پاداش صد میلیونی

پاداش صد میلیونی !

هفته گذشته برای مدیرعامل شرکت مخابرات ایران هفته خوبی نبود ، زیرا اگرچه وی یکصد میلیون تومان پاداش دریافت کرده بود اما انتظار نداشت که این خبر به بیرون درز کند همچنان که پاداشهای دریافتی سابق وی بی سر و صدا پرداخت شده بود . اما این بار بخت با او یار نبود و با درز این خبر به بیرون اغلب خبرگزاری ها آن را پوشش خبری دادند تا به گوش آقای رئیس جمهور برسد . رئیس جمهور هم بلافاصله دستور پیگیری موضوع را دادند و البته پاسخ آقای مدیر عامل (صابر فیضی) به دستور رئیس جمهور این بود که از دستور رئیس جمهور تعجب کرده است . البته حق داشت تعجب کند چون سالها بود که این پاداشهای کلان را می گرفت و آب از آب تکان نمی خورد . اما ظاهرا آقای فیضی فراموش کرده بود که همین یک ماه پیش بود که سفر ریاست جمهوری و هیئت همراه به استان هرمزگان با شکایت عده ای از کارمندان مخابرات همراه بود که درد دل خود را به مسئولین ذیربط انتقال دهند . شکایت کارمندان مخابرات این بود که پاداش سال گذشته خود را دریافت نکرده اند و هرچه به این در و آن در زده اند موفق به دریافت این حق خود نشده اند . ظاهرا این موضوع از دید مسئولان ذیربط پنهان نشده بود و آقای فیضی زیر ذره بین مسئولین مربوطه درست لحظاتی پس از شادمانی و سرور دریافت پاداش یکصد میلیونی ناگهان مشتش رو شده بود . از این جهت که او رضایت نداد که همکارانش لااقل هفتصد هشتصدهزارتومان پاداش خود را دریافت کنند اما خودش از دریافت یکصدمیلیون تومان نه تنها امتناع نکرد که تازه در اظهاراتش هم گفته بود که این مبلغ زیادی نیست . ظاهرا آقای فیضی فراموش کرده بود که اگر شرکت مخابرات سودی داشته است نتیجه زحمات تک تک همکاران او در سراسر کشور بوده است نه اینکه شخص او به تنهائی سبب سودآوری شرکت شده باشد .

 البته ناگفته نماند که چندی است گروهی از مدیران به سبب خودشیرینی نزد مدیران ارشدتر از خود سعی می کنند که تا آنجا که ممکن است از حق و حقوق کارمندان خود به عناوین مختلف بزنند و پولی را تحت عنوان صرفه جوئی به مرکز بفرستند . ظاهرا طبق یک سنت قدیمی درصدی از پول برگشتی به عنوان پاداش به مدیران مربوطه اختصاص داده می شود و بر اساس شنیده ها گروهی از مدیران ظاهرا پاداش بیست میلیونی دریافت نموده اند که اگر دایره اکتشافات به عمل آید و صحت و سقم مسئله بررسی گردد ممکن است سرنوشت آقای فیضی دامن خیلی از مدیران استانی را بگیرد .

گاهی که با خودمان صادق هستیم یک چرتکه بیندازیم که آیا ارزش دارد از هر یک از کارمندان خود مبلغ فرضی دویست هزارتومان بزنیم تا مثلا بیست هزار تومان آن به جیب خودمان برود . البته درست است که مجموع این بیست هزارتومن ها که از هزار کارمند موجود به جیب من مدیر می رود سر از بیست میلیون تومان در می آورد و خیلی وسوسه انگیز است اما واقعیت این است که این پولها بسیار کثیف است و انسان اگر ذره ای انسانیت داشته باشد نمی تواند آن را در حلقوم خود بگذارد . حالا تصمیم با خود شماست که کدام راه را برگزینید اما سرنوشت مدیرعامل معذول و اینکه حتی یک نفر از کارکنان را ندیدم که برای وی مرثیه ای بسراید سرگذشت عبرت انگیزی است که یک وقت به خودمان می آئیم که خیلی دیر شده است .

