شهرداری شفاف سازی کند

دیدبان شهری

شهرداری شفاف سازی کند

جوانی نوخاسته ، پر تحرک و پر انرژی مدتهاست که در جستجوی یک شغل است و به جاهای مختلفی هم جهت انجام یک فعالیت اقتصادی مراجعه داشته است . حتی فکر سفر به کشورهای دیگر و امکانات حضور در بازار را بررسی کرده اما همچنان به جواب قابل قبولی نرسیده است . ساعاتی پیش همدیگر را ملاقات کردیم و از پیشرفت کاریش سوال کردم و پاسخ گفت که همچنان در جستجو است . بعد از اندکی گپ و گفت ، سخن از پارتی بازی و رشوه و باج دادن به میان آمد و دلخور از اینکه بیشتر امور اقتصادی روی چنین محورهائی می چرخد . دست آخر از من سوال نمود که آیا در شهرداری پارتی نداری ! گفتم پارتی برای چه کاری می خواهی . گفت یک طرحی دارم که مناسب است در محل پارک دولت انجام شود و احتیاج به یک فضای بیست متری دارم . پاسخش گفتم که اجازه بده بررسی کنم و بعدا" نتیجه را اعلام کنم . امیدوار بودم که با ورود به پایگاه اطلاع رسانی شهرداری بندرعباس اطلاعات نسبتا" جامعی در این زمینه بدست آورم و پاسخ شفافی برای آن جوان داشته باشم . متاسفانه در سایت شهرداری بندرعباس هیچ گونه اطلاعاتی در این زمینه نیافتم که هیچ و حتی دریغ از یک راهنمائی ساده برای امور دیگری همچون پروانه ساختمانی و نوسازی یا سایر خدمات شهری .

می دانیم که به لحاظ ساختار اداری شهرداری نزدیک ترین نهاد مردمی است که توسط نمایندگان مردم در شورای شهر و گزینش شهردار توسط آنان شکل می گیرد و به همین لحاظ انتظارات مردم از این نهاد بیش از سایر دستگاه هاست و جا دارد شهرداریها هرچه شفاف تر با مردم شهرو محل خود ارتباط داشته باشند و هر گونه شائبه  که نیازمند پارتی و باج و رشوه باشد از بین برود . مدتهاست که طرح هائی در ساحل بندرعباس خصوصا" پارک دولت در حال انجام است که برخی از آنها مانند پیست ماشین سواری و پارک بادی در حال کار هستند ، طرحهای دیگری هم کم کم به بهره برداری می رسند که در مورد آنها هیچ اطلاع رسانی نشده است و به عنوان یک شهروند این شهر می خواهم بدانم که آیا واقعا" برای گرفتن امتیاز چنین طرح هائی نیازمند پارتی هستیم ؟

مصاحبه با یک کلاهبردار

مصاحبه با یک کلاهبردار

قبل از هر چیز باید به اطلاع خوانندگان برسانم که مصاحبه زیر صرفا" جهت آگاهی شهروندان از شگردهای کلاهبرداری معمول توسط برخی کلاهبرداران می باشد و شاید در عالم واقع تقریبا" هیچ کلاهبرداری حاضر به چنین مصاحبه ای نشود . معهذا مطالعه این مصاحبه فرضی به آگاهی شما در روش کار کلاهبرداران حرفه ای منجر می شود که خالی از فایده نیست و مطالعه آن را به کلیه شهروندان توصیه می کنیم تا حتی الامکان از افتادن به دام کلاهبرداران مصون بمانند . (نویسنده)

خوب جناب آقای کلاهبردار ! ممکن است خودتان را برای مردم معرفی کنید .

کلاهبردار: من ابرام چلاق متولد 1325 در توابع بندرعباس هستم . در جوانی بلیط بخت آزمائی می فروختم و بعد از انقلاب جذب امور کلاهبرداری شدم . البته قبل از آن به شغل شریف گدائی در میدان شاه حسینی مشغول بودم و مردم به خاطر چلاق بودنم به من کمک می کردند .

خبرنگار : شما بفرمائید شما از چه سالی شروع به کلاه گذاری و کلاه برداری نمودید و پایه تحصیلاتی شما چیست .؟

کلاهبردار: من اساسا" کلاهبردار به دنیا آمدم . یعنی در خون من بود و به راحتی توانستم در مدت کوتاهی مدارج ترقی را طی کنم . من بعد از انقلاب به شیوه خود را جا زدن در ادارات دولتی استخدام شدم و همزمان یک بنگاه املاک در خیابان دائر نمودم که نقطه آغاز کلاهبرداریهای گسترده من بود . در ضمن من یک مدرک هم از راه کلاهبرداری دارم که پایه تحصیلی ام می باشد . اما بعد از دایر نمودن بنگاه چون حجم کلاهبرداریها روز بروز افزایش می یافت ترجیحا" از کار دولتی ام دست کشیدم و یکسره تمام توان خود را در امر کلاه برداشتن از سر مردم به مصرف رساندم .

خبرنگار : می توانی دقیقا" بگوئی که از چه روشهائی در کلاهبرداری استفاده می کنی و شگرد کاری شما چیست ؟

کلاهبردار: اولا" رسم نیست که ما تجربیات خود را مستقیما" در اختیار دیگران بگذاریم چون که خودت می دانی امروزه دست زیاد شده و یارو از خونه ننه اش قهر می کنه میره یک بنگاه کلاهگذاری وا می کنه و کار و کسب ما را کساد می کنه . من خیلی وارد جزئیات نمیشم ولی اگه خیلی اصرار داری به شرطی که خیلی سوال و پیچ نکنی چندتا از شگردهای  کهنه و قدیمی را براتون تعریف می کنم . شما هم حال کنید .

