقدند که سرگرم شدن شاه در عیاشی و حرمسراها اهورا مزدا را خشمگین می کند و ملک و سرزمین را به باد می دهد .
گفتی اهورا مزدا ! او دیگر چه کسی است ؟
او خدای مورد پرستش ایرانیان است و اوست که قدرت خود را به شاهان تفویض می کند و هرگاه از آنها خشمگین شود این قدرت را از آنان سلب می نماید .
اسکندر توقف کرد و روی به طرف کریتوس نمود و سپس پرسید بگو ببینم این خدای آنها کجاست ، شاید قدرتش را به ما بدهد
کریتوس: آن خدای نادیده است و معتقدند که همه هستی و جهان را او خلق نموده اما چون او را مظهر پاکی می دانند ، خورشید و آتش و آب و خاک را نماد قدرت وی می دانند و اینها را تقدیس می کنند .
 اوه ، خدای نادیده ، آیا آنها کسی را می پرستند که دیده نمی شود .
بلی سرورم ، آنها اعتقاد راسخ دارند که اهورامزدا وجود دارد و همواره بندگانش را هدایت می کند . آنها با تکیه بر سه اصل بزرگ دینی یعنی پندار نیک ، گفتارنیک ، و کردار نیک خود را تزکیه و به مقام پارسائی می رسانند .
می توانی در مورد این اصول سه گانه آنها بیشتر توضیح دهید .
بلی سرورم : اصل اول آنها بر این حقیقت استوار است که انسان اگر به دنبال رستگاری است می بایست فکر و نیت خود را پاک و خالص گرداند و از اندیشه های اهریمنی بپرهیزد . به اعتقاد آنها تمامی اعمال انسان ابتدا از اندیشه و فکر شروع می شود و مانند پایه های یک ساختمان است . بنابر این ، اگر اندیشه پاک و بی آلایش باشد مانند زیربنائی محکم برای ساختمان ساختن است و چنین ساختمانی در برابر انواع حوادث بی گزند خواهد بود . ( گر بود اندیشه ات گل گلشنی   وربود خاری تو هیمه گلخنی )
اصل دوم هم که پس از اصل اول بسیار حائز اهمیت است گفتار نیک است . یعنی انسان می بایست همواره بر گفتار خود کنترل داشته باشد و سخنش لغو و بیهوده نباشد و همواره آنچه را از اندیشه نیک حاصل آمده بر زبان جاری سازد . به اعتقاد آنها سخن و گفتار انعکاسی در جهان ایجاد می کند که اگر خیر باشد نتیجه آن خیر و نیکی است و اگر شر باشد نتیجه آن خرابی و اهریمنی است . ( نخست موعظه پیر صحبت این حرف است    که از مصاحب ناجنس احتراز کنید )
اصل سوم هم که از نتیجه دو اصل اول حاصل می آید عمل است که اگر اندیشه و گفتار نیک باشد عمل انسان به تبع آن نیک می گردد و اگر اندیشه اهریمنی و زشت باشد اعمال انسان را تحت الشعاع خود قرار می دهد و در نهایت تباهی انسان را به دنبال دارد و از اهورا مزدا جدا می شود و در سرای جاویدان معذب خواهد بود .
در این هنگام اسکندر آهی از نهاد برآورد و با حسرت به کریتوس نگریست و به او گفت : هیچ می دانی کریتوس ، با اینکه سالها شاگرد ارسطو بودم هرگز از وی به این چند دقیقه ای که تو برایم از آئین ایرانیان گفتی یاد نگرفتم . این سه اصلی که تو از آنها سخن گفتی تمام فلسفه استاد مرا در هم پیچید . هرگز از ارسطو با اینکه او را معلمی بزرگ یافتم ، سخنانی تا این اندازه نغز و بدیع نشنیدم .
و حالا برایم بگو که نظرشان در مورد قوم یهود چیست ؟
آنها به یهودیان نیز احترام زیادی قائل هستند زیرا تصور می کنند که خدای قوم یهود همان خدایی است که انها می پرستند و این موضوع تا اندازه زیادی به وحدت آنها کمک می کند . علاوه بر آن کورش بزرگ کسی بود که قوم یهود را از بندگی و اسارت نجات داد و به آنها زندگی و سعادت دوباره بخشید . به همین دلیل است که قوم یهود خود را وامدار ایرانیان می دانند و تمایل دارند همواره در زیر چتر حمایتی آنان باشند . پیشبینی ظهور کورش را نیز در کتب به جای مانده از پیامبران بنی اسرائیل می توان دید .
وای کریتوس ، تو یک دانشمندی ، آیا هرگز شاهان هخامنشی تو را آنگونه که باید شناختند .
خیر قربان ، من در نظر آنها تنها یک کاتب مزدور و معمولی بودم ولی در عین حال تلاش کردم تا با حکمت زندگی ایرانیان آشنا شوم . در این مدت ده سال اطلاعاتی که از آنها بدست آورده ام بیش از اطلاعاتی است که شاه کودومانوس (داریوش سوم ) از ملتش دارد .
شاه اکنون در کدام یک از پایتخت های خود بسر می برد .
قربان ، شاه معمولا در هر فصلی متناسب با تغییر آب و هوا تصمیم می گیرد که در کدامیک از پایتخت های سه گانه خود باشد . در فصل تابستان که هوا گرم است در هگمتانه اقامت می کند و با شروع فصل پاییز به شوش مهاجرت می کند . اواخر زمستان نیز به پارس می رود تا آیین های نوروزی را در آنجا برگزار نماید و از آب و هوای بهاری پارس لذت ببرد .
خزائن پادشاه در کدام یک از پایتخت هاست ؟
شاه در تمام پایتخت ها خزائنی دارد ولی بزرگترین آن در مرکز پارس در پرسپولیس قرار دارد ، زیرا آنجا را از نظر امنیتی مهمتر از دو پایتخت دیگر می دانند . حتی آن شهر دیوار ندارد و تصور نمی شود که روزی مورد حمله واقع گردد .
 در این هنگام هفنیون یار غارو دوست و همنشین اسکندر به آنها نزدیک می شد . هفنیون کسی بود که همواره در کنار اسکندر بود و اجازه داشت حتی وارد محرمانه ترین جلسات اسکندر شود . اسکندر چنان علاقه ای به هفنیون داشت که نسبت به زنان آن علاقه را نشان نمی داد و حتی گاهی زنان اسکندر به هفنیون حسادت می کردند و او را رقیب عشقی خود نزد اسکندر می دانستند . به هر حال حضور نابهنگام هفنیون سخنان کریتوس را قطع کرد و با اینکه اسکندر تمایل داشت هر چه زودتر اطلاعات خود را در مورد ایران کامل کند اما هفنیون نزد وی استثنا بود و حتی بدون هم آب نمی نوشیدند چه رسد به اینکه او را در انتظار بگذارد .
تابستان به سرعت سپری می شد و اسکندر در حال جمع آوری سپاه و آذوقه و سلاح جهت حمله به ایران بود . از آنجا که اسکندر در طول مسیر خود از مقدونیه تا مصر شهرهای آباد آن روز را غارت کرده بود ثروت زیادی بدست آورد و از این ثروت بادآورده جهت تقویت سپاه خود بهره گرفت . او نمایندگان خود را جهت اجیر سرباز به کشورهای آفریقائی فرستاد و گله گله از مردان آفریقائی را به مصر می آوردند و تحت آموزشهای سخت نظامی قرار می دادند . حتی تعدادی از زنان زیبای آفریقائی را جهت تفریح سربازان به مصر آوردند و این عمل تا اواسط پائیز ادامه یافت . علاوه بر این کشورهای یونانی که موفقیت های اولیه اسکندر را دیدند به طرف او گرودیدند و از تابعیت ایران سرپیچی کردند . این در حالی بود که شاههنشاه ایران ( کودومانوس ) ملقب به داریوش سوم سرگرم حرمسراهای خود بود و از توصیه سرداران خود مبنی بر جمع آوری سپاه و تقویت ارتش به سادگی عبور می کرد .
اسکندر مرتبا با سرداران خود جلسه می گذاشت و راه های مختلف حمله به ایران را بررسی می کردند . در این میان بین سرداران وی بر سر اینکه حمله به ایران از طریق دریا باشد یا از طریق خشکی اختلاف نظر وجود داشت . برخی معتقد بودند که اگر از راه خشکی به ایران حمله کنند سربازان پس از طی مسافت طولانی از مصر تا بابل خسته خواهند شد و توان جنگیدن را از دست می دهند ولی اگر از طریق دریا باشد آنها می توانند خود را به خلیج پارس برسانند و در ساحل آنجا نیروهای خود را پیاده کنند . آنگاه از آنجا تا پارس را در مدت کوتاهی طی نموده و پایتخت پرسپولیس را اشغال می کنند .
اما دسته دیگری بودند که برعکس دسته قبلی استدلال متفاوتی داشتند . گروه اخیر معتقد بودند که حرکت ارتش از مسیر خشکی آمادگی جنگی سربازان را به جهت سختی و مشقات راه حفظ خواهد کرد و سربازی که همواره با این شرایط زندگی کند  به آن عادت می کند و لذا در میدان جنگ توان نظامی خود را از دست نمی دهد ، در حالی که اگر بخواهند از طریق دریا وارد عمل شوند به دلیل اینکه این سفر دریائی چند ماه به طول می انجامد آمادگی رزمی سربازان رفته رفته تحلیل می رود و هنگامی که به ساحل شمالی خلیج پارس برسند توان مقابله با ارتش ایران را نخواهند داشت ، علاوه بر آن معلوم نیست که آنها حتی بتوانند از سد نیروی دریائی ایران بدون تلفات زیاد عبور کنند و به احتمال زیاد تعدادی از سربازان قبل از رسیدن به ساحل شمالی خلیج پارس غرق دریا خواهند شد .
اسکندر پس از شنیدن استدلالهای ارائه شده از طرف فرماندهان جنگی صلاح خویش را در حمله زمینی دانست و با اینکه به شدت از ارابه های جنگی ایران واهمه داشت به اوضاع آشفته دربار امید بسته بود و کریتوس در این تصمیم وی نیز دخیل بود و به عناوین مختلف او را دلداری می داد . کریتوس مرتبا به او یادآور می شد که جو نارضایتی عمومی که در ایران حاکم شده است می تواند بر اقبال پیروزی او بیافزاید و شواهد زیادی در این خصوص به اسکندر نشان می داد . او توضیح داد که ارتش ایران آن صلابت گذشته را ندارد و چون لشکر بزرگ گارد جاویدان توسط داریوش سوم منحل گردیده است ، فراهم ساختن لشکری کارآزموده به این سادگی امکانپذیر نیست . از طرف دیگر بخش اعظمی از سپاه ایران را مزدوران یونانی تشکیل می دهد که چنانچه یک نبرد رودر رو صورت بگیرد محتمل است که تیغ از روی هموطنان خود برگیرند و صحنه جنگ را ترک نمایند .
این بود که تماسهای کریتوس و اسکندر شدت بیشتری یافت و اسکندر استدلالهای او را درست می پنداشت زیرا بر اساس برهان و منطق و دلیل بود . اینها را زمانی که اسکندر نزد ارسطو بود فرا گرفت و روش استدلال منطقی را آموخت . به همین دلیل می توانست بین دو استدلال مختلف بهترین را انتخاب کند

