تراژدی شاهنامه
یکی از تراژدی های غم انگیز شاهنامه داستان سهراب است . سهراب دور از پدرش رستم ، در دامان جد مادری بزرگ میشود و در نوجوانی پهلوانی نامدار می گردد . سهراب اکنون در سپاه توران مقام فرماندهی را در اختیار دارد و آن سوی مرز رستم فرمانده سپاه ایران است . این دو نفر از قضای سرنوشت روبروی هم قرار می گیرند و در نبردی طولانی ابتدا پسر بر پدر ظفر می یابد و سپس پدر فرزند را رسم جوانمردی می آموزد که هر کسی بار اول بر دگری پیروز شد روا نباشد که سر از تن او جدا کند و اگر بار دوم بر خاک افکند کشتن روا بود . پس سهراب از سینه پدر برخاست و دو پهلوان جنگ از سر گرفتند . رستم که به قدرت حریف پی برده بود درنگ جایز ندانست و در یک لحظه از غفلت حریف استفاده نموده او را بر زمین کوفت و امانش نداد . سهراب در کشاکش درد بر خود می پیجد و می گوید وای بر احوال تو آن هنگام که پدرم بداند که من کشته شده ام . پدرم انتقام مرا از تو خواهد گرفت و هیچ راه فراری نداری . رستم کنجکاو میشود و نام پدرش را می پرسد . سهراب می گوید که او فرزند رستم زابلی است . رستم از او نشانه ای می خواهد که ثابت کند او فرزند رستم است و سهراب بازوبند خود را که یادگاری پدرش هنگام وداع با مادرش در شهر سمنگان بود به رستم نشان داد و ناگهان آتش به جان رستم می ریزد . گریه و انابه رستم اثر نمی کند و نوشدارو هم پس از مرگ سهراب فرا می رسد .
حقیقتا" زادگاه این اندیشه فردوسی بزرگ از کجا سرچشمه می گیرد . آیا این ادیب بزرگ صرفا" داستانی سرگرم کننده سروده و هیچ هدفی از پی آن جست و جو نمی کند . آیا یک مورخ است و تاریخ را به زبان شعر سروده یا هم پند و حکمتی بیان می نماید . این بلندآوازه ایران چه خواسته و آرزوئی داشته است .آیا ممکن است او من غیر مستقیم به فاصله پدران از فرزندان در ایران زمین اشاره نموده است . این فاصله را هنوز هم بین پدران و فرزندان میبینیم ، پدران شناختی از فرزندان ندارند و فرزندان هم شناختی از پدران خود ندارند و همین مسئله گاه تا رویاروئی کامل بین آنها پیش می رود .
آنچه پیداست دغدغه های فردوسی یکی دو تا نبوده و از مهمترین دغدغه وی که حفظ و حراست از زبان پارسی در مقابل هجوم زبان عربی است که بگذریم مفاهیمی از خداجوئی و پرهیزگاری ، اعمال شایسته و راستی گفتار بعلاوه ستودن قهرمانان ملی وجود دارد . از دیگر ظرافت ها در اشعار شاهنامه نگهبانی از تاریخ ایران است اگرچه برخی مورخان به خاطر شخصیت های افسانه ای شاهنامه وجه تاریخی آن را قابل استناد نمی دانند . همچنین از داستان رستم و سهراب چنین بر می آید که فردوسی بطور غیر مستقیم جنگ را تقبیح می کند و نتیجه ای که از داستان گرفته میشود انسان را به این تفکر می کشاند که در هر جنگی ممکن است کسی از ما در سوی مقابل باشد و انسان را اندیشناک می کند که شمشیرش را با احتیاط بیشتری به حرکت درآورد . شاید اگر فردوسی در زمان ما می زیست و از آزادی بیانی که امروز در اختیار ماست برخوردار بود کتابهائی متفاوت و اندیشه هائی به مراتب روشن تر را از وی شاهد بودیم .
بر مادر آمد بپرسید زوی
که من چون ز همشیرگان برترم
ز تخم کیم وز کدامین گهر چه گویم چو پرسد کسی از پدر
-----------------------------------------
به سهراب گفت ای یل شیرگیر
دگرگونهتر باشد آیین ما
کسی کاو بکشتی نبرد آورد
نخستین که پشتش نهد بر زمین نبرد سرش گرچه باشد به کین
-------------------------------------------------------------------------------
چو رستم ز دست وی آزاد شد
به کشتی گرفتن نهادند سر گرفتند هر دو دوال کمر
هرآنگه که خشم آورد بخت شوم
خم آورد پشت دلیر جوان زمانه بیامد نبودش توان
سبک تیغ تیز از میان برکشید
کنون گر تو در آب ماهی شوی
وگر چون ستاره شوی بر سپهر
بخواهد هم از تو پدر کین من
ازین نامداران گردنکشان کسی هم برد سوی رستم نشان
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است