خبرنگار : قبوله . ولی اگه زحمتی نیست از تجربه های اولیه ات هم بگو .

کلاهبردار: من سالها زحمت کشیدم تا به مدارج عالی کلاهبرداری رسیدم . باور کن از ابتدای شروع کارم حتی عنوان جوجه کلاهبردار هم برایم زیاد بود . چون بچه ها خیلی حرفه ای تر بودند و من در مقابل آنها هیچ بودم . کم کم روز به روز بر رونق کارم اضافه شد تا امروز عنوان بزرگترین مفسد اقتصادی شهر را به نام خودم ثبت کرده ام .

خبرنگار : شروع کارت همان بنگاه سر چهار راه بود . درسته ؟

کلاهبردار: کاملا" درسته . در واقع شروع کار حرفه ای من از همان بنگاه بود . در ابتدا از کلاه برداریهای ساده شروع کردم و ناگفته نماند که هرچه افراد ساده تر و بی سواد تر باشند کلاهبرداری از آنان هم ساده تر است . من هیچگاه اجازه نمی دادم خریدار و صاحب ملک همدیگر را ملاقات کنند و همین مسئله می توانست تا من از راه دلالی هم به منافعی برسم . هر وقت یکی از طرفین زیاد اصرار می کرد او را با شخص ثالثی روبرو می کردم که مثلا" همان خریدار یا فروشنده است .

خبرنگار: این کار چه فایده ای برایت داشت ؟

کلاهبردار: خیلی فایده داشت ، شما ملکی را به من می دادید بفروشم به قیمت معین . وقتی مشتری می آمد ملک شما را پسند می کرد من خودم با قیمت بالاتر از آنچه شما کفته بودید به مشتری می فروختم و در اینجا هر چه بالای قیمت فروخته بودم مال خودم بود ولی به شما همان پولی را پرداخت می کردم که گفته بودید بفروشم . حتی اگر می دانستم که آدم گرفتاری هستی که کارت لنگ پول هست سعی می کردم ملک را خیلی ارزان از چنگتان بدر بیاورم . من بدون هیچ سرمایه ای این کار را شروع کردم . البته تجربیات سابقم در شغل شریف گدائی به کمکم می آمد . حتی وقتی کسی می خواست خانه اش را اجاره بدهد یک مشتری سوری برای او پیدا می کردم و می گفتم کار تمام شد  سپس خانه را رهن می دادم و به این ترتیب سرمایه زیادی جمع کردم که با استفاده از آنها وارد کار ساخت و ساز شدم . گاهی بعد از انجام معامله سند به نام نمی زدم و مثلا" نگاه می کردم که ببینم چطور می توان از مشتری اخاذی کرد . به طور مثال یکی از مشتریان در قولنامه یادش رفته بود نام تلفن را ذکر کند بعدا" بهش گیر دادم که تلفن جزو فروش منزل نبوده و اگر می خواهی تلفن داشته باشی باید دویست هزار تومن دیگر بدهی ، از این شگردها زیاد بود . همینکه از هزینه های نقل و انتقال نامی برده نشده بود می توانستم این هزینه ها را هم از فروشنده و هم از خریدار بگیرم . البته این کارها دیگه کهنه شده و روشهای نوینی پیدا کردم .

خبرنگار: در روشهای نوین از چه شگردی بهره می بردی ؟

کلاهبردار : عرض کردم که من خیلی زود سرمایه ای بهم زدم که مرا از شغل سابقم بی نیاز کرد و خودم در ردیف بساز و بندازها جای پائی برای خود باز کردم . پیشرفت کاریم فوق العاده بود . بچه هائی را  دور و بر خودم جمع کردم و آموزشهای مقدماتی کلاهبرداری را به آنان آموختم . من خود عملا"  رئیس این شبکه کلاهبرداری بودم و چندین بنگاه کلاه گذاری در نقاط پرجمعیت شهر دایر نمودم . ساختمانی را که قرار بود پیش فروش کنم هنوز پروانه آن را نگرفته بودم به فروش می رساندم و به این ترتیب فضا را بر رقبای دیگر تنگ تر و تنگ تر می کردم .

خبرنگار : چگونه می توانستی این کار را انجام دهی ؟

کلاهبردار: این مسئله بسیار ساده بود . مشتری دنبال دو چیز بود ، یکی ارزانتر بودن و دیگری زمان تحویل . من قیمت را معمولا" ده تا پانزده درصد کمتر از قیمت منطقه ای می گفتم و زمان تحویل را هم معمولا" یک سال تا چهارده ماه اعلام می کردم . اینها سبب جذب مشتری بیشتر بود .

خبرنگار: آن وقت مشکلی برایت ایجاد نمی شد و مشتریان فشار نمی آوردند ؟

کلاهبردار : این مسئله زیاد مهم نبود حتی اگر شکایت هم می کردند و کار را به دادگاه می کشاندند مسئله حقوقی بود و نهایتا" حکم دادگاه اگر صادر میشد آخرش این بود که منزل مسکونی به شاکی تحویل شود . اما به ندرت چنین اتفاقی می افتاد و اغلب شاکیان نه توان پرداخت هزینه دادرسی را داشتند و نه هم توان گرفتن وکیل داشتند . تازه من به آنها می گفتم به زودی منزل را تحویلتان می دهم و به این طریق حتی کسانی که قصد شکایت داشتند هم منصرف می شدند . از دیگر شگردهای من تنظیم قولنامه به گونه ای بود که در صورت لزوم بتوانم بیشتر کلاهبرداری کنم . مثلا" ذکر جمله " چنانچه مشتری اقساط خود را در سررسید معین پرداخت ننماید به منزله فسخ قولنامه است " دست مرا باز می گذاشت که خانه فرد مورد نظر را به دیگری بفروشم .