زن مدتها بود که از زور تنهائی خسته شده بود و هیچ قوم و خویشی هم نبود که با آنها رفت و آمد کند . وقتی دلش می گرفت گاهی کنار آتش می نشست و با توسل به اهورا مزدای پاک خودش را تسلی می داد . گاهی نیز توی باغ کوچک درختان سیب که متصل به حیاط پشت خانه بود می نشست و به صدای آواز پرندگان گوش می سپرد . با این احوال هر چه زمان بیشتر می گذشت ارتباط او با موجودی که در شکمش به حرکت درآمده بود بیشتر و بیشتر می شد . گاهی وقتها با او حرف می زد و می گفت پدرت رفته ماموریت و هنگامی که برگرده حتما برایت سوغاتی های خوبی می آره ، آره دلکم ، عزیزکم .... و سپس دستش را روی شکمش می گذاشت و تحرک موجود کوچولو را تحت نظر می گرفت . او و کوچولویش همچنان در انتظار بسر می بردند تا روزی از همین روزها پدر از ماموریت برگردد و به اتفاق راهی دیار پارس شوند و با خانواده های خود دیدار نمایند . آنها سه سال پیش بود که به این شهر مرزی آمده بودند و او به درخواست خودش پدر و مادر و خویشان را رها نموده و به همراهی شوهرش  رضایت داده بود . حالا که سه سال از آن روزها می گذشت دلش برای زادگاهش تنگ شده بود . از طرفی شوهرش هم در ماموریت مصر به سر می برد و نزدیک یک ماه از لحظه خداحافظی آنها می گذشت . کم کم دلشوره به سراغش می آمد و از اینکه شوهرش بیش از حد معمول تاخیر کرده بود بر نگرانیهایش افزوده می شد . البته او در غیاب الیاس چندین پیام محرمانه را دریافت نموده  و جواب آنها را ارسال کرد . اما این اواخر دیگر هیچ پیامی توسط کبوتر نامه رسان نیامده بود . در حالی که او به شدت انتظار می کشید و منتظر خبری از طرف الیاس بود روزها از پی هم می آمدند و می رفتند . هاتون لحظه ای را به خاطر می آورد که الیاس گفته بود اگر فرزندم پسر بود نام او را کورش بگذار و اگر فرزندم دختر بود او را آتوسا نام بگذار و این موضوع پژواکی در ذهن او ایجاد می کرد که لحظه به لحظه بر غم و اندوه او اضافه می نمود . در تنهائی خودش سخن می گفت : نکنه خود الیاس به ماموریت خطرناک خود وقوف داشته و در آخرین لحظه درخواست خود را برای انتخاب نام بچه داده است . شاید هم توی تله ماموران اسکندر افتاده باشد . اصلا شاید کشتی آنها اسیر طوفان شده و غرق دریا شده است . و صدها فکر آزار دهنده دیگر ، آنهم برای زنی تنها که در آن دیار غربت تنها مونس و همدم خود را  در کنار نداشت . کم کم مواد خوراکی داخل خانه رو به اتمام بود . گندم و حبوبات به ته کیسه رسیده و برنج هم بجز چند پیمانه باقی نمانده بود . هاتون به جهت اینکه می بایست تلاش کند تا حد امکان از خانه خارج نشود و کمتر در دید در و همسایه باشد و همینطور مانع از شناسائی منزل توسط جاسوسان مقدونی بشود تمام مدت را در خانه بسر برد و تنها تفریح او گردش کوتاه روزانه در باغ کوچک چسبیده به منزلشان بود .
هاتون هر روز که می گذشت سنگ کوچکی را درون کاسه سفالی کنار طاقچه می گذاشت و به این ترتیب شماره روزهائی را که همسرش به ماموریت رفته بود نگه می داشت . او می خواست وقتی الیاس از ماموریت برگشت به او بگوید که چه مدت بدون او را سپری نموده و غافل از اینکه سفر همسرش دیگر بازگشتی نداشت . شماره سنگ های داخل کاسه زیاد و زیادتر می شد و حالا که هاتون می خواست سنگ دیگری را به آن اضافه نماید کاسه گنجایش لازم را نداشت . غم و اندوه بر او موستولی شده بود و حتی کم کم رغبت خود را به شمارش روزها از دست داده بود . نیروئی ته دلش به او نهیب می زد که منتظر نباش و فشار دیوانه کننده ای را تجربه می کرد . در حالی که تمامی مواد غذائی داخل خانه ته کشیده بود و او مدتها با میوه های سیب و مقداری مغز بادام تغذیه می کرد .
یک روز طاقت او به سر آمد و به هیچ روی نمی توانست آرام و قرار داشته باشد . حتی کودک او نیز درون رحم دست و پا می زد گوئی او نیز از این همه انتظار خسته شده بود . هاتون همه راه ها را به روی خودش بسته دید نه می توانست که بماند نه هم می توانست که برود . بلاتکلیفی همواره یکی از بدترین شرایطی است که ممکن است برای فرد فرد انسانها بوجود آید و تحت این شرایط فشارهای خورد کننده تنهائی و غربت هم اگر به آنها اضافه شود حال هاتون را می توان بهتر درک نمود . در همین احوال بود که او به یاد گفته های مادرش افتاد که روزی به او گفته بود دخترم : اهورا مزدا همیشه و همه جا همراه توست ، او را جست و جو کن و به او پناه ببر . پس از آن بود که بلند شد و دست و صورت را شست و لباس تمیز در برگرفت و آتشی کوچک به پا داشت و با توسل به اهورا مزدای پاک درخواست خود را مطرح نمود و به نیایش پرداخت او از هنگام غروب تا ساعاتی پس از آن را صرف نیایش نمود و در همین احوال رخوت خواب به درونش خزید . انگار که اهورا مزدا
شریان آرامش را به درونش جاری کرده بود . انگار شرابی کهنه را به او نوشانده اند تا رگ و پی را کرخت و آرام کند . او کنار اجاق به خواب رفت و بعد از حدود سه ماه که از رفتن الیاس می گذشت این اولین شبی بود که او درست و حسابی به خواب رفته بود .
صبح با روشنائی سحرگاه خود را بر سر شهر ریخته بود و پرندگان کم کمک بیدار می شدند و به آواز خوانی روزانه خود مشغول می شدند . هاتون چشمانش را گشود و بلند شد نشست . اجاق خاموش شده بود و روشنائی صبح از بیرون خانه از درزهای در و پنجره به درون نفوذ کرده بود . خودش را نگاه کرد و از اینکه متفاوت از روزهای دیگرش بود متعجب شد . نیروئی جدید به درون او رخنه کرده بود . دلشوره ای نداشت و انگار که دردهایش به یکباره رخت بربسته اند . وقتی قدم به درون حیاط گذاشت و دست و صورت شست پرنده ای کوچک و سبز رنگ (سایزوک ) خود را به شاخه درختی در حیاط چسباند و با آوازی متین چیزهائی گفت و ناگهان پر کشید و رفت . دل هاتون روشن تر شد . هاتون آن پرنده را می شناخت زیرا قبلا نمونه آن را در پارس دیده بود . آن پرنده خبررسان بود و هرگاه قاصد خبری بود اینگونه خود را به مخاطب نشان می داد . هاتون به درون رفت و به عبادت صبح گاهی پرداخت و سپس مشغول رفت و روب منزل شد که ناگهان کوبه در به صدا در آمد ....
 سه ماه تمام بود که هیچ کسی به در خانه او نیامده بود و شهر تحت کنترل مقدونیها در خفا نفس می کشید . خانواده هائی که داغدار عزیزانشان بودند دیگر شور و شوقی برای بیرون رفتن نداشتند و اگر هم بنا به ضرورت قدمی به بیرون می گذاشتند قبل از آنکه به دسته های مقدونی برخورد کنند به خانه بر می گشتند . آنها داغدار مردان و جوانانی بودند که در حمله وحشیانه اسکندر جانشان را از دست داده بودند و لذا اکنون که دشمن بر آنها مسلط شده بود همچون پرندگان اسیردر قفس ، زندگی را پشت سر می گذاشتند . بیشتر اهالی شهر را پیرمردان و پیرزنان و کودکان خرد سال تشکیل می دادند و دختران جوان اغلب گروه گروه به بازار برده فروشان برده شدند و به فروش رفتند تا اندکی از هزینه های جهانگشائی اسکندر را تامین کنند .
وقتی صدای کوبه در به گوش هاتون رسید دلش فرو ریخت زیرا یقین داشت آن نوع در زدن نشان از الیاس نمی داد . چه کسی می توانست باشد . آیا سربازان مقدونی هستند .... شاید و شاید هم پیکی از پارس آمده باشد و خبری آورده باشد . مردد بود که چه کند آیا در را بگشاید و یا امتناع کند تا هر که هست راه خودش را بگیرد و برود . اما یک نویدی آن روز از طرف پرنده به او رسیده بود که آن را به فال نیک گرفت و احساسی متفاوت یافت . با این حال می بایست احتیاط کند . کوبه در پس از چند دقیقه دیگر برای بار دوم به صدا درآمد و لیکن از طرز برخورد کوبه دربا فلز زیرین آن حداقل می توانست تشخیص دهد که هر که در آن سوی در است دشمن نمی تواند باشد . آرام آرام خود را به حیاط رساند و از درز وسط در به بیرون نگریست و ناگهان چهره ساره را تشخیص داد . ساره پیرزنی یهودی بود که با همسرش یعقوب در همان نزدیکی زندگی می کرد . آنها فرزندانشان را در حمله اسکندر از دست داده بودند و لباس غم بر تن داشتند . از آنجا که آنها از گروه مومنان بودند و پارسی ها نیز خدای آنها را می پرستیدند یک پیوستگی معنوی بین آنها برقرار بود . حتی قبل از حمله اسکندر به خانه هم رفت و آمد داشتند و گاهی اوقات آنها به اتفاق هم به عبادتگاه مخصوص یهودیان می رفتند و به هر جهت یک همگرائی بین آنها وجود داشت . مخصوصا فرزندان کورش را به چشم قدیس می نگریستند .
به هر جهت هاتون کولون پشت در را عقب کشید ودر باز شد و ساره به درون آمد . هر دو انگار غم های زیادی روی دلشان سنگینی می کرد .بی هیچ سخنی یکدیگر را در آغوش کشیدند . هاتون انگار که مادرش را یافته باشد و ساره نیز انگار دخترش را بعد از سالها دوری در آغوش کشیده است . آرام آرام به پناه دیوار خزیدند و همچنان که بدنشان می لرزید و صدای خفه حق حق به گوش می رسید ، اشک می ریختند . پس از اینکه اشک هایشان لباسهای هر دو را خیس کرد هاتون درب حیاط را بست و دست ساره را گرفت و به اندرون برد . چه عجب داتی ( خاله ) ساره  ! یادی از ما غریبه ها نمودی ، حال ناخو ( عمو، دائی ) یعقوب چطوره ، ساره بی آنکه جوابی بدهد دوباره زد زیر گریه ، به نظر می رسید که او سالها فرصت گریه کردن نداشته است . هاتون دوباره او را در آغوش گرفت ، می دانست که آن زن چه غم سنگینی دارد و از دست دادن چندین جوان نوبالغ چه مصیبت سنگینی است ، برای همین بود که غم خودش را فراموش کرده بود و سعی در آرام کردن ساره داشت . بعد از اینکه ساره آرام گرفت هاتون چند عدد سیب سرخ را که همان روز از باغ پشت خانه چیده بود درون بشقابی سفالی جلو ساره گذاشت و یک عدد سیب را هم خودش برداشت تا مهمانش از تعارف بیرون بیاید . پس از مدتی ساره به سخن در آمد و خبری را که آن روز شنیده بود به گوش هاتون رساند . خبر مذکور را ساره از دیگر همسایگان شنیده بود و از آنجا که بر جان هاتون بیمناک شده بود به سوی او شتافته بود تا هر چه زودتر او را در جریان بگذارد . خبر از این قرار بود که سربازان مقدونی در به در در جستجوی شخص الیاس پارسی هستند و تا کنون به خانه های زیادی مراجعه نمود ه اند و گاه تفتیش خانه های مشکوک را هم  بدون اذن و اجازه صاحب خانه انجام می دهند .
وقتی هاتون این خبر را شنید انگار که بند دلش از هم گسست و زانوانش شل شد و آرام به زمین نشست . ساره از تغییری که در حالت هاتون پدید آمد متوجه شد که کمی بی احتیاطی کرده و نمی بایست آن خبر را بی مقدمه به هاتون می گفت و شروع کرد به عذرخواهی ، اما هاتون همچون بت یخ کنار او نشسته  و به گوشه ای از خانه زل زده بود . این خبر برای هاتون معنی و مفهوم دیگری داشت که دیگران از آن آگاه نبودند . تنها خود هاتون از ماموریت شویش خبر داشت و دیگران از این موضوع بی اطلاع بودند . هاتون از اینکه مقدونیها در جست و جوی خانه آنها برآمده بودند چنین نتیجه می گرفت که ماموریت همسرش با شکست مواجه شده است و سه ماه غیبت هم کافی بود که او را متقاعد کند که همسرش با اتفاقی ناگوار روبرو شده است . در آن لحظات انگار دنیا بر سرش خراب شده بود و نه غصه خود بلکه غصه الیاس او را تا مرز جنون می کشانید .  روزهای زندگی مشترکشان جلو چشمانش رژه می رفتند و اکنون بین خود و آن روزهای شیرین فاصله ای غبارآلود احساس می کرد .
چه زود تمام می شود شادیهای انسان و چه زود پایان می پذیرد قصه با هم بودن . خورشید می تابد همچون روزهای گذشته و اکنون دو زن بی نوا و اندوهگین در خانه ای غمناک با یاد عزیزانشان که دیگر در کنارشان نبودند به نجواها و مویه های زنانه مشغول بودند .
دخترم گریه نکن ، زندگی همینه که می بینی ، یک روز شادی و روزی دیگر غم . فکر نکن تنهائی ، ما کنار تو هستیم و تو را تنها نخواهیم گذاشت ، حالا ساره به دلداری هاتون مشغول شده بود و سعی داشت وی را آرام کند . در آن لحظات هاتون هیچ تصمیمی نمی توانست بگیرد . بین ماندن و رفتن گیر کرده بود . اگر در خانه بماند هرآن ممکن است ماموران مقدونی خانه را پیدا کنند و آنگاه برای کشف اطلاعات از وی او را تحت شکنجه های شدید قرار دهند . اگر هم بیرون برود باز هم ممکن است او را دستگیر و مورد استنطاق قرار دهند . وقت هم به شدت تنگ بود و شاید چند روز دیگر یا حتی چند ساعت دیگر خانه او مورد هجوم مزدوران مقدونی قرار بگیرد . مهمتر از همه امانتی که از الیاس در شکم داشت روی دوش او بسیار سنگینی می کرد و او می بایست برای حفظ آن نهایت تلاش خود را داشته باشد . اولین جرقه ای که به ذهنش رسید به سروقت نامه هائی رفت که طی مدت ماموریت آنها از طرف ایران رسیده بود . هر یک از آن نامه ها یک سند جرم بزرگ برای آنها به حساب می آمد و در صورتی که مقدونی ها به آن اطلاعات دسترسی پیدا می کردند می توانست راه آنها را برای گشودن دروازه های پارس کوتاه تر کند . این فکر تازه باعث شد که او دوباره تمام توانش را متمرکز کند و با سرعت هر چه تمامتر نسبت به امحائ نامه ها اقدام نماید . آتش اجاق هنوز رمقی داشت و نامه ها یکی یکی در آن قرار گرفت و شروع به سوختن کرد . اکثر نامه ها کوتاه بود و توسط کبوتر نامه رسان بدست آنها رسیده بود . بعد از اینکه نامه ها بطور کامل از بین رفت از ساره کمک گرفت و صندوق کوچکی را که آرم دولت شاهنشاهی ایران بر روی آن حک شده بود به کمک هم درون حیاط زیر خاک پنهان نمودند . تقریبا هر نشانه ای از ایران در خانه داشتند یکی یکی آنها را از بین بردند . حالا اگر ماموران مقدونی هم می آمدند چیزی نبود که اثبات نماید آن خانه از آن الیاس پارسی است . هاتون نیز طی مدتی که آنجا بود زبان مردم آن دیار را به خوبی فرا گرفت و در صورتی که مقدونی ها او را می یافتند او می توانست بگوید که یکی از اهالی آنجاست .
 آفتاب به نیمه راه خود رسیده بود و زنها از کار مخفی کردن اسناد و نشانه ها فارغ شده بودند و حالا ساره قصد خداحافظی داشت ولی دلش نمی آمد آن دختر تنها را به حال خود بگذارد ، لذا به او پیشنهاد کرد که به اتفاق به منزل آنها بروند . هاتون از این پیشنهاد ساره خوشحال شد زیرا به هر جهت خانه یعقوب در شرایط فعلی امنیت بیشتری داشت اما در عین حال نمی خواست حضورش نزد آنها مایه درد سر آن خانواده بشود و در صورت شناسائی وی توسط مقدونیها خانواده یعقوب به جرم پناه دادن به یک جاسوس ایرانی مورد ضرب و شتم واقع شوند . به همین جهت به بهانه اینکه کارهای روزانه اش هنوز تمام نشده است از ساره عذرخواهی نمود . ساره بلند شد و هاتون نیز همراه او تا در خروجی حیاط رفت . اول خود هاتون به آرامی توی کوچه سرک کشید و سپس به ساره اشاره نمود که کسی نیست و او می تواند برود ،
هاتون با ترس و دلهره درون حیاط قدم می زد و به شرایط خاصی که برای وی ایجاد شده بود فکر می کرد . آیا نیایشهای او به درگاه اهورا مزدا بی نتیجه بود و آن پرنده سبز رنگی که صبح خیلی زود چیزهائی را گفته بود و ناگهان پرکشیده و تصویر شاخه ای در حال تکان خوردن را در ذهن هاتون بجا گذاشته بود همه و همه اتفاقی بودند . نه نه نمی توانست اتفاقی باشد . دوباره به یادش آمد که اهورا مزدا نگهبان اوست و دلش آرام گرفت . رخت هایش را از روی بند جمع کرد و در حالی که وارد سرای می شد کبوتری نفس زنان به زحمت خود را به بالای دیوار حیاط کشاند . آه خدای من ، این همان کبوتری است که بارها و بارها نامه هائی را آورده و نامه هائی را با خود برده و حالا با آن خستگی که در چشمانش و طرز راه رفتنش بر لبه دیوار دیده می شود بطور حتم راه زیادی را پیموده و حتما بسیار خسته و گرسنه است . هاتون پاپیروس لوله شده کوچکی را که به پای کبوتر بسته شده بود تشخیص داد . به درون خانه رفت شاید دانه ای گیر بیاورد و خستگی از جان کبوتر بدر کند . کیسه های خالی گندم و ذرت و برنج را یکی یکی وارسی کرد و از مجموع آنها اندکی دانه مخلوط بدست آمد که اگر چه کم بود اما برای خوراک یک وعده کبوتر کفایت می کرد . دانه ها را جلو ایوان ریخت و کبوتر بال زنان از روی دیوار به جلو ایوان کشیده شد . هنوز هم نفس نفس می زد . هاتون گفت بیا عزیزکم ، بیا جلوتر ببینم چه پیام خوبی برایم آورده ای ، کبوتر نزدیک تر رفت و هاتون به آرامی او را بر کف دست گرفت و پاپیروس را که با کش نازکی به ساق پای کبوتر چسبیده بود باز کرد . کبوتر مشغول چیدن دانه و هاتون در جستجوی محتوای نامه برآمدند . خیلی مختصر و کوتاه نوشته شده بود . " هاتون، بی درنگ به پارس برگرد "
نامه با مهر مخصوص همراه بود و این اطمینان را برای او داشت که خیالش از بابت واقعی بودن نامه راحت باشد . این خبر هاتون را از بلاتکلیفی نجات داد اما یک علامت سوال هم در ذهنش ایجاد کرد . اینکه الیاس اکنون کجاست و چه بر سرش آمده است . چرا نوشته اند هاتون ، چرا الیاس نه ، آیا آنها که نامه نوشته اند از الیاس خبر دارند که او در چه حالی بسر می برد . حتما از او خبر دارند واگرنه می نوشتند الیاس . به هر جهت هاتون می بایست هر چه سریعتر آماده شود و قبل از اینکه خانه او مورد بازرسی مقدونیها قرار گیرد آنجا را ترک نماید . اما با کدام اسب و کدام کالسکه ، او که هیچکدام را ندارد ، اما خوشبختانه چند تائی سکه طلا هست که می تواند یک اسب رهوار و حتی یک کالسکه خریداری نماید . با این حال او به عنوان یک زن نمی توانست آنها را تهیه کند و بخصوص با آن جو امنیتی که در آن شهر حاکم شده بود هر آن امکان شناسائی وی ممکن بود . . نه ، بهتر است از عمو یعقوب کمک بگیرد . روسری اش را از روی بند کشید و خودش را به در حیاط رساند . توی کوچه را از نظر گذراند و آهسته قدم به درون کوچه گذاشت . کوچه خلوت خلوت بود . او مسیر کوچه را مستقیم پیمود تا به جائی رسید که از آنجا کوچه باریک دیگری او را به طرف خانه یعقوب می برد . آن کوچه نیز همچنان خلوت بود و پس از چند دقیقه او به خانه یعقوب رسید و حلقه فولادی را بر صفحه مسی زیر آن کوبید .ساره آمد در را گشود و به اتفاق هم داخل شدند . ساره برسید چه خبر و هاتون  گفت که با عمو یعقوب کار دارم و ساره یعقوب را صدا زد . یعقوب از سرای بیرون آمد و با دیدن هاتون از احوالش جویا شد . هاتون تشکر کرد وخطاب به یعقوب گفت که عمو نیاز به یک اسب دارم ُ اسب برای چه عمو . برای اینکه می‌خواهم به بارس برگردم و حالا به یک اسب تند و تیز نیازمندم . ساره گفت بیا برویم داخل سرای صحبت کنیم اینجا صحیح نیست بیا داخل و به اتفاق هم داخل سرای شدند . یعقوب در اندیشه فرو رفته بود و اینکه آیا هاتون به تنهاپی می‌تواند به این مسافرت طولانی برود یا خیر . مخصوصاً که مقدونی ها کنترل شدیدی بر دروازه های شهر گذاشته بودند لذا تصمیم گرفت به هر شکل ممکن به هاتون کمک کند تا بدون خطر از آن شهر خارج شود  . نقشه یعقوب این بود که هاتون را به عنوان بیمار بوسیله کالسکه تا خارج از دروازه های شهر همراهی نماید و سبس او را روانه کند . ساره نیز وقتی فهمید که هاتون قصد رفتن دارد بسیار غمگین بود و دلش نمی‌خواست آن دختر که مایه آرامش او بود از آنجا برود  و لیکن واقعیت‌ها را در نظر گرفت و اینکه حضور هاتون در آن شرایط ممکن بود به قیمت جانش تمام شود . به هر جهت یعقوب نقشه خود را در میان گذاشت و هاتون هم با آن موافقت نمود و قرار گذاشتند تا هنگام غروب با شروع تاریکی هوا حرکت کنند . هاتون به خانه برگشت و با احتمال اینکه شاید در غیاب وی الیاس به آن خانه مراجعه نماید یادداشتی برای الیاس نوشته توی تاقچه گذاشت . او همچنین لباسهای الیاس را بررسی نمود و یک دست لباس الیاس را در بقچه اش گذاشت . هنگام غروب یعقوب با کالسکه و دو اسب در جلو آن به خانه هاتون آمدند و ساره نیز برای خداحافظی آمده بود . لذا ساره برای آخرین بار هاتون را در آغوش گرفت و مقداری کشک و گوشت خشک و مقداری آجیل به هاتون سپررد تا در طول سفر بتواند از آن‌ها تغذیه کند . کالسکه به راه افتاد و به آرامی از کوچه خارج شد و به طرف دروازه های خروجی بیش رفت . تعدادی سرباز مقدونی بر دروازه های شهر نظارت می‌کردند و طبیعی بود که یعقوب و مسافرش را هم مورد بازدید قرار دهند . آن‌ها از یعقوب پرسیدند که این موقع شب به کجا می‌روی و یعقوب گفت که دخترم بیماره و اونو می‌خواهم نزد طبیب ببرم و به این وسیله از دروازه گذشتند . یعقوب ضمن راه به راهنمایی هاتون پرداخت و در باره مسیرمورد نظر که او را به شهر بابِل می‌رسانید توضیح داد . شب تقریباً به نیمه رسیده بود و یعقوب به جایی رسیده بود که یک راه اصلی به سمت بابِل جلو رویشان بود . حالا می بایست هاتون به تنهایی این مسیر را طی می‌کرد . یعقوب کمک نمود تا هاتون از کالسکه پیاده شد و یکی از اسبها را از کالسکه جدا نمود و خورجین هاتون را بر پشت آن قرار داد  . هاتون بر ترک اسب سوار شد و ضمن تشکر از عمو یعقوب از او خداحافظی نمود و به سمت بابِل اسب راند . یعقوب برای او دعا کرد و از خدا خواست سفر او را به سلامت دارد . یعقوب دم صبح بود که به دروازه شهر رسید و نگهبانها عوض شده بودند و بدون هیچ مشکلی وارد شهر شد . هنگامی که به کوچه خانه الیاس رسید متوجه شد که مقدونیها وارد خانه الیاس شده‌اند و از سر و صدای مخصوص آن‌ها فهمید که آن‌ها متوجه شده‌اند که این خانه متعلق به شخص الیاس پارسی است . مخصوصاً یادداشت هاتون که با خط میخی نوشته شده بود تعجب سربازان مقدونی را برانگیخته بود .
مقدونیها به سرعت در پی مترجم برآمدند ولی هر چه تلاش کردند کسی که به زبان پارسی و خط میخی آشنائی داشته باشد نبود . لذا نامه را به وسیله پیک سریع السیر به شهر مجاور فرستادند که در آنجا یک نفر یونانی بود که با خط میخی آشنائی داشت . بعد از اینکه نامه ترجمه شد و دوباره به دست مقدونیها رسیدآفتاب به منزل غربی خود رسیده و در حال غروب بود . روی نامه نوشته شده بود :
مرا به پارس فراخواندند و بی درنگ براه شدم . روز دوم از چله عقرب . هاتون
اکنون مقدونیها به شدت عصبانی بودند زیرا طعمه از دست آنها پریده بود ولیکن دست روی دست نگذاشتند و به سرعت هر چه تمامتر در تعقیب هاتون برآمدند ، هوا هنوز روشن بود که سه سوار مقدونی با اسبانی چابک از دروازه شهر خارج شدند و در پی هاتون تاختند آنها می دانستند که اگر هاتون به بابل برسد دیگر نخواهند توانست هاتون را دستگیر کنند ، زیرا بابل تحت کنترل دولت ایران بود و مقدونیها بر آن شهر تسلطی نداشتند به همین جهت تمام تلاش خود را بکار بستند تا قبل از رسیدن هاتون به بابل جلو او را سد کنند . آنها به هر آبادی و کاروانسرایی که می رسیدند سراغ یک زن جوان را می گرفتند ولی چون هاتون کمتر در کاروانسراهای مسیر توقف می نمود خیلی از کاروانسراها سراغی از وی نداشتند . تعقیب همچنان ادامه داشت تا در نهایت به کاروانسرائی رسیدند که هاتون در آن اقامت گزیده بود و چند ساعت در آن توقف کرده بود . وقتی مقدونیها از مسئول کاروانسرا پرسیدند که آیا چنین مسافری نداشته است او به آنها گفت که یک زن سوار سحرگاه به آنجا آمده ولیکن قبل از چاشت آن محل را ترک نموده است . مقدونیها امیدوار به یافتن هاتون بر سرعت خود افزودند و در مسیر خود بازهم از آبادیها و کاروانسراهای دیگر سراغ هاتون را می گرفتند ولی هیچ کجا نشانی از هاتون نیافتند . آنها همچنان براه خود ادامه دادند و در حالی که شب گذشته را نخوابیده بودند همچنان به ماموریت خویش می اندیشیدند تا آن را با موفقیت به پایان برسانند .
هاتون پس از خروج از کاروانسرا لباسهای زنانه خود را از تن خارج نموده و لباس مردانه بر تن کرد و این عمل او یک اقدام امنیتی بود که چنانچه کسی او را تعقیب نمود نتواند رد او را جست و جو کند و اتفاقا این اقدام او موثر واقع گردید و در حالی که مقدونیها در طی مسیر خود در جستجوی یک زن بودند رهگذران چنین زنی ندیده بودند که نشانی از وی بدهند . هاتون در ادامه سفر خود به بابل پس از خروج از آخرین کاروانسرا تا مدتی از روشنائی روز راه پیمود و هنگام عصر وارد یک راه فرعی شد تا دور از چشم رهگذران اندکی به استراحت بپردازد . او خودش احتیاجی به استراحت نداشت بلکه به خاطر کوچولوئی که در بطن خود داشت مجبور به این توقف بود . جاده فرعی پس از چندین پیچ و تاب به چشمه ای می رسید که گاه گاه کاروانیان برای پر کردن مشک های آب و سیراب نمودن احشام خود بدانجای می رفتند ولی در این فصل سال به علت سردی هوا کمتر رهگذری به آنجا می رفت و هاتون فرصتی یافت تا لختی استراحت کند و تن و بدن از گرد و خاک راه بزداید . روسری اش را شست و بر شاخه درختی آویخت تا خشک شود و خودش در پناه درختی تنومند رفت و کمی به خوردن گوشت خشک و مقداری تنقلات مشغول شد . اسبش را هم رها کرده بود تا از علف های کنار چشمه تجدید قوا بکند . او با کودکش در حال ارتباط کلامی و معنوی بود و می گفت :
عزیزم ، کمی تحمل کن ، حداکثر تا فردا صبح به بابل می رسیم و از آنجا با خیال راحت تا پارس  با کالسکه خواهیم رفت . هیچ می دونی مامان بزرگ و بابا بزرگ تو چقدر از دیدن ما خوشحال خواهند شد . آره عزیزم تحمل کن این راه سخت و دشوار تموم میشه و از رنج سفر راحت میشویم . در همین حال ناگهان شیهه اسبی از طرف مدخل جاده فرعی به گوش رسید ، هاتون از لابلای برگ های درخت به جاده نگریست که پس از لختی هیکل سه نفر سوار توجه او را جلب نمود . هاتون احساس خطر کرد و به سرعت زیرانداز و بقچه اش را جمع کرد و در خورجین گذاشت . اسب را صدا کرد و خورجین بر پشت او نهاد و خودش هم بر روی آن جست . صورتش را با دستاری پیچید و مسیر جاده را در جهت خروج پیمود . این جاده طوری بود که حالتی بن بست داشت و مسیر ورود و خروج آن یکی بود و او به ناچار با سواران مقدونی برخورد می کرد . او سعی کرد بر خودش مسلط باشد و به آرامی از کنار آنها بگذرد . مقدونیها از ظاهر مردانه او چیزی نمیتوانستند در باره هویت او بدانند اما اگر از او سوالی می پرسیدند او چگونه لحن صدای زنانه اش را تغییر می داد . لذا بهتر دید که بجای آرام رفتن به تاخت از کنار آنها بگذرد تا مجال سوال و جوابی پیش نیاید و در حالی که مقدونیها به چشمه نزدیک می شدند هاتون اسبش را هی کرد و به تاخت از کنار آنها گذشت . یکی از آنها با تعجب هاتون را از پشت سرش نگریست و به دلش شک افتاد که آیا او براستی یک مرد است ، اما مردد بود . آنها به لب چشمه رسیدند و دست و صورت شستند و اسبها را آب دادند و خواستند لختی استراحت کنند و پس از آن به تعقیب خود ادامه دهند . در همین حین چشم یکی از مقدونیها به روسری زنانه ای افتاد که بر شاخه درختی آویخته بود و از جایش بلند شد و به سرعت به طرف آن رفت . روسری هنوز نمناک بود و معلوم می شد که خیلی وقت نیست که شسته شده است . فریادی وحشتناک کشید و به طرف دو همراه دیگرش آمد و با صدای بلند گفت برخیزید ، برخیزید که مرغ از قفس پرید .  آنگاه یکی از همراهان گفت که من هم هنگام رفتن آن سوار دقت کردم و با اینکه لباس مردانه بر تن داشت احساس کردم که او به زنها شباهت دارد .  شاید تنها نیم ساعت از رفتن هاتون بیشتر نگذشته بود که آنها به تعقیب هاتون پرداختند . هاتون هم پس از ترک چشمه چون به خاطرش آمد که روسری خودش را جا گذاشته است احتمال می داد که مقدونیها پس از یافتن روسری او را تعقیب خواهند کرد و به همین جهت بر سرعت خود افزود . اما اسبهای مقدونیها خیلی تیزرو بودند و تمام تلاش هاتون برای دور شدن از آنجا تا نزدیکهای غروب بیشتر دوام نیافت و هنگام غروب بود که مقدونیها راه را بر هاتون سد کردند .
یک زن بی پناه و بی سلاح با داشتن یک کودک شش ماهه در بطن خود چگونه می توانست مقاومت نماید . آنها هاتون را توقیف کردند و دستهای وی را بسته و سوار بر همان اسب که آمده بود در مسیر بازگشت راه افتادند . مقدونیها از شدت شادمانی در پوست خود نمی گنجیدند  و خستگی از تن آنان بدر رفته بود و مست و شادمان با طعمه خود رو به سوی پایگاه خود داشتند . آنها در این اندیشه بودند که پس از پایان موفقیت آمیز این ماموریت ترفیع درجه می گرفتند و چه بسا که ببه حضور اسکندر فراخوانده شوند و فاتح بزرگ آنان را به گارد مخصوص خود درآورد .
اما بشنوید از ناظر سومی که در حوالی چشمه تمام این وقایع را دیده بود ، بلی در آن حوالی خانواده ای از اقوام کرد ایرانی زندگی می کردند که ژیار پدر آن خانواده همه حوادث آن روز بر لب چشمه را دیده بود . ژیار هم آن زن جوان را دیده بود که در پوشش مردانه به آنجا آمده بود و هم مقدونیهای متجاوز که پس از یافتن روسری به تعقیب آن زن جوان رفته بودند . ژیار شکی نداشت که مقدونیها به زودی آن زن را خواهند یافت و او را دستگیر و از همان مسیر بر می گردانند . از آنجا که غیرت مردانه وی و شنیده هایش در مورد خشونت مقدونیها با هم گره خورده بود به فکر چاره افتاد و به خانه رفت و فرزندان برومندش را خواست و ماجرای آن روز را برایشان تشریح کرد . او گفت که ما نباید اجازه دهیم در قلمرو خودمان چنین ظلمی در حق انسان دیگری اتفاق بیافتد و اهورا مزدا که نگهبان دائمی ما هست از ما انتظار دارد به نگهبانی از دیگران برخیزیم . فرزندان من : آنها به زودی از این جاده به طرف سوریه بر می گردند در حالی که زنی اسیر به همراه دارند . فکر کنید آن زن خواهر شماست که در دست عده ای اجنبی گرفتار آمده است ، به هر قیمت ممکن شرف و غیرت شما نباید اجازه دهد که مقدونیها آن زن اسیر را با خود ببرند . من نیز با اینکه پیرم در این پیکار به کمک شما خواهم آمد و از آنجا که دشمن از نقشه ما بی اطلاع است ما به آنها شبیخون می زنیم . شما به جنگ با مقدونیها بپردازید و من نیز آن زن را از معرکه بیرون می برم . شما سه نفرید و آنها هم سه نفر و نباید هیچ یک از آنها زنده از این معرکه بیرون برود ، زیرا به زودی بازخواهند گشت و خانواده ما را تار و مار می کنند .
شما یک برتری بر آنها دارید که آنها به جغرافیای اینجا آشنائی ندارند ولی شما اینجا را مانند کف دستتان می شناسید . دو نفر از شما به اتفاق من از پشت سر به آنها حمله می کنیم و هژیر در فاصله سیصد قدمی راه را بر آنها سد می کند تا چنانچه کسی از میان آنها قصد فرار نمود هژیر کار او را بسازد . یادتان باشد که به علت تاریکی هوا از تیرو کمان نمی توانید استفاده کنید ولی گرز و شمشیر بکارتان می آید . بعد از این سخنرانی پدر فرزندان هر یک به خانه خود رفتند و اندکی بعد با سلاح و اسب به خانه پدر آمدند و منتظر ماندنند تا پدر دستور حرکت بدهد . آنها به اتفاق پدر حرکت کردند و نزدیک راه اصلی در پناه تپه کوچکی به انتظار نشستند . طبق نقشه پدر هژیر در فاصله سیصد قدمی جلوتر از آنها به کمین نشست . همانطور که پدر پیشبینی کرده بود مقدونیها به اتفاق هاتون در مسیر سوریه حرکت می کردند و یکی از مقدونیها در جلو هاتون و دو نفر دیگر پشت سر هاتون سوار بر اسبهایشان راه می پیمودند . همینکه آنها اندکی از تپه مقابل گذشتند ناگهان ژیار به اتفاق دو فرزند خود از پشت سر حمله رعد آسای خود را شروع کردند و قبل از اینکه مقدونیها به خودشان بیایند سرهایشان بر روی زمین افتاد . ژیار با زبان نیمه ایرانی به هاتون گفت که دخترم نترس ما برای نجات تو آمده ایم . سرباز مقدونی که جلوتر راه می رفت چون به پشت سر خود نگریست با دیدن دو اسب بدون سوار فهمید که شبیخون به آنها زده اند و دفاع را بی فایده می دانست . اما در عین حال قصد داشت اسیر خود را قبل از رفتن به خاک افکند که ژیار مانع از تلاش وی شد و او به جهت نجات جانش راه فرار را در پیش گرفت و دو جوان از پشت سر به تعقیب او پرداختند و صدا می زذند هژیر آماده باش که طعمه نزدیک می شود . مقدونی فراری همچنان که به پیش می تاخت ناگهان با هژیر برخورد نمود که تا خواست به خودش بجنبد ضربه گرز هژیر بر سرش فرود آمد و به زمین درغلطید .
جنگ پایان یافته بود و اسبها و سلاح مقدونیها به غنیمت رسید و به اتفاق هاتون به خانه رفتند . هاتون آن شب را مهمان خانواده ژیار بود و زنان و دختران به دور او حلقه زدند . هاتون زبان کردی نمی دانست و خود ژیار با زبان پارسی دست و پا شکسته ای چند کلامی با هاتون سخن گفت . با این احوال آنها دانستند که هاتون همسر یک مامور دولتی از ایران است که احتمالا همسرش را از دست داده و از آن دیار فرار کرده است . صبح روز بعد هاتون از میزبان خود تشکر نمود و اسبش را آماده کردند و از جمع خانواده آنها خداحافطی نمود . پیرمرد فریاد زد که تا بابل به سلامت خواهی رفت و نگران نباش ، اهورا مزدا پشت و پناهت خواهد بود . هاتون به راه افتاد و دوباره آن  چشمه را دید و هنگامی که به جاده اصلی رسید به دنبال جنازه هائی بود که شب گذشته بر کنار جاده افتاده بودند و اثری از آنها نیافت . معلوم بود که مردان خانواده ژیار آنها را جمع کرده بودند هنوز ده دقیقه ای از رفتن هاتون نگذشته بود که ژیار متوجه روسری هاتون شد که در خورجین یکی از مقدونیها به جای مانده بود . یکی از دختران را صدا زد و روسری را به وی داد که آن را به دست هاتون برساند . دختر سوار بر ترک اسبی شد و پشت سر هاتون براه افتاد . هاتون از دور دید که سواری از پشت سر به سرعت به او نزدیک می شود . با اینکه گرد و خاکی که به هوا بلند شده بود تا اندازه ای مانع دید بود اما هاتون چهره دختر را تشخیص داد که این باعث شد خیالش آسوده شود و منتظر ایستاد تا سوار به او برسد . سوارروسری هاتون را در هوا می چرخاند و پیش می آمد تا به نزد هاتون رسید .  او به هاتون اشاره کرد که روسری اش را در خورجین یافته اند و او برای تحویل دادن آن آمده است .
هاتون آن دختر را شب گدشته فقط در نور کم آتش دیده بود و حالا که در روشنائی روز به چهره آن دختر می نگریست او را بی اندازه زیبا یافت . هاتون از اسب به زیر آمد و به دختر اشاره کرد که او نیز پایین بیاید . دختری چهارده ساله به نظر می رسید . وقتی دختر روسری را بدست هاتون داد ، هاتون آن را روی سر دختر قرار داد و به روشی که معمول بود آن را آراست . سپس دست در خورجین کرد و بقچه اش را گشود و گردنبندی که با طلا و زمرد تزئین شده بود را به گردن آن دختر آویخت و او را بوسید . دختر خواست که گردنبند را پس بدهد ولی هاتون مانع شد و یکبار دیگر دختر را در آغوش خود فشرد . هاتون این حوادث اخیر را همچون خواب و سرابی پشت سر گداشته بود و دوباره به خاطرش آمد که مادرش به او گفته بود اهورا مزدا همواره نگهبان توست . او چنان به شکل معجزه آسائی نجات یافته بود که بیش از پیش خود را مدیون الطاف اهورا مزدا یافته بود .
روزهای پاییزی کوتاه بودند و هاتون می بایست سریعتر حرکت کند و خود را به بابل برساند تا در حاشیه امنیت قرارگیرد ، به همین جهت بر ترک اسبش نشست و دستش را برای دختر تکان داد و با سرعت هر چه تمامتر به سوی بابل تاخت .  هاتون بدون هیچ واقعه قابل ذکری هنگام غروب به دروازه های بابل رسید تا پس از استراحت شبانه از آنجا به شوش و از شوش به پارس برود .

تمدن زنگریشا (zangerisha )


نام و ياد زنگريشا براي مردمي كه در نواحي شرقي بندرعباس زندگي ميكنند همواره يادآور داستانهاي كهني است كه گذشتگان دور سينه به سينه آنرا به نسل امروز انتقال داده اند. آنچه از گذشتگان نقل شده است حكايت از وجود تمدني دارد كه امروز هيچ آثاري بجز قبرستاني متروك از آن باقي نمانده است.
در ضلع شرقي بندرعباس در فاصله حدود 60 كيلومتري از مركز بندرعباس روستائي بنام حسنلنگي قرار دارد.

