با عرض سلام و ادب خدمت شما خوانندگان گرامی ، با توجه به اینکه تعدادی از عزیزان به متن کامل چاپی در ضمیمه اقتصادی گامرون دسترسی نیافته اند در اینجا پنجاه قسمت اولیه این داستان را تقدیم حضور می کنم . ممنون خواهم بود چنانچه نظرات پیشنهادی و انتقادی خود را در بخش نظرات همین پست یادداشت فرمایید .
شاهزاده های پارسی
آسیا از اول صبح بیقراری عجیبی در خود احساس می کرد و به خاطر همین تلاش کرده بود تا خودش را به نوعی سرگرم کند . هوای معتدل بهاری به او اجازه داده بود که نزدیکیهای ظهر خودش را به استخر بزند و انرژی تازه ای بگیرد اما بعد ازظهر احساس کرد تا غروب زمان زیادی باقی مانده و دوباره به باغ رفت، بهترین سرگرمی او نشستن لب حوض و خیره شدن به حرکت ماهیهای چابک درون حوض بود ، سایه سار درختان که همچون چتری بر بالای حوض افتاده بود او را از تابش آفتاب محافظت می کرد . باری او همچنان که با چشمانش ماهی ها را تماشا می کرد نگاهش روی دو ماهی رنگی که در پی همدیگر می دویدند تمرکز یافت و معلوم نبود که او چه مدت آن دو را تماشا می کرد تا آنکه ناگهان رعشه ای الکتریکی در ستون فقراتش او را از آن حالت خارج کرد . بلند شد و آهی کشید و خورشید را در سمت غروب به تماشا نشست . بعد از غروب خورشید ، از میان باغ گذشت و از در پشتی وارد خانه شد . مهریا ، مادر آسیا آتش به پا داشته و اکنون در مقابل آن مشغول عبادت بود و آسیا آرام در کنار او قرار گرفت و پس از نیایش شامگاهی هر دو برخاستند تا آماده رفتن به جلسه کاخ شاهنشاهی شوند . پدر آسیا مسئول تیم تشریفات دربار بود و به همین دلیل در چنین مواقعی مشغله او زیاد می شد و نمی توانست به خانه بیاید ، اما اگر کاری با وی داشتند می توانستند به نزد او بروند و فاصله خانه آنها در محله هخامنشی ها تا کاخ بدون اسپ و پیاده تنها ده دقیقه بیشتر نبود.
این اولین بار نبود که آسیا در چنین جلساتی شرکت می نمود و لذا چیزی که او را بیش از همه دچار بیقراری کرده بود تنها شرکت در جلسه نبود بلکه حضور او در کنار سایر جوانان پارسی بود که بعد از جلسه رسمی در بیرون کاخ برگزار می گردید
بزرگان قوم پارس همه در این گردهم آئی شرکت مي نمودند و اغلب آنها از راه های دور و نزدیک به همراه خانواده های خود در این گونه جلسات حضور می یافتند ، همچنین این جلسات فرصتی فراهم می کرد تا جوانان پارسی بیشتر با یکدیگر آشنائی یافته و پیوند زناشوئی مابین آنها برقرار شود
جلسه تشریفات زیادی نداشت ولی در عین حال با شکوه بود و مهمانها در طول حضورشان با میوه های فصل و تنقلات و نوشیدنی های رایج پذیرائی می شدند و پس از مدتی شخص شاه و ملکه به میان جمع مهمانان می آمدند و خوش و بشی با مهمانها صورت می گرفت و جلسه حالت رسمیت می یافت . شاه ممکن بود بدون هیچ سخنی و نطقی تا پایان جلسه می ماند و چون سایر مهمانان در این جلسه شرکت می نمود . در این جلسات هیچ گونه محافظتی خارج از اندازه از شخص شاه معمول نبود و لذا حاضرین بدون هیچ گونه منعی می توانستند هر گونه پیشنهاد و انتقادی را با شاه در میان بگذارند . جلسه حالتی از یک جلسه نیمه رسمی بود که معمولا مردها در یک حلقه با حضور شاه و زنها نیز در حلقه جداگانه با حضور ملکه به گفت و شنود می پرداختند . جوانها نیز آزاد بودند که یا در کنار والدین خود بمانند یا هم در جلسه مخصوص خودشان شرکت کنند .  طی همین جلسات بود که آسیا مورد توجه یک جوان هخامنشی قرار گرفت و اصل و مایه داستان این کتاب گردید .
 برزا  حدودا بیست ساله می نمود و نوار سبز مایل به خاکستری بر گرد لب داشت ، قد متوسط و بازوان ستبر و زلفهائی که به طرفین گردن ریخته بود و همه اینها زیر نور ماه شب چهاردهم به زیبائی می درخشید و البته آسیا هم با آن چشمان عسلی و گیسوان طلائی که بخشی از آن از زیر روسری تا ناحیه زیر کمر آویزان شده بود و صورت همچون قرص آفتاب ماه را خجلت زده کرده بود . آتش ، آتش ، همه جوانها گویا یکباره باهم صدا زدند و طنین صدایشان تا دوردست ها ، صحرای پرسپولیس را درنوردید . روشنای آتش دو امتیاز بزرگ داشت که هم بر روشنائی جلسه جوانان می افزود و هم  سرمای شبانه بهاری را تا اندازه ای ملایم می کرد و البته خصوصیت سومی هم داشت که حلقه جوانان را بر گرد خود تنگ تر و تنگ تر می نمود و از همین رو ناگهان همه شاید بطور ناخوداگاه تکرار کرده بودند آتش ، آتش
دیری نپائید که هیزمها در آتشدان بیرونی کاخ بر روی هم قرار گرفت و درست آخرین قطعات هیزمها توسط آسیا و برزا بر روی هم قرار گرفتند که در لحظه کوتاهی هنگامی که آسیا دستش را جمع می کرد با دست برزا برخورد کرد و دوباره همان رعشه الکتریکی را در ستون فقراتش احساس کرد . اما این بار قلبش نیز به تپش افتاد و نفسهایش هم کمی تند شد . برزا هم متقابلا لرزید و  احساس نمود که چیزی راه گلویش را سد کرده است و با صدای دورگه اش گفت : شاهزاده خانم خیلی ببخشید ! آسیا که خودش هم  بی تقصیر نبود پاسخ داد : شما ببخشید . اینها تنها کلماتی بودند که بین آن دو نفر رد و بدل شد و سپس همچنان بر جای خود ایستاده بودند و جوانهای دیگر هم بودند و بر گرداگرد آتش حلقه زده بودند اما برای آن دو نفر انگار زمان متوقف شده بود و هیچ کسی حضور نداشت حداقل چنین احساسی داشتند که متوجه حضور دیگران نشوند و لذا آن دو بی هیچ گفتگوئی صدای نفس های هم را می شنیدند و رشته های نامرئی که همچون کشهائی باریک پیکر آنان را مور مور و بطرف هم می کشید . جوانها مرتبا هیزم بر آتش می ریختند و رقص شعله های آتش در میان همهمه شور و شادی جوانان آن دو را به رویاهای دور دست می برد . لحظه هائی غیر قابل توصیف بر آنها گذشت ، هر دو میخکوب بر جای خود ایستاده بودند و هیچ قدرت تکان خوردن نداشتند ، دهانشان خشک و نفسهایشان گرم تر و گرم تر میشد . همینطور ایستاده بودند و زل به آتش زده اما سراپا احساس و ترس و دلشوره  داشتند . پارسها هر گونه رابطه عشقی قبل از وقوع نکاح رسمی را گناه می دانستند و لذا آن دو نیز تابعی از جامعه خود بودند که در صورت علاقه مندی می بایست از طریق خانواده های خود به این رابطه عشقی رسمیت می دادند .آیا  آنها عاشق شده بودند !
آسیا ، آسیا ، دخترم تو اینجائی ، دیرهنگام است ، بیا برویم خانه ، انگار آسیا ایستاده خوابش برده بود و لذا مادر آسیا به او نزدیک شد و تا دستش را به آسیا گرفت آسیا از جایش پرید و حول شد و از والدین عذرخواهی کرد ، اما برزا نیز انگار که سیم های ارتباطی او قطع شده باشد همزمان با آسیا یکه خورد و دید که فشدل به همراه همسر و دخترش راهی خانه می شوند . برزا با نگاهش آنان را دنبال می کرد و درست وقتی به کنار پله های کاخ رسیدند آسیا که پشت سر پدر و مادرش قرار داشت توقف کوتاهی کرد و به پشت سرش نگریست و گویا قبل از رفتن یک بار دیگر می خواست آن جوان هخامنشی را برانداز کند . برزا همچنان برجای ایستاده بود و تماشا می کرد و توقف کوتاه آسیا را به فال نیک گرفت . برزا فشدل را می شناخت زیرا علاوه بر اینکه در کاخ همدیگر را می دیدند محله هخامنشی زیاد بزرگ نبود که افراد یکدیگر را نشناسند و چون اغلب آنها با هم نسبت فامیلی داشتند به علت رفت و آمدهای فامیلی این آشنائی برای جوانها هم قابل حصول بود . اما برزا تا حالا از وجود آسیا بی خبر بود و شاید هم تا کنون به هیچ دختری فکر نکرده بود ، آخر پدر برزا در یکی از جنگهای ایران و روم کشته شد و او سرپرستی مادر و خواهر و برادر کوچک ترش را به عهده داشت و در عین حال سرپرستی چراگاه اسبهای لشکری به وی محول شده بود و شاید همین مشغله ها فرصت عاشقی را از وی گرفته بود . آن شب برای اولین بار برزا احساسی عمیق در قلب خود یافته بود ، احساسی شبیه دوست داشتن همراه با ترس و شیفتگی و تا پاسی از شب در خانه خودش بیدار ماند و برای آنکه بیداری او توجه سایر اعضای خانه را جلب نکند ترجیح داد بالای پشت بام منزل به تماشای ماه بپردازد و لذا تا نزدیک غروب ماه بیدار بود .
آسیا نیز دچار تحولی مشابه شده بود و با اینکه سخنی بین او و برزا رخ نداده بود گویا سخن های بسیاری بین آنها رد و بدل شده است و  اگر چه او نیز دچار بی خوابی شده بود اما همچنان در اتاق خودش غلت می خورد و در افکار دور و درازی سیر می کرد ، احساس می کرد سرنوشت او به نوعی در سرنوشت آن جوان هخامنشی به نقاط تلاقی مشترک نزدیک و سپس دور میشود و این موضوع هر لحظه بر اضطراب او می افزود . نزدیکهای سحر دلفش از خواب برخاست و بعد از شست وشوی تن آتش به پا داشت و به نیایش پرداخت ، مهریا نیز پس از وی به او پیوست اما بر خلاف سحرگاهان پیشین آسیا تاخیر داشت و همین موضوع مایه نگرانی مهریا شد . دلفش که یگانه دخترش را بسیار دوست می داشت همچون مادر آسیا نگران شد و به مهریا گفت : نکند دیشب دخترمان سرما خورده باشد چونکه هوا تا اندازه ای سرد شده بود ، اما مهریا گفت که امکان ندارد کنار آتش او سرما خورده باشد ، آتش او را حفظ کرده است ولی من نگرانم عارضه دیگری به او روی نموده باشد و لذا برخاست و آهسته درب اتاق آسیا را گشود و دستش را بر پیشانی نمناک و داغ آسیا گذاشت و نگرانی اش بیشتر شد . مادر ، مادر ، عزیز مادر ، آسیای من ، چرا تب کرده ای ، حالت خوش نیست ! دلفش ، دلفش ، بیا ببین فرزندم ناخوش است . دلفش به سرعت خودش را به بالین آسیا رساند و دستش را بر پیشانی دختر کشید ، او هم داغی پیشانی فرزند را حس کرد و با خودش زمزمه کرد ، اهورا مزدا نگهدار فرزندم باش و او را سلامتی عطا کن . آسیا برخاست در حالی که علائم بیخوابی کاملا در چهره اش نمایان بود و در پاسخ والدین خود که مرتبا" از احوالش می پرسیدند جواب داد که چیزیش نیست و تنها اندکی بی خوابی مایه کسالت وی گردیده و به این ترتیب والدین خود را از نگرانی رهائی بخشید .