خبرنگار : آن وقت مشتری اولی شاکی نمی شد ؟

کلاهبردار : چرا ، شاکی می شد و من به او می گفتم شما به تعهدات خود عمل نکرده اید و اگر هم به دادگاه می رفت نهایتا" حق با من بود ، زیرا قولنامه به نفع من بود . البته من هم در خصوص فسخ قولنامه چیزی نمی گفتم تا زمان تحویل وقتی طرف می دید کس دیگری در آپارتمان او ساکن شده است به من مراجعه می کرد و شاکی می شد من هم چیزی نمی گفتم که تحریک شود و نهایتا" می گفتم خانه ات را رهن داده ام . این مسئله کمک می کرد طرف تا یک سال آفتابی نشود . بعد از یک سال هم اگر طرف می فهمید تازه باید شکایت کند و شکایت هم حقوقی بود و بعد از پیگیریهای زیاد نهایتا" اگر به پول اولیه خود می رسید بسیار خوشحال می شد .

خبرنگار : این کار شما چه فوایدی داشت ؟

کلاهبردار: عجب آدم احمقی هستی ، چطور نمی فهمی چه فایده ای داشت ، طرف آمده بود یک واحد ساختمان خریده بود به قیمت متری دویست هزار تومان بعد از سه سال قیمت ساختمان به متری چهارصد هزار تومان رسیده بود . حالا من این ساختمان را نقدا" به مشتری دیگری می فروختم و نصف پول حاصل را به مشتری اول می دادم و نصف دیگر را بدون هیچ زحمتی در جیب مبارک خودم می گذاشتم . البته امان از دست این زن و بچه ها . مگر می گذاشتند ما عشق و حال بکنیم ، با این همه پول حداقل هر شب یک زن صیغه ای می توانستم داشته باشم ولی از جیبم کش می رفتند . نفری یک ماشین زیر پایشان گذاشته بودم باز راضی نمی شدند و از مسافرتهای تفریحی و اقامت در بهترین هتلها هم چه بگویم .

خبرنگار : ولی این کارها را زیاد نمی توان کلاهبرداری تلقی کرد . اینها به منزله عدم انجام تعهدات است که عموما" جنبه کیفری ندارد و جنبه حقوقی دارد . یعنی شما با استفاده از ضعف قانون و عدم اطلاع حقوقی مشتریان و تورم بخش مسکن این کارها را انجام داده ای . می توانی سندی محکم دال بر کلاهبرداری حرفه ای ارائه بدهی که ثابت کند بزرگترین کلاهبردار استان هستی ؟

کلاهبردار: ببین ! نمی خواهد به من درس حقوق بدهی که من خود همه اینها را می دانم . ولی هنوز کجای دنیا کسی توانسته یک واحد مسکونی یا یک مغازه را به چندین نفر بفروشد . فکرش را بکن وقتی از چهار نفر برای یک واحد مسکونی پول بگیری و دست آخر بعد از سه یا چهارسال همان واحد را به مشتری پنجمی بفروشی چه حالی دارد .

خبرنگار: حال گیری بدی است زیرا با شکایت کیفری چهار نفر به جرم کلاهبرداری مواجه می شوی ؟

کلاهبردار : نه نه . بیشتر مردم را می توان با وعده های توخالی خام کرد . اگر به همینها بگویم که  صبر کنید در ساختمان دیگری که در حال ساخت است به شما یک واحد مسکونی تحویل می دهم باز هم صبر می کنند . این طور نیست که فورا" راهی دادگاه شوند . می دانند که درصد موفقیتشان پنجاه پنجاه است و البته زمان زیادی باید برای آن بگذارند . این وعده های توخالی و پوچ کم کم سبب می شود خود مشتری هم خسته شود و لااقل دعا کند به همان پول خودش برسد و من هم آدم بی انصافی نیستم که بعد از سه سال کارکردن با پول طرف نخواهم آن را برگردانم . و اغلب یک چک می کشم می دهم دست طرف برود .

خبرنگار : آن وقت چک شما در روز مقرر فاقد وجه نقد است ، این طور نیست ؟

کلاهبردار: این را خوب آمدی . خوشم آمد . اینجاست که طرف زنگ می زند که آقای ابرام چلاق پول توی حسابتان نیست و من هم از پشت موبایلم جواب می دهم که قرار بوده تا آخر وقت امروز پول واریز حساب بشه ساعت یک و نیم برو بانک و اگه یه وقت نتونستی فردا صبح اول وقت برو وصول کن . فردایش هم اگر چک را برگ بزند هم چیزی نیست ، زیرا چک از حالت کیفری خارج شده است  . نهایتا" اوست که باید هزینه دادرسی و گرفتن وکیل را به جان بخرد و آنقدر برود و بیاید تا خسته نشده است . بعد از اینکه قربانی دوندگی هایش را کرد دوباره او را به صلح و آشتی دعوت می کنم و می گویم فلانی بیا با هم کنار می آئیم و می گویم چک خودت را بیار تا آن را برایت عوض کنم و معمولا" دو فقره یا سه فقره چک می دهم که اولین آن وصول شود و اندک امیدی در قلب قربانی ایجاد شود . حالا دومی یا سومی وصول نشد قربانی چندان رغبتی به شکایت مجدد پیدا نمی کند ضمن آنکه من نه تنها خودم بلکه وکیلم و دوستانم هم با قربانی وارد گفتگو می شوند و آبی سرد بر گرمای درون قربانی می ریزند .