جاده اي خاكي كه از جنوبيترين بخش اين روستا جدا ميشود و نهايتاً تا روستاي جوزان میناب امتداد مي يابد از كنار اين قبرستان متروك ميگذرد. آنچه در مورد تمدن زنگريشا گفته و شنيده شده است اگر چه از نقالان مختلف تفاوتهائي ديده ميشود اما همه در يك مفهوم ، حكايت از تمدني كهن است . گفته مي شود كه در گذشته اي دور پادشاهي به نام زنگيشاه بر قلمرو وسيعي از منطقه حكومت مي كرده است كه ظاهرا مركز حكومت وي در همين منطقه بوده است.

در خصوص تراكم جمعيتي آن شهر گفته مي شود كه خانه ها بام به بام به يكديگر متصل بوده اند. معلوم نيست كه آغاز پيدايش اين تمدن چه زماني بوده است و همچنين از علت زوال آن اطلاعاتي در دست نيست. تنها مي توان حدس و گمانهايي در خصوص زوال تمدن زنگريشا بوسيله حوادث طبيعي بيان كرد . يكي از اين بلاياي طبيعي كه احتمال آن مي رود شيوع بيماريهاي واگير مثل طاعـــــون يا انواع ديگري از اين بيمـــــاريها در بين مردم آن  شهر اســـت ، يك احتــــــمال ديگر هم مي تواند وجود سيل ناشي از طغيان رودخانه حسنلنگي باشـــــد زیرا ارتفاع کم سطح زمین نسبت به بستر رودخانه سبب جاری شدن سیل در آن منطقه می گردد . به نظر مي رسد با تحقيق باستان شناسی علمي موضوع روشن شود. زيرا وجود اســكلت انسان و اشيـــــــــاي سفالي   در منطقه هر گونـــــه شكي را در خصوص عدم وجود چنين تمـــــــدني برطرف مي كند.


شش تاشون سپاهی اند !

بنام دانای توانا

برای من که همواره به دنبال بهانه ای برای نوشتن هستم این بهترین سوژه موجود بود . همین تیتر مطلب را شنیدم و پرسیدم کی ها ؟ جواب آمد که بجز عارف و روحانی شش تای دیگه از سپاه آمده اند . لحن کلام گوینده به گونه ای طعم و بوی  تمسخر داشت اما نوجوانی بود کم تجربه که حالا در مدرسه یا دانشگاه جمله ای را شنیده بود و تصور می کرد پی به راز عظیمی برده است .

عین تیتر مطلب صحت دارد ، حداد و قالی باف و رضائی و جلیلی و ولایتی به علاوه مهندس غرضی سپاهی هستند اما کدام سپاهی ، گفتمش جوان افتخار کن که اینها سپاهی هستند ، مگر این سپاه نبود که ما را از تجاوز دشمن بعثی نجات داد ، هیچ می دانی که اگر سپاه نبود کشور هم نبود و اکنون جوانانی چون تو با زبان نیمه عربی سخن می گفتند ، برایش مصداق آوردم که وقتی دشمن بعثی مرزهای غربی را به تصرف در آورد حتی به دخترکان زیر ده سال هم رحم نکردند آنگاه اگر رشادت های سپاه نبود دشمن بر سراسر کشور مسلط می شد و امروز تو صدایم می کردی تعل !

گفت همه مردم در جنگ نقش داشته اند ، گفتم آری اینچنین است فرزند ، همه نقش آفرینی کردند و همه جانانه دفاع کردند آما آن که سازماندهی می کرد و بسیج عمومی را به عهده داشت سپاه بود و بدون سپاه چنین امر مهمی به سرانجام نمی رسید . پس ما مدیون سپاه هستیم . جوان فهمیده ای بود و قانع شد .

از منظر دیگر که مهمتر از بخش اول این مطلب است پیگیری خواستگاه این جمله است که از کجا و توسط چه منبعی ساخته و پرداخته شده است . برای چه آنها را به سپاه منتسب می کنند ؟ آیا اتفاقی است و یا نظریه ای پنهان در خود نهفته دارد .

مردم عزیز ما فراموش نکرده اند که در انتخابات گذشته نه تنها سپاه بلکه کل نظام را متهم به تقلب در انتخابات کردند و تلاش نمودند که انتخابات را مهندسی شده آنهم توسط سپاه معرفی کنند . حال با این اوصاف می توانیم رگه هائی از آغاز نرم فتنه جدیدی را در انتخابات آینده از هم اکنون مورد بررسی قرار دهیم .

طرح کلی این است که یکی از دو کاندیدای اصلاح طلب را به مرحله دوم برسانند و او را در مقابل یکی از شش عنصر معرفی شده در سطور بالا قرار دهند و سپس با یک هجمه بزرگ تبلیغاتی اینگونه القا کنند که او برنده واقعی انتخابات است و سپس قضیه موسوی - احمدی نژاد تکرار گردد .

در این حالت به علت فشار مضاعف اقتصادی مردم در حالتی عصیانی می توانند رفتاری خارج از قاعده و قانون داشته باشند و ناراضیان وضعیت اقتصادی به ناراضیان وضعیت سیاسی مبدل شوند و این دقیقا جزو اهداف این طرح به شمار می رود . این جمله که اینها سپاهی هستند آمادگی ذهنی و پیش زمینه برای جملاتی است که در آینده به جامعه تزریق خواهند کرد . می توان از هم اکنون حدس زد که جمله بعدی آنان چه خواهد بود .

دخالت سپاه در انتخابات ، یعنی سپاه در انتخابات دخالت نموده و یکی از شش عنصر متعلق به خود را گزینش نموده است و عملا سپاه در یک سوی جریان و کاندیدای اصلاح طلب در سوی دیگر باشد . طراحان این نظریه به خوبی واقفند که اصلاح طلبان شانس اندکی برای پیروزی دارند و لذا از هم اکنون سناریوی تکراری انتخابات گذشته را در دستور کار خود نگه داشته اند .

به نظر شما چاره کار چیست که حوادث گذشته تکرار نشود ؟

در همان انتخابات گذشته قبل از انتخابات مقاله ای نوشتم و در آن پیشنهاد کردم آقای موسوی در کسوت معاون اول و آقای کروبی هم در سمت وزیر کشور دولت دکتر احمدی نژاد به خدمت گرفته شوند و پس از چاپ مقاله پیامک ناشناسی دریافت کردم که در آن نوشته بود موسوی با آن سابقه برود گدائی احمدی نژاد را بکند ! خیلی مغرورانه بود و خداوند را هیچ چیزی بدتر از غرور خشمگین نمی کند .

فکرش را بکنید و بزرگان و فرهیختگان کشور از هم اکنون مراقب حال این دو عزیز اصلاح طلب باشند که مبادا خدای نکرده بازی ای را که بر سر موسوی عزیز پیاده کردند بر سر این دو بزرگوار پیاده کنند و آنها را که همواره خدمت گذار نظام بوده اند از مسیر حقیقت به بیراهه ببرند .

واقعیت این است که همه این هشت نامزد محترم ریاست جمهوری هر یک دارای پتانسیل بزرگی هستند ، پس چرا ما به جای یک رئیس جمهور ، هشت نیروی توانمند با قدرت رئیس جمهوری انتخاب نکنیم . ما هر هشت نفر را انتخاب می کنیم ، ولی چگونه می توانیم ؟ هر کدام که یک رای بیشتر نداریم .

مگر نه این است که هر یک از این عزیزان خود را دارای توان اداره کشور می دانند ، بنابر این قطعا توانائی مسئولیت های سنگین دیگری در نهاد ریاست جمهوری را دارند . اگر بگوئیم ملت ایران وقتی سربلند است که این هشت نفر در کابینه دولت آینده حضور داشته باشند سخن گزافی نیست ، خواننده عزیز ، من و تو شاهد بوده ایم و تلوزیون هم اسناد را در اختیار دارد ، هر یک از آنان شعارهای زیبائی هم سروده است که به یقین با آن شعارها اگر عملی شوند کشورمان گلستان می شود . پس به همه آنها مسئولیتی سنگین در دولت واگذار می کنیم و منتظر عملکرد آنها می مانیم و تلوزیون هم لطف نماید هر ماه یک بار شعارهای این عزیزان را که در مناظرات خود گفته اند پخش نماید تا هم یک یادآوری به مردم باشد و هم یک یادآوری به خود این عزیزان کاندید .

آیا در این حالت  به نظر شما فرقی می کند چه کسی رئیس جمهور باشد !


معرفی یک انسان خوب

روز معلم بهانه ای بود تا سری به یکی از قدیمی ترین معلمان خودم بزنم و می خواهم این را بگویم که توفیق با من یار بود و گویا او هم منتظر من بود . زیرا به محض اینکه از ماشین پیاده شدم او از دفترش خارج شد و به طرف من نگریست ، پنجاه متر با هم فاصله داشتیم و نگاه در نگاه به هم نزدیک شدیم ، نمی توانم احساس شعفی را که به من دست داده بود توصیف کنم و خودتان باید درک کنید آنگونه که فرزندی از دیدن پدر خوشحال می شود و شاید بیش از آن که پدران ما تاثیر کمتری بر ما دارند و این معلمان هستند که جامعه را می سازند .

بلی دوستان گرامی ، این معلم من از آن نمونه هاست ، یک معلم کامل که من بیشترین تاثیرات زندگی ام را از او گرفته ام ، او معلم رشته های مختلفی در زندگی من است . او اولین معلم اخلاق من است ، همچنین او نمونه کاملی از بخشش و ایثار است ، او یار و غمگسار شاگردانش بود ، او را چون پدری مهربان بالای سر خود حس می کردیم ، احساس امنیت بود و اطمینان ، او انسان بسیار شریفی بود  نه تنها در مدرسه بلکه در محیط زندگی اش نیز اینگونه بود . گاهی که راهپیمائی می رفتیم او را می دیدیم که دوربینی فیلم برداری بدست دارد و با یک دست دسته آن را می چرخاند که همان دوربینهای قدیمی 8 میلی متری بود .

آری عزیزان : او هم یک خبرنگار بود و کارش را به بهترین وجه ممکن انجام می داد  ، امروز که او دیگر کارخبری نمی کند و کار را به شاگردانش سپرده است ، شاید خبرنگار نباشد اما همچنان یک معلم است ، یک معلم تمام و کمال ، همانجا نشسته بودم ، که دیدم دخترخانمی به اتفاق مادرش با گل و شیرینی سر رسیدند و او نیز گفت که آقای هاشمی معلمش بوده است و از ایشان درس گرفته است ، از شما چه پنهان کمی حسودی ام شد زیرا که معشوق ما عاشق فراوان داشت .

اگر شما هم خواستید به جمع عاشقان وی ملحق شوید آدرس او بسیار سرراست است ، وقتی به سه راه دلگشا رسیدید از سمت چپ خیابان مستقیم به طرف دریا بروید و صد قدم بشمارید ، آنگاه به موسسه رامین می رسید که نمایندگی ماشینهای اداری توشیبا در استان هرمزگان است ، ایست کنید و سراغ آقای هاشمی را بگیرید .

مورد دوم این است که دوستان زیادی گلایه مند بودند که روزنامه شماره قبلی به دستشان نرسیده است و همینجا از همه آنها پوزش می طلبم و عذرخواهی که حق به جانب شماست . اولین شماره ضمیمه اقتصادی گامرون در حالی چاپ شد که نیروهای توزیع کننده هنوز آمادگی لازم را نداشتند و مخصوصا مرکز شهر از این نظر خیلی توزیع ما ضعیف بود اما قول می دهیم که به تدریج این ضعفها جبران شود .

مورد سوم هم اینکه حضور ما در این صحنه نه برای رقابت با سایر دوستان است بلکه گامرون با طرح و مدلی جدید آمده است تا مخاطبان جدیدی بسازد و نقش خود را ایفا نماید و لذا از شهروندان نمی خواهیم که آگهی دیگران را به ما بدهند بلکه از آنان خواهیم خواست که جهت تشویق و ادامه حضور مرتب گامرون با اگهی خود ما را یاری کنند تا برای همیشه در کنار آنان باشیم .

مورد چهارم اینکه طی شماره های بعدی داستانی شورانگیز را برای شما نقل خواهیم کرد که می توان آن را یک رمان تاریخی نزدیک به واقعیت دانست و عنوانش شاهزاده های پارسی است ، اگر نمی خواهید معتاد داستانسرائی ایران باستان شوید هرگز این قسمت را نخوانید زیرا شما را از زمان خودتان جدا خواهد کرد و زمان را دوهزار و پانصد سال به عقب  و شما را پابه پای شاهزاده های پارسی پس از حمله اسکندر خواهد برد . با این حال این داستان قبل از سر و سامان بخشیدن به وضعیت توزیع روزنامه در امارات متحده عربی شروع نخواهد شد زیرا دوستان ایرانی تبار گامرون در آن سوی آبها نیز حقی به گردن ما دارند که از اول داستان با ما همسفر شوند .

آفتابی و سربلند منتظر شماره های بعدی گامرون باشید . یا هو

گذری به خانه سالمندان

بعد از ظهر چهارم فروردین است و به استادم پیامک می دهم که من سر قرار منتظرم . در همین حال یک پراید سواری را می بینم که پشت سر من پارک می کند و بعد از دقایقی راننده آن به طرف من آمد . اوه خدای من ، آقای حسینی یکی دیگر از اساتید دوره دبیرستانم بود . همه این هماهنگی ها را آقای هاشمی قبلا انجام داده بود . چند دقیقه بعد ریش سفید دیگری به طرف ما می آمد و ظاهرا او نیز جزو تیمی بود که به خانه سالمندان می رفتیم . او را کمتر دیده بودم و آقای هاشمی او را معرفی نمود . وقتی نام گله داری را شنیدم ناخوداگاه یاد حمام گله داری و قدمت حضور این خاندان در بندرعباس افتادم .

مقادیری شیر و میوه قبلا توسط دوستان همراه تهیه شده و صندلی عقب سواری آقای هاشمی جا نداشت . لذا من و آقای حسینی به اتفاق پشت سر ماشین آقای هاشمی راه افتادیم . همان اول راه بود که آقای هاشمی اعلام کرد که از جاده راه آهن می رویم . مقصد ما خانه سالمندان واقع در روستای تازیان پائین بود و حدود نیم ساعت راه بود . وقتی به مقصد رسیدیم در خانه سالمندان بسته بود و بعد از ورود به آنجا خانمی جلو آمد و به ما خوش آمد گفت و چند دقیقه بعد آقای واحدی مدیر اجرائی مرکز را ملاقات کردیم .

سالمندان هنوز در اتاقهایشان استراحت می کردند و ما چند نفر در دفتر کار مدیر مرکز مشغول گپ و گفت با آقای واحدی بودیم و آقای واحدی توضیحات مفصلی راجع به مرکز نگهداری سالمندان ارائه نمود . بر حسب اتفاق آقای واحدی هم غریبه نبود ، هر دو نفر ما سالها پیش در یک مدرسه شاگرد آقای هاشمی بودیم و حالا ذوباره پس از حدود سی و چند سال همدیگر را می دیدیم .

بگذریم که هدف از این گزارش شرح مشکلاتی است که در خانه سالمندان وجود دارد تا شاید به گوش برخی از شما شهروندان محترم برسد و دست خیری به سوی آنها گشوده گردد . من تا قبل از ورود به آنجا تصورم این بود که این مرکز صرفا با کمک های دولت اداره می گردد اما وقتی پای صحبت سردار واحدی مدیر خانه سالمند نشستیم تقریبا اشکمان سرازیر شد که چقدر از اطراف خودمان بی خبریم . وقتی از آقای واحدی عذرخواهی می کردیم که ببخشید که نتوانستیم گل تهیه کنیم و جهت سالمندان بیاوریم جواب دادند که بهتر که نیاوردین چون طبق سابقه دیده شده که برخی سالمندان گل را به عنوان خوراکی خورده اند و لذا توصیه نمود که اینها نیازی به گل ندارند بلکه نیازمند حمایتهای مالی خیرین و نیکوکاران می باشند .

تنها خانه سالمندان استان حدود 100 سالمند را نگهداری می کند که از این تعداد 40 تا زن و 60 تای آنها مرد می باشند . افراد با سواد آنجا دو نفر بیشتر نیستند آنهم با سواد جزئی . هزینه ماهانه نگهداری مرکز برای هر سالمند بیش از 600 هزار تومان می شود که حدود 60 میلیون تومان در ماه می شود . اما از این مبلغ تنها حدود نیمی از آن از محل کمک های دولتی و خانواده سالمندان تامین می شود و لذا کمبود امکانات رفاهی و بهداشتی و تغذیه ای در اولویت بالا قرار دارند . این مرکز حدود 35 نفر را به عنوان پرستار نگهداری از سالمندان در اختیار دارد که در سه شیفت کاری به صورت 24 ساعته از سالمندان ناتوان نگهداری می کنند .

چهارسال قبل درحالی آقای واحدی مدیریت این مجموعه را به عهده گرفت که حقوق معوقه پرستاران روی هم انباشته شده و حق بیمه آنها نیز پرداخت نشده بود و لذا این بدهی ها نیز بخشی از مخارج این مرکز را تشکیل می دهد . از طرف دیگر گرانی برخی از اقلام در سال گذشته فشار مضاعف خود را بر دوش مدیر مرکز آوار کرده است به طوری که پوشک مورد نیاز با رشدی بی سابقه به قیمت 240 هزار تومان در هر کارتون رسیده است .

اما در باره مدیر مرکز آقای عیسی واحدی باید بگویم که ایشان سردار بازنشسته سپاه و جانباز 40 درصد جنگ تحمیلی و فوق لیسانس ارشد پرستاری از دانشگاه هرمزگان است که بطور داوطلبانه راه خدمت بی منت را در پیش گرفته و بدون دریافت هیچ حقوقی از این مرکز عاشقانه وقتش را صرف رسیدگی به امور نیازمندان این مرکز نموده است .

در این جمع چند نفره بود که ایده تشکیل انجمن حمایت از سالمندان شکل گرفت و انشاالله در آینده ای نزدیک نسبت به ثبت نام از افراد خیری که قصد حمایت از سالمندان را دارند مراجعه و نسبت به جمع آوری کمک ها و رسیدگی به امور سالمندان اقدام خواهد نمود . معهذا شماره حساب اعلام شده مرکز در بانک های استان هرمزگان به شرح ذیل است تا چنانچه بخواهید در این کار خیر مشارکت نمائید مستقیما به حساب مربوطه به نام مرکز سالمندان لقمان حکیم بندرعباس صدقات خود را واریز نمائید .

حساب جام بانک ملت شعبه سید مظفر 1687612591

حساب سپهر بانک صادرات شعبه هاشمی پور 0102596712000

حساب سیبا بانک ملی شعبه میدان ابوذر 0106006738002

حساب جاری بانک رفاه شعبه مرکزی  60118373

در احوال سال جدید

با عرض سلام و تبریک سال جدید خدمت شما سروران گرامی ، طبق معمول هر ساله در اولین شماره گامرون ، گذری بر احوال سال جدید می اندازیم . سال 92 را طبق گاهشماری قدیم ایرانیان سال مار نامگذاری کرده اند و لذا دارای خصوصیات ویژه و منحصر به فردی است . مار جانوری خونسرد است و اولین نتیجه آن می تواند خنکی هوا  در سال 92 را نوید دهد . اثرات آن را هم اکنون می بینیم که در مقایسه با سالهای گذشته هوای نسبتا خنک تری را تجربه می کنیم و زمستانی سرد پیش روی جهان قرار دارد که به نوبه خود مصرف انرژی بالا و در نتیجه قیمت نفت و گاز طبیعی افزایش خواهد یافت .

حتما شما نیز مار خوش خط و خال را شنیده اید که در واقع تمثیلی از فریب و نیرنگ و حقه است و لذا در این سال دامنه چنین اعمالی بر رفتار مردم بویژه سیاست مندان اثر گذار است و افرادی با ظاهری آراسته و باطنی زهرآلود در کمین طعمه های خود هستند . از طرفی حرکت مار حرکتی خزنده است ، این جانور با حرکتی بسیار آرام خود را به طعمه نزدیک می کند و ناگهان به طعمه حمله می کند . این موضوع ممکن است عملی سیاسی از طرف این جانور تلقی گردد و لذا شاید در جریان امور اجتماعی نیز شاهد وقایع اینچنینی باشیم .

مار همچنین جانوری است که در صحراهای بسیار خشک و بی آب و علف می تواند به زندگی ادامه دهد و از خدا نخواهد خواست که باران بفرستد پس ممکن است سطح بارشها اندک باشد و لذا از هم اکنون باید مواظب منابع آبی باشیم و بیهوده آنها را به هدر ندهیم . علاوه بر آن اثرات خشکسالی را هم می بایست مد نظر قرار داد .

علاوه بر اینها امسال برای متولدین سال مار فرصتی برای پیشرفت و موفقیت محسوب میشود زیرا وضعیت ستارگان به گونه ای است که آنها بیشترین انرژی ممکن را دریافت می نمایند و بهتر است که از این فرصت نهایت استفاده را ببرند .

موضوع مهم دیگر که مختص کشور ماست برگزاری دو انتخابات بزرگ ریاست جمهوری و شوراهای اسلامی است که بنا به فرمایش رهبر معظم انقلاب می تواند به عنوان یک حماسه سیاسی بزرگ تاثیراتی چشمگیر بر سرنوشت ما بگذارد . در حالی که استکبار جهانی منتظر فرصت است تا همچون ماری طعمه خود را به چنگ آورد لزوم هوشیاری در برابر توطئه احتمالی دشمن با استفاده از رهنمودهای معظم له امری اجتناب ناپذیر است و حفظ وحدت در پرتو اجتناب از زیاده روی ها و پرهیز از ایجاد تنش و واگذاری تصمیم به خود مردم  از مسئولین رده بالای کشور خصوصا کاندیداهای ریاست جمهوری مورد انتظار است .

به این امید که سالی نیکو و پر از موفقیت داشته باشید سرفرازی شما نیکان را آرزومندیم

هر دم از عمر می رود نفسی

هر دم از عمر می رود نفسی

چون نگه می کنم نمانده بسی

 

خدا رحمت کند حضرت سعدی را که همواره کلامش درس زندگی است و بیت بالا یکی از آن هزاران است که تیتر مطلب ما را مزین کرده است . بلی دوستان و یاران گرامی ، سال 91 هم تا چند روز دیگر سپری خواهد شد و سال 92 از راه می رسد . جدای از اینکه سال نو برای خودش حال و هوائی دارد اما یک اخطار جدی هم به همراه دارد و آن اخطار این است که من و شما یک سال به پایان خود نزدیک تر شده ایم . گاهی فکر می کنیم که مرگ با ما کاری ندارد ولی این همان نقطه غفلت ما و بسیاری از آدمهای روی زمین است .

 از گورکنی پرسیدند چند سال است به این شغل اشتغال داری ، جواب داد پنجاه سال و دوباره پرسیدند آیا یکبار هم شد که فکر بکنی روزی گوری برای خودت کنده شود ، اندکی تامل کرد و جواب داد والله که نه حتی یکبار هم به این موضوع فکر نکردم .

آری عزیزان ، عزیزان یکی یکی می روند و ما همچنان غافل از مرگ خویشیم و چه خوش سروده شاعری که گفته : گرگ یکایک از این گله می برد     آه ! گله را ببین که چه آسوده می چرد

گرگ همان مرگ است و گله همان جامعه انسانی ما است که شاعر به تمثیل آورده است . کمی تامل بکنید یادتان می آید انگار همین چند روز پیش بود که بر سفره هفت سین 91 بودیم و اکنون 92 و شاید خیلی از ما در انتظار 93 و 94 و ...... باشیم .

هدف از نوشتن این جملات این نیست که آینده خود را تیره و تار ببینیم زیرا که مرگ حق است و خواه ناخواه روزی فرا می رسد بلکه هدف هشداری است که ما را به یاد آورد که از گذر زمان چه ره توشه ای برای خود آماده کردیم . چندتا فرزند یتیم را نونوار کردیم ، چندتا آدم پیر و از کارافتاده را کمک کردیم و اصولا چندتا دل شاد بوجود آوردیم . انتظاری نیست که بیش از حد مایه بگذاریم بلکه به قدر توان از ما انتظار می رود . گاهی یک سرزدن ، گاهی یک لبخند و گاهی دستی نوازشگر می تواند از صدها کمک مادی موثرتر باشد . والدین ما که حقیقتا ستارگان روشن آسمان زندگی ما هستند منتظرند تا میزبان شما پدران و مادران امروزی باشند و جا دارد که از تعطیلات این عید بیش از همه از حضور شما فرزند دلبندشان مستفیض شوند که اگر بدانیم این ما هستیم که از وجود پربرکت آنها مستفیض هستیم

 . سال 91 سال نهنگ بود و با تمام تلاطم خود رو به پایان است . در این سال خوشبختانه خشکسالی رخت بربست و سالی به نسبت پرباران را پشت سرگذاشتیم . به حمد الله منابع آبی پشت سدها و آبگیرها و منابع زیززمینی تا حدودی تغذیه شدند البته نه به آن معنی که ما بتوانیم اسراف کنیم بلکه به این معنی که اگر متعادل مصرف کنیم تابستان را با مشکل خاصی مواجه نمی شویم و این خود می تواند خبر خوبی باشد .

سال آینده سال مار است و سال مار هم ظرافت های خاص خودش را دارد و در باره آن انشاالله چنانچه عمری باقی بود در شماره های آغازین سال جدید سخن خواهیم گفت .اکنون در آستانه سال جدید دعائی با هم زمزمه کنیم که بارالها سال جدید را بر ما ملت ایران و سایر ملتهای جهان سالی نیکو و پربرکت قرار ده و صلح و دوستی و عشق به هم نوع را در وجود ما تازه تر کن . آمین یا رب العالمین

/**/

پایانی بر سه دهه کشمکش

این روزها تحولات بزرگی در عرصه سیاست خارجی را شاهد هستیم که مهمترین آن نتایج مذاکرات هسته ای در قزاقستان بود . نتیجه مذاکرات و اظهار رضایت طرفین از آن و رغبت به انجام مذاکرات بعدی بر سر این موضوع مهمتر از خود مذاکره بود . به نظر می رسد سخنان مقام معظم رهبری در خصوص حرام بودن تولید تسلیحات اتمی و اینکه ما نیازی به سلاح اتمی نداریم جهان خارج را از تردیدهای احتمالی تولید بمب اتمی توسط ایران خارج کرده باشد و به همین جهت رویکرد آنها در این خصوص تعدیل شده است .