با روشنائی روز فشدل پس از طلوع آفتاب  از همسر و دخترش خداحافظی کرد و راهی کاخ پرسپولیس شد و هنوز قدم به درون کاخ نگذاشته بود که خبر حمله اسکندرمقدونی به مصر و سقوط ساتراپی آن سامان را یکی از نگهبانان به او داد . فشدل سابقا در جنگ ها شرکت داشت اما بعد از آنکه در یکی از جنگها به شدت مجروح گردید از شرکت در جنگ معاف گردید و به خدمت دیوانی منتقل شد . خبر سقوط مصر به سرعت تخت جمشید را درنوردید و به زودی به سایر بلاد ایران تسری یافت . اما برزا که هنوز از میان کوچه ها راه می پیمود تا به محل کارش برود از این خبر اطلاع یافت و از آنجا که فشدل را مردی جنگ دیده می دانست فرصت را مغتنم شمرد تا هم از چگونگی وقایع جنگ مطلع شود و هم باب گفتگو و آشنائی بیشتری بین او و پدر همسر احتمالی اش در آینده فراهم گردد . وقتی برزا به محل کاخ رسید انتظار داشت که جنب و جوش بیشتری در کاخ مشاهده کند زیرا بر حسب معمول در چنین مواقعی بلافاصله مسئولین دیوان در تدارک دفاع بر می آمدند و فضای کاخ به طبع آن فضای جنگی می شد . اما آن روز برزا متوجه شد که یک نوع بی قیدی در ملازمان دربار دیده میشود و به عبارتی هر کس مشغول کار خویش است . او بدون معطلی خودش را به فشدل رساند و از او خواست تا وی را در جریان سقوط مصر قرار دهد . فشدل هم هرآنچه را توسط پیک به اطلاع اهالی کاخ رسانده شده بود برای برزا تعریف کرد . برزا پرسید که آیا شخص شاه کودومانوس (داریوش سوم) دستوری در خصوص جمع آوری سرباز برای مقابله با اسکندر صادر نکرده است و فشدل هم به آهستگی جواب داد ، تا زمانی که شاه خود از حرمسرا خارج نشود کسی جرئت ندارد خلوت وی را به هم بزند و شاه همچنان در حرمسرای خود بسر می برد . فشدل از برزا در مورد تعداد گله های اسب پرسید و اینکه در حال حاضر چه تعداد از آنها را می توان برای جنگ تجهیز کرد و برزا هم از تعداد چهل هزار راس اسب موجود در چراگاه پارس نام برد که حداقل نیمی از آنها شرایط حضور در میدان جنگ را داشتند . علاوه بر آن تعداد هزار راس اسب هم که از قویترین اسبهای موجود بودند جهت تمرینات ارابه رانی بوسیله مربیان در حال تربیت بودند . فشدل نگاهش را به برزا دوخت و با مهربانی گفت ، فرزندم  تو یکی از فرزندان اصیل پارسی از خانواده کورش هستی و پدرت هم حق بزرگی به گردن این آب و خاک دارد و همچون یک سردار دلیر در میدان جنگ با رومیان کشته شد و امیدوارم تو بتوانی جای خالی پدرت را پر نمائی . سپس احوال مادر و خواهر و برادرش را پرسید و توضیح داد که او به عنوان فرزند ارشد خانواده موظف است شدیدا از آنها مراقبت نماید . در همین هنگام یکی از خدمه دربار به آنها نزدیک شد و به فشدل اطلاع داد که سالن اجتماعات را تمیز کرده اند و اکنون باید چه کار دیگری را به انجام برسانند . فشدل پرسید که آیا شاه به گردش صبحگاهی رفته است و در واقع با این سوال می خواست بداند که آیا شاه از حرمسرای خود خارج شده است یا خیر . ولی خدمه اظهار بی اطلاعی کرد . فشدل رو کرد به برزا و گفت پسرم : برای من امروز روز بسیار شلوغی است و به سبب مهمانی شب گذشته کارهای زیادی است که باید سر و سامان یابد ، علاوه بر آن خبر سقوط مصر بر مشغله های من اضافه خواهد کرد و به همین جهت فرصتی جهت رفتن به خانه و صرف ناشتائی نخواهم داشت و آیا تو می توانی به منزل ما بروی و علاوه بر مطلع کردن دختر و همسر من از واقعه مصر ناشتائی مرا نیز با خود بیاوری .
برزا که هرگز تصور چنین پیشنهاد مبارکی به مخیله اش خطور نمی کرد ناگهان با دستپاچگی اظهار داشت ، البته که می توانم ، چرا نه ، و از محضر فشدل خداحافظی کرد و راه خروج از کاخ را در پیش گرفت ، او با سرعت هر چه تمامتر پله ها را چندتایکی پیمود و از اینکه فرصتی برای او فراهم شده بود تا به دیدار محبوب شب گذشته نائل شود از اهورا مزدا تشکر می کرد . او به سرعت از میان کوچه ها گذشت و هنوز دقایقی نگذشته بود که کلون درب حیاط خانه فشدل را به صدا در آورد و همسر فشدل با شنیدن صدا از آسیا خواست که برود درب را بگشاید . برزا نگاهش را بر شیارهای درب چوبی دوخته بود که احساس کرد کسی به درب نزدیک میشود و ناگهان صدای باز شدن در و تلاقی دو نگاه که نیم شبانه روز از آخرین دیدار آنها می گذشت . برای لحظاتی سکوت برقرار شد و قلبها تاپ و تاپ صدا می کردند و برزا بعد از اینکه آب دهانش را قورت داد سلام کرد و گفت : من برزا هستم و از طرف فشدل آمده ام که برایش ناشتائی ببرم و همچنین خبر سقوط ساتراپی مصر در مقابل اسکندر را برسانم . آسیا دوباره حالتی از برق گرفتگی را احساس کرد و برزا را برای ورود به منزل خوش آمد گفت . وقتی برزا از درب حیاط داخل شد مهریا جلو ایوان مشغول پختن نان بود و تا چشمش به برزا افتاد صدا زد ، برزا ، پسر رخسانه است و رخسانه خواهر من است ، اما در واقع رخسانه خواهر او نبود و این گونه اظهارات در خانواده های پارسی معمول بود  و او در واقع بر خویشاوند بودن برزا تاکید داشت تا هم خیال آسیا را راحت کند و هم برزا  احساس را حتی بیشتری بکند . برزا به همراه آسیا به جلو ایوان رسیدند و برزا سلام کرد و مهریا اشاره کرد که روی سکو بنشیند و سپس از احوال مادر و خواهر و برادر او سوال کرد . برزا طبق معمول از سلامتی آنها گفت و از مهریا تشکر کرد . بعد از این خوش و بش آسیا گفت برزا آمده که ناشتائی بابا را ببره و همینطور یک خبر جنگی بهمون بده ، ناگهان مهریا با فریاد گفت ، وای ، باز هم جنگ ، کجا و چه دیوانه ای باز هم تعرض کرده و برزا به صدا در آمد که صبح زود پیکی که از پایتخت شوش به پرسپولیس آمده خبر حمله اسکندر به مصر را آورده و ظاهرا ساتراپی مصر سقوط نموده . برزا ضمن سخن گفتن متوجه شد که آسیا با ولع خاصی سخن او را دنبال می کند و لذا تصمیم گرفت سخنرانی درست و حسابی راه بیاندازد و هر چه بیشتر از فرصت پیش آمده برای آینده خود بهره برداری کند به همین جهت ادامه داد که اسکندر در سر راه خود از لیدیه به مصر سایر شهرها را ویران و مردم آن شهرها را از دم تیغ گذرانده و در شهر صیدون که در مقابل او مقاومت زیادی انجام شده حتی یک نفر را زنده باقی نگذاشت و حتی به زنان و کودکان هم رحم نمی کند و وحشیگری را در حد نهایت خود اجرا می کند . آسیا که حسابی کنجکاو شده بود سوال کرد آیا ارتش ایران جلو او را نگرفته و برزا جواب داد که ارتش ایران هنوز آمادگی لازم را جهت مقابله با اسکندر ندارد . در حالی که آن دو جوان در حال گفتگو بودند مهریا بساط ناشتایی را آماده کرد و سپس آن دو را جهت صرف ناشتایی به سر سفره خواند . برزا از روی سکو بلند شد و کنار سفره قرار گرفت ُ مهریا و آسیا هم به کنار سفره آمدند . مهریا فقط چند لقمه به دهان گذاشت و بلند شد و بقچه ناشتایی شوهرش را آماده کرد  وقتی برزا دست از خوردن کشید مهریا گفت هنوز نامزد نگرفته ای و برزا با حالتی از شرم و خجالت پاسخ داد که تا حالا به ازدواج فکر نکرده است . این پاسخ برزا با تبسم آسیا همراه شد که زیرکانه برزا را تحت نظر داشت  . با اینکه برزا اولین بار بود که قدم به خانه آن‌ها گذاشته بود اما این‌طور وانمود ‍ می‌کرد که کاملاً خودمانی است و با خطاب قرار دادن مهریا با عنوان داتی (خاله) رفتار کاملاً صمیمانه ای در پیش گرفته بود برزا اکنون دریافته بود که خانواده دلفش بطور غیر مستقیم او را برانداز می‌کنند و برای اینکه پاسخی متقابل داده باشد پیش خودش دل دل می‌کرد که از مهریا در باره آسیا سؤال کند که آیا نامزد دارد یا نه . اما هرچه به خودش فشار آورد از گفتن آن احساس شرم وخجالت می‌کرد و لذا فکر کرد که برای تحقیق در این مورد از طریق خانواده اش اقدام کند . مدت حضور برزا در خانه دلفش کم کم به درازا کشیده بود و او علیرغم میل باطنی خود که دل کندن از آسیا بود از جای برخاست و آماده رفتن شد . او در حالی که بقچه ناشتایی را از روی سکو بر می‌داشت رو کرد به آسیا و گفت تو خواهرم هوریا را میشناسی . آسیا گفت : آه بله چندین بار او را در مراسم دربار و عروسی کورش ها دیده‌ام و دوست دارم باز هم او را ببینم و آیا تو میتوانی وقتی به خانه‌ات رفتی از او بخواهی که به نزد من بیاید ُ آخر این روزها تنهایی در خانه حوصله ام سر می‌رود و اگر هوریا به اینجا بیاید می‌توانیم با هم درون باغ گردش کنیم و بیشتر لذت ببریم . برزا جواب داد اتفاقاً پیشنهاد خوبی دادی چونکه هوریا هم در خانه تنهاست و مهراد هم هنوز آنقدر بزرگ نشده که همبازی هوریا بشود  و پیغام تو را هنگام ظهر که به خانه رفتم به هوریا خواهم گفت . اما اکنون باید سریعتر به کاخ برگردم زیرا ممکن است پادشاه دستوری صادر کند و اگر آن دستور به من هم مربوط باشد اعضای کاخ به دنبال من خواهند گشت و لذا باید زودتر بروم . اکنون خداحافظ داتی مهریا و خداحافظ بانو آسیا.