می توانی مشخصا" جریان یکی از قربانیان کلاهبرداری خودت را بگوئی ؟

کلاهبردار : بگذار ببینم . آهان . یادم آمد . این یکی اتفاقا" همکار شما بود ولی من البته آن موقع نمی دانستم که همکار شماست ولی بعدا" خیلی آبرو ریزی کرد و در مشاغل ما ایجاد نا امنی کرد . البته من حالشو گرفتم ولی او نیز از ما حالگیری کرد . اما جریان از این قرار بود که هنوز سر شب بود و من تازه منقل زغالم را جلوم گذاشته بودند . تلفن خونه زنگ زد و عیال گوشی رو برداشت . داماد نازنینم بود که همشهری خودمه و استعداد کلاهبرداری خوبی هم داره . حداقل اگه بچه های من نتونن جای خالی منو پر کنن اون می تونه .  اون گفت که کار فوری پیش آمده و شخصی مراجعه نموده و می خواد زمینش رو بفروشه و یک خونه ای را پیش خرید کنه و کسب تکلیف کرد . من هم راهنمائیهای لازم را کردم . شگرد بچه ها این بود که چند نفری می نشستند داخل بنگاه و مثلا این طور وانمود می کردند که خودشان از مشتریان قدیمی من هستند و در باب خوش قولی و انصاف بنده سخن می گفتند . آنها به قدری حرفه ای بودند که مشتری مفلوک حتی اگر قصد خرید هم نداشت مایل بود حداقل از نزدیک جمال مبارک ما را زیارت کند . القصه این مشتری مفلوک آن شب بعد از اینکه بچه ها اعتمادش را جلب کردند اول از همه زمینش را از چنگش بدرآوردند و من هم پس از اینکه مقدمات کار فراهم شد با کت و شلوار اتوکشیده و نقشه در دست از زانتیای خود جلو بنگاه پیاده شدم و قدم به درون بنگاه گذاشتم ، بچه ها بلند شدند و حال و احوال کردند و چنان حاجی حاجی می کردند که خودم هم خنده ام گرفته بود . مشتری خودش را کارمند دولت معرفی کرد و گفت اکنون در خانه سازمانی بسر می برد و اخطار دارد که از خانه بلند شود و یک سال بیشتر فرصت ندارد . این مشتری ها که خودشان این اطلاعات را به ما می دهند کمی کار ما را راحت می کنند . من ابتدا نقشه را برایش باز کردم و گفتم یکی از واحدها را انتخاب کن و او در طبقه دوم واحدی را انتخاب کرد ، من هم برای اینکه هر گونه شک و شبهه را از ذهنش پاک کنم گفتم که این واحد متاسفانه بفروش رفته آخه کمی شایع شده بود که ابرام چلاق یک واحد رو به چند نفر می فروشه و لذا من با این کارم سعی کردم که اگر مشتری در این مورد ذهنیتی داره ، آن ذهنیت عوض شود ولی خوشبختانه مشتری مذکور هیچ گونه اطلاعی نداشت .القصه چیزی که مشتری را راغب به خرید نمود قول تحویل 12 ماهه ساختمان بود اما به جهت رفع هر گونه شک و شبهه گفتم که در قولنامه چهارده ماه ذکر شود و عرض کردم که نمی خواهم یک وقت به علت تعلل کارکنان برق دچار بدقولی بشوم به همین دلیل احتیاطا" دوماه به زمان تحویل اضافه می کنم .

خبرنگار: بعد چی شد ؟

یک واحد 75 متری در طبقه هفتم انتخاب کرد و با توجه که طبق نقشه دو آسانسور در ساختمان موجود بود خیالش راحت شد که در هر حال یکی از آسانسورها همواره سالم خواهد بود . در حین نوشتن قولنامه گفت اول برویم ساختمان را ببینیم . دیدم اگه سراغ کار برویم منصرف میشود گفتم بعد از قول نامه می رویم نگاه می کنیم و البته  بچه ها هم همکاری می کردند و هر اعتراض مشتری اول با پاسخ آنها خنثی میشد . همینکه امضا ها انجام شد و چک ها رد و بدل شد او را بردم و زمینی را که قرار بود از شخص دیگری بخرم و بعدها در آن ساختمان بسازم به او نشان دادم . کمی جا خورده بود و اعتراض کرد که اینجا خبری نیست و گفتم همین الان سیمانها در بندر خمیر بارگیری میشود و آهن آلات در مسیر اصفهان – بندرعباس است .

خبرنگار : به همین راحتی ؟

کلاهبردار: چی فکر کردی . این یکی از مشتریان تحصیلکرده بود که روی بند به بند قولنامه گیر می داد و مجبور شدیم چند برگ قولنامه را خراب کنیم . من روی هیچ مشتری اینقدر وقت نگذاشته بودم ولی این یکی خیلی روی موارد حقوقی تاکید می کرد به همین جهت با احتیاط بیشتری باید عمل می کردم . خلاصه بعدها توی بنگاه ها چیزهائی در مورد من شنیده بود ولی خوب کار دیگه تموم شده بود . یک روز بطور اتفاقی مرا توی خیابان دید و معترض شد که چرا بعد از شش ماه هنوز هیچ خبری نیست و من بهانه کردم که کارم توی شهرداری گیر کرده و اونو از سر خودم بازکردم . بعد از حدود دوسال که از این ماجرا گذشت به شورای حل اختلاف شکایت کرد و یک شش ماهی هم طول کشید تا حکم گرفت ولی چه حکمی ! همچین که رفت اجرای احکام دادگستری جوابش دادند که صدور حکم در صلاحیت شورای حل اختلاف نبوده . این از همان مواردی است که خیلی به ما کمک می کند و معمولا" مشتری را به سرخوردگی از دستگاه قضائی می کشاند . یعنی طرف شش ماه آزگار وقتش را تلف کرده و از خواب و خوراک خودش کم کرده و دربدر دنبال شکایتش رو گرفته ، درست همان لحظه ای که فکر می کند حالا به نتیجه رسیده ، دست رد به سینه اش می خوره و این برای من کیف بخصوصی داره . زیرا مشتری که به نصیحت من گوش نده حقش همینه .

