روز آزادی
دوشنبه اول آبان ماه ۱۳۸۵ / زندان مرکزی بندرعباس
تمام کارها در رابطه با سپردن وثیقه دویست میلیون ریالی به جهت رهائی ام از بازداشت انجام شده بود از ۲۲ شهریور گذشته روزها را شمرده بودم و امروز چهل و یکمین روز بازداشتم بود . مسئله زندانی شدنم را به مادر نگفته بودند اما در این اواخر در همان شبهای احیاء پای منبر ده خیری یوسف یکی از بستگان از احوال من پرسیده بود و ناگهان مادر با تعجب نگاهش می کند و می گوید مگر چی شده است خیری هم به نقل قول از دیگران شروع به تعریف کردن ماجرا می کند که مریم بجار یواشکی با دهانش به خیری علامت می دهد که سکوت کند . سکوت خیری به جای آنکه آرامبخش باشد وحشت و نگرانی بیشتری را بر مادر تحمیل می کند . سخن در رفته بود و حالا دیگر وقت مناجات مادر فرا رسیده بود . مادر همان شب بره ای نذر کرده بود که در ۱۹ رمضان سال بعد قربانی کند . در روزهای بعدی شیون و زاری مادر رو به فزونی گذاشته بود و هر چه برادران و خواهرانم تلاش کرده بودند که وی را آرام کنند چندان موفقیتی حاصل نشده بود . وقتی این خبر به گوش من رسید روزهای عادی زندان تبدیل به لحظه های سخت و دشواری شد . مادرم را میشناختم هرگاه اتفاقی برای بستگان و همسایگان پیش می آمد او تا چه اندازه ناراحت و مشوش می شد و حالا معلوم بود که با خبر زندانی شدن فرزندش چه حالی دارد . نگرانی من به خاطر بیماری قلبی مادر بود که چند بار با سکته های ناقص وضعیت خطرناکی یافته بود .
در بیرون هم خانواده ام در این چهل و یک روز مرتبا" برای آزادی ام تلاش کرده بودند اما تلاش آنان با مقاومت مقامات قضائی خنثی شده بود. تا آنجا که همسرم به ناچار نامه ای به آقای رئیس کل می نویسد و برای ثبت آن به دبیرخانه مراجعه می کند اما دبیرخانه از ثبت آن خودداری می کند و جواب می دهند که باید دستور رئیس کل روی آن باشد اما پس از ملاقات با رئیس کل وقت به جای دستور اقدام رئیس مذکور ابتدا جلو همسرم به ناسزاگوئی و توهین به من می پردازد و سپس از اینکه همسرم با وی همراهی نمی کند او را متهم به همکاری با من می کند و به او می گوید " بجنگ تا بجنگیم " همسرم هم پاسخ می دهد به خدا من توان جنگیدن ندارم لطفا" نامه ام را امضاء کنید و رئیس کل هم می گوید امضا نمی کنم . نهایتا" با تماسهائی که با تهران برقرار میشود و فشاری که از بالا بر دادگستری اعمال میشود وثیقه مورد پذیرش و مقدمات آزادی من فراهم میشود .
حدود ساعت ۱۱صبح نامه آزادی ام را به بند شش زندان تحویل دادند و من خودم را آماده خروج از زندان کردم . تسویه حساب و خداحافظی با بچه های زندانی تا نزدیک ۱۲ به طول انجامید و سپس تشریفات خروج و تحویل گرفتن لوازم شخصی که در ابتدای ورودم اخذ شده بود . به نظرم ساعت از یک بعد از ظهر گذشته بود که در خروجی گشوده شد و پا به هوای آزاد بیرون گذاشتم . در بیرون محوطه زندان همسرم که یکسال پیرتر از اولین روز بازداشتم به نظر می رسید و خواهرم به اتفاق شوهرش انتظارم را می کشیدند و به آنان ملحق شدم و دقایقی بعد به منزل رسیدیم . در همان نگاه اول که فرزندانم مهرآئین دو ساله و مبین سه و نیم ساله و بهمن کلاس پنجمی را دیدم دانستم که در غیبت پدر چه بر آنان گذشته است . آن دو که کوچکتر بودند خودشان را در بغلم رها کردند و تا ساعتی بعد که همراهان قصد رفتن داشتند رهایم نکردند . وقتی بلند شدم تا آنان را تا دم در بدرقه کنم مبین و مهرآئین به دو دستم چسبیده بودند و ملتمسانه می گفتند " بابا تو نرو .
اما همه اینها نتیجه چه بود . من به عنوان روزنامه نگار خود را موظف به گفتن حقایقی دانستم که بیان آنها هم برای اجتماع و هم برای حاکمیت مفید فایده بود . نمی توانستم از وظیفه خودم هم سرباز به زنم زیرا انسان یا مسئولیتی را نمی پذیرد یا اگر پذیرفت باید تبعات آن را هم بپذیرد و من به طور خودخواسته مطلبی نوشته بودم که اگرچه بر اسناد و مدارک محکمی استوار بود اما پیدا بود که آنها از موضع قدرت برخورد خواهند کرد زیرا قبل از این انتقادهای خیلی نرم را هم تحمل نکرده بودند . در واقع خودکامگی قدرت که در ادبیات سیاسی از آن به عنوان" قدرت برهنه" نام میبرند مسبب اصلی همه این مصیبت ها بود . آتشی که قبل از هرچیز به جای آنکه دامن خود انسان را بگیرد دامن اطفال و پدران و مادران را می گیرد و چنین است که انسان از درون می سوزد .
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است