برزا به سمت درب حیاط حرکت کرد و آسیا هم جهت مشایعت او براه افتاد برزا از درب گذشت و توقف نمود وقتی به عقب نگریست نگاهش در نگاه آسیا که اکنون چون خورشیدی در آستانه درب حیاط ایستاده بود تلاقی نمود. نگاه محبوب آسیا بار دیگر همچون تیری از کمان رها یافته قلب برزا را هدف گرفت . بار دیگر آب در دهان هر دو خشکید برزا برای آخرین بار تکرار کرد که پیام آسیا را به خواهرش هوری خواهد داد و به این ترتیب می‌خواست خیال آسیا را از بابت ارتباط بین او و خودش که توسط هوریا برقرار می‌شد راحت کند . آسیا هم گفت باشه بعد از ظهر منتظرش هستم و به این ترتیب دومین جلسه ملاقات آن دو به پایان رسید و برزا به سرعت خودش را به کاخ پرسپولیس رساند و بدون معطلی در جستجوی دلفش برآمد . دلفش تازه از کار فارغ شده بود و در مدخل سالن ورودی کاخ در انتظار برزا بود به همین جهت برزا بلافاصله او را یافت و بعد از سلام بقچه صبحانه را تحویل داد . دلفش در حالی که بقچه را می‌گرفت پرسید که در شهر چه خبر بود و برزا هم توضیحات لازم را داد . سپس در حالی که به اتاق مخصوص خودش می‌رفت برزا را جهت ماموریت دیگری به اتاق کارش فرا خواند هر دو وارد اتاق شدند و فشدل با اشاره سر به برزا گفت که درب را ببندد و رو کرد به برزا و خطاب به برزا گفت که موضوع خیلی محرمانه ای را می‌خواهد توسط او به گوش آریابرزین فرمانده پادگان شهر برساند . برزا گفت با کمال میل آماده فرمانبرداری هستم و پیام مربوطه را بگو تا بروم و به گوش آریا برزین برسانم . فشدل گفت آیا کریتوس یونانی را می شناختی ؟ برزا جواب داد که منظورت کاتب مخصوص دربار است که گاهی نامه‌های وارده و صادره را به زبان یونانی ترجمه می‌کند ُ فشدل گفت : آری منظورم خود اوست و اکنون چند روزی است که غایب است و معلوم نیست به چه گوری رفته است و اکنون از تو می‌خواهم سریعاً به نزد آریا برزن بروی و او را در جریان غیبت کریتوس قرار دهی و از او بخواهی که در این باره تحقیق کند و چنانچه خبری از وی یافتند به دربار گزارش کنند . برزا بی درنگ آماده رفتن شد و قبل از خروج از لای در نگاهی به بیرون انداخت و بدون آنکه کسی متوجه شود راه خروج از کاخ را در پیش گرفت . پادگان شهر در منتهی الیه غربی شهر واقع شده بود و به همین جهت برزا برای اینکه سریعتر پیغام دلفش را به فرمانده پادگان برساند تصمیم گرفت با اسب آن مسیر را طی کند اما چنانچه از اسب های دربار به این منظور استفاده می‌کرد باید به اسطبل دار می‌گفت که اسب را به چه منظوری می‌خواهد و مقصد خود را می‌گفت . به همین جهت تصمیم گرفت به خانه برود و با اسب شخصی خود آن مسیر را بپیماید .خانه آن‌ها در محله هخامنشی ها بود و به همین جهت خیلی زود به خانه رسید و همچنان که به طرف اسطبل می‌رفت خواهرش هوریا را صدا زد و هوریا از خانه بیرون جست و به طرف اسطبل رفت . برزا در حالی که اسبش را زین می‌کرد با صدای هوریا که گفت ها برادر چه خبر و چه شده این وقت روز به خانه آمده‌ای جواب داد که ماموریت کوچکی دارد و بزودی بر می‌گردد و در ضمن پیام آسیا را به وی داد که بعد از ظهر به دیدنش برود و بدون هیچ کلمه دیگری اسبش را جهت خروج از اسطبل هی کرد و راهی پادگان شهر شد . مادر برزا پشت سر او از خانه بیرون آمد و از هوریا پرسید پس برادرت کجا است و هوریا که همچنان به گرد و غبار پشت سر برادرش توی کوچه می نگریست گفت به نظرم در رابطه با خبر امروز ماموریتی داشت ولی گفته به زودی بر می‌گردد . رخسانه با دلواپسی گفت نکنه دوباره به ماموریت جنگی رفته باشه و هوریا گفت مادر خیالت راحت باشه که اگر ماموریت جنگی بود با اسب خودش نمی رفت و هیچ نگران نباش . رخسانه پرسید برزا هیچ سخن دیگری نگفت و هوریا جواب داد که دختر دلفش از او خواسته که امروز بعد از ظهر به دیدنش برود . رخسانه گفت ، آه خوب شد من هم خیلی وقته نتونستم مهریا را ببینم ، به اتفاق هم می رویم و مهراد را هم می بریم ، هوری گفت : نه مامان  ، مهراد مزاحم تفریح ما میشه ، رخسانه گفت : این بچه ده سالشه و نمی توانم او را در خانه  تنها بگزارم  ولی تعهد می کنم کاری به کار شما نداشته باشه .
بعد از ظهر سه نفر در کوچه منتهی به خانه دلفش راه می پیمودند و دقایقی بعد کلون در خانه دلفش به صدا در آمد ، آسیا که بی صبرانه انتظار میهمانش را می کشید به سرعت به طرف در حیاط دوید و از دیدن هوری و مادر و برادرش که به اتفاق هم آمده بودند احساس خوشنودی بیشتری یافت . روبوسی کردند و مهمانها داخل شدند و آسیا از توی حیاط مادرش را صدا زد و خبر داد که داتی رخسانه آمده است . مهریا بر درگاهی خانه ظاهر شد و به پیشواز مهمانها رفت ، آن دو همچون خواهر یکدیگر را در آغوش گرفتند و روبوسی کردند و سپس مهراد و هوری را بوسید و به اتفاق هم وارد خانه شدند . مهراد از مادرش اجازه خواست بیرون برود و توی کوچه با بچه های همسایه بازی کند ، داتی مهریا گفت عزیزم ، تازه رسیده ای و باید چیزی بخوری و تا آن موقع هوا کمی خنکتر خواهد شد و خودش به مطبخ رفت ، بوی روغن حیوانی که سرخ می شد فضای خانه را مطبوع می کرد و نیز اشتها را تحریک می کرد . آسیا کوزه آب و گلاس آورد و کنار دست مهمانها گذاشت . مهریا از مطبخ صدا زد که آسیا خرما از خمره درآورد و بساط  مجمع را فراهم کند  . صدای جلیز ولیز روغن سرخ شده که روی شیر کیسه ای ریخته می شد از داخل نشیمن به گوش می رسید و آسیا هم مجمع بزرگ مسی  را وسط نشیمن گذاشت و خرماهای بی هسته پرورده را بر سفره نهاد . مهریا با دو کاسه شیر و روغن از مطبخ خارج شد . کاسه بزرگ را جلو مهمانها و کاسه کوچکتر را جلوخودشان قرار داد . آسیا کاسه آب را جهت شست و شوی دستها بالا گرفت و پس از آن که دستها شسته شد رخسانه دست به دعا برداشت و از اهورا مزدا به خاطر این نعمت تشکر کرد و دیگران هم آمین گفتند . مهراد که حسابی شکمش با بوی غذا تحریک شده بود دست به طرف خرما برد و هوری زیر چشمی به او چشم غره رفت . رخسانه گفت خیلی داغه مادر و مهریا هم گفت که شیرش کاملا تازه است و امروز صبح خورشید از ایل آمده و مقداری عسل کوهستان  و شیر با خود آورده است . غذا در کمال آرامش صرف شد و دعای پایانی غذا سروده شد و سفره را برچیدند . اکنون هر یک از آنان می توانست پی کار خود برود و اول از همه مهراد بلند شد و راهی کوچه شد ، آسیا و هوریا نیز دستان هم را گرفتند و از در پشتی وارد باغ شدند و دو زن هم کنار هم در خانه ماندند و به گفتگوی زنانه خود پرداختند . بدین ترتیب دختران بعد از کمی گردش در باغ به طرف استخر رفتند و تن به آب سپردند و ضمن تفریح در آب از رازهای دخترانه خویش سخن می گفتند ، در حين صحبت آسیا گفت اگر برادرم اکنون زنده بود حتما از تو خواستگاری می کرد ، هوریا پرسید چرا من ، آسیا گفت برای اینکه بسیار زیبائی و همچنین از یک قوم هستیم ، هوریا در جوابش گفت تا دلت بخواهد در خانواده هخامنشی ها دختر هست و تعداد مردها هم به علت تلفات جنگی به کمتر از نصف زنان رسیده و این به معنی آن است که هر مردی می تواند دو همسر اختیار کند و ادامه داد که برادرم را کجا دیده ای که بوسیله او پیغام دادی و مرا دعوت کردی و آسیا ماجرای آمدن برزا در صبح آن روز را بازگفت و دست آخر پرسید که چرا برادرت ازدواج نمی کند . هوریا گفت مادرم و عموجهانگیر چندین بار به وی گفتند که برایش خواستگاری بروند اما قبول نکرد و گفت هنوز برای ازدواج زود است  ولی جوانهای کوچکتر از او هم اکنون ازدواج کرده اند و پسر تیرداته که سال گذشته با دختر آریابرزین عروسی گرفت اکنون صاحب یک فرزند شده اند . آسیا گفت : اوه او را دیده ام چقدرناز است و دیشب که مادرش به مراسم کاخ آمده بود برای چند دقیقه اونو بغل کردم ، آهان راستی شما چرا نیامده بودید ، هوریا گفت : برادرم زیاد موافق نیست و می گوید شاه کودومانوس شخصی زن باره است و بعید نیست یک وقتی با دیدن شما بخواهد شما را نیز وارد حرمسرای خودش بکند ، آسیا گفت که به تازگی چندین دختر نوبالغ از طرف بسوس حاکم باختر به شاه پیشکش شده است و خودم دیشب این سخن را از زبان ملکه شنیدم . دختران همچنان سرگرم صحبت و شنا بودند که صدای مهراد را شنیدند . مهراد دنبال آنها می گشت و هوریا گفت همانجا که هستی بمان و جلو نیا تا ما لباسهایمان را بپوشیم و به سرعت از استخر خارج شدند . وقتی که آن دو به خانه برگشتند ، دلفش از محل کارش آمده بود و از نگرانیهای تازه در خصوص مدعی مقدونی سخن می گفت و از خونریزی و وحشیگری های او که در شهرهای ایران در کناره های مدیترانه مرتکب شده است . مهریا دختران را خواست و به آنان گفت نزدیک غروب است و برای عبادت شامگاهی آتشدان خانه را بیافروزند . دختران هیزم آوردند و مهراد هم به آنها کمک می کرد ، سپس آتش افروخته شد و هرم آتش بر تن خیسیده دختران لذت می بخشید و طره های خود را در مقابل آتش خشک می کردند . بعد از اینکه آتش معتدل شد همگی به کنار آتشدان رفتند و بر گرد آن به نیایش پرداختند . پس از ادای فریضه نماز آفتاب غروب کرده بود اما مهتاب فضای بیرون را روشن کرده بود . شبهای پرسپولیس به مناسبت وجود اشجار سرد می شد و هنگامی که اعضای خانواده برزا به قصد خداحافظی بلند شدند مهریا جاجیم بلندی آورد و به رخسانه گفت که آن را دور خودشان بپیچند که در بین راه سرما اذیتشان نکند ، رخسانه تشکر کرد و بار دیگر روبوسی کردند و آسیا نیز پیاله ای پر از عسل را به دست هوری داد که با خود به خانه ببرد . دلفش و خانواده اش تا درخروجی حیاط مهمانها را بدرقه کردند و بدین ترتیب ضمن دعای یکدیگر از هم جدا شدند ، همچنان که خانواده برزا دور می شدند دلفش خطاب به رخسانه گفت ، لطفا به پسرت برزا بگو فردا صبح در محل کاخ سری به من بزند و رخسانه جواب داد که وظیفه اش را انجام خواهد داد.