خبرنگار : مگه نصیحت شما به مشتری ها چیست ؟

کلاهبردار: من معمولا" مشتری ها را دعوت به سازش می کنم و حتی الامکان سعی می کنم از مراجعه مشتری ها به دادگاه جلوگیری کنم . آخه اگه تعداد پرونده ها خیلی زیاد بشه یک وقت ممکنه بازرسی یا نماینده دستگاه قضا دست بگذاره روی پرونده ها . اون وقت نمی گن این ابرام چلاق کیه که این همه پرونده داره . جان من برای خود تو سوال پیش نمی آد .

خبرنگار : البته که جای سوال دارد . حالا به سر همکار ما چه آمد ؟

کلاهبردار: عجب همکاری هستی تو دیگه . چطور خبر نداری ، طوری پیچوندمش که درس عبرت بگیره ، مرتیکه توی روزنامه آبروی ما رو برده که هیچ تازه به مقامات محترم قضائی هم توهین بسیار کرده و جاش توی هلف دونیست .اینو برو بگو به دوستانت که اگه بخوان با آبروی ما بازی کنن و کسب و کار ما را کساد کنن برخورد می کنیم . حتما" من باید اخطار بدم خود شما نمی دونین تشویش اذهان عمومی یعنی چی ، توهین و افترا و تحریض چه معنی دارد یا اینکه می خواهید شیرفهمتان کنم .

خبرنگار: نه نه . بی ادبی نشود کلاهبردار محترم ، همینکه تو اکنون آزاد هستی و اون بنده خدا گرفتار پرونده هاش است معلومه که اون مقصر بوده واگرنه تو باید جای اون گرفتار می شدی . ولی راستی چطوره که شما با داشتن عنوان حرفه ای ترین کلاهبردار شهر همچنان آزادی ؟

کلاهبردار: برای آخرین بار بهت اخطار می کنم که وارد خط قرمز ما نشو و اگرنه هرچه دیدی از چشم خودت دیدی .

خبرنگار: ولی آقای کلاهبردار . هر چند خیلی دیر اما مامورهائی  از مرکز دم در منتظرت هستند !

کلاهبردار : نه نه . اتفاقی نیافتاده . فکر همه جا را کرده ام . هرچه دم دستم بود به بچه ها منتقل شده و هیچ ملکی فعلا بنام من نیست . وثیقه ها هم قلابی است . ما به این سادگیها جا نمی زنیم و از عنوانمان دفاع می کنیم .

خبرنگار : از شما به خاطر این مصاحبه تشکر می کنم و البته قول بدین تا باز هم در زندان بتوانیم ملاقاتی با شما داشته باشیم .

کلاهبردار : قول دادن در حرفه ما یک اصل است ، اما هیچ ضمانت اجرائی ندارد . با تشکر . ابرام چلاق

جاده ای با صورت زخمی

دیدبان شهری

جاده ای با صورت زخمی

گمانم سال 65 بود که این جاده روستائی بنا به ضرورت های جنگ و به منظور دسترسی آسان به ساحل دریا بنا به قولی با هزینه ارتش احداث شد . از همان اول این جاده چندان مرغوب نبود حالا به خاطر کم بودن نسبت قیر به ماسه بود یا زیرسازی آن خراب بود یا هم خوب کوبیده نشد نمی دانم ولی این را یادم هست که هنوز سالش به سر نرسیده بود که حفره های کوچکی در سطح جاده همچون جوشهای کوچکی روی صورت جاده خودنمائی می کرد . البته آن موقع تردد کم بود و زیاد جلب توجه نمی کرد . البته برادران عزیز راه و ترابری هم هرازچند گاهی آن را وصله پینه می زدند و تا چند سال بعد هم دوباره همین کار را تکرار می کردند . اما اکنون ظاهرا" کار از وصله پینه گذشته است و آن جوشهای کوچک اکنون تبدیل به زخمهای عمیقی شده است که گاه گودی آنها نصف چرخ را در خود فرو می برد . مردم روستا بارها و بارها دست به دامان شورای روستا شده اند و شورای روستا هم اظهار می دارند که پیگیریهای آنها بی نتیجه بوده است . اکنون نارضایتی روی نارضایتی دارد تلنبار میشود خصوصا " اینکه چندین مورد تصادف ناشی از ناهمواری جاده رخ نموده است . دوسال پیش کشاورز سحرخیزی در یکی از همین چاله ها با موتورسیکلت خود سرنگون شد و به شکستگی استخوان پایش انجامید . البته برخی گفتند برو از اداره راه شکایت کن اما بنده خدا ترسید یک وقت برایش درد سر بشود . چند مدت پیش هم ظاهرا" دو موتور سوار که همزمان به محل یکی از چاله های جاده میرسند هر دو به سمت بخش خوب تر جاده تغییر مسیر می دهند که با هم برخورد می کنند و زخمی میشوند . تازگی ها هم یک سواری پژو به همین روش یک پراید را درب و داغمون کرده است . اینها همه کم کمک آبستن یه حادثه عظیمتری را رقم می زند و تا آنجا که از لحن کلام مردم فهمیدم تصمیماتی مبنی بر تجمع اعتراضی جلو استانداری ، بستن جاده عبوری در کیلومتر پنجاه جاده  میناب – بندرعباس و تصمیمات دیگری که من هم از آنها خبر ندارم . یک کارگر شهرداری که از این روستا در شهر کار می کند می گفت هر وقت بخواهیم ماشینی دربست بگیریم همینکه نام این روستا را ببری حاضر به جابجائی مسافر به این روستا نیست . علاوه بر اینها مردم روستا اداره راه را متهم به انتقام کشی می کنند . آنها می گویند به خاطر انتقادات سابق مردم این روستا از اداره راه لجبازی مسئولین این اداره را به دنبال داشته است و عدم نصب تابلو راهنمای روستا و همچنین عدم احداث دوربرگردان برای این محور مواصلاتی که چندین روستا را به هم متصل می کند دلیلی بر این لجبازی قلمداد می کنند . این بود ماحصل مشاهدات یک خبرنگار و اطلاع به مسئولین ذیربط که نگذارند گرهی که با دست باز میشود بعدا" با دندان گشوده شود .

