زحمت زیادی
زحمت زیادی
سه هفته قبل از شروع مدارس به اتفاق بچه ها رفتیم بازار تا قبل از شلوغی بازار لباس مدرسه آنها را تهیه کنیم و طبق روال سال گذشته چند عدد پیراهن و شلوار فرم خریداری کردیم و برگشتیم . دو هفته قبل از شروع مدارس باخبر شدیم که لباس فرم مدارس تغییر کرده و پسران دبستانی باید پیراهن آبی دارای خط های طوسی داشته باشند . عیال هم که در این موارد بسیار حساس هستند هنوز دقایقی از استراحت پس از مشغله روزانه نگذشته بود که دوباره امر به رفتن کرد و لباسهای قبلی را برداشتیم و روانه بازار شدیم و یکراست سراغ همان مغازه قبلی رفتیم . هیچ جا برای پارک ماشین جا نبود و ماشینها با حرکت میلیمتری حول بازار وول می خوردند . مغازه بدتر از خیابانها و سیل مرد و زن و کودک که تعدادی داخل می شدند و تعدادی خارج می شدند . یک دور اضافی حول بازار چرخیدم تا نهایتا سر جای ماشین دیگری که به تازگی محل پارکش را ترک گفته بود ایستادم . موبایلم را بکار گرفتم . بچه ها هنوز در همان مغازه اولی بودند و به سرعت خودم را به آنجا رساندم . مغازه دار جنس فروخته شده را پس نمی گرفت و پیراهن آبی هم برای تعویض نداشت . در عوض تعدادی جنس بنجل جلومان ریخت که اگر دوست دارید با اینها تعویض کنید . چاره ای نداشتیم چون بطور حتم مغازه دار از ما قویتر بود و کافی بود ما اعتراضی بکنیم . از مغازه اولی بیرون زدیم و نگاهی به دور و اطراف انداختیم ، بعضی از مغازه دارها پیرهن آبی فرم را بر دکان خود آویزان کرده بودند . اما چنان از جمعیت پر بودند که جای سوزن انداختن نبود . مدتی جلوی یکی از دکانها منتظر ماندیم شاید اندکی خلوت بشود ، اما به محض اینکه چند نفر بیرون می آمدند چند نفر دیگر بلافاصله داخل می شدند . به نظر می آمد که اگر ما تا نیمه های شب هم منتظر باشیم خلوتی که مورد نظرمان بود گیر نمی آمد . بچه ها کاملا کلافه شده بودند و مرتبا نق می زدند که به خانه برگردیم ، گرما و شرجی شهریورماه به این وضعیت بغرنج اضافه کرده بود و خود ما نیز دست کمی از بچه ها نداشتیم . چند نفر دیگر بیرون آمدند و ما خودمان را به درون مغازه انداختیم . مغازه دار چند تائی لباس فرم روی میز گذاشت اما یا کوچک بودند یا هم بزرگ ، معلوم بود که سایز متوسط تمام شده بود . همسرم یکی از آن لباسها را به زور تن بچه کرد اما بچه طفلکی دستهایش متمایل به عقب شده بود و عرق از پیشانیش سرازیر بود ، درون مغازه علاوه بر گرمای هوا بوی نامطبوع عرق هم شامعه را می آزرد . فایده ای نداشت و بیرون آمدیم و در صف انتظار مغازه بعدی ایستادیم . این بار پس از ورود چند پیراهن فرم جلو میز گذاشته شد که از قضا یکی از آنها اندازه بود و به مغازه دار گفتیم دو تا بدهد ولی او بعد از چند دقیقه گفت که فقط همین یکی را دارد . قیمت گرفتیم چند : گفت پانزده تومن و همسرم گفت چکار کنیم گفتم چاره ای نداریم و با یک پیراهن و هزار تومن تخفیف از آن مغازه خارج شدیم . گفتم برویم خانه ولی عیال مخالفت کرد که یک عدد پیراهن کافی نیست و اگر کثیف شد چکار کنیم و بگردیم یکی دیگر هم خرید کنیم . در حال جستجو بودیم که بچه بار دیگر اظهار کلافگی کرد و این بار مادر بچه با خشونت کلامی به او فهماند که این همه کلافگی صرفا به خاطر خرید پیراهن فرم مدرسه اوست و کودک معصوم لب فرو بست . چند مغازه دیگر هم رفتیم ولی یکی نداشت ، یکی تمام کرده بود و دیگری هم نوع جنس پلاستیکی آن را می فروخت که تماما از مواد نفتی درست شده است و کسی که این جنس پیراهن را می پوشد درست حسابی کلافه میشود و اگر هم در شهر گرمی همچون بندرعباس باشد اثرات منفی این نوع لباس که به شدت بوی نامطبوع عرق بدن را منعکس می کند قابل مشاهده است . از این سوی بازار به سوی دیگر رفتیم ، چندین پاساژ را هم سر زدیم و در نهایت از بازار اوزی ها سر در آوردیم . چندتا از مغازه ها لباس فرم داشتند اما همچنان شلوغ بودند . خانم دیگری با فروشنده کل کل می کرد که به ما گفته اند نوار لباس فرم باید سرمه ای باشد و خود لباس آبی باشد و فروشنده می گفت نداریم . آخرکار دیدم آن بانوی محترم در حالی که زیر لب تکرار می کرد که سرمه ای با خط آبی ، آبی با خط سرمه ای ، طوسی با نوار آبی و ... با نومیدی از مغازه خارج شد . ما که شانس بهتری داشتیم پیراهن دوم را در همان مغازه بدست آوردیم و لذا بعد از تلف شدن چند ساعت از وقت نمی دانم چقدر گرانبها و کلافگی که مقیاس اندازه گیری ندارد و مصرف احتمالی دو لیتر بنزین و پرداخت 28 هزار تومان به علاوه خرید آب نوشیدنی به علاوه ضرر و زیان لباس های خریداری شده قبلی عزم خانه کردیم . وقتی به منزل رسیدیم با کمال تعجب مارک پیراهن نشان می داد که این لباسها در کشور تایلند تولید شده و سپس وارد ایران شده و همسرم با حالتی از بهت و تعجب پرسید که چطور تایلندیها زودتر از ما فهمیدند که مدارس ما امسال لباس فرم آبی با نوار طوسی را به عنوان لباس فرم اعلام می کنند ، خدا می داند !
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است