برزا نيز پس از اينكه پيام دلفش را به آريا برزين بازگفت به جهت سركشي به چراگاه اسب هاي لشكري به طرف جنوب تاخت و زماني كه به آنجا رسيد وقت غذا خوردن بود و اسبدارها برزا را جهت صرف عصرانه دعوت كردند . برزا بر سفره نشست و ضمن غذا خوردن از حال و اوضاع و سلامتي گله اسپها پرسيد و اينكه ممكن است به زودي اسبها را جهت بسيج سواره نظام نياز داشته باشند . در همين حال مسئول اسپ داران اشاره نمود كه روز گذشته نامه اي از طرف دربار جهت تحويل ده راس اسپ سريع و تيزپا آورده اند و او بهترين اسپ هاي چابك چراگاه را تحويل حامل نامه داده است . برزا با شنيدن اين خبر متغير شد و پرسيد دقيقا چه موقع از روز بود و مسئول اسب داران گفت هنگام صبح كمي بعد از طلوع آفتاب بوده است . برزا سر به جيب تفكر نهاد و با خودش گفت ممكن است كه  شخص شاه چنين دستوري صادر كرده باشد كه او از آن اطلاع ندارد و از مسئول اسپ داران خواست آن نامه را به او نشان دهد و برزا نامه را از وي گرفت و جهت تحقيق در آن خصوص تصميم گرفت نامه را با خود به كاخ ببرد و از صحت و سقم نامه اطلاع حاصل كند زيرا چنين درخواستي در اين مواقع غير منتظره مي نمود و برزا خودش مي دانست كه بيش از ده راس اسپ آماده و تيزپا در اسطبل كاخ جهت مواقع ضروري وجود دارد ، با اين حال احتمال داد كه شايد به خاطر حضور امراي پارس در جلسه شب گذشته به آن اسپها نياز داشته اند . برزا پس از آن جهت گشت و گذاري از وضعيت اسپ ها وارد چراگاه شد و از نزديك به معاينه محلي اسپها پرداخت و همچنين سري به زايشگاه اسپ ها زد و از نزديك كره هاي اسب را مورد معاينه قرار داد . نزديك هاي غروب كارگران چراگاه دست از كار كشيده بودند و همينكه برزا را ديدند به طرف او آمدند و از اينكه حقوق آنها پرداخت نشده شكايت كردند . برزا قول مساعد داد كه اين موضوع را با تيرداته خزانه دار كاخ در ميان بگذارد و علت آن را جويا شود . چون هوا به تدريج تاريك وسرد مي شد برزا بر ترك اسب نشست و به تاخت به طرف شهر رو نهاد . نزديك شهر كه رسيد با خودش انديشيد كه آيا ابتدا به كاخ برود و دلفش را در جريان امور قرار دهد يا اينكه به خانه برود و صبح روز بعد به كاخ برود و جريان امور را بازگويد ، بعد از كمي انديشيدن رفتن به خانه را واجب تر يافت زيرا احتمال مي داد دلفش آن موقع شب در كاخ نباشد  و لذا  به طرف خانه رفت تا هم از احوال افراد خانواده مطلع شود و هم از طريق هوريا خواهرش اخباري از آسيا بدست آورد ، وقتي برزا به خانه رسيد مادر و خواهر و برادرش تازه رسيده بودند و در حياط هنوز باز بود . برزا ابتدا اسب را به اسطبل برد و عليق براي آن فراهم كرد و سپس زين از پشت اسپ برگرفت ، دستي به سر و گردن اسپ كشيد ، از اسطبل خارج شد و به طرف در حياط رفت و آن را بست . كنار حوض وسط حياط دست و صورت و پاها را شست و وارد خانه شد . خانواده اش در اتاق نشيمن بر گرد آتش نشسته بودند و سرما از تن مي زدودند . رخسانه گفت : آه فرزندم ، بيا كنار آتش دان خودت را گرم كن ، امروز هوا سردتر از ديروز بود ، برزا بعد از خشك كردن دست و صورت به كنار آتش دان رفت و هوريا و مهراد جا باز كردند تا برزا بتواند نزديك آتش بنشيند . در همين حال رخسانه نوشيدني شير و عسل را كه هنوز بخاري از آن برمي خاست جلو برزا گذاشت ، برزا اندكي نوشيدني را چشيد و با تعريف و تمجيد از مزه مطبوع آن گفت ، مادر اين از كجا رسيده ، هوريا پيشدستي كرد و گفت عسلش را آسيا برايت فرستاده و لبخندي رمزي با مهرزاد رد و بدل كردند . رخسانه گفت كه شير تازه را همسايه آورده و چنانچه گرسنه باشي نان تازه هم مي توانم بپزم . برزا گفت نه مادر، ممنون ، گرسنه نيستم و رو كرد به هوريا و از موضوع ملاقات با دوستش آسيا پرسيد . هوريا هم شرح ماوقع را گفت و اينكه چگونه آسيا پياله عسل را تحويل او داده و سفارش كرده كه براي برزا ببريد ، بعد هم با حالتي از شوق و ذوق گفت : راستي برادر چرا ازدواج نمي كني و جوانهاي هم سن و سال تو اغلب ازدواج كرده اند . برزا گفت ، آخر كيه كه زن من بشه و اصلا تو مي تواني توي قوم ما يك دختر دم بخت پيدا كني که راضي به ازدواج من باشه ، هوريا گفت ، خيلي هم دلشان بخواد كه زن تو بشوند ، چرا كه نه ، برزا گفت حالا مگر كسي را سراغ داري ، مهراد به سخن درآمد و گفت ، خوب داداش تو از آسيا خوشت مي آید ، برزا نگاهي از گوشه چشم به او دوخت و گفت ، گيرم كه خوشم آمد ، اما او هم بايد راضي باشه ، هوريا وسط حرف آن دو پريد و گفت ، امروز آسيا نشانه هائي از علاقه مندي اش را بروز داد و پرسيد چرا برادرت ازدواج نمي كند و دست آخر هم برايت پياله عسل فرستاد ، رخسانه كه رخت خواب ها را پهن مي كرد اضافه كرد كه دلفش پيش او تعريف زيادي كرده و نظرش در مورد او بسيار مساعد است ، به اين ترتيب آنها به رختخواب رفتند و تا ساعتي بعد هم اين گفتگو ادامه داشت و مهراد زودتر از همه به خواب رفت ، هوريا راجع به  برادر آسيا پرسيد و چگونگي كشته شدن او در جنگ ولي برزا گفت كه او در آن جنگ حضور نداشته و از جزئيات آن خبري ندارد فقط مي داند كه در پي جنگي در منطقه شمال غربی كشور با متجاوزان يوناني ارابه وي هدف سنگ منجنيق قرار مي گيرد و ارابه درهم شكسته ميشود و او به اتفاق ساير سرنشينان ارابه در محاصره يونانيها جان مي سپارند .رخسانه نیز توضيح داد كه چگونه اين واقعه دلفش را كه تا آن روز يك موي سفيد در محاسن خود نداشت به يك باره پير كرد و مهريا هم در غم از دست دادن تنها پسر خود سالها غصه خورد و تنها بعد از اينكه دختر بزرگش فرنگيس ازدواج كرد و فرزندي بدنيا آورد كه پسري شبيه به دائي خودش بود مهريا دل به او سپرد و از غصه او كاسته شد . هوريا نيز خميازه اي كشيد و ديگر چيزي نگفت و برزا همچنان نگاهش را بر شعله هاي بي رمق آتشدان دوخته بود و به آينده فكر مي كرد ، موضوعات مختلفي از جلو چشمانش ر‍‍ژه مي رفتند ، فردا ، كريتوس ، سقوط مصر ، كودومانوس ، دلفش ، آسيا و ناگهان خواب او را نيز در ربود .
صبح سحر خانواده برزا برای فریضه نماز بپا خواستند و سپس لقمه ای صبحانه صرف نمودند و هر کس پی کار خود گرفت ، مادر برزا هم تاکید کرد که یک سری به دلفش بزند و به این ترتیب برزا راهی کاخ پرسپولیس شد و بدون هیچ گونه معطلی به طرف اتاق مخصوص دلفش رفت ولی دلفش هنوز نیامده بود و به نظر می رسید که برزا زودتر از معمول به آنجا رفته است . برزا تصمیم گرفت حالا که دلفش نیست حداقل به تیرداته رئیس نگهبانان و مسئول خزانه داری کاخ مراجعه نماید و از او در خصوص معوق ماندن حقوق کارگران چراگاه سلطنتی تحقیق کند . تیر داته به علت شغل حساس نگهبانی و حراست از کاخ اغلب اوقات را در کاخ سپری می کرد و برای عوامل نگهبان در خود کاخ غذا سرو می گردید و نیازی برای صرف غذا به خارج از کاخ نداشتند . به همین جهت برزا امیدوار بود که او را در محل کارش بیابد و لذا هنگامی که به پشت در اتاق تیرداته رسید در اتاق نیمه باز بود و صدای سخن گفتن دو نفر به گوش می رسید . برزا اندکی قدم آهسته نمود تا اینکه در اتاق تیرداته گشوده شد و یکی از سرنگاهبانان از آنجا خارج شد و درست همین موقع بود که برزا به مقابل در اتاق رسید و دید که تیرداته و آریابرزن دوطرف میز روبروی هم نشسته اند . برزا اجازه ورود خواست و آریا برزن او را به داخل فرا خواند . برزا با تواضع بر آن دو نفر  موضوع عدم دریافت حقوق توسط کارگران چراگاه سلطنتی را به اطلاع تیرداته رساند و همچنین ماجرای دریافت ده راس اسب چابک   را به وی بازگفت : ناگهان آریابرزن و تیرداته یکصدا گفتند ده راس اسب چابک ! تیرداته سراغ دلفش را گرفت و پرسید که آیا برزا او را ندیده است و برزا گفت دقایقی قبل تر به محل کار او رفته ولی او را در محل کارش نیافته بود به همین جهت برزا را جهت یافتن دلفش ماموریت دادند که هر چه سریعتر او را پیدا کند و به نزد تیرداته بفرستد . وقتی برزا از آنجا خارج شد تیرداته و آریابرزین موضوع ناپدید شدن کریتوس به علاوه چهار تبعه دیگر یونانی که در دیوان شاهنشاهی مشغول خدمت بودند را مورد بررسی قرار دادند . آن‌ها با توجه به خبر برزا که ده راس اسپ چابک از چراگاه خارج شده بود هیچ شکی نداشتند که کریتوس به اتفاق چهار یونانی دیگر عامل اصلی این ماجرا هستند ولی با توجه به اینکه زمان زیادی از این ماجرا می گذشت تعقیب آنان را بی‌فایده می‌دانستند زیرا پنج اسب یدکی که آن‌ها با خود برده بودند به آن‌ها اجازه می‌داد که بدون فوت وقت با تعویض اسب های خسته با اسپ های یدکی به زودی از ناحیه تحت کنترل آن‌ها خارج شوند . در حالی که آن‌ها سرگرم گفتگو بودند دلفش وارد شد و دو سردار به احترام وی از جا برخاستند . دلفش اظهار داشت که پیکی به سمت غرب جهت یافتن نشانی از یونانیهای فراری ارسال کرده است ولی امیدی به دستیگیری آن‌ها ندارد .