از سوی دیگر اگر خارجی ها کمی بیشتر بر این موضوع تامل کنند خود متوجه می شوند که ما واقعا نیازی به بمب اتمی نداریم و کاش آنها می توانستند مشکل وجود بمب های اتمی در سطح جهان را که خطری برای امنیت جهانی است حل می کردند . چه تضمینی وجود دارد که از بمب های موجود روزی علیه مردم زمین استفاده نشود ؟ اگر آنها بر این موضوع پافشاری کنند بسیاری از جوامع که در تلاش احتمالی دست یافتن به این تسلیحات هستند از ادامه فعالیت خود منصرف خواهند شد و دهکده جهانی امنیت بیشتری خواهد یافت .

غرب نباید مانع از فعالیت صلح آمیز ما باشد و ما نیز همچون سایرین به انرژی و سایر فواید آن دسترسی داشته باشیم . می دانید که ایران در یک منطقه خشک جهان واقع گردیده و عموما از بارندگی کم برخوردار است و یکی از نیازهای پراهمیت ما نیاز به آب شیرین است . خوشبختانه وجود خلیج فارس در جنوب و دریای خزر در شمال می توانند تحت شرایطی کمبود آب شیرین را برطرف نمایند و برای تبدیل حجم بزرگی از آب شور دریا به آب شیرین نیروگاه هسته ای پتانسیل بسیار خوبی دارد .

فرض کنید پنج نیروگاه در حاشیه خلیج فارس به منظور شیرین سازی آب به کار گرفته شود آنگاه آب شیرین حاصل می تواند نیمه جنوبی ایران را از آب شیرین بی نیاز کند و در نیمه شمالی هم به همین صورت می توان کمبود آب شیرین را برطرف نمود . اگر قرار است ایران امتیازی بر سر موضوع هسته ای دریافت کند حداقل درخواست ما می تواند احداث این نیروگاه ها باشد که البته دستگاه های سانتریفیوژ داخل می توانند سوخت آنها را تامین نمایند .

موضوع مهم دیگر احتمال پایان کشمکش بین ایران و آمریکا می باشد که با توجه به پیام مقامات آمریکائی بویژه ریاست جمهوری آن کشور آقای اوباما جهت مذاکره مستقیم و از طرف دیگر پاسخ مقام معظم رهبری مبنی بر نشان دادن حسن نیت از طرف آمریکائی بود که ممکن است کوتاه آمدن آمریکا درمذاکرات هسته ای اخیر را نشانه ای از این حسن نیت تلقی کنیم .

آنچه پیداست روابط خصمانه گذشته به تدریج با روابطی عقلانی و منطقی جایگزین می شود و طرفین می کوشند تا بر اساس منافع متقابل درک صحیحی از یکدیگر داشته باشند و البته اگر رسانه های دو کشور نیز تغییر گفتمان داده و مباحث را کارشناسی کنند نقشی مهم می توانند ایفا نمایند . باید پذیرفت که طرح دوستی با مواضع گذشته نمی تواند منطبق باشد و یا آوری زخم های کهنه که هر دو از آن می نالند به تداوم خصومت می انجامد .از نگاهی دیگر گذشته ها در اختیار مردان فعلی عرصه سیاست نبوده و نمی توان آنها را از این بابت سرزنش کرد اگر خللی بوده و خطائی رفته است اکنون نمی توان آن را برگرداند و نگاه خود را می بایست معطوف به آینده بدانیم .

اینکه  این رابطه به سود یا ضرر ما است موضوع زیاد پیچیده ای نیست ، ما باید ببینیم که چه می دهیم و چه می گیریم و بیشتر اینها در بخش اقتصاد قابل مطالعه هستند . ایران کشوری غنی از منابع طبیعی و انسانی است و آمریکا هم کشوری صنعتی است که تکنولوژی برتر دنیا را در اختیار دارد . اینها می تواند برای هر دو بازده اقتصادی بزرگی ایجاد کند . همچنین سرمایه گذاری در ایران به دلیل وفور منابع اولیه و نیروی انسانی جوان از دیگر امتیازات موجود است ، صادرات و واردات کالا بین دو کشور با توجه به بازار مصرف بزرگ طرفین امتیاز بزرگ دیگری محسوب میشود . تبادل علمی بین دانشمندان و دانشگاه های دو کشور می تواند به غنی تر شدن دانش بشری بیانجامد . هم اکنون نیز ایرانیهای زیادی در مجامع علمی آن کشور مشغول هستند و آمریکا بیش از سایرین از اندیشه ایرانیها بهره مند بوده است .

موانع پیش روی مذاکرات : قبل از هرچیز آمریکا بارها سخن از مذاکره به میان آورده است ولی تصمیم جدی بر این امر نداشته و به لفاظی اکتفا شده است ، اگر آنها واقعا به دنبال مذاکره جدی هستند چرا نماینده ای را مستقیما جهت مذاکره با دفتر رهبری نظام به ایران گسیل نمی کنند ، آنها می دانند که تصمیمات اینچنینی در حوزه اختیارات کدام نهاد است و باز هم اهمال می کنند . یک وجه دیگر این است که هیچ طرح دوستی با پیش شرط نمی تواند آغاز شود ، زیرا ما ایرانیها نیز غرور ملی داریم و اگر می خواهند به ما نزدیک شوند باید آن را مراعات نمایند ، پس از دوسنی می توانیم برخی از درخواست های همدیگر را استجابت نمائیم . رابطه زمانی مفید و پایدار است که طرفین سودی به تساوی کسب کنند و اگرنه طرفی که سود کمتر می برد در این رابطه اکراه دارد .

به هر حال امید است دولت مردان دو کشور تلاش کنند با در نظر داشتن منافع دو ملت از دامنه تشنج ها کاسته و بر گفتمان آشتی تمرکز کنند که نتیجه تصمیمات خیر آنها برکت و عزت و سرافرازی دو ملت را به ارمغان داشته باشد . انشاالله

اعدام دو نفر یا امنیت روانی 70000000


 بنام خدا
این روزها سرم بسیار شلوغ و فرصتم آنقدر کم هست که به ندرت اخبار رسانه های شنیداری و دیداری را می بینم . در این میان برخی اتفاقات آنقدر برای مردم مهم هستند که شما چه بخواهی چه نخواهی به گوش شما می رسند و لحظاتی شما را به خود مشغول می کنند . مثلا همین خبر برخورد شهاب سنگ در روسیه یکی از آن خبرهاست و قبل از آن هم خبر داخلی اعدام دو زورگیر در تهران نقل محافل عمومی بود .
به عنوان عضوی از جامعه خبری نتوانستم بی تفاوت باشم و موضوع اعدام زورگیرها را پیگیری کردم که در این میان به انتقاد برخی حقوقدانها از اقدام مذکور برخورد کردم و بر آن شدم که در دفاع از اقدام شجاعانه دستگاه قضائی مطلبی بنویسم . علاوه بر آن بنده حقیر نیز به عنوان کسی که خود قربانی یک حادثه زورگیری بوده ام بد نیست که احساسم را در این خصوص به قلم بیارم .
حدود دو سال پیش سر کوچه ای که ساختمان مسکونی ما در آن واقع است دو جوان موتورسوار ناگهان ترمز کردند و یکی از آنها جلو راهم را سد کرد و با خونسردی گفت گوشی ات را بده ، من تا خواستم به خودم بیایم برق تیغه استیل اره تاشو که به موازات حنجره ام قرار داشت چنان لرزه ای بر اندامم افکند که هر نوع مقاومت مرا در هم می شکست ، گفتم برادر کلی مدارک و شماره تلفن توی این گوشی دارم که محارب مذکور با تحکم خواسته اش را تکرار کرد . مقاومت من به طور یقین تیغه استیل را با حنجره ام آشنا می کرد و گوشی من خواهی نخواهی به دست محارب می رسید . این را می توانستم از شرارت چشمانش بخوانم ، به هر صورت گوشی ام را تقدیم کردم و جانم را خلاص کردم ، اما احساسی که از این حادثه داشتم مانند احساسی نبود که مثلا دویست هزارتومان پول گم کرده باشم یا دویست هزارتومان از من به سرقت رفته باشد . احساسم این بود که من تنها در اثر یک شانس به طور اتفاقی از مرگ رهائی یافته ام چرا که یک اقدام نامعقول من که می بایست به سرعت تصمیم می گرفتم می توانست پایان زندگی ام باشد .جسمم سالم بود اما روحم به شدت مجروح شده بود و این جراحت هیچگاه پایان نیافت زیرا هیچگاه محارب مذکور پیدا نشد و در نظر من او پیروز شده بود .
تعدادی از حقوق دانها که در مورد اعدام دو زورگیر محارب اظهار نظر کرده بودند رسانه ای شدن جرم مجرمین را مسبب اعدام سریع آنها دانسته بودند که البته به اعتقاد حقیر تا اندازه ای درست است زیرا موضوع حساس تر و به تبع آن پیگیری دستگاه های مذکور هم شدیدتر می شود . تا اینجا انتقادی متوجه منتقدین نیست و می توان گفت انتقاد بیشتر متوجه دستگاه رسیدگی است . اما برخی دیگر از حقوقدانها مجازات اعدام را برای آن دو نفر سنگین ارزیابی کرده بودند که این موضوع جای بحث دارد .
درست است که حکم اعدام سنگین ترین مجازات ممکن است و طبعا تلخ و درد آور است و هیچ انسان سلیم النفسی از اعدام و کشتن خوشحال نمی شود اما به قول عوام حساب دو دو تا چهارتاست ، مگر نه این است که جامعه را به عنوان پیکره ای واحد در نظر می گیریم که همچون یک پیکر انسانی دچار درد و مرض می شود و می بایست تحت مداوا قرار گیرد و گاهی به ناچار جهت نجات کلی جسم مجبوریم عضوی ناسازگار از آن را قطع کنیم و اگرنه کل جسم از بین خواهد رفت . اینجا نیز موضوع مشابهت پیدا می کند و چند عنصر ناسازگار به نام محارب کل یک جامعه هفتاد میلیونی را می آزارد و چاره ای جز قطع این عناصر ناسازگار باقی نمی ماند .
خوب حالا اینکه برخی نگران می شوند که این موضوع با نظرات فلان سازمان جهانی در تعارض است بلی در تعارض است و لیکن قوانین آن سازمان قطعا بدون نظر من که فی المثل قربانی این جرم بوده ام تدوین یافته است . هرگاه در جامعه ای سطح این نوع جرائم به حداقل قابل قبولی برسد که با جدا کردن مجرم از جامعه بتوان امنیت روانی جامعه را تامین کرد به طور یقین می توان نظرات فلان سازمان جهانی را مراعات نمود اما در جوامع فرودست رعایت آن قوانین به افزایش تعداد مجرمین منجر می گردد و در نهایت یک هرج و مرج عظیمی به همراه خواهد داشت .
اینکه پیشگیری از وقوع جرم و اعمال بازدارنده می تواند به کاهش جرائم کمک کند سخن شایسته ای است اما اینها می بایست در یک برنامه بلند مدت ما را به مرز حداقل جرائم برسانند .در یک برنامه کوتاه مدت چاره ای جز این نیست که چنگ و دندان قانون را به گوش و دیده تمام مجرمین رساند و به آنها تفهیم کرد که پیامد عمل آنها می تواند چه پیامد سنگینی داشته باشد .
از طرف دیگر برخی فرض احتیاج را منشا جرم این قبیل افراد دانسته اند که ممکن است در 99 درصد موارد هم صدق کند ، اما توجیهی برای ارتکاب جرم نیست زیرا 99 درصد کل جامعه تمام نیازهایشان تامین نمی شود ، مثلا خود من نیازهائی دارم که شاید تا آخر عمر هم بدانها نرسم و لیکن آیا می توانم برای رفع آنها راه دیگران را سد کنم و با توسل به زور مال آنها را مورد تعرض قرار داده تا احتیاجات خود را تامین کنم . از طرفی دیگر در قانون مجازات اسلامی تبصره هائی برای برخی اعمال به ظاهر مجرمانه هست که در صورت وقوع شخص مجرم می تواند تبرئه شود . به طور مثال اگر فردی گرسنه از دکان نانوائی نانی به سرقت ببرد بنا به شرایط اضطرار می تواند تبرئه شود ، ولی اگر همین فرد اتومبیلی را از جائی به سرقت ببرد دیگر مشمول تبرئه نمی گردد .
سخن را کوته کنیم که واکنش جامعه در مقابل این گونه اخبار خود گویای هزار نکته ناگفته است و اگر می بینیم که این خبر دهن به دهن می چرخد و چون نقل و نبات محافل عمومی می شود و خرسندی عناصر جامعه را در پی دارد همانند این است که گویا عضوی فاسد را از خود بدور افکنده است و بنده به کرات از خیلی ها شنیدم که اگر در بندرعباس ما هم حداقل دو نفر را در دو سوی شهر به دار می آویختند آنگاه تا مدتی مردم از آسیب زورگیران در امان می بودند .
شدت مجازات اگر به جا باشد بهترین گزینه برای کاهش جرم است همانگونه که در سفری به یکی از کشورهای اسلامی هنگام نماز ظهر دیدم که درب کلیه مغازه ها باز و فروشندگان به مسجد شده اند و با همراه خود گفتم اینان به چه اطمینان حتی دخل خود نبسته رفته اند و جواب داد که اینجا دست دزد را قطع می کنند و شوخی در کارشان نیست .

آینده روابط ایران و آمریکا

آینده روابط ایران و آمریکا

قریب سی و چهار سال می گذرد که دو کشور دوست پشت به هم کرده و همچون دو قطب مخالف یکدیگر را دفع می کنند . تا قبل از انقلاب اسلامی ایران یک متحد استراتیژیک آمریکا در منطقه به حساب می آمد اما در پی وقوع انقلاب اسلامی و به دنبال پناه گرفتن شاه ایران در آمریکا و سپس تسخیر سفارت آن کشور توسط دانشجویان خط امام و بلوکه شدن دارائیهای ایران در آن کشور دوستی بین آن دو به دشمنی گرایید . خصوصا که پس از انقلاب با افشای برخی از اسناد بدست آمده از عملکرد دولت مردان آمریکائی سبب خشم ملت گردید و شعار مرگ بر آمریکا یکی از شعارهای اصلی راهپیمائی های پس از انقلاب گردید . از دیگر سو همکاری آمریکا با رژیم صدام بر علیه ایران به این دشمنی ها تداوم بخشید . در این میان رسانه های دو کشور نیز مرتبا علیه همدیگر موضع گرفته و تهییج افکار عمومی را به دنبال داشت . طی این مدت تلاشهائی از طرف برخی افراد جهت نزدیک شدن دو کشور به هم صورت گرفت و لیکن نتیجه بخش نبود و اراده کلی دو کشور همچنان بر مدار دشمنی ادامه یافت . حالا پس از گذشت 34 سال به نظر می رسد روزهای پایان دشمنی نزدیک است چرا که ادامه این وضع در دنیای کنونی که معادلات آن بیشتر بر مناسبات اقتصادی می چرخد برای هر دو هزینه های زیادی تحمیل کرده است . از طرفی مردم آمریکا آمادگی لازم جهت پرداخت هزینه یک جنگ دیگر در منطقه خاورمیانه را ندارند و از سوی دیگر جمهوری اسلامی ایران نیز قصد حمله به هیچ کشوری را ندارد مگر در شرایطی تدافعی که آن بحث دیگری است . به نظر می رسد تنها مانع فعلی بر سر روابط بین دوکشور بحث هسته ای است که با توجه به سیگنالهای مثبتی که طرف ایرانی در مذاکرات هسته ای دارد محتمل است توافق طرف آمریکائی هم بدست آید . علاوه بر آن انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا و متعاقب آن در ایران منجر به تغییراتی در سیاست خارجی دو کشور خواهد شد که عموما می تواند بر سطح روابط فی مابین مثبت و سازنده باشد . به نظر می رسد هر یک از طرفین نامزدهای انتخاباتی که حل و فصل مناقشه هسته ای را وعده کند چه در آن سو و چه در این سو با اقبال عمومی مواجه گردد و به طور حتم مردان عرصه سیاست به نحوی سعی خواهند نمود از این پتانسیل به نفع خود بهره بگیرند . با این چشم انداز حداکثر تا یک سال آینده دو کشور تا حدود زیادی به هم نزدیک خواهند شد .

جشن میلاد مسعود قائم آل محمد در روستای گزریز برگزار شد

جشن میلاد مسعود قائم آل محمد در روستای گزریز برگزار شد

به مناسبت میلاد منجی عالم بشریت جشن باشکوهی در روستای گزریز از توابع بخش قلعه قاضی با حضور فرماندار بندرعباس و بخشدار بخش قلعه قاضی و بخشدار بخش مرکزی بندرعباس وجمع کثیری از مردم منطقه برگزار شد .در این مراسم که بعد از ظهر پنجشنبه به همت کانون فرهنگی و هنری محبان المهدی و هیئت مذهبی منتظران ظهور با همکاری اداره تبلیغات و بسیج طلاب و تلاشهای مدیر کانون آقای شهاب نیکروان بعد از نماز مغرب و عشا در محل مسجد روستا برگزار شد ابتدا آقای اشترون بخشدار قلعه قاضی ورود فرماندار و هیئت همراه را خوش آمد گفت . سپس فرماندار بندرعباس در جایگاه قرار گرفت و در باره اهمیت ظهور و زنده نگهداشتن یاد و خاطره آن امام جلیل القدر به ایراد سخن پرداخت . فرماندار بندرعباس در عین حال عنوان نمود که ما نیز باید پیروان خوبی برای آن حضرت بوده و زمینه ساز ظهور آن حضرت باشیم . همچنین به همت کانون بسیج روستا گروه تواشیح سرودی را اجرا نمود و مسابقاتی بین کودکان همراه با جوایزی به نفرات برگزیده انجام یافت . حجت الاسلام سراج سخنران بعدی مراسم بودند که ایشان نیز به سهم خود به ایراد سخنانی مبسوط پرداختند .در حاشیه مراسم یاد شده که با مجری گری خوب ضرغام علوی نیا پایان یافت مردم منطقه مسائل و مشکلات خود را از نزدیک با فرماندار و بخشدار در میان گذاشته و خواستار حل این مشکلات گردیدند . دو مشکل اساسی مردم که با خبرنگار گامرون مطرح می نمودند مشکلات معیشتی و عدم اشتغال جوانان و مشکل کمبود آب شرب در این تابستان گرم بود . 

هشدار : دلالی کشاورزی ایران را می بلعد

هشدار : دلالی کشاورزی ایران را می بلعد

بازار محصولات کشاورزی در ایران هیچگاه به سامان نبوده و این روزها نیز با نوسانات شدید بازار جهانی و مخصوصا نفت وضعیت بغرنجی به خود گرفته است . بیائید نگاهی به کارنامه دولت های پس از جنگ در زمینه کشاورزی بیاندازیم و ببینیم تا چه اندازه موفق بوده اند . البته خود موفقیت هم بستگی به نگاه ما دارد و ما قصد داریم از زاویه نگاه یک کشاورز به مسئله بپردازیم . یک کشاورز همواره با این سوال مواجه است که چرا محصولی که از من تولید کننده خریداری می شود به چند برابر قیمت خرید به دست مشتری می رسد و علت العلل آن چیست . قطعا پاسخ دادن به این سوال در حوزه مسئولیت وزارت کشاورزی است که متاسفانه تا کنون نتوانسته تعادل مناسبی بین تولید و مصرف پدید آورد . حتی اگر از مسئولین این وزارت خانه بپرسیم که چرا بین قیمت خرید محصولات کشاورزی و فروش آن در مراکز فروش این همه اختلاف قیمت وجود دارد احتمالا آنها نیز به وجود دلالها و واسطه ها اشاره خواهند نمود اما اگر سوال شود که عملکرد شما جهت حذف واسطه ها چه بوده ممکن است پاسخ قانع کننده ای نداشته باشند . علت چیست که هر ساله دسترنج کشاورزان به جیب دلالان گردن کلفت می رود و کسی هم گویا توان حذف این دلالها را ندارد . آخر این کجای انصاف است که یک کشاورز شش ماه تمام بطور شبانه روزی هم جان بکند هم هزینه کند تا محصولی مثل پیاز را تولید کند آنگاه دلالی برود و همین پیاز را به قیمت صد تومان از کشاورز خریداری کند و به قیمت پانصد تومان به دست مشتری بدهد .

یعنی شش ماه کار کشاورز بر روی محصول ارزش افزوده ای به مبلغ صد تومان ایجاد می کند اما دوساعت کار دلالی بر روی همان محصول ارزش افزوده ای به مبلغ چهارصد تومان تولید می کند . این را لطفا در جائی با آب طلا بنویسید که در گذر تاریخ پاک نشود و فردا پس فردا نگویند ما ایرانیها این بودیم و آن بودیم . بگذار فرزندان ما بدانند که ما نسل کنونی نمی توانیم حتی یک سیستم توزیع عادلانه محصولات کشاورزی را مدیریت کنیم حالا بماند به سیستمهای پیچیده ای که جای بحث آن در اینجا نیست .

گفته می شود در اغلب نقاط جهان تنها جائی که از دید دولت مردان غافل نیست و بیشترین سوبسید دولتی را دریافت می کند بخش کشاورزی است ولی در ایران ما بیشترین ضرر و زیان حاصله در همین بخش کشاورزی رخ می دهد و به علت اینکه کشاورز ما روستا زاده است و فریادش به جائی نمی رسد دولت ها گویا به خواب راحت و عمیقی فرو می روند . خودتان نگاه کنید یک روز تولید کنندگان شیر و مواد لبنی اعتراض می کنند . یک روز تولید کنندگان مصالح ساختمانی و روز دیگر کامیونداران صنعت حمل و نقل . ولی تا کنون هیچ صدای اعتراضی از کشاورزان شنیده اید . البته که نجابت کشاورزان قابل تقدیر است اما این سکوت صبر است و روزی چشم باز می کنیم که دیگر هیچ کشاورزی در این ملک سودای کشت و کار ندارد و آنگاه دیگر خیلی دیر شده است . می دانید چرا ؟ وقتی همین کشاورز می بیند که شش ماه زحمت او به صد تومان نمی ارزد و دوساعت کار دلالی چهار صد تومان سود دارد شغل اولش را که تولید است رها می کند و به شغل دوم که دلالی است روی می آورد . کم نیستند تعداد کشاورزانی که از شغل اصلی دست کشیده اند و اکنون به عنوان یک دلال از کشاورزان منطقه خود ارتزاق می کنند و تعدادشان روز به روز در حال افزایش است . این موضوع مانند یک خوره به جان صنعت کشاورزی در این ملک افتاده و دیری نخواهد شد که ریشه کشاورزی هم برافتد .

ول کن این عادت مزخرف را

ول کن این عادت مزخرف را

اگرچه دست دادن به هنگام ملاقات همدیگر امروزه به عنوان یک عادت معمول و رسم مقبول در بین عامه مردم شناخته شده است لیکن اغلب مردم نسبت به شرایط یک دست دادن خوب آگاهی ندارند به طوری که چنین عملی به جای اینکه به جلب حس دوستی و محبت بیانجامد موجب تنفر و انزجار می گردد . فلسفه دست دادن در فرهنگ ایرانی نبوده و یک فرهنگ وارداتی از غرب است و متاسفانه ما نیز همچون دیگر فرهنگ های وارداتی کورکورانه از آن استفاده می کنیم .

اختراع و شروع به عمل دست دادن را به زمانی منسوب می کنند که جامعه غربی در آتش جنگ و التهاب و کشمکش داخلی می سوخت . وقتی که در کوچه و خیابانی راه می رفتی ناگهان طپانچه ای تو را هدف می گرفت و به زندگی ات پایان می داد . یا اگر در کافه رستورانی نشسته بودی ناگهان جوانک مستی وارد می شد و تا آخرین گلوله داخل طپانچه اش را نثار میهمانان رستوران می کرد و پی کارش را می گرفت و می رفت . حتی ممکن بود در یک مسافرت کوتاه کسی از معشوقه شما خوشش بیاید و با ختم زندگی اتان معشوقه شما را برباید . احتمالا خودتان بسیاری از فیلم هایی را که به نام وسترن( western)) می شناسیم دیده اید . داستان همه آنها کشتن و کشتن و کشتن است و البته باید بکشید تا کشته نشوید . در پی این ناامنی و هرج و مرج که دامن غرب را گرفته بود اندیشمندان غربی به فکر رهائی از این معضل افتادند و کم کم تلاش کردند که بین مردم یک صلح و اعتماد بوجود آورند . به همین منظور به شهروندان گفته شد که هنگامی که با هم ملاقات می کنند دستشان را از جیب بیرون بکشند تا طرف مقابل هم چنین کند و هر دو نفر یقین کنند که هیچکدام مسلح نیستند و دستان هم را به منزله دوستی بفشارند . این رسم کم کم به عنوان یک عادت معمول به تمام نقاط دنیا سرایت کرد و از جمله به ایران ما هم رسید .

اکنون طرف بدون اینکه بداند دست دادن آدابی دارد هی تند و تند دست خودش را دراز می کند و تا دستش را نگیری هم دست بردار نیست . اصلا هم فکر نمی کند که این دست مبارک آلوده به عرق و کثافت است یا هم اکنون از طهارت خانه برمی گردد . از این بدتر حتی اگر سر سفره هم نشسته باشی دست از سرت بر نمی دارد و اصرار دارد دست آلوده به میکروبش را به شما هدیه کند تا همراه غذا نوش جانتان بشود . آخر چه کسی گفته که شما باید دست بدهید وقتی می بینی که کسی دستش را دراز نمی کند . بابا یک سلام بکن و مثل بچه آدم بشین سرجات . چیه هی اصرار می کنی دستان کثیف و خیس و عرق آلودت را به دیگران بدهی .تازه به یک بارش هم راضی نمیشوی . وقتی می آئی یک بار ، وقتی می روی یک بار . حالا اگه رفتی اطاق بغلی و برگشتی بازهم دستت درازه . اصلا اگر روزی پنجاه بار هم بری و برگردی باز هم می خواهی دست بدهی  . نکند فکر می کنی با این عمل عزیزتر می شوی . نه جانم ، همان دو سه نفری هم که دوستت دارند دیگر حاضر نیستند رنگ مبارک را ببینند چه برسد به اینکه دستت را بگیرند . بابا چند بار بگم ، ول کن این عادت مزخرف را .