دیدبان شهری

دیدبان شهری

چند وقتی است که چشمان خود را بسته ایم و هیچ انتقادی از شهرداری نمی کنیم . این موضوع با اعتراض خوانندگان گامرون مواجه گردیده و لذا تعدادی از انتقادات که توسط شهروندان مطرح شده جهت اطلاع شهردار محترم و همکاران ایشان به قرار ذیل است .

اولین انتقاد مربوط به برداشتن تابلو روزشمار پل رسالت است که از دیده تیزبین شهروندان دور نمانده و اکنون سوال مطرح شهروندان این است که آیا این پروژه آنطور که جناب شهردار قولش را داده بودند آیا در موعد مقرر به اتمام خواهد رسید . از اینکه این چهارراه بسته شده کسانی که می خواهند از گلشهر شمالی به گلشهر جنوبی بروند و بالعکس باید مسیرهای طولانی و پرترافیکی را طی کنند که با توجه به هزینه های سوخت و معطلی در ترافیک ناخوشایند است . یکی از شهروندان می گفت وقتی برای اولین بار دیدم که تابلو روزشمار برای این پروژه گذاشته اند خیلی امیدوار شدم که بالاخره در شهر و دیار ما نیز پروژه ها اینقدر دقیق و حساب شده انجام می شود اما اکنون که تابلو روزشمار را برداشته اند احساس ناخوشایندی دارم که این پروژه هم بالاخره به سرنوشت دیگر پروژه های تاخیری دچار شده است .

موضوع دیگر پروژه ای است که حدود یک سال و اندی پیش اجرا شد و معلوم شد که نتیجه دلخواه حاصل نشده و تنها موانع حاصل از انجام آن به عنوان سد معبر و شمشیرهای زمینی سلامت رهگذران را تهدید می کند . حال برای اطمینان همین حالا جناب شهردار و معاونین محترم از اطاق خود خارج شده و با یک گردش کوتاه در محلات اطراف مشاهده بفرمایند که چندتا از سطل های بزرگی که قراربود بر روی این جایگاه ها استوار شود در جای خود قرار دارند . این تیغه های تیز فلزی که از ورق آهنی ساخته شده اند و اغلب در پیاده روها و حاشیه خیابان نصب شده اند بجز مزاحمت برای عابرین پیاده فایده دیگری نداشته اند . شاید طراح محترم که با نیت خیر این طرح را داده لازم باشد در این خصوص تجدید نظری بکنند و حداقل اگر هدف تثبیت جایگاه سطلهای زباله بوده است می توانستند با گود نمودن محل چرخهای سطل به این هدف نائل شوند که به طور آشکاری خطر کمتری را متوجه عابران می نمود . حتی برخی از این جایگاه ها که در حاشیه خیابان قرار دارد می تواند لاستیک ماشین ها را پنچر کند یا آسیب جدی به لاستیک ماشین بزند . این طرح موفق نبوده و نیازمند بازنگری است .

موضوع بعدی مربوط به رفع اثرات کنده کاری شرکت محترم گاز است که قبل از عید نوروز آغاز شده و همچنان ادامه دارد . در خیلی از کوچه ها و خیابانهای مذکور با اینکه عملیات کنده کاری و لوله گذاری انجام شده اما چاله ها و کانال ها همچنان خاکی و تردد وسایط نقلیه را با مشکل مواجه نموده است . حداقل تقاضا این است که قدری سرعت عمل داده شود و خیابانهای گازکشی شده مرمت و اصلاح گردد .