برزا با سرعت برق و باد به سمت غرب می تاخت و هر کجا کسی یا آبادی در طول مسیرش وجود داشت نشانی از گمشدگان یونانی جستجو می‌کرد ولی انگار گماشتگان فراری با عبور از کوره راهای مالرو طوری مسیر خود را انتخاب کرده بودند که کسی متوجه آن‌ها نشود . برزا تا نزدیکیهای غروب به جستجوی خود ادامه داد اما ناامیدانه هیچ خبری از فراری ها نیافت و راه برگشت خود را از مسیر دیگری انتخاب کرد ولی دیری نگذشت که آفتاب در پس کوههای مغرب ناپدید شد و لذا برزا در آبادی کوچکی در مسیر بازگشت توقف نمود و به سراغ بزرگ آبادی رفت . بزرگ آبادی با توجه به شکل و شمایل برزا و زین و یراق اسپ وی دانست که وی از ماموران حکومتی می‌باشد و بدون هیچ معطلی آماده پذیراپی از وی شد و کسی را جهت تیمار اسپ برزا احضار نمود و خودش به اتفاق برزا وارد سرای شدند . چراغ پیه سوز کوچکی درون تاقچه با نور کمسوی خود فضا را تا حدی روشن کرده بود و برزا که تا آن موقع روز فرصت هیچ گونه استراحتی نیافته بود و گرسنگی و تشنگی هم کشیده بود احساس آرامش یافت مخصوصاً که هنوز زمان زیادی از حضورش نمی گذشت که میزبان با کاسه ای شیر داغ از او پذیرایی کرد . بعد از کمی استراحت میزبان گفت : جوان می‌دانم که از ماموران دولتی هستی و لیکن دقیقاً نمی‌دانم از چه رو به این آبادی توجه نمودی و ما را با حضور خود سرفراز نمودی و اگر دقیقاً بدانم که خواسته و مقصودت چیست بهتر می‌توانم از انجام وظیفه برآیم . برزا گفت : سپاسگذارم و از اینکه بی موقع مزاحم شما شدم طلب عفو و بخشایش دارم و چون که شما کنجکاو شده‌ای که علت حضور مرا بدانی من آن را بازخواهم گفت اما ابتدا باید بدانم که میهمان کدامیک از  بزرگ مردان سرزمینم هستم و نام تو چیست . میزبان گفت : نام من گودرز پسر گرگین پسر سندان پسر آهندان پارسی هستم و اکنون نام تو چیست ؟ برزا گفت : من برزا پسر شیراک پسر گهرپاد پسر هاخافش هستم . گودرز گفت : آه . وای بر من که تو را نشناختم . ای شاهزاده مرا به این سبب عفو کن که از اول تو را بجا نیاوردم در حالی که تو از فرزندان سرور بزرگ ما کورش هستی و پدران تو حق و حقوق بزرگی به گردن ما رعایای این مرز و بوم دارند . برزا گفت : حق و حقوق متقابل است و اگر جانفشانی رعایا نباشد ملکی به جا نخواهد ماند تا پادشاهان در آن دادگری کنند . گودرز پرسید اکنون که هویت خود را فاش کردی بگو چه خدمتی از من ساخته است تا جان بر سر آن بگذارم و رسم ولایت شما را به جا آورم . برزا که از شکست نفسی گودرز شرمگین شده بود عرض داشت که من به دنبال پنج سوار یونانی هستم که دیروز صبح از پرسپولیس به طرف غرب حرکت کرده‌اند و در جستجوی نشانی از آن‌ها هستم و اگر بتوانی نشانی از این پنج سوار به من بدهی محبت خودت را در حق من تمام کرده‌ای . گودرز گفت آه خدای من چرا زودتر نگفتی زیرا این کسانی که تو دنبال آن‌ها هستی دیروز هنگام غروب از کنار همین آبادی در مسیر غرب در حال عبور بوده‌اند و گزارش عبور آن‌ها را نوروز چوپان قبلاً به من داده بودند و چنانچه مایل باشی می‌توانم نوروز چوپان را به اینجا بیاورم تا یقین نمایی که آیا مشخصات سواران مورد نظر با کسانی که شما رد آن‌ها را پی گرفته‌ای مطابقت دارد یا خیر . برزا دلش می‌خواست کاملاً مطمءن باشد که آیا افراد مذکور همان یونانیان فراری هستند یا کسان دیگری بوده‌اند و به همین جهت به میزبان گفت در صورتی که ممکن باشد نوروز چوپان را برای تحقیق احضار کند . گودرز قبل از رفتن بدنبال نوروز چوپان بساط شام برزا را فراهم نمود و خودش به دنبال نوروز شتافت . وقتی گودرز به اتفاق نوروز آمدند گرگین پدر گودرز و برزا سرگرم صحبت بودند و گرگین با یادآوری تاریخ گذشته پدران برزا او را مجذوب گفته‌های خود کرده بود . گرگین یک تاریخ دان شفاهی بود که او نیز به نقل از پدران خود سرگذشت یکایک شاهان هخامنشی را می‌دانست و از جمله سرگذشت کورش را مفصلاً برای برزا تعریف کرده بود . او برای برزا تعریف کرد که چگونه کورش توانست امپراطوری بزرگ هخامنشی را پی ریزی کند و تعجب انگیز تر که برزا تا آن موقع نمی‌دانست که جد او کورش سالها چوپان بوده و بعد از اینکه به جانشینی پدرش کمبوجیه می‌رسد با ایجاد اتحاد و یکپارچگی در میان طوایف مختلف پارس از پرداخت خراج به آستیاگ پادشاه کشور ماد خودداری می‌کند و سپس آستیاگ به قصد تنبیه وی به سرزمین پارس حمله می‌کند که در این جنگ پیروزی نصیب کورش می‌شود و لذا پارسها با این پیروزی دلیری و شهامت کورش را می ستایند و به اتفاق او را برای تحصیل پیروزی های بعدی یاری می‌کنند . وقتی برزا از این موضوع اطلاع یافت دانست که آنچه اکنون در میان پادشاهان هخامنشی رواج دارد در میان پادشاهان قبلی نبوده و بنا به گفته گرگین جد برزا کورش تنها سه زن اختیار نموده بود در حالی که کودومانوس اکنون در هر یک از پایتخت های هخامنشی در پرسپولیس و هگمتانه و شوش حرمسرای مجزایی داشت . برزا نخواست در این باره سخنی بگوید ولی در اندرون خود آشوبی احساس کرد . وقتی سخن گرگین به پایان رسید گودرز به نوروز اشاره نمود که حکایت سواران را بازگوید و نوروز شرح داد که هر یک از سواران یک اسب یدکی با خود داشته‌اند که بر پشت هر یک مقداری لوازم در کیسه ای قرار داشته و چهره سواران هم با توجه به ریش و سبیل تیغ زده غیر ایرانی بوده است . با توضیحات نوروز چوپان برزا یقین حاصل کرد که افراد یاد شده همان یونانیهای فراری می‌باشند .
اما در پرسپولیس دلفش در مورد نامه تحویل ده راس اسب از چراگاه سلطنتی تحقیق نمود و مشخص شد که کریتوس آن نامه را جعل کرده است و هیچ یک از عمال دیوان از آن اطلاعی ندارد به همین منظور جلسه‌ای اظطراری با کودومانوس تشکیل دادند تا از این پس نسبت به یونانیهای دربار دقت عمل بیشتری به عمل آید و نگهبانان رفتار آن‌ها را زیر نظر داشته باشند و تیرداته در بعد از ظهر همان روز کلیه دویست نفر از نگهبانان کاخ را که بیشتر آن‌ها از اهالی گودریزیا و پاتانستان بودند احضار کرد و دستورات لازم را به آن‌ها داد و مخصوصاً دستور داد که هیچ یک از یونانیها اجازه ورود به محل اقامت شاه را نداشته باشند زیرا احتمال توطئه بر علیه شاه وجود دارد . دلفش هم پس از رتق و فتق امور دربار به منزل رفت و چون به طور ناگهانی ماموریتی به برزا محول نموده بود که خانواده اش از آن بی‌خبر بودند آسیا را گفت : دخترم به نزد خانواده برزا برو و به آن‌ها اطلاع بده که برزا جهت ماموریتی به خارج شهر رفته و نگران وی نباشند . آسیا که خود نیز مایل بود به منزل برزا برود از پیشنهاد پدر استقبال نمود و قبل از رفتن از مادرش اجازه خواست تا شب را نزد دوستش هوریا بگذراند و به این ترتیب راهی منزل برزا شد . دلفش خود نیز نگران این ماموریت خطیر بود و گاه با خود می‌اندیشید که اگر برزا با دسته یونانیها برخورد کند احتمال یک برخورد خونین میان آن‌ها منتفی نیست و لذا خودش بیش از سایرین نگران سلامتی برزا بود و هنگام نیایش شامگاهی برای سلامتی برزا دعا کرد . مهریا نیز کمابیش نگران شد و با تشر به دلفش فهماند که نمی بایست پسر نوجوانی چون برزا را برای این ماموریت خطیر می‌فرستاد اما دلفش اظهار داشت که محرم تر از او کسی را سراغ نداشته و اگر فرد دیگری را برای این ماموریت می‌فرستاد ممکن بود که بدرستی نتواند آن را به انجام برساند .
رخسانه در خانه بی‌قراری می‌کرد و زن عمو جهانگیر او را دلداری می‌داد که این نگرانی ندارد یک تک پا جهانگیر را می فرستیم منزل دلفش خبر بیاورد که برزا کجا است . رخسانه می‌گفت آخه خواهرجان از صبح الطلوع که رفته نه برای ناشتائی آمده نه هم برای عصرانه و تا حالا هم که نزدیک غروب است خبری از او نیست . در همین موقع بود که در حیاط خانه به صدا درآمد و مهراد به سرعت به طرف در حیاط دوید و آسیا را پشت در حیاط دید و صدا زد که دوست هوریا آمده و با هم داخل حیاط شدند . با آمدن آسیا رخسانه نگران تر شد و فکر کرد شاید او حامل خبر ناخوشایندی از طرف برزا باشد اما با توجه به لبخندی که بر لب آسیا نقش بسته بود نگرانی اش مرتفع شد . هوریا به استقبال آسیا رفت و دیده بوسی کردند و قدم زنان تا کنار ایوان نزد زن عمو جهانگیر و رخسانه رسیدند . آسیا تواضع نمود و خطاب به رخسانه گفت که  پدرش پیغام داده برزا جهت ماموریتی فوری به خارج شهر رفته است و نگران نباشد . رخسانه نفس راحتی کشید و پرسید که پدرت نگفت تا کی ماموریت پسرم پایان می‌یابد و آسیا اظهار بی اطلاعی کرد . دخترها به اتفاق هم داخل سرای شدند و مهراد هم با مرغابیهای درون حوض آب وسط حیاط بازی می‌کرد . ناگهان صدای شیهه اسب برزا از داخل اسطبل به گوش رسید . رخسانه خطاب به مهراد گفت : مادر به این زبان‌بسته صبح تا حالا علیق داده‌ای : مهراد گفت مادر برای برزا دلتنگی می‌کند و اگر نه هیچیش نیست . زن عمو جهانگیر گفت : خدا را شکر حالا که خیالت راحت شد من بروم که ممکن است جهانگیر پی برزا برود و یا کسی را سراغ اون بفرستد . رخسانه همراه وی بلند شد و زن عمو جهانگیر را تا دم در حیاط بدرقه کرد . اسب یک بار دیگر شیهه زد و رخسانه زیر لب گفت آخ مادر پیرم کردی .