تراژدی شاهنامه

یکی از تراژدی های غم انگیز شاهنامه داستان سهراب است . سهراب دور از پدرش رستم ، در دامان جد مادری بزرگ میشود و در نوجوانی پهلوانی نامدار می گردد . سهراب اکنون در سپاه توران مقام فرماندهی را در اختیار دارد و آن سوی مرز رستم فرمانده سپاه ایران است . این دو نفر از قضای سرنوشت روبروی هم قرار می گیرند و در نبردی طولانی ابتدا پسر بر پدر ظفر می یابد و سپس پدر فرزند را رسم جوانمردی می آموزد که هر کسی بار اول بر دگری پیروز شد روا نباشد که سر از تن او جدا کند  و اگر بار دوم بر خاک افکند کشتن روا بود . پس سهراب از سینه پدر برخاست و دو پهلوان جنگ از سر گرفتند . رستم که به قدرت حریف پی برده بود درنگ جایز ندانست و در یک لحظه از غفلت حریف استفاده نموده او را بر زمین کوفت و امانش نداد . سهراب در کشاکش درد بر خود می پیجد و می گوید وای بر احوال تو آن هنگام که پدرم بداند که من کشته شده ام . پدرم انتقام مرا از تو خواهد گرفت و هیچ راه فراری نداری . رستم کنجکاو میشود و نام پدرش را می پرسد . سهراب می گوید که او فرزند رستم زابلی است . رستم از او نشانه ای می خواهد که ثابت کند او فرزند رستم است و سهراب بازوبند خود را که یادگاری پدرش هنگام وداع با مادرش در شهر سمنگان بود به رستم نشان داد  و ناگهان آتش به جان رستم می ریزد . گریه و انابه رستم اثر نمی کند و نوشدارو هم پس از مرگ سهراب فرا می رسد .

حقیقتا" زادگاه این اندیشه فردوسی بزرگ از کجا سرچشمه می گیرد . آیا این ادیب بزرگ صرفا" داستانی سرگرم کننده سروده و هیچ هدفی از پی آن جست و جو نمی کند . آیا یک مورخ است و تاریخ را به زبان شعر سروده یا هم پند و حکمتی بیان می نماید . این بلندآوازه ایران چه خواسته و آرزوئی داشته است .آیا ممکن است او من غیر مستقیم به فاصله پدران از فرزندان در ایران زمین اشاره نموده است . این فاصله را هنوز هم بین پدران و فرزندان میبینیم ، پدران شناختی از فرزندان ندارند و فرزندان هم شناختی از پدران خود ندارند و همین مسئله گاه تا رویاروئی کامل بین آنها پیش می رود .

آنچه پیداست دغدغه های فردوسی یکی دو تا نبوده و از مهمترین دغدغه وی که حفظ و حراست از زبان پارسی در مقابل هجوم زبان عربی است که بگذریم مفاهیمی از خداجوئی و پرهیزگاری ، اعمال شایسته و راستی گفتار بعلاوه ستودن قهرمانان ملی وجود دارد . از دیگر ظرافت ها در اشعار شاهنامه نگهبانی از تاریخ ایران است اگرچه برخی مورخان به خاطر شخصیت های افسانه ای شاهنامه وجه تاریخی آن را قابل استناد نمی دانند . همچنین از داستان رستم و سهراب چنین بر می آید که فردوسی بطور غیر مستقیم جنگ را تقبیح می کند و نتیجه ای که از داستان گرفته میشود انسان را به این تفکر می کشاند که در هر جنگی ممکن است کسی از ما در سوی مقابل باشد و انسان را اندیشناک می کند که شمشیرش را با احتیاط بیشتری به حرکت درآورد . شاید اگر فردوسی در زمان ما می زیست و از آزادی بیانی که امروز در اختیار ماست برخوردار بود کتابهائی متفاوت و اندیشه هائی به مراتب روشن تر را از وی شاهد بودیم .