دارم لابلای کارتها گم می شوم

دارم لابلای کارتها گم می شوم

عجب دنیائی شده ، دنیائی که تمام کارتی است و اگر یکی از آنها را گم کنید به درد سر می افتید . یک زمانی همراه داشتن یک کارت شناسائی در سفرهای دور لازم بود اما حالا نه تنها در سفرهای دور که حتی در حوالی منزل هم بدون این کارتها زندگی ممکن نیست . یکی از مهمترین این کارتها که همه جا لازم است کارت ملی است که نداشتن آن شما را از بسیاری از حقوقتان محروم می کند . دومین کارت با اهمیت کارت پایان خدمت وظیفه عمومی است و بدون آن سفر خارجی و استخدام کاری غیر ممکن است . سومین کارتی که باید در جیب خود داشته باشید کارت گواهینامه رانندگی است که بدون آن نمی توانید با خودرو خودتان جابجا شوید و البته چند کارت مرتبط دیگر همچون کارت شناسائی خودرو بعلاوه کارت بیمه خودرو بعلاوه کارت سوخت هم باید همراهتان باشد . همراه داشتن پول نقد هم مشکلی دیگر است که شما مجبورید همواره یک کارت شبکه شتاب بانکی را به همراه داشته باشید . این کارت به تنهائی کفایت نمی کند و مثلا حساب بانکی حقوقی شما و حساب یارانه ای تان و حساب کمک های غیر نقدی شما متفاوت است و هر کسی امروز حداقل چند حساب بانکی متفاوت دارد . از اینها که بگذریم جهت ورود و خروج کارمندان و کارکنان ادارات و سازمانها کارت ورود و خروج صادر شده که معمولا در همان محل نگهداری می شود . البته این غیر از کارت شناسائی است که توسط حراست ادارات برای کارکنان صادر شده است . کارت بیمه تکمیلی و بیمه عمر نیز یکی دیگر از کارتهای همراه ماست . علاوه بر اینها کارتهای دیگری همچون کارت خبرنگاری و کارت شناسائی مراکز خاص و کتابخانه ها و کارت دانشجوئی نیز برای بسیاری از شما جزو ملزومات است . خودتان بشمارید از این تعداد کارت حداقل باید چندتای آن را در جیبتان جای دهید تا با خیال راحت در بیرون از محیط خانه قدم بزنید . روزی مادرم گفت چیه این همه کارت را در جیبت گذاشتی و جیبت قلمبه شده همه را در داشبورت ماشین قرار بده و خودت رو راحت کن . گفتم مادر پیشنهاد خوبی است ولی اگر ماشینم را با تمام کارتها بردند آنوقت چه کنم .

خلاصه کلام اینکه در عصر دیجیتال بسر می بریم که می توان همه کارتها را در یک کارت واحد الکترونیکی تعریف کرد و دغدغه نگهداری و حمل و نقل این همه کارت را از سر مردم باز نمود . یادم رفت از سیم کارت تلفن همراه و کارت حافظه رایانه نامی ببرم و تعدادشان آنقدر زیاد است که حافظه هم از به خاطر سپاری این همه کارت خسته شده است . راستی شما با این مسئله چطور کنار آمده اید ، من که دارم لابلای کارتها گم می شوم .

شهری که پلیس قاضی را جریمه می کند !

شهری که پلیس قاضی را جریمه می کند!

بندرعباس پنج شنبه هفته گذشته مورخ 28 اردیبهشت حدود ساعت هشت و نیم شب چهار راه نخل ناخدا . برای انجام کاری در همان حوالی بودم که دیدم مامور پلیس ، شماره یک خودرو را که ظاهرا" در محل پارک ممنوع قرار داشت در دفترچه جریمه یادداشت نمود و سپس قبض جریمه را ازدفترچه جدا نمود و می خواست که زیر برف پاک کن خودرو سواری قرار دهد که ناگهان یک نفر از طرف محل میوه فروشیهای کنار خیابان دوان دوان خودش را به محل پارک خودرو رساند . قیافه اش برایم آشنا بود ولی آن لحظه به خاطرم نیامد که او را کجا دیده ام . کمی با پلیس صحبت کرد ولی کار از کار گذشته بود و قبض جریمه صادر شده بود . ظاهرا پلیس از وی سوال نمود و من کلمه دادگستری را اززبان راننده خودرو شنیدم و به خاطرم آمد که بخشی از بازجوئی اولیه پرونده مطبوعاتی من توسط این قاضی انجام شده بود . ترجیح دادم همانجا که بودم بایستم و ناظر انتهای ماجرا باشم . آخر خیلی وقت بود که سوژه مناسبی برای چاپ نداشتیم . اما رفتاری که آن پلیس شجاع داشت مرا به تحسین واداشت . او کوتاه نیامد و قبض جریمه در دستان قاضی باقی ماند . البته قاضی مذکور که خودش اهل حقوق بود نیز در برابر قانون سر تسلیم فرود آورد و این هم در دلم قابل تحسین بود .

یقین دارم آن لحظه یکی از ناب ترین لحظات زندگی یک روزنامه نگار بود که شاهد گوشه کوچکی از اتفاقاتی بود که بیشتر باید در فیلم های سینمائی شاهد آن باشیم . لیکن این موضوع را نوشتم که چشم انداز آینده ما با اینگونه اتفاقات نشانه های مثبتی را نوید می دهد . من که این مطلب را می نویسم همواره منتقد هر دو دستگاه پلیس و دادگستری بوده و هستم اما منتقد که نباید همیشه یکجانبه باشد و یکسویه گزارش کند . می خواهم به هر دو دستگاه تبریک بگویم که رفتار ماموران هر دو طرف قابل تحسین بود و آن تسلیم محض در برابر قانون بود که همواره مورد انتظار است و خصوصا دستگاه هائی که خود مجری قانون هستند باید با شدت هر چه تمامتر آن را بکار گیرند .

پاداش صد میلیونی

پاداش صد میلیونی !

هفته گذشته برای مدیرعامل شرکت مخابرات ایران هفته خوبی نبود ، زیرا اگرچه وی یکصد میلیون تومان پاداش دریافت کرده بود اما انتظار نداشت که این خبر به بیرون درز کند همچنان که پاداشهای دریافتی سابق وی بی سر و صدا پرداخت شده بود . اما این بار بخت با او یار نبود و با درز این خبر به بیرون اغلب خبرگزاری ها آن را پوشش خبری دادند تا به گوش آقای رئیس جمهور برسد . رئیس جمهور هم بلافاصله دستور پیگیری موضوع را دادند و البته پاسخ آقای مدیر عامل (صابر فیضی) به دستور رئیس جمهور این بود که از دستور رئیس جمهور تعجب کرده است . البته حق داشت تعجب کند چون سالها بود که این پاداشهای کلان را می گرفت و آب از آب تکان نمی خورد . اما ظاهرا آقای فیضی فراموش کرده بود که همین یک ماه پیش بود که سفر ریاست جمهوری و هیئت همراه به استان هرمزگان با شکایت عده ای از کارمندان مخابرات همراه بود که درد دل خود را به مسئولین ذیربط انتقال دهند . شکایت کارمندان مخابرات این بود که پاداش سال گذشته خود را دریافت نکرده اند و هرچه به این در و آن در زده اند موفق به دریافت این حق خود نشده اند . ظاهرا این موضوع از دید مسئولان ذیربط پنهان نشده بود و آقای فیضی زیر ذره بین مسئولین مربوطه درست لحظاتی پس از شادمانی و سرور دریافت پاداش یکصد میلیونی ناگهان مشتش رو شده بود . از این جهت که او رضایت نداد که همکارانش لااقل هفتصد هشتصدهزارتومان پاداش خود را دریافت کنند اما خودش از دریافت یکصدمیلیون تومان نه تنها امتناع نکرد که تازه در اظهاراتش هم گفته بود که این مبلغ زیادی نیست . ظاهرا آقای فیضی فراموش کرده بود که اگر شرکت مخابرات سودی داشته است نتیجه زحمات تک تک همکاران او در سراسر کشور بوده است نه اینکه شخص او به تنهائی سبب سودآوری شرکت شده باشد .

 البته ناگفته نماند که چندی است گروهی از مدیران به سبب خودشیرینی نزد مدیران ارشدتر از خود سعی می کنند که تا آنجا که ممکن است از حق و حقوق کارمندان خود به عناوین مختلف بزنند و پولی را تحت عنوان صرفه جوئی به مرکز بفرستند . ظاهرا طبق یک سنت قدیمی درصدی از پول برگشتی به عنوان پاداش به مدیران مربوطه اختصاص داده می شود و بر اساس شنیده ها گروهی از مدیران ظاهرا پاداش بیست میلیونی دریافت نموده اند که اگر دایره اکتشافات به عمل آید و صحت و سقم مسئله بررسی گردد ممکن است سرنوشت آقای فیضی دامن خیلی از مدیران استانی را بگیرد .

گاهی که با خودمان صادق هستیم یک چرتکه بیندازیم که آیا ارزش دارد از هر یک از کارمندان خود مبلغ فرضی دویست هزارتومان بزنیم تا مثلا بیست هزار تومان آن به جیب خودمان برود . البته درست است که مجموع این بیست هزارتومن ها که از هزار کارمند موجود به جیب من مدیر می رود سر از بیست میلیون تومان در می آورد و خیلی وسوسه انگیز است اما واقعیت این است که این پولها بسیار کثیف است و انسان اگر ذره ای انسانیت داشته باشد نمی تواند آن را در حلقوم خود بگذارد . حالا تصمیم با خود شماست که کدام راه را برگزینید اما سرنوشت مدیرعامل معذول و اینکه حتی یک نفر از کارکنان را ندیدم که برای وی مرثیه ای بسراید سرگذشت عبرت انگیزی است که یک وقت به خودمان می آئیم که خیلی دیر شده است .

دیدبان شهری

دیدبان شهری

چند وقتی است که چشمان خود را بسته ایم و هیچ انتقادی از شهرداری نمی کنیم . این موضوع با اعتراض خوانندگان گامرون مواجه گردیده و لذا تعدادی از انتقادات که توسط شهروندان مطرح شده جهت اطلاع شهردار محترم و همکاران ایشان به قرار ذیل است .

اولین انتقاد مربوط به برداشتن تابلو روزشمار پل رسالت است که از دیده تیزبین شهروندان دور نمانده و اکنون سوال مطرح شهروندان این است که آیا این پروژه آنطور که جناب شهردار قولش را داده بودند آیا در موعد مقرر به اتمام خواهد رسید . از اینکه این چهارراه بسته شده کسانی که می خواهند از گلشهر شمالی به گلشهر جنوبی بروند و بالعکس باید مسیرهای طولانی و پرترافیکی را طی کنند که با توجه به هزینه های سوخت و معطلی در ترافیک ناخوشایند است . یکی از شهروندان می گفت وقتی برای اولین بار دیدم که تابلو روزشمار برای این پروژه گذاشته اند خیلی امیدوار شدم که بالاخره در شهر و دیار ما نیز پروژه ها اینقدر دقیق و حساب شده انجام می شود اما اکنون که تابلو روزشمار را برداشته اند احساس ناخوشایندی دارم که این پروژه هم بالاخره به سرنوشت دیگر پروژه های تاخیری دچار شده است .

موضوع دیگر پروژه ای است که حدود یک سال و اندی پیش اجرا شد و معلوم شد که نتیجه دلخواه حاصل نشده و تنها موانع حاصل از انجام آن به عنوان سد معبر و شمشیرهای زمینی سلامت رهگذران را تهدید می کند . حال برای اطمینان همین حالا جناب شهردار و معاونین محترم از اطاق خود خارج شده و با یک گردش کوتاه در محلات اطراف مشاهده بفرمایند که چندتا از سطل های بزرگی که قراربود بر روی این جایگاه ها استوار شود در جای خود قرار دارند . این تیغه های تیز فلزی که از ورق آهنی ساخته شده اند و اغلب در پیاده روها و حاشیه خیابان نصب شده اند بجز مزاحمت برای عابرین پیاده فایده دیگری نداشته اند . شاید طراح محترم که با نیت خیر این طرح را داده لازم باشد در این خصوص تجدید نظری بکنند و حداقل اگر هدف تثبیت جایگاه سطلهای زباله بوده است می توانستند با گود نمودن محل چرخهای سطل به این هدف نائل شوند که به طور آشکاری خطر کمتری را متوجه عابران می نمود . حتی برخی از این جایگاه ها که در حاشیه خیابان قرار دارد می تواند لاستیک ماشین ها را پنچر کند یا آسیب جدی به لاستیک ماشین بزند . این طرح موفق نبوده و نیازمند بازنگری است .

موضوع بعدی مربوط به رفع اثرات کنده کاری شرکت محترم گاز است که قبل از عید نوروز آغاز شده و همچنان ادامه دارد . در خیلی از کوچه ها و خیابانهای مذکور با اینکه عملیات کنده کاری و لوله گذاری انجام شده اما چاله ها و کانال ها همچنان خاکی و تردد وسایط نقلیه را با مشکل مواجه نموده است . حداقل تقاضا این است که قدری سرعت عمل داده شود و خیابانهای گازکشی شده مرمت و اصلاح گردد .

مورد دیگر که تصور می کنم ارتباطی به شهرداری نداشته باشد اما مورد انتقاد شهروندان قرار گرفته گران شدن ورودی تنها تفریح گاه خارج شهر بندرعباس آبگرم گنو می باشد و برخی شهروندان با گلایه از این موضوع که تنها دلخوشی آنها در آخر هفته رفتن به این مکان تفریحی بوده و اکنون با توجه به گرانی بیش از حد ورودی این مجموعه چنین فرصتی را از دست داده اند چندین بار از بنده تقاضا داشته اند که این موضوع را رسانه ای کنم . اما فی الحال بنده هم نمی دانم کدام سازمان متولی این گونه جایگاه ها می باشد

گفته های سید

گفته های سید

داستان و قصه ما از آنجا آغاز می شود که این سید ما می خواست آدم خوبی باشد و به دنبال دنیائی بود که در آن هیچ کسی در حق دیگری ستم نکند ، نه ستمکش باشد نه ستمکار ، دنیائی می خواست که در آن کینه ها و حسادت ها جائی نداشته باشد و گاه گاه که فرصتی پیش می آمد با خودش زمزمه می کرد که : بهشت آنجاست که آزاری نباشد     کسی را با کسی کاری نباشد

می گفت نمی شود اینجا آدم خوبی باشیم ، از دست مردم زمین خسته شده است و انگار که جایش اینجا نیست . می گفت او را اشتباهی به زمین تبعید کرده اند . گاهی که سر درد دلش باز می شد از هر دری سخن می گفت . آدم وقتی پای صحبتش می نشست فکر می کرد سید مشاعرش را از دست داده و هذیان می گوید . از بس از این شاخه به آن شاخه می پرید ، معلوم نبود آخرش چه می خواهد بگوید . حتی گاه زمین و زمان را نفرین می کرد اما طولی نمی کشید که با خودش زمزمه می کرد که : فبشرهم عبادالله صالحین .

 بی پروا بود و برخی اوقات از ذیل تا صدر انتقاد می کرد . می گفت نگاه کن ، هر روز چقدر آدم توی راهروهای دادگاه می چرخند ، می گفت همه اینها که اینجا می بینی گناهکار نیستند بلکه بعضی هم بی گناهند اما دست آخر گناهکار شناخته می شوند . یک روز پرسید تا حالا سر و کارت با قانون افتاده ، من هم در جوابش گفتم که چند باری پایم به دادگاه باز شده و مدتی را درگیر شده ام . پرسید آیا آنطور که می خواستی به حق و حقوقت رسیدی ، گفتم که نه زیاد ، گفت چرا ؟ گفتم سید نکند تو هم تصمیم گرفتی ما را یک بار دیگر بفرستی آب خنک بخوریم ، گفت نه نه ، در مملکت ما آزادی به حد وفور وجود دارد اما بلد نیستیم چگونه از ظرفیت های آزادی استفاده کنیم ، گفتم سید می توانی بیشتر توضیح دهی که چگونه از ظرفیت ها استفاده کنیم ، گفت که تو قانون اساسی مملکت را خوانده ای و جواب دادم که آری ، گفت خوب هر چه که در آنجا نوشته همه جزو حق و حقوق توست ، اگر در چارچوب آن حرکت کنی گناهی مرتکب نشده ای  ، گفتم که این سخن را قبل از تو خیلی ها گفته اند ، مشکل هم این است که ما قکر می کنیم در چهارچوب حرکت می کنیم اما ناگهان پایمان که به دادگاه می رسد می گویند در چارچوب نبوده ، گفت لابد نبوده که گفته اند نبوده ، اگر بود که نمی گفتند ، گفتم دهه سید تو هم که ... بلی ، اعتراض کنان بلند شد که برود ، من هم راستشو بخواهی از پرت و پلای سید خسته شده بودم ، اصلا احساس کردم این آدم اشتباهی به زمین آمده و معلوم نیست کدام طرفی است ، خواستم بگم انگار توی این مملکت نیستی که قبل از من گفت هستم و در را پشت سرش بست .

لزوم توجه به امنیت روستاها

لزوم توجه به امنیت روستاها

روزگاری نه چندان دور روستاها یکی از امن ترین نقاط کشور بودند به حدی که به ندرت اتفاق می افتاد مواردی از سرقت گزارش شود . حتی یادم هست در ایام تابستان که مردم روستای ما و سایر روستاهای همجوار (شرق بندرعباس ) جهت جمع آوری نخیلات خود به نخلستانی در حومه میناب کوچ می کردند و روستاها به کلی خالی از سکنه می شد ، در پایان تابستان وقتی که بر می گشتیم حتی یک لنگه دمپایی از جایش تکان نخورده بود . حتی احشامی مانند گاو و گوساله که معمولا در منطقه رها می شدند و در صحراهای اطراف به سر می بردند پس از بازگشت صحیح و سالم یافته می شدند . آن روزها درب خانه ها چوبی و بعضا بدون قفل و کلید رها می شدند اما هیچ اتفاقی نمی افتاد . متاسفانه چندی است که امنیت روستاها خصوصا در شرق بندرعباس به خطر افتاده و سارقین زورگیر با حمله به چوپانها احشام آنها را به یغما می برند . جهت تحقیق این امر به طور مثال می توان سری به روستاهای حسین آباد و درتوجان زد که چندین مورد از این زورگیری که نام دیگر آن سرقت به عنف است اتفاق افتاده است و ظاهرا نشانه های داده شده از طرف افرادی که مورد دستبرد سارقین قرار گرفته اند نشان می دهد که این اعمال توسط چند نفر خاص انجام می گیرد . از آنجا که مالباختگان مذکور افرادی فقیر و ندار و بی سر و زبان هستند حتی از مراجعه به مراکز انتظامی هم امتناع می کنند و البته این وظیفه مراکز انتظامی است که اکنون به سراغ آنها رفته و با تحقیق و تفحص رد پائی از سارقین بیابند . علاوه بر آنها سرقت های پراکنده ای از محل زمینهای کشاورزی و دامداری و کارگاه بلوک زنی هم گزارش شده است . آنچه حائز اهمیت است رسیدگی سریع به این موضوع است که ادامه وضع موجود ممکن است بر شاخص تولید در این مناطق روستائی تاثیر منفی و انگیزه ای برای مهاجرت به شهر و پدیده حاشیه نشینی گردد .

اندر احوالات سال جدید

اندر احوالات سال جدید

با عرض سلام و تبریک و آرزوی سعادت و سلامت برای شما عزیزان که ما را همراهی می کنید طبق رسم هر سال گامرون معمول است که در اولین شماره نگاهی به اوضاع و احوال سال داشته باشیم . چنانچه آن دو بیتی مشهور را به خاطر بیاورید می توان دانست که بعد از سال خرگوش (1390) سال جدید به نام سال نهنگ نامگذاری گردیده و تقویم باستانی دارای یک دوره دوازده ساله است که مطابق آن :

موش و بقر و پلنگ و خرگوش شمار   

زین چهار چو بگذری نهنگ آید و مار

آنگاه به اسب و گوسفند است حساب

حمدونه و مرغ و سگ و خوک آخر کار

در خصوص سال نهنگ چیز زیادی نمی دانیم و از خصوصیات این جانور که هیولای دریاها و اقیانوسهاست اطلاعات زیادی در دست نیست . اطلاعات ما در این خصوص تنها به داستانهائی محدود می شود که در باره نهنگ ها گفته و شنیده ایم . از جمله آنها بلعیدن حضرت یونس توسط نهنگ و به ساحل سلامت رساندن آن حضرت و از اینجا می توان نتیجه گرفت که سال 1391 اگرچه سالی پر از تلاطم و موجهای مهیب است اما آنان که همواره به خدا توکل نموده و از درگاه او استعانت می جویند این بحران ها را به سلامت پشت سر می گذارند .  نهنگ ها گاه خشمگین قایقها و لنجها را غرق نموده و نماد قدرت خود را به بشر نشان داده اند و لذا می توان گفت که سال 91 می تواند سالی سخت برای ناخدای ملتها تلقی گردد و محتمل است تعدادی از دولتها در سطح جهانی واژگون و منهدم گردند که معنی دیگر آن وقوع انقلاب در برخی نقاط دنیا است .

سلطان دریاها نیازی به باران ندارد  یا اگر هم دارد ما نمی دانیم لذا ممکن است مناطق خشک جهان با کمبود آبی مواجه شوند و سطح بارشها محدود شود . دنیای اقتصاد نیز خالی از تلاطم نخواهد بود و بحرانهای مالی ممکن است تشدید شود . این بحرانها قدرتهای بزرگ اقتصادی را بیشتر تکان خواهد داد . و در نهایت کودکان متولد سال نهنگ کودکانی قوی بنیه و زورمند بدنیا می آیند که این خصوصیت آنها ماندگار خواهد شد .

به هر حال جا دارد ما نیز با بهره گیری از پتانسیل قدرت سال جدید به سمت و سوی یک جهش اقتصادی حرکت کنیم و اگر سال گذشته سال اقتصاد خرد بود امسال مناسب جهش در اقتصاد کلان است و رهنمود مقام معظم رهبری در حمایت از تولید ملی و کار و سرمایه ایرانی که در پیام نوروزی ایشان آمده است به عنوان محور فعالیتها در این سال می بایست در دستور کار مدیران دستگاه ها و سازمانها باشد و یقین داشته باشیم که می توانیم بهترین ها را تولید کنیم مشروط بر اینکه حکومت در مبارزه با تقلب اندکی جدی تر باشد . و السلام

نکاتی در باب شناسائی مجرمین

 

نکاتی در باب شناسائی مجرمین

 

بسیار اتفاق افتاده است که فرد مجرمی اعم از سارق ، زورگیر و یا قاتل پس از ارتکاب جرم از صحنه ارتکاب جرم متواری شده و هیچ نشانی از خود به جا نمی گذارد . در این گونه حوادث روال معمول این است که کارآگاهان پلیس با نشانه هائی که توسط قربانیان حادثه یا دیگر کسانی که شاهد ماجرا بوده اند تلاش می کنند تا مجرم مربوطه را شناسائی کنند . در همین خصوص چون من نگارنده در تابستان گذشته مورد حادثه زورگیری موبایل قرار گرفتم و بارها جهت شناسائی مجرمین به دایره آگاهی نیروی انتظامی مراجعه داشتم نقاط ضعفی را در شیوه های فعلی شناسائی مجرمین مشاهده نمودم که امیدوارم دستگاه پلیس نسبت به اصلاح آنها اقدام نماید . موارد مذکور به قرار ذیل است :

در اولین مراجعه به اداره آگاهی به اتاقی راهنمائی شدم که در آن یک نفر مامور پشت یک دستگاه رایانه قرار داشت و تصاویر مجرمین را در مونیتور به نمایش گذاشت و من چهره یکایک آنها را از نظر گذراندم . تعداد کثیر مجرمین که می بایست من آنها را ببینم شامل تمامی افراد سنی از پیر و جوان تا نوجوان را شامل می شد . این در حالی بود که سارقین مذکور زیر بیست و پنج سال سن داشتند و بنابر این با این مشخصات سنی بیش از نیمی از تصاویر شامل سارقین مذکور نمی شد و لذا نیازی به دیدن آنها نبود . از طرف دیگر سارقین مذکور بالای بیست سال به نظر می آمدند و لذا با مشخص نمودن یک حداقل و حداکثر سنی برای مجرمان فوق الذکر می توانستیم در وقت و سرعت رسیدن به مجرمین اصلی موفق تر باشیم . همچنین علاوه بر رده سنی در محدوده ذکر شده یک عامل دیگر که می توانست به شناسائی سریعتر مجرمین بیانجامد بلندی قد مجرم است که با توجه به اینکه مجرم مذکور در حالت ایستاده کنار من قرار گرفته بود و اره تاشو را مقابل دیدگان من قرار داده بود قدش از من بلندتر بود و لذا با فیلتر نمودن مجرمان کوتاه تر از 170 سانتی متر می توانستیم از تعداد عکسها بکاهیم .

علاوه بر اینها مشخصاتی همچون چاقی و لاغری ، رنگ پوست ، زبان مورد استفاده و مشخصاتی از این قبیل نیز می تواند در شناسائی مجرمین بکار گرفته شود و شما مجبور نباشید کل مجرمین را از نظر بگذرانید .

نکته دیگری که می تواند در شناسائی مجرم بکار گرفته شود تصاویر متعدد از یک مجرم است که متاسفانه از این نظر آرشیو تصاویر پلیس ضعیف بود . به عنوان مثال تصاویر نیم رخ و تمام رخ همزمان با تصاویر قدی از یک مجرم کمک موثری به بیننده جهت شناسائی مجرم می کند . همچنین چون اغلب مجرمین در بازداشت پس از مدتی دارای ریش یا به عکس ریش خود را می تراشند یا در مورد موی سر هم چنین اتفاقی می افتد لازم است تصاویر متعدد از یک مجرم تهیه گردد .

مورد دیگری که می تواند به شناسائی سریع مجرمین بیانجامد نوع حرکات و صدای مجرم است که می تواند کمک موثری به بیننده جهت شناسائی مجرم نماید که در این زمینه نیز حداقل بنده چیزی ندیدم و امیدوارم حداقل یک فیلم یک دقیقه ای از طرز راه رفتن و سخن گفتن مجرمین به آرشیو پلیس اضافه شود .

مهمتر از همه سرعت عمل است که افرادی که مورد جرم واقع شده اند پس از مدتی به مرور زمان مشخصات مجرم از ذهن آنها پاک میشود و کار شناسائی مجرم دشوار می گردد و به همین نسبت هم خود مجرمین ممکن است قیافه هایشان تغییر کند و شخصی که جرم کرده اگر مودار بوده  اصلاح کند یا به عکس اگر کچل بوده موهایش بلند شود و در هنگام شناسائی بیننده را با شک و تردید مواجه نماید .

در هر حال اگر متولی این امور کمی حرفه ای تر بخواهد عمل کند با بکارگیری نرم افزار های ساده ای می تواند نسبت به ساماندهی شناسائی مجرمین و سرعت عمل به آن کمک موثری به کشف جرم و مجرم داشته باشد . به امید آن روز .