 دختران درون نشیمن کنار آتشگاه نشسته بودند و برای عبادت شامگاهی مقدمات کار را فراهم می‌کردند و رخسانه خود را به کنار حوض آب رساند و دست و روی خود را شست و مهراد را به داخل سرای برد و اندکی بعد به اتفاق هم فریضه عبادت خود را به جای آوردند و در ضمن برای سلامتی برزا دعا نمودند . آسیا کمتر از دیگر اعضای خانواده نگران برزا نبود و او نیز در احساس مشترکی با سایر اعضای خانواده گاه نمی‌توانست جلو احساسات خود را بگیرد . با این حال مواظب بود سخنی نگوید که بر نگرانی آن‌ها اضافه شود آن شب همگی گرد آتش دان نشسته بودند و از هر دری سخن می‌گفتند . رخسانه یک‌کاسه آجیل جلو دخترها گذاشت و کاسه دیگر هم جلو خودش و مهراد قرار گرفت . حضور آسیا در جمع خانواده برزا مایه دلگرمی و سرگرمی بود تا رخسانه کمتر نگران برزا باشد . از زمانی که خبر  سقوط مصر به گوش اهالی پرسپولیس رسیده بود یک نگرانی عمومی سراسر شهر را فراگرفته بود در این میان خانواده‌هایی که سابقاً یکی از عزیزان خود را در جنگ‌ها از دست داده بودند حساسیت بیشتری داشتند و رخسانه که شوهرش را از دست داده بود حق داشت که هم‌اکنون نگران فرزند ارشد خانواده باشد . با این احوال خبری که آسیا برای او آورده بود به اندازه زیادی از نگرانی رخسانه را برطرف نمود و لیکن کدام مادری را سراغ دارید که حتی یک ساعت از اوقاتش را بدون آنکه نگران فرزندی نباشد پشت سر بگذارد . در همین حال رخسانه از هجوم افکار اهریمنی به مخیله اش رنج می‌کشید و گاه زیر لب با خودش سخن می‌گفت . این وضعیت به بچه‌ها نیز سرایت می‌کرد و اگرچه آن‌ها چندان نمی بایست نگران باشند اما از حال و روز مادر تأثیر می‌گرفتند . آسیا خیلی مایل بود سخن به زندگی و آینده کشیده بشود و در خلال آن آرزوی های شیرین خود را جستجو کند اما نمی‌توانست مستقیماً وارد این مباحثات بشود و لذا با صبوری منتظر بود تا یکی از اعضای خانواده پیشقدم بشود و او دنباله بحث را پی بگیرد . خوشبختانه مهراد با پرسش ناگهانی خود فضای غم آلود را تغییر داد . مهراد از مادرش پرسید که چرا برزا ازدواج نمی‌کند و مادرش گفت من که آرزوی همیشگی ام ازدواج برزا بوده است ولی تا حالا هر یک از دختران فامیل را به او پیشنهاد داده‌ام جواب رد داده است . هوریا تکانی به خودش داد و با شیطنت گفت حتی آسیا را ! در این موقع گوشهای آسیا تیز شد و سرخی شرم به صورتش دوید و بی صبرانه منتظر جواب رخسانه بود . رخسانه گفت امشب اولین باری است که آسیا ما را از فیض حضورش بهره مند ساخته است و در ثانی گمان نمی‌کنم نه آسیا و نه هم برزا چندان یکدیگر را دیده باشند و اگر خواهرم مهریا و شاهزاده دلفش رضایت بدهند و خود آسیا هم راضی باشد من یکی راضی هستم . حالا باید نظر عموجهانگیر و خود برزا را هم بدانیم . هوریا ادامه داد من فکر می‌کنم برزا آسیا را دوست داشته باشد و آسیا هم متقابلا برزا را بخواهد  و رو کرد به طرف آسیا و گفت این‌طور نیست آسیا . آسیا دوباره سرخ شد و با صدای دورگه اش گفت : نمی‌دانم
مهراد دوباره به صدا درآمد و خطاب به مادرش گفت که خیلی دلش می‌خواهد همراه برزا به چراگاه سلطنتی برود و از نزدیک گله های اسب را تماشا کند در همین اثنا هوریا هم همین خواسته را تکرار کرد و آسیا یواشکی به هوریا گفت من هم خیلی وقته از شهر خارج نشدم و دوست دارم همراه شما باشم . رخسانه گفت برزا به سلامتی آمد سفارش می‌کنم یک روز شما را با خودش همراه ببرد ولی اکنون وقت خوابه و خطاب به هوریا گفت که مامان رخت خوابها را پهن کن و هوریا رخت خواب آسیا را کنار خودش پهن کرد و رخت خواب مادر و مهراد را با فاصله در سوی دیگر سرای پهن نمود . او مخصوصاً می‌خواست که مادرش صدای پچ‌پچ شبانه او و دوستش آسیا را نشنود و از این بابت راحت باشند . مهراد اول از همه به خواب رفت اما صدای پچ‌پچ دخترها تا پاسی از شب به گوش می‌رسید ولی نهایتاً به خاموشی گرایید و رخسانه آخرین کسی بود که چشمانش را فروبست .
آفتاب سه چهارم مسیرش را در آسمان پیموده بود که برزا به حاشیه پرسپولیس رسید و ابتدا به طرف منزل رفت تا بار و بنه ای را که گودرز به رسم سوغاتی به وی سپرده بود بر زمین بگذارد و به محض اینکه نزدیک خانه رسید اسب برزا از داخل اسطبل شیهه زد . رخسانه خطاب به مهراد گفت بدو برو در را باز کن برادرت آمد و همینکه مهراد درحیاط را گشود برزا قدم به درون حیاط گذاشت . ابتدا خورجین از اسب جدا کرد و افسار اسب را به مهراد سپرد تا آن را به اسطبل ببرد و آب و علفی به حیوان بخوراند ولی سفارش کرد که نباید دو اسب نزدیک هم باشند زیرا ممکن است طناب هایشان در هم گره بخورد . مادر و خواهرش به اتفاق آسیا در ایوان خانه انتظار او را می‌کشیدند و برزا با تواضع بر آن‌ها وارد شد . خورجین را در گوشه ایوان گذاشت و به طرف حوض آب رفت و دست و صورت را شست و دوباره به طرف ایوان برگشت . مادرش به داخل سرای رفته بود تا عصرانه فراهم کند و دختران روی سکوی جلوی ایوان نشسته بودند . برزا نیز روی سکوی کنار آن‌ها نشست و از آسیا جویای احوال خانواده اش شد . آسیا در حالی که از دیدار دوباره برزا مشعوف شده بود با خرسندی از وی تشکر کرد و گفت که از دیروز بعد از ظهر تا حالا نزد دوستش هوریا آمده و پدرش به او سفارش کرده تا خبر ماموریت فوری او را به خانواده اش برساند و اکنون می‌خواهد به خانه برود و خبر بازگشت برزا را به پدرش برساند . آسیا گفت که پدرش نیز خیلی نگران بوده و لازم است هرچه زودتر باخبر شود . برزا گفت : اجازه بدهید من لقمه‌ای عصرانه می‌خورم و به اتفاق می‌رویم . آسیا در دل خوشحال شد اما غرورش اجازه نداد آن را آشکار کند . رخسانه غذای برزا را داخل سرای گذاشت و صدا زد که مادر بیا که غذایت سرد می‌شود . بعد از غذا خورجین را برداشت و دو بسته بزرگ بادام و گردو را نصف کرد  نیمی را در خانه گذاشت و نیمی دیگر را درون خورجین قرار داد و مهراد را گفت که اسب را از طویله درآورد و خطاب به مادر گفت که به نزد دلفش خواهد رفت . آسیا و هوریا به طرف در حیاط رفتند و مهراد افسار اسب را بدست برزا داد  خورجین را بر پشت اسب نهاد و از در حیاط خارج شد آسیا با عجله از هوریا خداحافظی کرد و به موازات برزا کوچه را به سمت خانه دلفش ترک کردند . فاصله خانه آن‌ها تا خانه دلفش پیاده ده تا پانزده دقیقه بیشتر نبود با این حال در بین راه برزا به آسیا تعارف کرد که اگر خسته است بر اسب بنشیند آسیا اشاره کرد که قدم زدن را بیشتر دوست دارد در میانه راه پارک بزرگی بود که داریوش اول هخامنشی آن را بنیاد گذاشته بود و آن را پارک داریوش می نامیدند و مسیر حرکت آن‌ها طوری بود که می بایست از وسط پارک بگذرند در میانه های پارک حرکت آن‌ها آهسته تر شد و حالتی را که در اولین ملاقات آن‌ها روی داده بود دوباره تجربه کردند و همینطور که سلانه سلانه راه می پیمودند نغمه بلبلان آوازه خوان در گوشهای آن دو می پیچید هنوز چند قدمی مانده به انتهای پارک ناگهان شاخه خشک بوته ای گوشه دامن آسیا را چنگ زد اما قبل از آنکه آسیا آن را از دامن برگیرد برزا با چالاکی تمام خم شد و آن را برگرفت . آسیا کمی شرمناک شد ولی خودش را نباخت و از برزا تشکر کرد . برزا هم متقابلا گفت : من که کاری نکردم شاهزاده خانم . آسیا به شدت مواظب بود که اتفاق مشابهی نیفتد اما در ضمن نمی‌خواست سفر کوتاه آن‌ها به زودی به پایان برسد شاید از برزا انتظار بیشتری داشت و شاید در جستجوی کلماتی بود که از دهان برزا خارج شود و روح سراسر تشنه او را سیراب کند . اما برزا همچون برج زهرمار به ندرت سخنی می‌گفت و غرورش اجازه نمی داد که سیر و سلوک کورشها را زیر پا بگذارد . آسیا که دید برزا اینچنین مهجوبانه راه میسپارد و تا دقایقی دیگر به خانه خواهند رسید خستگی را بهانه کرد و از برزا خواست دقایقی بر لب جوی کنار راه بنشینند . در حالی که آن دو نشسته بودند دو زوج جوان از کنار آن‌ها گذشتند و در حالی که با هم پچ‌پچ می‌کردند بعد از بیست قدم دوباره نگاهی به پشت سرشان کردند و سپس دور شدند . برزا نتوانست تحمل کند و بدون هیچ مقدمه‌ای دفعتا به آسیا گفت : مادرم در خصوص ازدواج هیچ سخنی نگفت ؟ آسیا پرسید منظورت ازدواج چه کسانی است  برزا با کمی مکث من و من کنان گفت : ازدواج م . م . ما . آسیا گفت ولی شما تا حالا هیچ یک از دختران فامیل را نپسندیده ای  برزا مثل اینکه تیرش به سنگ خورده باشد بار دیگر تلاش کرد تا منظورش را روشن کند و لذا ادامه داد : ولی شما بسیار زیبایی شاهزاده خانم و م.ن م.ن شما را بسیار دو.ست  دار . رم . آسیا نفس راحتی کشید زیرا احساس کرد که شکار خود را به بند کشیده است ولی در عین حال می‌خواست مطمپن شود که طناب را کاملاً محکم کند و لذا با ناراحتی کاملاً ساختگی گفت : دوست داشتن شما کافی نیست و نظر عمو جهانگیر را نگرفته ای . برزا با تعجب گفت تو از کجا می‌دانی که نظر عمو جهانگیر مهم است و آسیا به سخنان رخسانه در گفتگوی شب گذشته اشاره کرد . برزا گفت عموجهانگیر هیچ مخالفتی نمی‌کند زیرا شما خودتان کورش هستی و عموجهانگیر به غیر کورش حساسیت دارد نه به شما که دختر یک کورش زاده اصیل هستی . ناگهان از انتهای معبر زنی وارد معبر شد و با شتاب به سوی آن‌ها می‌آمد . آسیا برخاست و براه افتاد و خطاب به برزا گفت مادرم! برزا نیز بلند شد و پشت سر آسیا به راه افتاد و به طرف زن رفتند . مهریا نزدیک‌تر که شد آن دو را بازشناخت و پرسش کنان گفت کجا بودی دختر . جون مرگم کردی و نگاهش روی برزا چرخید . برزا با شرمندگی تواضع کرد و مهریا گفت به سلامتی برگشتید  زودتر به خانه بیائید دلفش شدیداً نگران شماست و سه نفری به خانه دلفش رسیدند. اسب نزدیک خانه شیهه کشید و دلفش صدای اسبش را بازشناخت و به درون حیاط آمد و مهریا به اتفاق دختر و پسر جوان قدم به حیاط گذاشتند دلفش به طرف آن‌ها رفت و برزا تواضع نمود اما آسیا در پناه مادر به طرف خانه رفت و از اینکه مبادا مورد عتاب پدر واقع شود زودتر از مادرش وارد سرای شد . برزا خورجین از اسب برگرفت و بر زمین نهاد و اسب را به طرف اسطبل هدایت کرد . دلفش او را همراهی کرد و از او خبر خواست و برزا هم ماجرای دیده