بر مادر آمد بپرسید زوی             بدو گفت گستاخ بامن بگوی

که من چون ز همشیرگان برترم       همی به آسمان اندر آید سرم

ز تخم کیم وز کدامین گهر         چه گویم چو پرسد کسی از پدر

-----------------------------------------

به سهراب گفت ای یل شیرگیر       کمندافگن و گرد و شمشیرگیر

دگرگونهتر باشد آیین ما              جزین باشد آرایش دین ما

کسی کاو بکشتی نبرد آورد          سر مهتری زیر گرد آورد

نخستین که پشتش نهد بر زمین     نبرد سرش گرچه باشد به کین

-------------------------------------------------------------------------------

چو رستم ز دست وی آزاد شد          بسان یکی تیغ پولاد شد

به کشتی گرفتن نهادند سر              گرفتند هر دو دوال کمر

هرآنگه که خشم آورد بخت شوم         کند سنگ خارا به کردار موم

خم آورد پشت دلیر جوان                  زمانه بیامد نبودش توان

سبک تیغ تیز از میان برکشید            بر شیر بیدار دل بردرید

---------------------------------------------------------------------

کنون گر تو در آب ماهی شوی                    و گر چون شب اندر سیاهی شوی

وگر چون ستاره شوی بر سپهر              ببری ز روی زمین پاک مهر

بخواهد هم از تو پدر کین من             چو بیند که خاکست بالین من

ازین نامداران گردنکشان              کسی هم برد سوی رستم نشان

طرح یک عفو عمومی

طرح یک عفو عمومی

وحدت و انسجام ملی از ضرورت های حیاتی ملت ها بحساب می آید و این مهم تنها در پرتو فقدان اختلاف ها و دعواهای درون اجتماعی به ظهور می رسد . تلنبار شدن نارضایتی و کینه در دل بخشی از جامعه علیه بخشی دیگر زاینده احساس عدم امنیت و هزینه های پیشبینی نشده ای است . جامعه پیکر واحدی است و مردم آن جامعه به مثابه اعضای آن هستند که باید بتوانند با همکاری هم برای حفظ و بقا و تعادل این پیکر واحد تلاش کنند . جامعه ایران نیز از این قاعده مستثنی نبوده و جهت رشد و بالندگی نیازمند همکاری و همراهی تمامی اعضای پیکر خود می باشد .

از آنجا که طول عمر متوسط یک نسل چیزی بین پنجاه تا شصت سال است و از سوئی دیگر انقلاب اسلامی وارد چهارمین دهه حیات خود میشود و عده کثیری به واسطه این تغییر به هر دلیلی از جامعه خود جدا گردیده و راهی دیار غربت شده اند چه آنهائی که در آغاز و چه آنهائی که در طول راه  مسیر خود را جدا نمودند بخش اعظمی از جامعه بزرگ ایرانی هستند که تعداد آنها قابل توجه است  و نمی توان آن را نادیده گرفت . از طرف دیگر جمع ناراضیان دیگری که در اندرون هستند و خواسته یا ناخواسته در کنار ما هستند به لحاظ ماهوی در همان دسته قبلی جای می گیرند . علاوه بر اینها در داخل نیز و جود اختلاف سلائق بین مدیران اجرائی که در سه دهه گذشته انقلاب را همراهی کرده اند به ظهور فرقه های مختلفی از مردم منجر گردیده که گاه ممکن است با هم گلاویز نیز بشوند . این موارد را در لحظه های انتخاباتی به روشنی می توان دید . اینکه تداوم چنین وضعیتی ممکن است به گسست کامل برخی از این فرقه ها در آینده منجر شود کاملا محتمل است و بدین ترتیب ممکن است درخت تنومند ملی روز بروز لاغر و لاغرتر شود .

بنی آدم اعضای یک پیکرند     که در آفرینش ز یک گوهرند         

 باید که چاره ای اندیشید تا تمامی اعضای این پیکر واحد بتوانند در کنار هم برای رشد و تعالی آن تلاش کنند و پیکری تنومند و مستحکم را بوجود آورند . تا آنجا که بتوان با اصلاح قوانین این ساز و کار را تسهیل بخشید هیچ درنگی جایز نیست لیکن شروع فصل تازه ای در حیات ملی با یک عفو عمومی آغاز میشود . اینکه چه کسی باید چه کسی را عفو کند چند حالت دارد . عفو حکومت در باره ملت ، عفو ملت در باره ملت ، عفو ملت در باره حکومت .  ما به این سه نوع عفو عمومی نیازمندیم .

عفو حکومت در باره ملت :  حکومت همواره  تنها شاکی بخشی از اعضای ملت است و اگر چه در ظاهر این شاکی به نمایندگی از طرف ملت عمل می کند اما به لحاظ حقوقی مستقل عمل می کند و تشخیص خود را خواست ملی معرفی می کند . عفو عمومی حکومت به معنی بخشایش همه کسانی است که مدعی العموم شاکی آنهاست .

عفو ملت در باره ملت : ممکن است عفو عمومی حکومت مورد پذیرش بخشی از ملت قرار نگیرد و لذا تصمیم حکومت را غیر مشروع کند و لذا نیازمند یک عفو عمومی بین ملت – ملت هم هستیم . و البته اگر ملت به نتایج و برکات آن توجه نماید علی الاصول با آن موافقت می نماید .

عفو ملت در باره حکومت : حکومت به هر شکل ممکن در طول حیات خود با خطاهائی مواجه میشود . همیشه تصمیمات حکومت ها بر اساس عدل و انصاف نیست و همواره درصدی بی عدالتی و ظلم و اجحاف در حق عناصری از ملت انجام میشود . اینجا نیز باید که ملت حکومت را عفو کند .