سرعت گیر نشانه چیست ؟

سرعت گیر نشانه چیست ؟

اگر شما نیز سفری به شهر سرعت گیرها داشته باشید احتمالا مانند من موافق نام سرعت گیرها برای آن شهر خواهید بود . نام قدیمی آن میناب است و نام قدیمی تر آن آنامیس . در این شهر تعداد سرعت گیرها به تناسب ابعاد شهر و تعداد خیابان هایش قابل توجه است . کسی که برای اولین بار به آن شهر سفر خواهد کرد به دلیل اینکه با محل سرعت گیرها آشنا نیست ممکن است چند تا پرش کوتاه هم داشته باشد زیرا سرعت گیرها در این شهر اغلب با مصالح بتون و اسفالت ساخته شده اند که بدلیل هم رنگی با سطح خیابان کمتر راننده ای متوجه وجود آنها می شود و تجربه رانندگی در این شهر به شما گوشزد خواهد کرد که همواره با احتیاط برانید . مسئله سرعت گیرها کم کم به توابع و حومه میناب هم سرایت نموده ولی هنوز چند سالی طول می کشد تا به وفور شاهد تعدد سرعت گیرها در تمامی اطراف و اکناف شهر باشیم .

اگر فرصتی نیافتید که به شهر سرعت گیرها بروید در همین بندرعباس خودمان هم چندسالی است که وضع روز بروز بهتر می شود و بر تعداد سرعت گیرها اضافه می شود و احتمالا در افق سال 1400 عنوان شهر سرعت گیرها را از آن خود خواهد کرد . البته باید انصاف بدهیم که سرعت گیرهای بندرعباس کمی با انصاف تر از شهر میناب می باشند و رنگ نارنجی آنها تا اندازه ای راننده را متوجه خود می نماید . تنها در چند نقطه شهر به تقلید از مینابی ها سرعت گیر بتونی آسفالته وجود دارد که بطور مثال سرعت گیر واقع در الهیه جنوبی مقابل مجتمع دیداس یکی از آنهاست . من خودم تا کنون دو سه بار چند تا پرش کوتاه و کم ارتفاع را در کارنامه رانندگی خود به ثبت رسانده ام و ممکن است شما نیز رکوردی بهتر از من داشته باشید .

به موازات شهرها روستاها نیز در تلاشند تا از قافله تمدن عقب نمانند و به طور مثال در محور روستائی حسنلنگی تعداد زیادی سرعت گیر وجود دارد که خودروهای کم ارتفاع هم بدون سایش سطح زیرین خود قادر به عبور از آنها نیستند .یادش به خیر قدیم ترها گاهی در جاده های خارج شهر تابلوی بزرگی نصب کرده بودند که روی آن نوشته شده بود ( به سرعت گیر نزدیک می شوید ) ما که آن زمان مسافر دائم اتوبوسهای مسیر تهران – بندرعباس بودیم به محض دیدن این تابلو با خود می گفتیم حالا این سرعت گیر چی هست ، تا اینکه راننده به آرامی از روی آن می گذشت .

حالا بپردازیم به اینکه فلسفه وجودی سرعت گیر چیست و مخترع آن کیست ؟ متاسفانه در منابع علمی و دانشگاهی نام مخترع سرعت گیر ذکر نشده است و یا آن مرحوم موفق نشده که در زمان حیات خود این اختراع قابل را به ثبت برساند اما خوشبختانه تعریف جامع و دقیقی از سرعت گیر وجود دارد و آن عبارتست از : هر گونه مانعی که بتواند به هر شکل ممکن از سرعت وسیله نقلیه بکاهد سرعت گیر نام دارد . بر همین اساس هر کجا لازم باشد از سرعت وسایل نقلیه ممانعت بشود راحت ترین روش و کم خرج ترین آن ایجاد سرعت گیر است . این موضوع تا آنجا اهمیت یافته که جهت کنترل سرعت وسایط نقلیه ما را از حضور پلیس راهنمائی و رانندگی هم بی نیاز کرده و حتی کوچه ها نیز مزین به این پدیده نوین بشری گردیده و تا آنجا که در برخی کوچه ها هر یک از صاحبان منازل یک سرعت گیر اختصاصی برای خود تعبیه نموده و از این بابت نیز از زحمت متولیان امر کاسته اند .

هر چه هست سرعت گیر رابطه تنگاتنگی با فرهنگ عمومی و مخصوصا فرهنگ رانندگی دارد . وجود تعداد زیاد سرعت گیر در هر شهر و دیاری به شما گوشزد می کند که در این شهر هستند کسانی که بدون توجه به سرعت مجاز رانندگی پایشان را همچنان بر پدال گاز ماشین فشار می دهند . هستند آدمهائی که جان انسانها برایشان ارزشی ندارد و اگر اتفاقی هم افتاد بیمه معظم تعهد خودش را به جا می آورد و قاتل را آزاد می کند .

از روزی که بیمه های تصادفات راه افتاد تقریبا خیال راننده های قاتل هم راحت شد و اگر سابقا نوک سوزنی احتیاط می کردند حالا دیگر همان نوک سوزن هم لازم نیست . در مقابل این موضوع و به جهت رهائی از آن فکر سرعت گیر توسعه و گسترش یافت و ایجاد مانع بر سر راه به عنوان قابل دسترس ترین راه حل به فرهنگ عمومی راه یافت . ظاهرا چاره ای غیر از این هم نیست و خود ما بارها نصف شبها در محله گلشهر جنوبی شاهد کورس گذاشتن چند جوان جویای نام در مسابقه رانندگی هستیم . جوانهائی که توسط پدران پولدار حمایت مالی می شوند تا آسایش و قرار را بر شهروندان حرام کنند . ما نیز به همین نتیجه رسیده ایم که چهار طرف چهار راه را با کلنگی کنده کاری کنیم و به خیال خود سرعت گیر اختصاصی بسازیم . می دانیم که سرعت گیر پدیده زشتی است و بر زشتی شهر می افزاید ، می دانیم که اضافه نمودن هر سرعت گیر توهین به صدها راننده ای است که با رعایت قانون رانندگی می کنند ، می دانیم که خسارت هر سرعت گیر به وسایط نقلیه در حال عبور در مجموع سر به فلک می کشد و همچنین می دانیم که سایش لاستیک ها و ترمزها و مصرف سوخت ناشی از تغییر سرعت و شتاب مجدد آن در مجموع زیانهای هنگفتی را برای کشور و ملت ما به همراه دارد ، اما مانده ایم که چه باید کرد تا از این معضل رها شویم .

گاه گاه می بینم که پلیس محترم راهنمائی و رانندگی به نداشتن کارت بیمه و نبستن کمربند ایمنی گیر می دهد آن هم برای امثال بنده که پایبند به قانون سرعت 50 کیلومتر داخل شهر هستم و با این سرعت کم حتی بارها راننده های پشت سرم با بوق و فریاد و گاهی ناسزا از بغلم رد شده اند . در این شرایط بهتر نیست که پلیس راهنمائی به شناسائی قانون شکنان سرعت مجاز و ثبت و ضبط وسایط نقلیه آنها اقدام نماید تا حداقل فضا برای سایر شهروندان کمی آرامتر و امنیت جانی آنها بالاتر برود . دوست داریم جامعه ای داشته باشیم که نیازی به سرعت گیر نداشته باشد .

توصیف نمایندگان هرمزگان در مجلس نهم

توصیف نمایندگان هرمزگان در مجلس نهم

انتخابات مجلس نهم در هرمزگان همچنان پرشور برگزار شد تا بار دیگر نمایش پیوند مردم و نظام را به نمایش بگذارد . خوشبختانه این دوره از انتخابات نسبت به ادوار قبلی در فضای بهتری به انجام رسید هرچند خالی از ایراد نبود و می توانیم به آن خرده بگیریم اما هنر تنها بر خرده گیری نیست و نکات مثبت را دیدن هم از جمله هنرهاست . در هر حال نتیجه انتخابات نشان داد که گرایش مردم به سمت چهره های جدید است و عقب افتادن چند نماینده ادوار سابق از چهره های جوان حکایت از همین رویکرد دارد . به طور مثال در بندرعباس و قشم و ابوموسی و حاجی آباد که حوزه وسیعی هم هست ابوالقاسم جراره که عنوان جوانترین نماینده مجلس نهم را دارد توانست بر دو قدرقدرت سابق مجلس یعنی مصطفی ذوالقدر و علی دیرباز غلبه کند و با کسب بیشترین آرای تاریخ مجلس هرمزگان بر صدر کرسی های نمایندگی حوزه انتخابیه جلوس نماید . همچنین منصور آرامی نیز به آرامی از کنار آنها گذشت تا جایگاه خالی نفر سوم را پرنماید و محمد آشوری نیز از پتانسیل مردمی خود بهره گرفت تا همچنان در خط میانی باقی بماند و مردم حوزه انتخابیه را تا چهار سال دیگر همراهی کند .

اما در حوزه انتخابیه میناب ، جاسک، رودان و بشاکرد  نتیجه باز هم عجیب تر است تا آنجا که نسبت آرای نفر برگزیده مجلس نهم یعنی سیدعبدالکریم هاشمی تقریبا 9 برابر آرای نماینده پرسابقه میناب آقای میرخلیلی به ثبت رسیده است و به این ترتیب چهره ای جوانتر با انرژی بالاتر برای خدمت و تلاش جهت رفاه و آبادانی سرزمینش آستین خود را بالا خواهد زد .

در حوزه انتخابیه بندرلنگه و بستک و پارسیان آقای احمد جباری همچنان به لطف جوانی و خدمات چهارساله گذشته از عنوان خود در مجلس نهم دفاع کرد و آقای نصوری کهنه کار و معاون سابق استانداری هم نتوانست پشت وی را به زمین بزند .

در هر حال میزان رای ملت است و اگر غیر از این باشد نارواست . تصورش را بکنیم که اگر آقای عبدالکریم هاشمی و منصور آرامی که در مراحل اولیه صلاحیت آنها به تائید شورای نگهبان نرسیده بود ، از دور رقابت ها حذف می شدند آیا در حق مردمی که اکنون آنها را منتخب خود کرده اند ستم نشده بود . آیا باز هم روا بود فردی با ده درصد آرای سید هاشمی روانه مجلس بشود . در هر صورت جای تشکر دارد که شورای نگهبان این بار توانست از خواست و گرایش مردم قبل از آغاز رای گیری مطلع گردد و با تائید صلاحیت این دو بر گرمی فضای انتخابات بیافزاید .

اما انتظاری که اکنون از نمایندگان مجلس نهم داریم و عموم آنها هم مخاطب هستند این است که اول از همه فارغ از گرایشات سیاسی قبل از انتخابات دست در دست هم بگذارند و با حفظ وحدت و یکپارچگی برای آبادانی این استان زرخیز تلاش نمایند . انتظار است که آنها به جای کشمکش مجلس و دولت به یاری دولت برخیزند تا ایرانی آبادتر داشته باشیم و انتظار است که این نمایندگان عزیز همواره پشت سر رهبری قدم بردارند و خدای نکرده مانند برخی ها جلوتر از رهبری عزیز انقلاب قدمی بر ندارند که خطر انحراف در کمین است .

در پایان ضمن تبریک به همه این عزیزان که منتخبین مردم هرمزگان در مجلس نهم می باشند آرزوی توفیق آنان را در راه خدمت به خلق الله از خداوند منان مسئلت دارم .

تحلیلی بر انتخابات هرمزگان

گرایش مردم به سمت چهره های جدید است

این روزها فضای هرمزگان همزمان با سراسر کشور دارای جنب و جوش سیاسی گسترده ای است . در سطح خیابانهای شهرها هر کجا نظر بیاندازید گوشه ای نیست که بنر یا پلاکاردی از یکی از نامزدهای مجلس آینده به چشم نرسد .طبق آخرین اخبار واصله از ستاد انتخابات هرمزگان در این دوره از انتخابات 26 تن که صلاحیت آنها به تائید شورای نگهبان رسیده است در سه حوزه انتخابیه مشغول فعالیت هستند بدین ترتیب که تعداد ده نفر در حوزه انتخابیه بندرعباس ، ابوموسی ، خمیر و حاجی آباد جهت بدست گیری تعداد سه کرسی مجلس تلاش می کنند . در حوزه انتخابیه میناب ، رودان و جاسک و بشاکرد تعداد یازده نفر جهت نشستن بر یک کرسی مجلس در حال رقابت هستند . در غرب بندرعباس و حوزه انتخابیه بندرلنگه ، پارسیان و بستک تعداد پنج نفر از تائید صلاحیت شدگان جهت بدست آوردن یک کرسی در مجلس شورای اسلامی در حال مبارزه تبلیغاتی می باشند .

بنابر این از مجموع 26 نامزد حاضر در صحنه تنها پنج نفر از آنها می توانند روانه خانه ملت بشوند . شاید هنوز که روزهای اول تبلیغات انتخاباتی را پشت سر می گذاریم جهت یک پیشبینی علمی در خصوص اینکه چه کسانی به مجلس خواهند رفت زود باشد اما تحقیقات میدانی و منطقه ای حداقل یک شاخص را در دو حوزه بندرعباس و میناب به نمایش می گذارد و آن گرایش روزافزون مردم به سمت چهره های جدید است . طبق آخرین اخبار واصله رقابت انتخاباتی در حوزه میناب بین دو نفر از چهره های جدید است که تا کنون هیچ سابقه ای در مجلس شورای اسلامی ندارند . در حوزه بندرعباس نیز که سه چهره سابقه دار مجلس در این دوره انتخابات نام نویسی و در انتخابات حضوریافته اند روز به روز بخت خود را به نفع چهره های جدید الورود واگذار می کنند . به نظر می رسد هوای یک تغییر کلی در ترکیب مجلس شروع به وزیدن نموده و بارقه امیدی در دلها ایجاد نموده که اگر بخواهیم ، می توانیم . تقریبا در کوی و برزن شهر و روستا نامی از سابقون به گوش نمی رسد و زمزمه تغییر آرام آرام در کوچه محله های شهر بوی بهاری تازه در فضای سیاسی هرمزگان را نوید می دهد .  به نظر می رسد مردم خسته شده اند از چهره هائی که سالهاست تکرار می شوند و گرد کهنگی حتی با لعاب رنگ و روغن در چهره هاشان هویداست . اکنون مردم اینگونه استدلال می کنند که اگر نمایندگان سابق در طول دوران نمایندگی خود در راه خدمت به خلق الله تلاش کرده اند اکنون به پاداش آن همه خدمت در طبقه هشتم بهشت جائی برای آنان رزرو شده است و اکنون نوبت دیگران است تا فرصتی برای آنان فراهم گردد که نه در طبقه هشتم بهشت بلکه گوشه ای در طبقه همکف به آنها اختصاص داده شود . شاید عاقلانه ترین تصمیم موجود را آقای فرج زاده استاد معزز و گرانقدر مجلس هشتم اتخاذ نمود که خودش با عزت و احترام و آبرو فضا را برای حضور فرزندان سیاسی خود ترک نمود قبل از آن که مردم از او خسته شوند و ای کاش دیگران که به لحاظ سابقه مدت طولانی تری در مجلس بوده اند از این استاد گرانقدر پیروی نموده و قبل از آنکه مردم به آنها جواب منفی بدهند خودشان به اختیار صحنه را ترک می کردند .

در این میان نگرانی که همواره اذهان عمومی را می آزارد ، رفتار ناخوشایند برخی مجریان در گذشته های سابق است که به سبب اینکه، دست نشانده برخی نمایندگان بودند با دخالتهای بی جا فضا را به نفع ولی نعمت خود تغییر می دادند و اکنون در یک مقطع تاریخی سرنوشت ساز قرار گرفته ایم که آن رفتارها در صورت تکرار  دیگر قابل تحمل نیست و صبر مردمی لبریز می گردد و پیامد آن بسیار پرهزینه است . لذا انتظار است که مجریان ارشد انتخابات نسبت به توجیه زیردستان به حد کافی و وافی دقت لازم را نموده تا انشاالله به فضل الهی انتخاباتی بدور از هرگونه شائبه را در هرمزگان پهناور شاهد باشیم .

خاطرات کاندیداتوری مجلس

خاطرات کاندیداتوری مجلس

آنچه در پی می آید خاطرات شخصی اینجانب در سال 1380 و انتخابات میاندوره ای مجلس ششم در حوزه انتخابیه میناب ، رودان و جاسک است و به نظرم انتشار آن خاطرات در مقطع کنونی و مطالعه آن برای خوانندگان محترم نشریه از باب آشنائی با مشکلات کسانی که وارد گود رقابت جهت نمایندگی مردم در مجلس شورای اسلامی می شوند مفید فایده باشد . همچنین شاید کاندیدا های جوان کنونی که تجربه ای در این زمینه ندارند با مطالعه این خاطرات با دشواریهای راه آشنائی بیشتری یافته و بتوانند برنامه ریزی بهتری برای خودشان در رقابت با کهنه کاران این عرصه داشته باشند . قبل از هرچیز هم با توجه به سوالات زیادی که برخی دوستان می پرسند که آیا در این دوره (مجلس نهم ) برای نمایندگی مردم نام نویسی کرده ام یا خیر ، همینجا باید به عرض برسانم که خیر ، بنده در این دوره بنا به دلایلی که فعلا جای صحبت آن نیست در انتخابات مجلس حضور ندارم .

قسمت اول

اوایل سال 1378 بود که فکر نامزدی در انتخابات مجلس شورای اسلامی به ذهنم خطور کرد . این دوره انتخابات در واقع اولین دوره انتخابات مجلس پس از روی کار آمدن دولت خاتمی بود . با توجه به تغییر فضای سیاسی قابل پیشبینی بود که نمایندگان سابق مجلس شانس زیادی برای راه یابی مجدد به مجلس ششم را ندارند و افکار عمومی در جستجوی چهره های جدیدی هستند که حتی الامکان با دولت همسو باشند . من در آن مقطع از لزوم اصلاحات ساختاری در فضای سیاسی و اقتصادی حمایت می کردم و اگرچه نه به شکل تشکیلاتی بلکه بطور خودجوش در دفاع از دولت وقت گام بر می داشتم . آنچه سبب شد که به فکر نمایندگی مردم در مجلس برسم در راستای حمایت از برنامه های اصلاحی رئیس جمهور وقت بود . احساس می کردم در صورت راه یابی به مجلس می توانم گامهای مهمی در جهت خواسته مردم که همانا حاکمیت قانون و رفع تبعیض در جامعه بود بردارم . دولت وقت بزرگترین مانع در رسیدن به شعارهای انتخاباتی خود  را مجلس وقت معرفی کرده بود و بحث نمی گذارند دولت کار کند نقل محافل عمومی شده بود . لذا تصمیم من به منظور گشودن گرهی از کار دولت به عنوان کسی که به لزوم اصلاحات واقعی ایمان داشتم کاملا تصمیمی منطقی بود . به همین جهت ابتدا با توجه به حضورم در سالهای گذشته در منطقه میناب و آشنائی با دوستان دوران تحصیلم و همچنین رقابتی آسانتر نسبت به  مرکز استان ، آن حوزه را برای خود برگزیدم .

 در همین اندیشه بودم و موضوع را ابتدا در خانواده مطرح نمودم و سپس بستگان نزدیک را به یاری طلبیدم . ظاهرا کسی مخالف نبود . کمتر از یک ماه مانده به ثبت نام در انتخابات ، یکی از بستگان که قرابت نزدیکی با یکی از نمایندگان ادوار سابق مجلس داشت و او نیز از نفوذ خوبی در تشکیلات دولت برخوردار شده بود پیامی برایم آورد که اگرشما در حوزه انتخابیه میناب شرکت بکنید با توجه به اینکه آقازاده آن نماینده هم در آن حوزه قصد شرکت دارد آرای اصلاح طلبان تقسیم خواهد شد و هر دو نفر شما از رفتن به مجلس محروم خواهید شد و فلانی که فی الحال نماینده مجلس است و از جناح راست می باشد بار دیگر وارد مجلس خواهد شد . او گفت من با آقای م.ذ صحبت کرده ام تا شما را در امور اجرائی بکار گیرند و م .ذ هم قول داده که سمت فرمانداری جاسک را فعلا برای شما در نظر بگیرند تا پس از انتخابات تغییر و تحول بشود . او پیشنهاد کرد که احراز سمت های اجرائی برای شما می تواند در آینده گام مهمی برای رسیدن به کرسیهای مجلس باشد . از آنجا که سخن او منطقی بود هم به لحاظ جلوگیری از تشتت آرا و هم هدف غائی که حمایت از اصلاخات بود این پیشنهاد وی را پذیرفتم . نهایتا انتخابات مجلس ششم برگزار شد و پسر م.ذ در انتخابات میناب به پیروزی رسید و خود م.ذ نیز در بندرعباس به عنوان یکی از سه نفر اصلی به پیروزی رسید . اما این پیروزی ها دوام نیاورد و شورای نگهبان انتخابات میناب و بندرعباس را باطل اعلام کرد .  بنابر این هرمزگان به مدت دو سال و نیم تنها یک نماینده از بندرلنگه در مجلس شورای اسلامی داشت .

طی این دو سال و نیم دیگر خبری از آن فامیل محترم نشد که پیام م.ذ را آورده بود . حالا خودش دروغی به هم بافته بود یا م.ذ او را سرکار گذاشته بود نمی دانم . اما خودش نهایتا با حمایت م.ذ توانست یکی از پست های مدیریتی را بدست بیاورد . قرار شد انتخابات میاندوره ای مجلس ششم همزمان با انتخابات ریاست جمهوری هشتم در هرمزگان برگزار شود و به همین منظور خودم را برای انتخابات میاندوره ای مجلس مهیا کردم . این انتخابات قرار بود خرداد ماه 1380 برگزار شود . می گویند معلم بهترین دوست انسان است به همین حهت این بار جهت اخذ مشورت به سراغ یکی از معلمان دوران دبیرستانم رفتم و او را از قصد و هدف خودم جهت شرکت در انتخابات مجلس آگاه نمودم . او ضمن تشویقم برای این حضور یک بیت شعری برایم سرود که هنوز آن را به خاطر دارم و آن بیت این است :

 چهارچیز بود لازم از بهر وکالت      پول و پلو و پارتی ، پیغام وزارت

گفتم من هیچ یک را ندارم و پاسخ داد که ول معطلی  و باهم خندیدیم ......  ادامه دارد   

قسمت دوم

پس از مشورت های دیگری که با برخی افراد انجام شد تصمیم من جهت شرکت در انتخابات مجلس قطعی شد و فعالیت های خودم را آغاز نمودم . آنچه لازم بود به انجام برسد در ابتدای امر شناخت کاملی از جغرافیای منطقه و آمار جمعیتی آنجا بود منطقه ای وسیع که طول دو نقطه ابتدائی و انتهائی آن با ماشین یک روز طول می کشید . آخرین نقطه هرمزگان در مرز با سیستان و بلوچستان تا نازدشت واقع در بخش رودخانه رودان که هم مرز با استان کرمان است . این منطقه وسیع با پراکندگی جمعیت بسیار واقع در روستاهای دورافتاده کاری نبود که یک نامزد نمایندگی مجلس تنها در ایام کوتاه یک هفته انتخابات بتواند در آنجا حضور یابد . بنابر این کاری که من شروع کردم معمولا به این شکل بود که در تعطیلات آخر هفته به علاوه تعطیلات رسمی برنامه بازدید از حوزه انتخابیه را در دستور کار خود قرار دادم و به این ترتیب توانستم به اکثر نقاط دور افتاده سر بزنم . آنچه من انجام می دادم تبلیغات انتخاباتی نبود بلکه آشنائی با آبادی ها و مردم منطقه بود معهذا گزارشهائی به فرمانداریها رسیده بود که مرا به تبلیغات زودهنگام متهم می کرد . این گزارشها می توانست در نهایت در صورت پیروزی در انتخابات درد سر ساز باشد اما من پاسخ لازم را برای مراجع نظارتی داشتم و هیچ سندی مبنی بر جرائم انتخاباتی وجود نداشت . اینکه صرفا حضور من در منطقه و حوزه انتخاباتی یک تخلف به حساب آید دلیل کافی و وافی بر رد صلاحیت نبود و چنانچه این مورد را ملاک قرار دهیم امکان حضور چهره های جدید در مجلس وجود ندارد . زیرا اساسا مردم وقتی نتوانند افراد جدید را بشناسند چگونه آنها را به نمایندگی خود برگزینند . در حین این فعالیت ها بودم که یک روز وقتی مبلغی پول از بانک گرفته بودم سارقین ماشینم را تعقیب نموده و به فاصله اندکی پس از پارک کردن در پارکینگ محل کارم با شکستن شیشه و داشبورت ماشین پولها را سرقت کردند . برخی از دوستانم این سرقت را با هدف ضربه مالی و صدمه به قدرت حضورم در انتخابات مجلس برنامه ریزی شده دانستند و متعاقب آن پیگیری های من نیز به نتیجه ای نرسید . زیرا پاسگاه محل می گفت این سرقت داخل محیط اداری انجام شده و به حراست همان اداره مربوط میشود . اما حراست اداره نیز زیر بار نمی رفت . در نهایت مقصر خودم شناخته شدم که چرا پولها را درون داشبورت گذاشته ام . در محل کار نیز یکی از اعضای هیئت مدیره مرتبا از طریق عوامل خود حضور و عدم حضورم را کنترل می کرد و گاه که برگه های مرخصی در سیستم نامه رسانی اداره معطل می گردید با تحت فشار قرار دادن مدیران مستقیم تقاضا داشت تا گزارش غیبتم را اعلام کنند . متاسفانه او نیز از کسانی بود که پس از روی کار آمدن دولت اصلاحات با سفارش م.ذ به موقعیت جدید خود دست یافته بود . که بازهم نمی توانم بگویم م.ذ مستقیما" به وی دستور داده بود یا اینکه خود برای جبران مهبت م.ذ دست به چنین کاری می زد . اگر چه این موضوع نمی توانست خللی در اراده من به وجود آورد اما این پیام را منتقل می کرد که کسانی از همکارانم در محل کار موافق حضور من در انتخابات نبودند .