شدن آن پنج یونانی فراری را بازگفت . دلفش مقداری علیق جلو اسب ریخت و به اتفاق برزا از اسطبل خارج شدند و با هم وارد سرای شدند . آتشدان را زن‌ها افروخته بودند و مهریا قوری شیر قهوه را کنار آتش دان گذاشته بود . آسیا طی این فاصله کمی به خودش رسیده بود و بعد از نشستن مردها با یک سینی که دو فنجان کوچک در آن قرار داشت به کنار آتش دان آمد . اما نگاهش را از پدر پنهان کرد و فوری به طرف آشپزخانه برگشت . دلفش دو فنجان را با شیر قهوه پر کرد و از اوضاع و احوال مسافرت برزا و دیده ها و شنیده هایش پرسید . از جمله سؤالات او این بود که آیا خبر سقوط مصر به گوش اهالی اطراف و اکناف رسیده است یا خیر و اینکه نظر مردم در مورد کودومانوس چه می‌باشد . برزا هم هرچه دیده و شنیده بود برای دلفش تعریف کرد هوا رو به تاریکی می‌رفت و برزا اجازه خواست برود دلفش نیز برخاست تا ضمن مشایعت برزا برای عبادت شامگاهی وضو کند مهریا گفت به خواهرم سلام برسان و آسیا هم در آستانه در قرار گرفت و با نگاه مهربانش برزا را مشایعت نمود . هنوز برزا چند قدمی دور نشده بود که آسیا به مادرش گفت قرار است هوریا و مهراد به اتفاق برزا به چراگاه سلطنتی   بروند و من هم خیلی دوست دارم همراه آن‌ها باشم ممکن است از پدر برایم اجازه بگیری مهریا پرسید کی می‌خواهند بروند و آسیا گفت به همین زودی و به این ترتیب أسیا  می خواست هم نظر پدرش را بداند و هم فرصتی برای دیدار مجدد برزا می یافت و می‌توانست پیوند بین خود و او را محکم تر کند
با گرمتر شدن هوا شاه کودومانوس تصمیم گرفت به کاخ هگمتانه برود و تا پایان تابستان در آنجا بماند . طی این مدت شاه هیچ واکنشی نسبت به حمله اسکندر نشان نداده بود و سرداران جنگی را همچنان در بلاتکلیفی نگاه داشته بود . صبح خیلی زود یکی از روزهای اول تابستان کالسکه سلطنتی حامل شاه و ملکه به همراه تعدادی از دختران که هر یک حداقل چند صد گرم طلا و جواهرات بر گردن و بازوان خود داشتند و محافظان شخصی خانواده سلطنتی پرسپولیس را به مقصد هگمتانه ترک نمود . دلفش و تیرداته و آریا برزین جهت مشایعت شاهنشاه در محل حاضر بودند و در حالی که همچنان از بلاتکلیفی خود نگران بودند انتظار داشتند که شاید شخص شاه در واپسین ساعت حرکت خود فرمان یا دستوری جهت جمع آوری سرباز و تشکیل سپاه جهت مقابله با اسکندر صادر کند اما کودومانوس چنین نکرد و بیش از تشکیل سپاه نگران خزانه سلطنتی بود که کرورها طلا در آن قرار داشت و آخرین سفارش را به تیرداته داد که با جدیت از خزانه محافظت کند کاروان سلطنتی براه افتاد و هر کس پی کار خویش رفت . آریا برزین به پادگان رفت و تیرداته و دلفش در کاخ پرسپولیس مشغول کارهای روزمره خود شدند .. برزا که تصمیم داشت به چراگاه سلطنتی برود قبل از رفتن می‌خواست موضوع عدم پرداخت حقوق اسبداران چراگاه سلطنتی را روشن کند زیرا به محض ورود به چراگاه اسبداران وی را مورد پرسش قرار می‌دادند . به همین منظور دوباره به تیرداته مراجعه کرد تا پاسخ وی را بشنود وقتی برزا تیرداته را در محل کارش ملاقات کرد تیرداته پاسخ داد که به علت مخارج بالای تشریفاتی و هزینه حرمسرای کودومانوس پول کارگران مذکور به مصرف رسیده است و شخص شاه نیز پولی برای جایگزین آن اختصاص نداده است . برزا گفت این جواب برای کارگران کفایت نمی‌کند و آن‌ها به حقوق ماهانه خود نیازمند هستند و چنانچه حقوق آن‌ها پرداخت نشود کار خودشان را ممکن است رها کنند و یا هم در نگهداری و پرورش اسب ها تعلل کنند و این امر موجب تضعیف نیروی اسب ها در میدان جنگ خواهد شد . تیرداته پاسخ داد در هر حال بیش از من و تو شخص کودومانوس باید به این امور توجه نماید که متأسفانه حساسیتی نشان نداده است و هم‌اکنون به علت اینکه کلید خزانه نزد خود او می‌باشد امکان برداشت از خزانه وجود ندارد مگر اینکه خود او یا نماینده ای از طرف او به این منظور در خزانه را بگشاید . معهذا می‌توانیم از محل جمع آوری مالیات روستاها و شهرهای اطراف بخشی از حقوق کارگران را به طور غیر نقدی پرداخت کنیم اما این امر مستلزم گذشت زمان است تا هنگامی که به پایان تابستان نزدیک شویم و دهقانان محصول خود را برداشت کنند . . برزا باز هم قانع نشد و پرسید آیا هیچ راه دیگری وجود ندارد و تیرداته نتوانست پاسخ دیگری بدهد و زیر لب زمزمه کرد
چو سلطان ز لشکر کند زر دریغ
نگیرد به جنگ لشکرش دس به تیغ
برزا نومیدانه از تیرداته جدا شد و به سوی دلفش رفت و موضوع را با دلفش نیز در میان نهاد . دلفش نیز با حسرت سری تکان داد و به فکر فرو رفت شاید راه چاره‌ای بیابد ولی او نیز به نتیجه ای نرسید و با تاثر گفت ، اگر شاه هزینه یک ماه حرمسرایش را کنار گذاشته بود اکنون مشکلی نداشتیم . برزا که دید ماندن یا رفتن او هیچ تفاوتی نمی کند با خود اندیشید که بهتر است اکنون به خانه برود تا هنگام بعد از ظهر به اتفاق خواهر و برادرش و آسیا دختر دلفش، به چراگاه سلطنتی بروند . او ضمن خداحافظی با دلفش از او چنین شنید که به زودی پیکی را به هگمتانه می فرستند تا از شخص شاه در این خصوص کسب تکلیف کنند .
*****************
 آفتاب در دوردست ها به تدریج نارنجی می شد و لحظه به لحظه از روشنائی روز می کاست . رد پای چهار نفر بر شنهای نرم صحرا خراش گذاشته بود و چهار موجود نیمه جان تلو تلو رو به سوی خورشید حرکت می کردند . ناگهان آخرین نفر در آخر صف متوقف شد و زانو بر زمین زد و فریاد برآورد . لعنت بر تو ! لعنت بر تو کریتوس ! ما هرگز از این بیابان رها نخواهیم شد ، همه ما محکوم به مردن هستیم ، لعنت بر تو ، ناگهان همچون دیوانگان خندید و در خاک در غلطید . طنابی که این چهارنفر را به هم متصل کرده بود مانع حرکت گروه بود ، نفر سوم پرسید حالا چکار کنیم ، کریتوس گفت : او توان خودش را از دست داده و دیر یا زود خواهد مرد ، بنابر این جایز نیست به خاطر او وقت را تلف کنیم  و اگرنه خود ما نیز به سرنوشت او دچار خواهیم شد . از هم اکنون تا صبح فردا بهترین فرصتی است که در اختیار داریم و از خنکی هوا باید حداکثر استفاده را ببریم . سپس فریاد زد حرکت می کنیم و شروع به حرکت کرد اما طناب متصل همچنان مانع حرکت بود تا آنگاه که نفر سوم با دلی پر از حسرت خنجرش را از غلاف خارج کرد و طناب نفر چهارم را از خودش جدا کرد . طناب بر خاک افتاد و گروه به راه افتاد .
آفتاب غروب کرده بود و تاریکی فرود آمده بود و خنکی هوا جان تازه ای به سه مسافر بخشیده بود . آنها به آرامی راه می پیمودند . کریتوس خطاب به دو نفر دیگر که به دنبال وی کشیده می شدند گفت : اگر دوام بیارید اسکندر پاداش خوبی به شما خواهد داد ، پس تمام سعی خودتان را بکار بندید ، من احتمال می دهم فردا قبل از ظهر به شط فرات برسیم و آنوقت می توانیم آنقدر آب بنوشیم که جبران این تشنگی ها بشود . مشکهایمان را هم پر می کنیم و با خاطری آسوده به راهمان ادامه می دهیم تا در اولین آبادی چند تا اسب خوب و رهوار پیدا کنیم و یکسره بدون توقف تا مصر برویم . امیدوار باشید .امیدوار باشید .
شب از نیمه گذشته بود آنها همچنان راه می رفتند و با هر تنفس مقداری بخار آب از راه تنفس از بدنشان خارج می شد و این باعث می شد که عطش آنها هر لحظه شدیدتر شود .آن دو نفر که در اول صف بودند تقریبا  نفر سوم را با خود می کشیدند و این در حالی بود که نفر سوم با حالتی هذیانی می گفت : گوشت اسب تشنه خیلی تشنگی دارد ،نباید می خوردیم . پرتوس از گردنه پرتاب شد ، خولوس از تشنگی جان داد و اکنون نوبت من است ، لعنت به تو کریتوس ، من هم خواهم مرد . تو ما را به این محنت انداختی . چیزی کم نداشتیم ، زندگی بی دغدغه ای داشتیم ، اما تو ، اما تو ... لعنت به تو .. شیطان ، ابلیس ..
کریتوس توقف کرد تا لختی استراحت کنند ، نفر سوم همچنان ناله می کرد آنها تن را به خنکای شنهای صحرا سپردند تا شاید اندکی از عطش خود بکاهند اما همچنان که غلط می زدند ناگهان صدائی از اطراف به گوش رسید ، کریتوس دستور سکوت داد و سکوت حکم فرما شد . صدائی شبیه صدای حرکت گروهی ارتش به گوش می رسید اما دیری نپائید که سوسوی نقاط نورانی از طرف صدا هویدا شد ، چراغهائی که جفت جفت بالا و پائین می شدند نزدیک و نزدیک تر شدند تا آنگاه که به فاصله چند متری آنها رسیدند . کریتوس حیوانات را شناخت ولی ابتدا نخواست که همراهان خود را متوحش کند بنابر این به آنها چیزی نگفت اما نفر دوم گفت : اگر از  تشنگی جان به در ببریم محال است از دست این گرگ های گرسنه جان سالم بدر ببریم . کریتوس گفت بهترین راه این است که حرکت کنیم واگرنه گرگ ها حمله خواهند کرد و حرکت دوباره آغاز شد . شش گرگ گرسنه به همراه سه مرد تشنه براه افتادند تا یکدیگر را برانداز کنند . گرگها به دو گروه سه نفره تقسیم شده بودند و در طرفین گروه انسانی راه می پیمودند . پس از مدتی راه پیمائی گرگها احساس طعمه های خود را ارزیابی کردند و فاصله خود را نزدیک و نزدیک تر کردند ، آرام آرام از جناحین به سمت عقب پس نشستند تا اینکه ناگهان طعمه خود را به چنگ و دندان گرفتند . گوگولوس بخت برگشته از انتهای صف توسط شش گرگ قوی پنجه کشیده می شد اما طناب متصل به وی مانع از جدا شدنش از دو نفر دیگر بود . کریتوس فریاد زد رهایش کن ، رهایش کن ، اما نفر دوم فکر می کرد که کریتوس به گرگها خطاب می کند که رهایش کنند تا اینکه خود کریتوس به عقب برگشت و با خنجر خود طناب نفر سوم را برید و گرگها با طعمه خود عقب نشینی کردند ، لختی بعد صدای دلخراشی از گوگولوس برخاست و پس از آن دیگر صدائی از وی برنیامد و گرگها در تاریکی شب پنهان شدند . کریتوس خطاب به تنها دوست باقیمانده اش گفت : اگر ما نتوانیم به اندازه کافی از اینجا دور شویم به زودی ممکن است طعمه بعدی گرگ ها باشیم بنابر این نهایت تلاش خودت را بکار بگیر تا به حد کافی فاصله بگیریم . آن دو کمی با شتاب بیشتر شروع به حرکت کردند و تا نزدیک صبح راه پیمودند . کریتوس نگاهی به آسمان دوخت و چند پرنده را در آسمان دید و به دوستش گفت آنجا را ببین . ما نزدیک شدیم ، ما رسیدیم ، ما از مرگ رهائی یافتیم ، به زودی به شط فرات می رسیم . آنها پرنده های آبی هستند .