مورد دیگر که تصور می کنم ارتباطی به شهرداری نداشته باشد اما مورد انتقاد شهروندان قرار گرفته گران شدن ورودی تنها تفریح گاه خارج شهر بندرعباس آبگرم گنو می باشد و برخی شهروندان با گلایه از این موضوع که تنها دلخوشی آنها در آخر هفته رفتن به این مکان تفریحی بوده و اکنون با توجه به گرانی بیش از حد ورودی این مجموعه چنین فرصتی را از دست داده اند چندین بار از بنده تقاضا داشته اند که این موضوع را رسانه ای کنم . اما فی الحال بنده هم نمی دانم کدام سازمان متولی این گونه جایگاه ها می باشد

گفته های سید

گفته های سید

داستان و قصه ما از آنجا آغاز می شود که این سید ما می خواست آدم خوبی باشد و به دنبال دنیائی بود که در آن هیچ کسی در حق دیگری ستم نکند ، نه ستمکش باشد نه ستمکار ، دنیائی می خواست که در آن کینه ها و حسادت ها جائی نداشته باشد و گاه گاه که فرصتی پیش می آمد با خودش زمزمه می کرد که : بهشت آنجاست که آزاری نباشد     کسی را با کسی کاری نباشد

می گفت نمی شود اینجا آدم خوبی باشیم ، از دست مردم زمین خسته شده است و انگار که جایش اینجا نیست . می گفت او را اشتباهی به زمین تبعید کرده اند . گاهی که سر درد دلش باز می شد از هر دری سخن می گفت . آدم وقتی پای صحبتش می نشست فکر می کرد سید مشاعرش را از دست داده و هذیان می گوید . از بس از این شاخه به آن شاخه می پرید ، معلوم نبود آخرش چه می خواهد بگوید . حتی گاه زمین و زمان را نفرین می کرد اما طولی نمی کشید که با خودش زمزمه می کرد که : فبشرهم عبادالله صالحین .

 بی پروا بود و برخی اوقات از ذیل تا صدر انتقاد می کرد . می گفت نگاه کن ، هر روز چقدر آدم توی راهروهای دادگاه می چرخند ، می گفت همه اینها که اینجا می بینی گناهکار نیستند بلکه بعضی هم بی گناهند اما دست آخر گناهکار شناخته می شوند . یک روز پرسید تا حالا سر و کارت با قانون افتاده ، من هم در جوابش گفتم که چند باری پایم به دادگاه باز شده و مدتی را درگیر شده ام . پرسید آیا آنطور که می خواستی به حق و حقوقت رسیدی ، گفتم که نه زیاد ، گفت چرا ؟ گفتم سید نکند تو هم تصمیم گرفتی ما را یک بار دیگر بفرستی آب خنک بخوریم ، گفت نه نه ، در مملکت ما آزادی به حد وفور وجود دارد اما بلد نیستیم چگونه از ظرفیت های آزادی استفاده کنیم ، گفتم سید می توانی بیشتر توضیح دهی که چگونه از ظرفیت ها استفاده کنیم ، گفت که تو قانون اساسی مملکت را خوانده ای و جواب دادم که آری ، گفت خوب هر چه که در آنجا نوشته همه جزو حق و حقوق توست ، اگر در چارچوب آن حرکت کنی گناهی مرتکب نشده ای  ، گفتم که این سخن را قبل از تو خیلی ها گفته اند ، مشکل هم این است که ما قکر می کنیم در چهارچوب حرکت می کنیم اما ناگهان پایمان که به دادگاه می رسد می گویند در چارچوب نبوده ، گفت لابد نبوده که گفته اند نبوده ، اگر بود که نمی گفتند ، گفتم دهه سید تو هم که ... بلی ، اعتراض کنان بلند شد که برود ، من هم راستشو بخواهی از پرت و پلای سید خسته شده بودم ، اصلا احساس کردم این آدم اشتباهی به زمین آمده و معلوم نیست کدام طرفی است ، خواستم بگم انگار توی این مملکت نیستی که قبل از من گفت هستم و در را پشت سرش بست .