اینها ناملایمات اندکی بود و می توانستم به راحتی از آن بگذرم . من جوان بودم و پرانرژی و می توانستم کاستی ها را جبران کنم در عین حال بعدا" فهمیدم که بسیار کم تجربه بودم و تصور نمی کردم که افرادی در مقابلم قد علم کنند که من آنها را دوستان خود به حساب می آوردم . قبل از شروع نام نویسی در انتخابات جلسه ای با حضور تعدادی از معلمان سابقم و همکلاسیهای دوره دبیرستانم که حالا همگی برای خودشان افراد شاخصی بودند بعلاوه تعدادی از فعالان سیاسی در بندرعباس برگزار کردم و دیدگاه هایم را برای آنها توضیح دادم و نظر آنها را به طور مخفی جویا شدم . به این صورت که هر کس نظر خودش را در پایان جلسه روی کاغذی نوشته و تحویل می داد . نتیجه این نظرات نیز مثبت بود و قول همکاری لازم از طرف دوستان داده شده بود

قسمت سوم

فعالیتهای من با نزدیک تر شدن به انتخابات نیز بیشتر و بیشتر می شد و اوقات بیشتری از وقتم را صرف دید و بازدید از مناطق روستائی نمودم . برخورد مردم نیز متفاوت بود . برخی از افراد که با آنها ملاقات می کردم دارای استقلال رای بودند و نظر خودشان را به راحتی ابراز می کردند . برخی هم شدیدا خودشان را وفادار به نمایندگان سابق می دانستند و حتی از یک ملاقات عادی با فرد سومی که آمده بود فضای انحصاری آنجا را بشکند امتناع می کردند و البته حق هم داشتند ، زیرا مجازات سختی برای اینگونه افراد از طرف رئیس باند به اجرا در می آمد و همین ترس مسبب اصلی امتناع آنها از ملاقات با افرادی همچون من که به عنوان رقیب حضور یافته بودیم می گردید . لازم به توضیح است که در آن حوزه انتخابیه سالهای متمادی نمایندگی مجلس بین دو نفر جابجا شده بود و اغلب پذیرفته بودند که نمایندگی صرفا حق آن دو نفر است .

در طی همین سفرها بود که متوجه شدم انتظارات زیادی از نمایندگان در خصوص کمک های مالی و پارتی بازی وجود دارد . افرادی بودند که در تهیه لوازم زندگی ناتوان بودند و اقلامی نظیر کولر و پنکه و برخی انشعاب برق  و .. نیاز داشتند . اگر شما می توانستی نیازهای آنان را بر آورده کنی قطعا بدست آوردن رای آنها قطعی بود . افراد دیگری هم بودند که می خواستند شما پارتی آنها بشوید تا خودشان یا فرزندشان جائی استخدام بشوند و یا بعضی هم می خواستند که موبایل آنها که بدهکاری بالائی داشت وصل شود . دیگری انتظار داشت پارتی بازی کنم که در کنکور قبول شود .

انتظارات فوق همواره شعر آن معلم را در خاطرم زنده می کرد که پول و پارتی در واقع دو نیاز مردم مستمند منطقه بود ، پلو هم که به معنی پذیرائی از مدعوین می باشد لازمه هر جلسه ای است که تشکیل می شود .  این موارد مرا به یاد سخنان آغا محمد خان قاجار انداخت که به جانشینان خود متذکر شده بود اگر می خواهی راحت حکومت کنی سعی کن مردم بی سواد و گرسنه باشند .  و اکنون در میدان عمل می دیدم که چگونه می توان با پول رای مردم گرسنه را خرید و بر سرنوشت آنها مسلط شد . در طی این فعالیت ها گاهی به مناطقی می رفتم که هیچ امکانات تلفنی وجود نداشت یعنی شبکه موبایل به این گسترگی امروز موجود نبود و فقط در مرکز شهرها امکان استفاده از موبایل وجود داشت و روستاها فاقد ارتباط موبایل بود و همین موضوع ارتباط مرا برای چند روز با منزل قطع می کرد . در همین مواقع بود که دو تماس تلفنی که یکی با منزل خودم و دیگری به منزل بستگان شده بود خبر تصادف مرا در جاده به اطلاع خانواده رسانده بودند و خانواده با نگرانی تمام به بیمارستان رفته بودند ولی مرا ندیده بودند . امکان تماس با من را هم نداشتند . یک بار هم خبر داده بودند که تصادف کرده و کسی را زیر گرفته ام و اکنون در بازداشت به سر می برم . آن روزها شماره تماس گیرنده روی دستگاه تلفن ظاهر نمیشد که قابل پیگیری باشد و لذا تماس گیرندگان هویت شان معلوم نشد که از کدام جناح و گروهی هستند . اعضای خانواده نیز تجربه ای در این زمینه نداشتند و البته بعدا کم کم با این گونه تماسها عادت کردند . 

یکی از سوالات مکرر افراد این بود که چکاره هستی و انتظار داشتند فردی که کاندیدای مجلس میشود حتما یک دولتی باشد که قبلا پست های مدیریتی مختلفی را پشت سر گذاشته باشد و اگر نه در داشتن صلاحیت وی شک و تردید می کردند . آنها سوابق مدیریتی را برای فرد ضامن توانائی و کلیه صلاحیت های علمی و اخلاقی می دانستند  به همین جهت وقتی تعدادی پزشک سابقا در آن حوزه کاندید شده بودند چون هیچ پست دولتی نداشتند هیچ موفقیتی نیز کسب نکردند . در این میان وضع من بهتر از پزشکان مذکور بود که اگرچه سمت مدیریتی نداشتم اما به عنوان یک کارشناس دولتی شناخته می شدم ..... ادامه دارد

قسمت چهارم

وقتی اعلام شد که نامزدهای مجلس ثبت نام کنند من در روزهای آخر رفتم و مدارک را تحویل فرمانداری مرکز حوزه انتخابیه دادم . نهایتا" پس از مدتی صلاحیت من در هیئت اجرائی تائید و به شورای نظارت ارسال شد و شورای نظارت هم صلاحیت مرا تائید کرده بود . البته بعدها شنیدم که برخی در هیئت اجرائی شیطنت هائی کرده بودند که مثلا این فرد را نمی شناسیم اما برخی دیگر از اعضای هیئت اجرائی قاطعانه جواب آنها را داده بودند .

 من چون خود را اصلاح طلب می دانستم انتظار داشتم که از سوی طیف آنها مورد حمایت قرار گیرم و به همین منظور با دبیر جبهه مشارکت هرمزگان ملاقات نمودم و خواستار حمایت حزب مشارکت شدم . علاوه بر آن در جلسه حزب کارگزاران شاخه هرمزگان دیدگاه هایم را تشریح کردم و از آنها نیز درخواست نمودم تا در انتخابات حمایت خودشان را از کاندیداتوری من اعلام کنند . همچنین افراد شاخصی که در بندرعباس کاندید شده بودند و در میناب به دلیل سوابق کاری نفوذ داشتند مورد توجه واقع شدند و رایزنی هائی با آنها صورت گرفت که من از پتانسیل خود در حوزه بندرعباس برای آنها مایه بگذارم و آنها نیز متقابلا در میناب جبران کنند . پسر م.ذ نیز این بار در حوزه میناب کاندید شده بود اما صلاحیت وی به تائید شورای نگهبان نرسیده بود اما خود م.ذ تائید صلاحیت خودش را در حوزه بندرعباس بدست آورده بود . با این توصیف انتظار می رفت که اصلاح طلبان در حوزه میناب به سود من وارد کارزار انتخاباتی شوند . یک روز در حالی که با یکی از دوستان که سالها در ستادهای انتخاباتی فعالیت کرده بود و کارکشته به حساب می آمد در مسیر میناب به سمت جاسک در حرکت بودیم و در بین راه جوانی را که کنار جاده بود سوار کردیم . جوان ساکن یکی از روستاهای مسیر بود و هنگامی که متوجه شد من کاندیدای مجلس هستم شور و شوق بسیاری از خود جهت همکاری با من نشان داد و گفت که رای مردم روستا را برای من جذب خواهد کرد . پس از اینکه جوان را در روستای کنار جاده پیاده کردیم در ادامه مسیر دوستم از من پرسید ؟ : خوب چطور فکر می کنی ، آیا به نظرت رای این جوان را بدست آوردی ، گفتم که بلی ، گمان می کنم او تا آخر با ما خواهد بود ، ولی دوستم لبخندی زد و گفت ، چه فکر می کنی ، او را به قیمت یک لواشک خواهند خرید ، من ناراحت شدم و از اینکه دوستم چنین افکاری در سر داشت رنجیدم . اما تجربه دوستم درست از آب درآمد و بعدها معلوم شد که او را نه با یک لواشک بلکه با نصف یک لواشک فریفته بودند . در ادامه مسیر وارد شهرستان سیریک شدیم و به سراغ یکی از مسئولین شهری (ا.ط) آنجا رفتیم ، البته به منزل وی و در زدیم ، کسی که آمد در حیاط را باز کرد سراغ ا.ط را گرفتیم و خودمان را معرفی کردیم  گفت که منتظر باشیم تا او را  صدا بزند . وقتی رفت ما خیلی منتظر ماندیم ولی کسی دیگر نیامد که خبری به ما بدهد . شاید نزدیک نیم ساعت طول کشید . دوستم گفت او می ترسد تو را ببیند و بیا برویم و من اصرار می کردم که این طوری که نمی شود ، شاید خواب بوده و دست و صورت می شوید و به خاطر آن ما اینجا معطل شده ایم . نهایتا صدای کسی از پشت در حیاط شنیده شده که ا.ط خانه تشریف ندارند .

این اولین بار نبود که به جاسک می رفتیم بلکه چندمین بار بود و در هر بار افراد جدیدی مورد ملاقات قرار می گرفتند . تنی چند از مسئولین که با دوستم روابط خویشاوندی داشتند در این سفر مورد ملاقات واقع شدند اما ظاهر قضایا نشان می داد که آنها نیز بسیار از موقعیت خود می ترسیدند و این ملاقات ها در خفا صورت می گرفت . اینها از چه می ترسیدند ، مگر اینها برآمده از دوم خرداد نبودند ، دوم خردادی که با شعار آزادی و مشارکت و ایران برای تمام ایرانیان به قدرت رسیده بود . اکنون مسئولینش به طرز وحشت آوری از ملاقات با یک اصلاح طلب دیگر پرهیز می کردند و این می توانست حال انسان را به هم بزند اما من حالم به هم نمی خورد و چیزی که در ذهن من بیدار می شد تشکیل نطفه یک نوع دیکتاتوری در میان شعارهای زیبای دموکراسی و مردمسالاری بود . 

قسمت پنجم

روزها به سرعت سپری می شد و من می بایست ستادهای تبلیغاتی را در سه شهر اصلی میناب، رودان و جاسک تجهیز می کردم . ماه خرداد هرمزگان گرمای هوا به حدی است که بدون کولرگازی ممکن نیست و لذا ستادها نیازمند کولرگازی بود . در هر سه شهر یافتن مکانی برای ستاد انتخاباتی دشوار بود ، زیرا که اولا ستاد تبلیغاتی می بایست حتی الامکان در مرکز شهر باشد و ثانیا افرادی که این محل را در اختیار کاندیدا می گذاشتند ممکن بود از طرف باندهای قدرت مورد مواخذه قرار بگیرند و چند نفر که در ابتدا قول واگذاری محل را داده بودند عقب نشینی کردند . همچنین اجاره یک مکان برای مدت محدودی که انتخابات برگزار می شد کار دشواری بود و اغلب حاضر به عقد قرارداد یک ماهه نبودند یا برای همین مدت کوتاه اجاره بالائی را طلب می کردند  . به هر حال به کمک دوستان ستادها تشکیل شد و افرادی به عنوان مسئول ستاد معرفی شدند . ستاد مرکزی ما در مرکز حوزه انتخابیه میناب به عنوان ستاد مرکزی کنترل دو ستاد دیگر در رودان و جاسک را به عهده داشت .

در عین حال مسائل جانبی دیگری همچون سفارش چاپ پوستر و کارت و زندگی نامه  بخشی از وقت من را به خود اختصاص داده بود . البته موضوعی که همواره مرا امیدوار می کرد استقبال گرم مردمی بود که وابستگی سیاسی نداشتند و آزادانه دیدگاه های خودشان را مطرح می کردند . در آن شرایط که فضا به شدت دوقطبی شده بود برای رسیدن به موفقیت می بایست در یکی از جناحین جا داشته باشید و اگرنه کاندیداهای مستقل شانس زیادی نداشتند . مردم عموما مرا به عنوان یک کاندیدای اصلاح طلب پذیرفته بودند و به همین جهت سران اصلاح طلب ناخواسته با آنان مدارا می کردند . سران جناح راست نیز روی خوشی به من نشان نمی دادند و کاندیدای دائمی خودشان را جناب م.خ در انتخابات مورد حمایت قرار می دادند و من تقریبا در همه آبادی های مورد بازدید اقبالی برای او ندیدم ، با این حال برخی از طرفداران وی بر علیه من تبلیغات منفی را انجام می دادند حتی یک روز که وارد یکی از روستاها دنبال یکی از بستگان راهنما رفته بودم و به اتفاق سوار شدیم که به سمت رودان برویم هنوز چند کیلومتر نرفته بودیم که با پنچری غیرمنتظره لاستیک ماشین مواجه شدیم و معلوم شد که یک کار عمدی بوده است .

یکی از موارد قابل ذکر مربوط به دریافت آدرس محل کار و محل زندگی کاندیدا بود که توسط برخی از اهالی درخواست می شد و در همین رابطه گاه گاه با میهمان هائی روبرو می شدیم که ناخوانده و سرزده به منزل می آمدند . یک بار یکی از همین میهمانها که به اتفاق مادرش به خانه ما آمده بودند و ازتلفن منزل به خارج کشور تماس داشتند نزدیک صدهزارتومان در طول شب مکالمه داشتند و همسرم به من اطلاع داد که آنها تا صبح با تلفن صحبت می کردند و همین شخص هم در ایام تبلیغات انتخاباتی دیگر پیدایش نشد .

هفته تبلیغات شروع شد و ستادهای ما نیز فعالیت خود را آغاز کردند . در میناب یکی از دوستان دوران دبیرستان را به عنوان رئیس ستاد معرفی کرده بودم به جهت اینکه ساکن همانجا بود ولی دو روز بعد وی جاخالی داد ، حالا او را ترسانده بودند و یا مشکل دیگری داشت نمی دانم ، ناچارا فرد دیگری را به عنوان رئیس ستاد به فرمانداری معرفی نمودم . با شروع فعالیت ها ستادها شلوغ شده بود و افرادی از اطراف و اکناف خود را به نزدیک ترین ستاد محل می رساندند و درخواست پوستر و کارت و زندگی نامه داشتند . ما قبلا توانسته بودیم آمار روستاها و آبادی ها را بدست آوریم و متناسب با آمار جمعیت روستاها تعداد پوستر و اوراق تبلیغاتی بسته بندی شده بود . علاوه بر آن اکیپ های مستقل جهت پوشش بهتر تبلیغاتی به منظور جبران ضعف های احتمالی تشکیل شده بود . من علاوه بر سه سخن رانی که در سه شهر اصلی در برنامه داشتم در روستاهای مختلف نیز سخنرانی می کردم و اغلب این سخنرانی ها شب هنگام در مساجد و حسینیه ها انجام می گرفت . با این حال پراکندگی جمعیت به حدی است که یک کاندیدا نمی تواند در این ایام کوتاه به همه مناطق سربزند و احیانا سخنرانی داشته باشد . در اولین جمعه آزادی تبلیغات در شهرستان جاسک بودیم و قرار بود پس از خطبه ها سخنرانی کنم . اما بعد از پایان خطبه ها امام جمعه اهل سنت مسجد اجازه نداد سخنرانی کنم و دلیل او غیرمجاز بودن استفاده از فضای مسجد به این منظور بود . تنی چند از همراهان از فرط عصبانیت بنای درگیری لفظی با امام جمعه را نمودند ولی من مانع آنان شدم و با اینکه دلیل امام جمعه را قانع کننده نمی دانستم ولی عواقب درگیری با وی بیش از فایده سخنرانی می توانست آسیب آفرین شود . احتمال می رفت امام جمعه مذکور به تحریک یکی از دو جناح به طور عمد مانع از این سخنرانی بوده باشد .

سخنرانی من در رودان برای روز سه شنبه و در میناب برای روز چهارشنبه برنامه ریزی شده بود و سه روز اول هفته را به روستاها و بخشهای اطراف اختصاص داده بودم و گمان کنم روز شنبه بود که راهی منطقه بشاکرد شدیم .در طول مسیر به آبادی های کنار جاده سر می زدیم . روز یکشنبه ماشین ما با اشکال مواجه شد و در منطقه بشاکرد تعمیرگاهی هم موجود نبود . ناچارا خودم باید آستین ها را بالا می زدم و اشکال موجود را برطرف می کردم . و نهایتا" همین موضوع چند ساعت از وقت مرا تلف کرد . تا منطقه گوهران به پیش تاختیم و همان روز از گوهران به سمت جاسک رفتیم . در بین مسیر بشاکرد به جاسک به تعدادی کپرنشین برخورد کردیم که نه آبی داشتند و نه برقی ، با خودم عهد کردم که پس از راه یابی به خانه ملت اولویت اولم پیگیری وضعیت آنها باشد . آنها به من قول مساعد دادند و اعلام حمایت نمودند . ادامه دارد ....

قسمت ششم 

 بعد از مراجعت از جاسک که آخر روز یک شنبه بود سران دو خردادی در میناب جلسه ای تشکیل داده بودند و مرا جهت انجام مذاکره دعوت کردند ولی شخص رابطی که پیام آنها را آورده بود تاکید می کرد که من می بایست تنهائی به جلسه بروم و هیچکدام از اعضای ستادی همراهم نباشند . با اینکه من اصرار ورزیدم معهذا فایده نکرد و من به اتفاق همان شخص رابط به جلسه مذکور رفتیم . بعد از خوش و بش معمول ریش سفید گروه سخن را اینگونه آغاز کرد : شنیده ام که گفته ای م.ذ را قبول نداری و من پاسخ دادم که بین ما ممکن است در برخی مسائل اختلاف دیدگاه باشد . البته من قبلا در بین برخی دوستان اصلاح طلب گفته بودم که م.ذ عنصر مناسبی برای رهبری اصلاحات در هرمزگان نیست و ظاهرا این موضوع به گوش وی و اطرافیان وفادارش رسیده بود و حالا افتتاح جلسه ظاهرا  باید با اظهار وفاداری و سرسپردگی به م.ذ شروع می شد . از جمله اشکالات موجود که بر من در آن جلسه گرفته شد این بود که چرا دختر خاله ات زن فلان آقا است که از مخالفان سرسخت دو خردادی هاست و من هم به شوخی گفتم اگر شما ناراضی باشید طلاقش را می گیرم . برخی از بستگان دور در جلسه حضور داشتند که مایل بودند نتیجه جلسه مثبت باشد و گروه به حمایت از من برخیزند و به همین منظور وقتی دامنه بحث بالا می گرفت پادرمیانی می کردند و مانع از توقف مذاکرات می شدند . یکی از شروطی که آنها جهت حمایت از بنده گذاشتند این بود که اگر پسر م.ذ در دقیقه نود تائید صلاحیت شد آیا حاضر هستم به نفع او کنار بروم ؟ پاسخ دادم که ما می بایست معقولانه عمل کنیم و چنانچه حداکثر تا غروب سه شنبه پسر م.ذ تائید صلاحیتش را گرفت فرصت کافی هست تا برای او تبلیغ کنیم ولی چنانچه کار به دقیقه نود برسد هیچ یک از ما موفقیتی کسب نخواهد کرد و لذا لازم است پسر م.ذ رسما" بعد از ظهر سه شنبه کناره گیری خودش را اعلام کند و از من پشتیبانی کند . دلیل قابل ذکری که من برای این کار داشتم این بود که اگر پسر م.ذ همچنان تا دقیقه آخر از انتخابات  انصراف نمی داد و طرفدارانش همچنان در حالت بلاتکلیفی بسر می بردند جناح راست می توانست با یک تاکتیک بخشی از آرای مرا تبدیل به آرای باطله بکند به این ترتیب که تیم آنها با ایجاد شایعه تائید صلاحیت پسر م.ذ در آخرین دقایق انتخابات بخشی از آرای مرا به نام پسر م.ذ وارد صندوق کنند و البته معلوم است که این آرا هم ارزشی ندارند زیرا کسی که نامش در لیست تائید صلاحیت شده ها نیست عملا خارج از دور رقابت قرار دارد . اتفاقا پیشبینی من درست از کار درآمد و بخش اعظمی از مردم رودان اسیر همین ترفند قرار گرفتند و آرای آنها تبدیل به رای باطله گردید .

از جمله شروط دیگری که آنها گذاشتند حرف شنوی از م.ذ در هر شرایطی است که بنده پس از حضورم در مجلس باید داشته باشم و من هم به شرطی قبول کردم که با منافع مردم در تعارض نباشد . شرط پایانی  جهت حمایت از من پرداخت مبلغ پنجاه میلیون تومان به گروه جهت انجام تبلیغات بود که من هم به مدیر مالی گروه عرض کردم بنده حتی پنج میلیون تومان ندارم که بدهم تا چه رسد به اینکه پنجاه میلیون تومان فراهم کنم و در ضمن اشاره کردم که من نیازی به تبلیغات آنچنانی ندارم و تنها کفایت می کند از طرف گروه شما اطلاعیه ای در حمایت از  من صادر شود . بعد از آن گفتند حداقل یک چک به مبلغ فوق صادر کنم و تحویل بدهم ولی من باز هم زیر بار نرفتم و صدور چک بدون داشتن موجودی کافی در حساب بانکی را خلاف مقررات می دانستم .

لازم به توضیح است که در همین ایام جناح راست در بین مردم از من به عنوان یک عضو جناح راستی نام می بردند و از این کار دو سود حاصل می کردند . سود اول اینکه با توجه به گرایش مردم به اصلاح طلبان کاندیدا های منتسب به راست هیچ شانسی نداشتند و به این ترتیب از آرای من می کاستند و از طرفی در بین مردمی که از اصلاحات حمایت نمی کردند و تعداد اندکی هم بودند تنها گزینه مناسب را همان م.خ معرفی می کردند .

قسمت هفتم

بعد از جلسه دوم خردادی ها به ستاد مرکزی رفتم و همکاران ستادی از نتیجه جلسه سوال کردند و گفتم که آنها متقاضی پنجاه میلیون تومان هستند که من ندارم و نمی دانم چه تصمیمی بگیرند . روز دوشنبه را به منطقه هشتبندی و توکهور و سرنی و راونگ و کریان سر زدم . استقبال مردمی خوب بود و مرا دلگرم می کرد . مردم به چند جهت نسبت به من رویکرد مناسبی داشتند و می توانستم احساسات قلبی آنها را درک کنم . اول اینکه من چهره ای جوان بودم که تا آن روز در آن حوزه یک نماینده جوان به مجلس نرفته بود . در کنار جوانی تحصیلات دانشگاهی با توجه به گرایشات اصلاح طلبانه امتیاز دیگری بود که جوانان را به مبلغان بی منت من تبدیل کرده بود . چهره های فرهنگی منطقه هم تلاش خودشان را داشتند . در ضمن سخنرانی های من پرشور و جذاب بود و پاسخ مستقیمی بود به مطالبات فروخورده مردمی که مایل بودند تغییراتی را در شهر و دیار خود شاهد باشند . همه این موارد سبب شده بود که موج تبلیغات انتخاباتی در کفه ترازوی ما بریزد و در عین حال سبب دلگرمی اعضای ستادی بود .

گزارشهای دو ستاد دیگر از رودان و جاسک نیز از پیروزی نسبی ما حکایت می کرد . تا پایان روز دوشنبه رقابت انتخابات تنها بین دو نفر ، که یکی من بودم و دیگری نماینده سابق برقرار بود . بعد از ظهر دوشنبه وقتی از منطقه هشتبندی به میناب برگشتیم یک راست به ستاد مرکزی رفتیم و با اینکه ساعت حدود 4 یا 5 بود دیدم که بچه های ستاد همگی خوابیده اند . آنچنان خوابی که گویا اصحاب کهف می باشند . چند تن از آنان را صدا زدم ، اما گویا گوشهایشان را بسته بودند . تکانشان دادم و به زور با خماری مضاعفی چند کلمه ای جواب و سوال و مجدد سر بر بالین گذاشتند . احساس کردم که وضعیت غیر عادی است و نگاهم به دیگ غذا افتاد که کف آشپزخانه خودنمائی می کرد . از آنجا که طبخ غذا در داخل ستاد انجام می شد و ستاد محل رفت و آمد هر کسی بود و دوستان ستادی ما هم تجربه آنچنانی نداشتند کسی از جبهه رقبا خودش را  به سر دیگ غذا رسانده و ماده خواب آور داخل غذا ریخته بود و اگر نه کسانی که آن روز در خارج از ستاد غذا خورده بودند با اینکه خستگی در چهره شان پیدا بود اما نخوابیده بودند .

افرادی هم بودند که می آمدند داخل ستاد و نسبت به پراکنش جملات منفی و ناامید کننده جلو اعضای ستادی اقدام می کردند . باید بگویم که چون خود من اغلب در خارج از ستاد بودم و سنگر انتخابات توسط دوستانی اداره می شد که اگرچه بسیار صادق و زحمت کش بودند اما به لحاظ اینکه از موارد ایمنی غافل بودند گاه گاه با مواردی اینچنین برخورد می کردند . حتی اکیپی از دوستان در حالی که برای تبلیغات به سیریک رفته بودند ناگهان جوانی را  در حال کندن پوسترهای تبلیغاتی ما از سطح در و دیوار شهر دستگیر کرده بودند و با سیلی محکمی گوش وی را نواخته بودند . من بعد از اطلاع از موضوع توصیه کردم که از رفتارهای خشن در هر حال پرهیز کنند و اگر خود من بودم و آن جوان را می دیدم حتما پولی در کیسه وی قرار می دادم تا نیازمند پول رقبا جهت کندن پوسترها نباشد .

سخنرانی من در رودان بعد از ظهر روز سه شنبه بود و تصمیم گرفتم که دوشنبه شب به طرف رودان برویم تا هم بخش رودخانه و هم بخش مرکزی رودان را بازدید کنیم و هم به سخنرانی مذکور برسم . افرادی را قبلا شناسائی کرده بودیم که صاحب نفوذ بودند و لذا در همان منطقه رودخانه وقتی به سراغ یکی از همین بزرگواران رفتیم ، خیلی صادقانه گفت : اگر من توانستم در دوره گذشته ده هزار رای برای فلانی جذب کنم ، فلانی با ده میلیون تومان پول آمده بود . اینطوری قول رای خودم را می توانم بدهم اما در مورد جذب رای دیگران قولی نمی توانم بدهم . به هر حال به دیگر افراد هم سر زدیم و تا آخرین نقطه رودخانه در مرز کرمان رفتیم و برای ناهار به ستاد رودان آمدیم . خوشبختانه ستاد مملو از جمعیت بود و حقیقتا" رئیس ستاد رودان خوب کار کرده بود . بعد از ناهار به سمت روستاهای بخش مرکزی رفتیم تا در یک دیدار مستقیم با مردم سخن بگوئیم . گاه بطور ناشناس از مردم سوال می کردم که به چه کسی می خواهند رای بدهند ، اغلب از پاسخ دادن امتناع می کردند و برخی هم می گفتند نمی دانیم پسر م.ذ تائید شده یا نه و گاه خودم نظر آنها را در مورد تیماس می پرسیدم و برخی می گفتند که نظرشان روی همین گزینه است و لذا خودم را معرفی می کردم و البته برخی هم که تیزبین بودند می شناختند .