اگر این آرزو محقق شود شادی ای را که از دست داده ایم دوباره بدست خواهیم آورد و صبح آزادی از نو طلوع می کند . آسایش دو گیتی تفسیر این دوحرف است              با دوستان مروت با دشمنان مدارا

گرامیداشت روز خبرنگار

گرامیداشت روز خبرنگار

سلام . سلام به همه کسانی که به نوعی با گروه خبر و اطلاع رسانی پیوند می خورند . همه آنانی که به این حرفه عشق میورزند و آن را نه مفری برای نام و نان بلکه ابزاری برای رهائی انسان از بردگی و اسارت می شناسند . تاریخ جامعه خبری همواره پر از حوادث ناگوار و گوارای بسیاری است لیکن متاسفانه آن بخشی از تاریخ که تلخیهای این حرفه را بازگو می کند پر رنگ تر از حکایت های شیرین آن است .

خبرنگاری از آن جهت جزو مشاغل خطرناک است که اغلب با زبان سرخ سخن می گویند و حکایتی است که زبان سرخ هم سر سبز را به باد می دهد و از آغاز همینگونه بوده است و همچنان خواهد بود . اصلا اگر زبان خبرنگار سرخ نباشد همچون تاثیری ندارد که واکنشی ایجاد کند و میشود همان زبان معمولی که سخنان روزمرگی را حکایت می کند و این هم که در سراسر روز و شب ورد اغلب مردمان روی زمین است . حسن آمد . تقی رفت . آقای فلان گفت و خانم فلانه از ناکجا دیدار کرد . اینها همان جنبه های روزمرگی خبرنگاری است و تا خبرنگاری هم کارش این باشد البته هیچ دشواری نخواهد یافت بلکه ممکن است جوایز شیرینی هم دریافت کند . اما چنانچه خبرنگاری بخواهد سخنان ناگفته را بگوید خصوصا" آنجا که حریم قدرت است و طرف مقابل هم از ابزارهای لازم تنبیه برخوردار است ، اینجا شجاعت حرفه ای خبرنگار خودش را نمایان می کند و اگرچه این عمل ممکن است تمام یا بخشی از هستی خبرنگار را با خودش ببرد لیکن ارزشمند است . در عین حال نباید انتظار پاداش داشت که این وظیفه ای بوده است که در آغاز قبول این حرفه بر دوش گرفته است .

یک نکته ای که گاه خبرنگاران جوان را به اشتباه میدارد این است که گاه شور و شوق جوانی چنان حجابی بر دیدگان وی می گذارد که حقیقتی را مجاز و مجازی را حقیقت می پندارد و بیان آن از زبان یک خبرنگار نه سودی حاصل می کند بلکه به اعتبار حرفه ای خبرنگاری هم صدمه می زند . حب و بغض خبرنگار از کسی و یا چیزی به هیچ عنوان نباید در خبر انعکاسی داشته باشد و خبرنگار باید که یک ناظر بی طرف باشد و تنها مشاهدات مستقیمش را گزارش کند .

در شهر چه خبر است ؟ استانداری را نمی گویم ، همان اداره کل را نمی گویم ، آن کنفرانس و میتینگ و جلسه افتتاحیه مد نظرم نیست . لابد آنجا چائی و آب میوه هم می دهند . بدو بدو به آنجا می روی و میدانی که هم امن است و هم آب و نان دارد . البته حق هم داری ، چون زن وبچه خرج دارد و زندگی که بدون پول نمیشود ، آخر ما هم که جنسمان از سنگ نیست که نخواهیم و نخوریم . لیکن اندک انتظاری است که وقتی خبریافتی که فلان جا فلان شخص بدست فلان کس خونش جاری است کمی به خودت زحمت بدهی و لااقل نه برای نوشتن در فلان روزنامه بلکه حداقل اگر برای شهادت در دادگاه طلبیده شدی همینقدر بیائی و بگوئی که بلی من هم آنجا بودم و شهادت می دهم . هیچ می دانی که حرفه اصلی تو باید همین باشد که نگذاری حادثه مشابهی اتفاق بیافتد و پاسبان و نگهبان حقوق انسانیت باشی  .

گاهی تصور میشود که صرفا" دولت ها مانع اصلی فعالیت خبرنگاران هستند و صرفا" آنها را مقصر می دانند اما در واقع این دولت ها نیستند که ممانعت می کنند بلکه بیشتر باندهای مافیائی قدرت و فساد هستند که دشمن واقعی خبرنگاران هستند . البته آنها با قدرتی که دارند ممکن است گاهی از کانال دولت و گاهی مستقیما" از طریق تهدید و ترور خبرنگاران را تحت فشار بگذارند . در عین حال اگر خبرنگاران می خواهند شجاعتی نشان دهند چنین مواردی بسیار است و کافی است اندکی با مردم ارتباط داشته باشند و سرنخ ها را دنبال کنند آنگاه می بینند که منشاء این مفاسد نه یک نفر بلکه گروه ها و باندهای سازمان یافته هستند که گاهی دامنه آن تا خارج از مرزها هم کشیده میشود . اگر قرار است خبرنگاران کمکی به  جامعه خود بنمایند این هم یکی از همان مکانهاست که کشف و معرفی زالوهای اجتماع آنها را از دست درازی و تعدی به مال مردم تا اندازه ای دور نگه می دارد .

در هر حال در پایان با آرزوی توفیق هرچه بیشتر جامعه خبری جهانی و خصوصا" میهن عزیزمان ایران برای همه خبرنگاران ، خصوصا" شهدای خبرنگار ، این روز بزرگ را صمیمانه تبریک می گویم . گرامی باد هفدهم مرداد روز پاسداشت خبرنگار .