تا نزدیکی غروب به تعداد زیادی از روستاها سرزدیم و نزدیک های غروب به ستاد برگشتیم تا پس از اندک استراحتی آماده سخنرانی جلو محل ستاد رودان باشم . طی این فاصله نامه های زیادی بدستم رسید که می توانم بگویم محتوای نود درصد آنها ناشی از فقر مردم و اغلب تقاضای کمک مالی بود . نمی توانستم پاسخ مثبتی به آن همه تقاضا بدهم و حی قول برآوردن حاجات حتی پس از رسیدن به مجلس را ندادم ، زیرا حداکثر حقوق من در مجلس پاسخگوی آن همه نیاز مالی مردم نبود . البته برخی همراهان توصیه می کردند که قول بده بعدا که رفتی دیگر به تو دسترسی ندارند ، اما وجدانم از چنین عملی شرمگین می شد و حتی به قیمت رفتن به مجلس ، با این ترفند رضایت نمی داد .

قسمت هشتم

نزدیک به قبل از غروب برنامه سخنرانی رودان تنظیم شده بود و تا نزدیک اذان مغرب ادامه می یافت ، قبل از سخنرانی من جناب م.خ در فاصله یکصد متری ستاد ما در حال سخنرانی بود . افراد کمی دور و بر وی حضور داشتند . حتی کسانی که زودتر از موعد جلو ستاد ما گرد آمده بودند از تعداد حضار در سخنرانی م.خ بیشتر بود . بعدا معلوم شد آن عده قلیلی هم که جلو م.خ ایستاده بودند در واقع جزو مهمانان ستاد ما بودند که اتفاقی از آنجا رد شده و برای مدت کوتاهی توقف کرده اند . تصور می کنم که دوستان م.خ با توجه به اطلاع از دعوت عمومی ستاد ما جهت حضور مردم از فرصت ایجاد شده استفاده کردند .

برنامه با قرائت قرآن کریم آغاز شد و سپس جمعیت برای لحظاتی شنونده سخنان رئیس ستاد رودان بودند و سپس شعری در حمایت از بنده توسط یکی از حضار قرائت گردید . با دعوت از بنده توسط مجری جمعیت با شعار مهندس ، مهندس  نماینده مجلس مرا تا کنار میکروفن همراهی کردند ، جوانان بسیار مسرور و شادمان بودند . در همان حال یک دوربین فیلم برداری ناشناس در جمع حضور یافت که بلافاصله از هویت وی سوال شد و پاسخ داد که خبرنگار صبح ساحل است . سخنرانی من حدود بیست دقیقه بیشتر طول نکشید و برنامه پرسش و پاسخ که با سوالات زیادی از طرف جوانان همراه بود . جوانی پرسیده بود که چرا از خاتمی حمایت می کنم و گفتم که من تابع مردم هستم و مردم ما هنوز از وی حمایت می کنند . و نتیجه انتخابات دولت هشتم هم نشان داد که خاتمی با رای بالائی برای دور دوم انتخاب شد .

همان شب در یکی از مساجد بزرگ رودان هم حضور یافتیم و سخنرانی انجام شد . در همان رودان بودم که از ستاد میناب گزارش دادند که دوم خردادی ها به طرف م.د رفته اند و در ستاد او کار می کنند . م.د کسی بود که در انتخابات گذشته نیز کاندیدا شده بود و بنا به قولی فقط هفتصد رای بدست آورده بود . ظاهرا آن مبلغ پنجاه میلیونی که من نتوانستم تهیه کنم و به نیروهای دوخردادی بدهم در جای دیگری بدست آمده بود و پول بار دیگر نقش خودش را به عنوان یک رل اصلی در انتخابات نشان داد . پول نشان داد که بالاتر از اصلاح طلبی قرار دارد و اگر پول فراهم باشد همه اینها هست ، برای همین بود که اکثر پولدارها اصلاح طلب شدند و اگر بخواهم بهتر بگویم که اصلاح طلبی را برای خود خریدند و بعدها اصلاح طلبان حقیقی را به کناری نهادند . از رودان حرکت کردیم و شب ساعت حدود ده در روستای تیرور میناب جلسه ای به دعوت شورای روستای تیرور تشکیل شده بود و جمعیت زیادی هم جمع شده بود . اهالی تیرور بیشترشان از بستگانم بودند به همین جهت از هر دو جناح روی من نظر مساعد داشتند و با استقبال گرم آنها مواجه شدم . بعد از آن به طرف میناب رفتیم و هنگامی که از میدان شهدای میناب رد می شدم پارچه نوشته بزرگی وسط میدان خودنمائی می کرد که روی آن نوشته بود به طرف ستاد م.د

تعجب کردم از آن همه محدودیت که برای ما وجود داشت و حالا پارچه به این بزرگی وسط میدان . ما اجازه نداشتیم پارچه ستاد مرکزی خود را از ارتفاع بالائی از عرض خیابان عبور دهیم . همان شب بچه های ستاد دو اعلامیه توزیع شده در میان مردم را آوردند و نشانم دادند که یکی از آنها اعلامیه پسر م.ذ در حمایت از م.د بود و دیگری هم اعلامیه ا.ح که خودش کاندیدای بندرعباس بود و این هر دو نفر کسانی بودند که با واسطه قرار بر این گذاشته بودیم که آنها در میناب از بنده حمایت کنند و ما نیز از پتانسیل خود در حوزه بندرعباس آنها را مورد حمایت خودمان قرار دهیم . و البته ما نیز سفارشات لازم را برای آنها اعمال کردیم . این بود که اطلاعیه آنها به نفع م.د بسیار مایه تعجب بچه های ستاد قرار گرفته بود . ناگهان چند نفری پیشنهاد دادند که ستادمان را ببندیم و جهت پاسخ به عهد شکنی آقایان ا.ح و م.ذ  به بندرعباس بیائیم . این افراد احساس می کردند که مورد خیانت واقع شده اند و ناچارا دلداری اشان دادم که اولا صحنه سیاست صحنه صداقت و درستی نیست و ثانیا ما هنوز مطمئن نیستیم که آیا این اعلامیه ها توسط اشخاص فوق صادر شده است یا خیر و اجازه دهند تا صبح فردا تحقیق کنیم . ثالثا ترک صحنه انتخابات جهت پاسخ انتقامی به این آقایان را صلاح ندانستم . ما تا آن لحظه برنده قطعی انتخابات بودیم و می دانستم که حتی این دو اعلامیه نیز نمی تواند تاثیر چشمگیری درتغییر جهت آرای مردم بوجود آورد . صبح روز بعد تلاشها جهت صحت و سقم اعلامیه ها انجام شد و شخصا با پسر م.ذ صحبت کردم و او می گفت که دخالتی در آن نداشته است و انکار می کرد و من گفتم اگر اینطوری است تکذیبیه بدهید اما وی طفره رفت و حاضر نشد چنین تکذیبیه ای منتشر کند و همین کافی بود ثابت کند که او خودش کاملا در ماجرا شریک است .

فعالیت دوستان ادامه یافت تا نزدیک غروب که هوا خنک است بزرگترین تجمع ستادی ما در میدان شهدای میناب جلو بانک ملی و بغل بازار انجام بگیرد . حدود ساعت پنج کم کم دوستان ستادی تجهیزات صوتی و تریبون و لوازم مختصری پذیرائی از مردم را به محل سخنرانی بردند و نیم ساعت بعد هم ما به آنها ملحق شدیم . سخنرانی ساعت شش بعد از ظهر انجام می شد . در بخشی از محوطه که با حصیر پوشیده شده بود تعدادی از مردم نشسته بودند و آرام آرام جمعیت حاضر به قدری زیاد شدند که ناچار بودند سرپا بایستند و امکانات حقیرما پاسخگوی سیل جمعیت نبود . اعلام برنامه توسط رئیس ستاد و قرائت قران به علاوه سخنرانی رئیس ستاد قبل از سخنرانی من انجام گرفت اما نکته قابل تامل اینجا بود که سیستم های صوتی ما را دستکاری کرده بودند یا دستکاری شده تحویل داده بودند . در هر حال من نمی توانستم همه چیز را تحت کنترل داشته باشم و این وظیفه اعضای ستادی بود که مواظبت کنند اما سادگی بیش از حد به همراه نداشتن تجربه ستادی برای اغلب دوستان که با ما همکاری داشتند چنین پیامدهائی به همراه داشت . در هر حال علیرغم قدو قواره بزرگ آمپلیفایر و بلندگوهای آن صدای آن بسیار ضعیف بود که حتی فاصله صدمتری را پوشش نمی داد و مجبور بودم بیشترین فشار لازم را به حنجره ام وارد کنم تا صدایم به گوش مستمعین برسد . بودند افرادی که به علت نشندیدن صدای مفهوم سخنرانی را ترک کردند اما تاکتیک جالب دیگری که رقبا بکار گرفته بودند فرستادن عده ای به میان جمع ما بود که به محض شروع سخنرانی من از جایشان بلند شدند و به اصطلاح صحنه را ترک کردند . این حرکتها به منظور تخریب و تشویش اذهان عمومی انجام می گرفت . با این حال حرکت آنها سودی نبخشید و لحظه به لحظه بر تعداد جمعیت افزوده شد . در نهایت شعار مردم رودان دوباره تکرار شد . مهندس ، مهندس     نماینده مجلس ....... ادامه دارد  

 قسمت نهم ( بخش پایانی)

پس از پایان سخنرانی میناب تا صبح فردای آن روز تبلیغات آزاد بود و چهارشنبه شب سخنرانی در روستای حاجی خادمی میناب در برنامه بود که به اتفاق تعدادی از اعضای ستاد به آنجا رفتیم . وقتی اندکی از حضورمان در مسجد گذشت آقای م.د با چند نفر دیگر وارد مسجد شدند . این هم نوعی زرنگی بود و از جمعیتی که توسط هواداران ما گرد آمده بودند به سود خویش بهره گرفتند . آقای م.د پس از آنکه سخنران قبلی منبر را ترک گفت بلند شد و به طرف میکروفن رفت . این عمل وی نارضایتی در حضار بوجود آورد و اگرچه او شروع به سخنرانی کرد حضار از جایشان بلند شدند و به خارج از مسجد رفتند . سخنرانی م.د با واکنش منفی حضار کوتاه برگزار شد و پس از مراجعت م.د حضار دور و اطراف مجددا به مسجد برگشتند و من که حنجره ام از سخنرانی میناب آسیب دیده بود سخنرانی ام را با فشار زیادی بر ناحیه گلو به انجام رساندم . تا اینجای انتخابات ما برنده قطعی بودیم و امیدوار بودیم که زحمت بچه  ها به ثمر برسد . اما احتمالی که من آن را یک درصد در نظر گرفته بودم اتفاق افتاد . در پس زمینه کارتهای من عدد 99 درصد به شکل کم رنگی قابل مشاهده بود و من آن را قصدا نوشته بودم و به ذهنم رسیده بود که ارباب قدرت و ثروت به این سادگی ها نخواهند گذاشت حلقه قدرت از دستانشان خارج شود و چون دیدند که روشهای قبلی آنها نتوانست بر نظر مردم اثر بگذارد آخرین توطئه خویش را بکار بستند . این توطئه که من از آن یاد می کنم توسعه شایعه استعفای من به نفع شخص م.د در سراسر حوزه انتخابیه بود . آنها تشکیلات سازمان یافته قدیمی خود را داشتند و خیلی راحت این تشکیلات توانست از صبح روز پنج شنبه که فرصت تبلیغات پایان یافته بود تا صبح روز جمعه این شایعه را گسترش دهد .

از آنجا که همانطور که قبلا به استحضار رسید امکانات تلفنی بسیار ضعیف بود و وضعیت مالی ما هم توانائی خودش را از دست داده بود عملا نتوانستیم با این شایعه مبارزه کنیم . این شایعه سبب شد مردمی که تمایلات چپی داشتند و من کاندیدای دلخواه آنان بودم رای خودشان را به سبد م.د بریزند . از طرف دیگر وابستگان جناح راست نیز چون با این شایعه مواجه شدند به جهت اینکه رای آنها باطل نشود به همان نماینده سابقشان رای دادند . جالب اینجا بود که این شایعه توسط هر دو جناح تقویت می شد چون هر دو از آن سود می بردند .

نقاطی که زیاد دور نبودند تا اندازه ای توسط اعضای ستادی از شایعه مذکور اطلاع یافتند ولی در خیلی از نقاط دورافتاده مردم ندانستند که چنین چیزی شایعه است .

صبح روز انتخابات نیز ما همچنان زیر حملات این شایعه بودیم و حتی بسیاری از بستگان نزدیک نیز فریب خورده و رای خودشان را به شخص دیگری واگذار کرده بودند .

قبلا هم گفتم که سیاست از اخلاقیات بدور است و فرقی نمی کند که از کدام جناح باشی . نامها فقط یک تمایز است و اگرنه برخی از شما بیاد دارید که جناح چپ طرف مقابلش را به انحصار طلبی متهم می کرد اما تجربه نشان داد که نوکیسه های چپ خودشان نیز انحصارطلب تر از اسلاف خود بودند . امروز دیگر از هیچ یک از آنان نشانی وجود ندارد و هر دو منحل شده اند . گروه های جدیدی از ترکیب آنها بوجود آمده است و یکی از گروه ها که توانست سر بر آورد اصلاح طلبان اصولگرا بودند که عموما دست مایه ظهور احمدی نژاد گردید .

من یقین دارم که در سراسر ایران وضع چنین بوده است واگر نه آرای من حداکثر یکصد هزار بیشتر نبود اما آنچه آرای بیست ملیونی خاتمی را در دولت هشتم به قریب دومیلیون رای در دولت نهم کاهش داد چیزی نبود به جز همین رفتارهای عوامل دو خردادی که خیال می کردند دکتر معین رئیس جمهوری بعدی آنان است .

اما پاسخ مردم به آنها تند و خشن بود و پس از باخت مرحله اول روی به پدر معنوی خود یعنی آقای هاشمی نمودند و لذا دیدیم که دو میلیون رای آنها در مرحله دوم انتخابات ریاست جمهوری به سبد هاشمی رفسنجانی ریخته شد .

اما برگردیم به قصه خودمان و صبح روز جمعه که دو انتخابات ریاست جمهوری و میاندوره ای مجلس همزمان برگزار می شد . من آن روز به چندین حوزه رای گیری سر زدم . در میان اسامی کاندیداها که توسط فرمانداری ها در محل حوزه های اخذ رای زده بودند دو نفر از اسامی افراد قبل از من و بعد از من با ماژیک سیاه شده بود به حدی که نام من بدرستی معلوم نبود و خودم در نگاه اول نام خود را ندیدم . علاوه بر آن مردم برخی محلات که سابقا صندوق اخذ رای داشتند این بار چون مصمم شده بودند رای خودشان را به من بدهند تا غروب منتظر صندوق ماندند و دیگر خبری نشد .

همچنین بعدها نتیجه شمارش آرا با آنچه توسط نمایندگان ما جمع آوری شده بود اختلاف زیادی داشت . علاوه بر رفتار تحقیر آمیز که توسط مجریان با نمایندگان ما انجام می گرفت در برخی حوزه ها آنها را از محل اخذ رای به خارج هدایت کرده بودند . حتی به یکی از نمایندگان گفته بودند که شما حق نداری اینجا رای بدهی چون اهل بندرعباس هستی . و اینها بخشی از عملکرد اجرائی دولت فخیمه جناب خاتمی بود که آقای مصطفی تاج زاده رئیس ستاد انتخاباتش بود . من نمی دانم نام آن مجری محترم که بوده و چه بوده ولی محل اخذ رای در محله تسنن میناب بوده است و ای کاش انسان را شرافتی بالاتر از این می بود و خود را بهر لقمه ای به دیگران نمی فروخت و حقیقتی را سر نمی برید .

هر چند این قصه دراز است و پایانش محزون لیکن به جهت عبرت آموزی از گذشت دوران و اضافه شدن برگی به تاریخ به رشته تحریر در آمد . از همه خوانندگان محترمی که مرا در این سفر همراهی کردند بسیار ممنونم و آنها که به هر دلیل نتوانستند تمام قصه را بدست آورند می توانند تمام 9 قسمت آن را در وبلاگ گامرون با آدرس پایانی مطلب مطالعه فرمایند . توضیح دیگر اینکه مبادا اسامی که به طور مختصر ذکر گردید به شخصی نسبت شود که این ها صرفا جهت نامگذاری بوده است و منظور شخص خاصی نیست .

من در پایان این مطلب و در همین ایام انتخابات مجلس یک بار دیگر از مردم حوزه انتخابیه میناب و رودان و جاسک به سبب حمایت و محبت و صمیمیت آنها تشکر می کنم و در این دوره انتخابات آرزو دارم که نماینده ای لایق نصیب شهر و دیارشان بشود . انشاء الله .

از کاندیداها تقاضا دارم روی پول تکیه نکنند

آیت ا... دکتر درویشی در مصاحبه با گامرون :

از کاندیداها تقاضا دارم روی پول تکیه نکنند

بسم الله الرحمن الرحیم

(گامرون) بیست وششم آذرماه 1390 است . خدمت حضرت ایت ا...دکتر درویشی رسیدیم  جهت پاره ای از مسائل پیرامون انتخابات . حاج آقا ضمن تشکر از شما به خاطر اینکه وقت عزیزتان را در اختیار نشریه گامرون قرار دادید با توجه به اینکه شمارش معکوس برای برگزاری یک انتخابات دیگر و سرنوشت ساز مجلس نهم آغاز شده است خدمتتان رسیدیم پیرامون انتخابات . اگر موافق باشید بحث را از مرکز شروع کنیم و کم کم به استان برسیم . به همین جهت اولین سوال از حضرتعالی این است که فضای کلی حاکم بر انتخابات کشور را در نهمین دوره مجلس شورای اسلامی چگونه ارزیابی می فرمائید .

 بسم الله الرحمن الرحیم .    قبل از پاسخ به شما این ایام را به منجی عالم بشریت حضرت مهدی و رهبر عزیزمان و عاشقان اهل بیت تسلیت عرض می کنم چون قبل از آن ایام عاشورا  داشتیم و این ایام اسارت آل الله است به همین جهت این مصیبت بزرگ  بربشریت را تسلیت عرض می کنم و امیدواریم همانطور که جهان به سمت دینداری پیش می رود و امروز دنیا از امام حسین درس می گیرد   انشاءالله زمینه ای بوجود آید که فرزندشان حضرت مهدی ظهور کند و انتقام ظلم به بشریت را از ظالمین و مستکبرین بگیرند .

در ارتباط با سوال شما به نظر می رسد اگر اصولگرایان  کشور بتوانند دست از یک سری اختلافات بردارند فعلا سمت و سوی انتخابات به نفع اصولگرائی است  مگراینکه خودخواهی ها و ریاست طلبی های بعضی از دوستان باعث تشتت آرا  بشود که تشتت آرا و اختلاف بین نیروها باعث قدرت گرفتن نیروهای مخالف یا مقابل بشود لذا به نظر می رسد پارلمان این دوره هم دست مجموعه اصولگرایان باشد

(گامرون) با توجه به اشاره شما به اختلافات موجود بین اصولگرایان آیا ممکن است جریان سومی بتواند ظهور کند و وابسته به اصولگرایان نباشد و به نوعی راه خودش را از اصولگرایان جدا بکند و شانس موفقیتی هم داشته باشد .

بنده به نظر شخصی خودم در این دوره زمینه ای برای آن نمی بینم یعنی احتمالش را کم می بینم . احتمال اینکه برخی از گروه های اصولگرا قدرت بگیرند بیشتر است تا اینکه از دست مجموعه اصولگرایان خارج شود .  ممکن است اختلافاتی بین نیروهای اصولگرا وجود داشته باشد اما احتمال راه افتادن یک جریان غیر اصولگرائی  را کم می دانم .

(گامرون) برداشت من از صحبت شما این است که شما مجموعه دولت را در زمره نیروهای اصولگرا قرار دادید و اگر نه این پاسخ شما می توانست متفاوت باشد آیا همینطور است .

بله . به نظر بنده مجموعه کسانی که با دولت کار می کنند و مخالفان منتقد اصولگرا  منظور هستند .

گامرون: حالا یک بحثی است که بیشتر در بالا مطرح است و جریانی به نام جریان انحرافی  و صحبت هائی که هست به این شکل . برخی آنها را اصولگرا نمی دانند و منتسب به جناح چپ می کنند حقیقتا ما به اقتضای شغلمان مسائل را با دقت زیر نظر داریم و تا مصداقهای عینی دیده نشود نمی توانیم بپذیریم نظر شما چیست آیا اینها حقیقت دارد .

در طول تاریخ همیشه درون قدرت نیروهائی نفوذ کرده و مترصد فرصتی هستند و چون خودشان قدرتی ندارند درون قدرت نفوذ می کنند و از قدرت موجود جهت به قدرت رسیدن خودشان استفاده می کنند که ما در فرهنگ دینی به آن نفاق می گوئیم و اینگونه اشخاص را منافق می گوئیم .این در هر دوره ای وجود داشته ، در زمان پیامبر وجود داشته و بعضی جریان های  انقلابی را منحرف کرده است . این جریان انحرافی قطعا وجود دارد ولی اینکه این جریان قابل کنترل است یا از کنترل خارج شده جای بحث دارد .

گامرون : در حال حاضر در استان چه فعالیت مشهودی دیده میشود .آیا گروه ها فعال هستند .کدام گروهها و جناح ها در استان فعال هستند ، آیا دسته بندی خاصی صورت گرفته است  

در استان هم اکنون نیروهای اصولگرا فعال هستند و نیروهای موسوم به دوم خردادی هم فعال هستند اما در مورد آن جریان انحرافی نمی توان با قاطعیت اظهار نظر کرد که آیا این آقایان نیرو یا وابستگی دارند یا خیر . فعلا نیروهای زیادی خود را منتسب به اصولگرائی می دانند وادعا دارند که ما اصولگرا هستیم و مشغول فعالیت هستند . از طرفی تعدادی از نیروهای دوم خردادی هم فعال هستند .

گامرون : با توجه به اینکه نیروهای دو خردادی و نیروهای منتسب به چپ نسبت به انتخابات گذشته انتقاداتی داشتند فکر می کنید در این دوره سطح مشارکت چگونه خواهد بود .

به نظر بنده حضور مردم بستگی زیاد به این مسائل ندارد  مردم انقلاب را دوست دارند ، مردم نظام را دوست دارند و رهبریت را که یک مرجع دینی هست به دلیل دعوت رهبری شرکت می کنند و خیلی گوش به حرفهائی که از روی نارضایتی زده میشود و احیانا بگویند که مردم شرکت نکنند ، مردم به این حرف ها گوش نمی کنند ما امیدواریم حضور مردم حضوری عالی باشد و من از هم استانیهای عزیز همینجا تقاضا می کنم که فعالانه شرکت کنند و برای کاندیداهای خودشان فعالیت و تلاش بکنند و به یاوه سرائیهای رسانه های خارجی گوش ندهند .

گامرون :یکی از مباحث که ممکن است مسئله ساز باشد و معمولا بعد از انتخابات گذشته ریاست جمهوری پر رنگ شده است بحث سلامت انتخابات است . به نظر شما ممکن است این بحث دوباره در این انتخابات مطرح شود و مایه نگرانیهائی در مورد انتخابات مجلس بشود .

خوشبختانه از اول پیروزی انقلاب تا حال  انتخابات هائی که در کشور انجام گرفته  به صورت کلی انتخابات سالمی بوده است اما این ادعای سلامت مطلق نیست ممکن است مواردی از خطا هم بوده باشد اما در حدی که سرنوشت یک انتخابات را تغییر بدهد نبوده ، خطا و اشتباه را قبول داریم که بعضی  موارد جزئی بوده ولی در حدی که انسان را ناامید کنه  و بترسانه از اینکه سرنوشت یک  انتخابات را دگرگون کنه با توجه به اینکه یک نظارت عالی و عادلانه از رهبری میبینیم و نظارتی که شورای نگهبان و قوای مختلف اعمال می کنند و آزادی که در مجموع کشور وجود دارد  این خطر را احساس نمی کنم .

گامرون : شما علاوه بر اینکه یک چهره علمی و مذهبی و دانشگاهی هستید بدلیل اینکه به عنوان یک شخصیت سیاسی چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب مطرح بوده اید و سالهاست دبیر جامعه روحانیت مبارز در استان هرمزگان هستید  و هنوز هم این مسئولیت را به عهده دارید ، آیا کاندیدای مشخصی دارید و آیا مشخص شده است از کاندیدای خاصی حمایت کنید .

تا اکنون تصمیم به حمایت از شخص خاصی نداریم تا بعد از ثبت نامها و تائید صلاحیتها ممکن است از افرادی که هم فکر ما هستند اعلام حمایت کنیم

گامرون : در این جلسه بیش از این مزاحم نمیشویم اما اجازه می خواهیم قبل از انتخابات یک جلسه دیگر جهت ورود به مباحث جزئی تر خدمت شما باشیم . اکنون اگر عرایض ناگفته دیگری هست که آن را مفید می دانید به حال جامعه  بفرمائید .

بنده ضمن تشکر از محبت شما و روزنامه شما که برای ارتقای سطح فرهنگی جامعه تلاش می کنید انتظارم از گروه های سیاسی این است که تقوای الهی را فراموش نکنند و در جریان رقابت های انتخاباتی خدا را فراموش نکنند   حیف است که انسان به خاطر دنیا یا آخرت دیگران جهنم را برای خودش بخرد لذا در تبلیغات ما باید نیروی خودمان را در نظر بگیریم و کاندیدای خودمان را  به مردم عرضه کنیم و آنچه از خوی و فکر و اندیشه کاندیدای خودمان است تعریف کنیم  در صدد تضعیف و تهمت به رقیب نباشیم که گناه است از طرفی شایعه ای در استان وجود دارد که هرکس پول دارد رای می آورد این را من   از همه کسانی که می خواهند در انتخابات نقش داشته باشند تقاضا می کنم که این ذهنیت را از جامعه دور کنند تلاش کنند که یک چنین تصوری در جامعه بوجود نیاید  که پول تاثیرگذار در رای اوردن است حالا به هر سبکی و هر نحوی که بتوان با پول هزینه کرد و رای اورد  کاری نکنند که این تصور به وجود اید که هرکس پول ندارد ولو صلاحیت هائی هم داشته باشد امکان رای اوردن ندارد انشاالله مطالب دیگری بعد ار تائید صلاحیتها نوبت دیگری در خدمت خواهم بود . امیدوارم خدا ما را در راهی که مورد رضای اوست موفق بدارد .

گامرون : خیلی خیلی از شما تشکر می کنیم .