با دیدن پرندگان آبی آن دو نفر جان تازه ای گرفتند و امید زندگانی در رگ و پی آنها دوید و با انرژی بیشتری به سمت جلو حرکت می کردند . اگرچه آفتاب کمی بالا آمده بود و هوا رو به گرمی می رفت اما امید رسیدن به شط فرات به آنان قوت می بخشید . آفتاب از یک چهارم مسیرش کمی بالاتر آمده بود که شط فرات از دور نمایان شد ودو مسافر طناب از خود کندند . دیولوس که از فرط تشنگی زبانش کاملا خشک و از دهانش بدر آمده بود به سمت شط شروع به دویدن کرد . کریتوس فریاد زد ، نه ، نه  اما دیولوس توجهی نکرد و با فریاد آب ، آب خودش را به فرات زد . پنج دقیقه پس از وی کریتوس به ساحل فرات رسید . به حاشیه آب رفت و با دست کف در آب برد و به دهان زد و ضمن چرخاندن آب در دهان آن را بیرون ریخت . او این عمل را سه بار تکرار کرد و سپس آب بر سر و گردن خود ریخت و لباسهایش را خیس کرد . در همین حال آب به دهان می برد و آن را مزمزه می کرد . او می دانست که بعد از این همه تشنگی اگر آب زیادی بنوشد ، خواهد مرد و لذا آب بازی او نیم ساعت به طول انجامید سپس بقچه خویش را گشود و از گوشت خشک شده که به عنوان توشه همراه خود داشت  کمی خورد . او سپس تصمیم به رفتن گرفت اما قبل از آن نگاهی به جسد دیولوس انداخت که پس از نوشیدن آب جان سپرده بود . او خطاب به جسد دیولوس گفت حتما" نامت را در کتابهای تاریخی خواهند نوشت و به سمت آبادی شمال فرات براه افتاد . کریتوس به دنبال یک اسب تازه نفس بود که بتواند هر چه سریعتر خودش را به بندر صور در ساحل مدیترانه برساند تا از آنجا به وسیله کشتی عازم مصر بشود . اواسب مورد نظرش را با سکه هائی که از ایران با خود داشت خریداری کرد و عازم ساحل شرقی مدیترانه شد . او آبادیهای زیادی را پشت سر گذاشت تا اینکه به بندر صور رسید . شهر تقریبا ویران شده بود و مردم آن شهر تقریبا قتل عام شده بودند گاه گاه پیرزن یا پیرمردی تنها در معابر شهر دیده می شد . کریتوس به سمت ساحل دریا رفت تا شاید قایق یا کشتی در آنجا بیابد اما نیافت و ناچار شد راه خودش را به موازات ساحل دنبال کند . در ادامه مسیر به کاروانسرائی رسید و اسب را به خدمه سپرد تا تیمار کنند و خود وارد کاروانسرا شد . حجره ای در اختیارش گذاشتند و خدمتکاری برایش مهیا کردند . خدمتکار با ظرف آبی آمد و دستور شام خواست . کریتوس غذای ماهی سفارش داد اما قبل ازاینکه خدمتکار برود از وی پرسید که بر سر بندر صور چه آمده است ؟ خدمتکار پاسخ داد که اهالی بندر صور در مقابل فاتح بزرگ (اسکندرمقدونی ) مقاومت کردند و فاتح بزرگ پس از چیره شدن بر شهر صور ، دستور قتل عام عمومی و غارت و چپاول شهر را صادر کرد . کریتوس گفت سوال دیگری هم دارم و اینکه چگونه می توانم سریعتر به مصر برسم . خدمتکار مثل اینکه در پاسخ دادن دو دل بود و گفت باشه بعدا و منظورش زمانی بود که شام را می آورد . قبل از اینکه خدمتکار برود کریتوس او را صدا کرد و خدمتکار بین دهانه در خروجی ایستاد و نگاهی به عقب انداخت . کریتوس سکه ای طلا برایش پرتاب کرد و خدمتکار با تبسمی معنادار خارج شد .کریتوس در عین حال نگران افشای راز خود نیز بود و اگرچه آشکارا هیچ مخالفتی در آن مکان با فاتح بزرگ دیده نمی شد اما شرط احتیاط حکم می کرد راز خود را پنهان نماید تا مبادا کسی از وفاداران امپراطوری ایران به وی گزندی نرساند به همین جهت بود که وقتی صاحب کاروانسرا به اشاره خدمتکار جهت راهنمائی وی به حجره آمد و از مبدا و مقصد او سوال کرد خودش را یک تاجر یونانی معرفی کرد که جهت امر تجارت عازم مصر می باشد .
از طرف دیگردولت ایران هنوز جاسوسانی را در منطقه تحت اشغال رومیها داشت و از جمله آنها الیاس پارسی  بود که در شهر صبرا زندگی می کرد . الیاس در خانه ای زندگی می کرد که متعلق به خودش بود و پیامها بوسیله کبوتر نامه رسان مستقیما به منزل خودش می رسید . اگر الیاس در یک مکان دولتی زندگی می کرد تا حالا کشته شده بود اما چون منزل وی همچون منزل سایر مردمان آن شهر بود مقدونیها قادر به شناسائی وی نبودند . اندکی پس از فرار کریتوس از پایتخت پارس  مراتب توسط کبوتران نامه رسان به جاسوسان مسیر مخابره شده بود و به همین جهت بود که الیاس قبل از آمدن کریتوس به آن شهر انتظارش را می کشید و برای اینکه بتواند هر رهگذری را زیر نظر داشته باشد به این کاروان سرا آمده بود و خدمتکار هم مطابق آنچه قبلا بین او و الیاس قرارداد شده بود گزارش هر تازه واردی را در اختیار او می گذاشت . به همین جهت خدمتکار پس از آنکه سکه را از کریتوس گرفت از صاحب کاروانسراخواست جهت راهنمائی کریتوس به حجره او برود و خودش به سراغ الیاس رفت و در باره مرد تازه وارد با او سخن گفت . الیاس پرسشهائی پرسید و پاسخهای خدمتکار مطابق آنچه بود که ازایران به وی گزارش شده بود . تنها تفاوت این بود که طبق گزارش رسیده آنها یک گروه پنج نفره بودند که به اتفاق از ایران فرار کرده بودند و اکنون کریتوس به تنهائی وارد کاروان سرا شده بود . الیاس حدس می زد که ممکن است عبور آنها از بیابان های جنوبی به تلف شدن تمام یا تعدادی از آنها بیانجامد زیرا مسیری که آنها از پارس حرکت کرده بودند نهایتا سر از بیابانهای جنوب عراق و راه های بی سرانجام در می آورد و قبل از آنها افراد دیگری نیز که قصد عبور از آن مسیر را داشتند جز اندکی از آنها به مقصد نرسیده بودند . با این حال احتمالات دیگری هم در نظر الیاس بوجود می آمد و اینکه ممکن است تعدادی از همراهان کریتوس راه یونان را در پیش گرفته باشند . در هر حال الیاس کاملا یقین نداشت که فرد مذکور همان کریتوس فراری از ایران باشد . اطلاعات صاحب کاروانسرا در مورد شغل مرد مشکوک نیز ظن و بدبینی در باره کریتوس را دو چندان می کرد . الیاس تا صبح صبر نمود تا با بررسی رفتارهای بعدی مرد مشکوک از او شناخت بیشتری حاصل کند . صبح هنگام که مرد مشکوک جهت تسویه حساب به داخل حجره صاحب کاروانسرا رفت و سپس خارج شد الیاس پس از وی جهت وارسی سکه های تحویلی مرد مشکوک که جهت اجرت اقامتش در کاروان سرا پرداخته بود بداخل حجره صاحب کاروانسرا رفت و درخواست نمود تا سکه ها را ببیند  . اما صاحب کاروانسرا گفت که آن مرد پولی پرداخت نکرده و اسبش را گرو گذاشته است تا زمانی که دوباره برگردد . الیاس به سرعت بیرون دوید اما قبل از خروج از کاروانسرا خدمتکار جلو او را گرفت و سکه ای را که مرد مشکوک شب گذشته به وی داده بود به الیاس نشان داد . الیاس به دقت به سکه نگریست و دریافت که سکه نه تنها از سکه های هخامنشی است بلکه حتی محل ضرب آن پارس می باشد و بدینوسیله اطمینان یافت که آن مرد از پارس می آید و بر خلاف اظهاراتش از یونان نیامده است . پس به تعقیب کریتوس پرداخت و او را در حالی که به سمت بندر صیدا می رفت یافت . الیاس فاصله اش را با کریتوس حفظ کرد تا مبادا کریتوس متوجه او شود اما همینگونه که از دور او را تحت نظر داشت به این مسئله می اندیشید که چگونه بدون اینکه کسی متوجه شود او را از میان بردارد . کریتوس به محض رسیدن به بندر صیدا راه ساحلی به سمت بندرکشتیرانی شهر را برگزید و به لنگرگاه بندر رفت و چندی پس از سخن گفتن با راهنمایان ورودی بندر به سمت کشتی مسافربری رفت که مسافران را به استان مصر می رسانید . الیاس چاره ای نداشت و باید وی را تعقیب می کرد و همینطور نگران خانواده اش بود که در صورت غیبت بی هنگام وی نگران خواهند شد به همین جهت با شتاب از یکی از راهنمایان بندر پرسید که ساعت حرکت کشتی مصر چه زمانی است و پاسخی که راهنما داد حدودا زمانی به اندازه سه ساعت امروزی فاصله داشت و الیاس پا در رکاب گذاشت و به خانه اش رفت ، همسر مهربانش حاتون تا او را دید از احوالش پرسید و الیاس با سرعت دو دست لباس تمیز خواست و در حالی که حاتون لباسها را در بقچه می گذاشت الیاس توضیح می داد که جهت ماموریت کاری مجبور است به  استان مصر برود و در غیاب او گزارشها را دریافت و ارسال کند .او همچنین از حاتون خواست که گزارش حضور کریتوس را سریعا به پایتخت ایران گزارش کند . وقت به شدت تنگ بود و در حالی که عقب عقب به سمت در خروجی می رفت خطاب به حاتون می گفت : می دانم که در غیاب من به تو خیلی سخت خواهد گذشت اما قول می دم  که بعد از این دیگه تنهایت نگذارم . این آخرین ماموریت من است . راستی اگه فرزندم پسر بود نام او را کورش بگذار تا یادگار جدم باشد و اگر دختر بود او را اتوسه صدا بزن تا باز هم یادگار جدم باشد  . الیاس در آستانه در بود که حاتون به او رسید و دستانش را به سمت الیاس دراز کرد . الیاس دستان حاتون را در دستانش فشرد و به دیدگان حاتون نگریست که چند قطره اشک زلال از آنها در حال چکیدن بود . الیاس گفت : اهورا مزدا نگهدارتان باد و به طرف اسبش برگشت و همچون برق خود را به بالای اسب کشید و یک بار دیگر تصویر حاتون را در پرده دیدگانش ثبت کرد و ناگهان همچون باد به سمت بندر صیدا تاخت تا اینکه خود را به کشتی مسافرتی برساند که کریتوس اکنون در زمره مسافرانش بود . کشتی در موعد مقرر به راه افتاد و الیاس و کریتوس به اتفاق سایر مسافرها راهی بندر مصر شدند .
الیاس درون کشتی طوری رفتار می کرد که توجه کریتوس را جلب نکند . اما بطور اتفاقی چندین بار نگاه آنها با هم تلاقی نمود آنها چند شبانه روز در کشتی بودند و طی این مدت الیاس سعی داشت تحقیقاتش را در مورد این مرد مشکوک کامل تر کند . یک شب بر حسب اتفاق تعدادی از سرنشینان کشتی در عرشه کشتی شروع به میگساری کردند و اتفاقا کریتوس هم در جمع آنها بود . الیاس متوجه شد که فرصت بسیارمناسبی پیش آمده و افراد مست میل زیادی به حرافی دارند و لذا منتظرماند تا کریتوس به اوج مستی برسد . کریتوس هم چون کسی که سالهاست تشنگی کشیده باشد پیوسته جام خود را پر می کرد و می نوشید . در آن دوران که کریتوس در پایتخت پارس خدمت می کرد به دلیل اینکه ایرانیان مشروبات الکلی مصرف نمی کردند و معمول نبود کریتوس به شراب دلخواه خود دسترسی نداشت و لذا حالا که فرصتی برایش ایجاد شده بود سعی در جبران گذشته ها داشت . آنها تا نزدیک های صبح میگساری کردند و در حالی که عده ای مست و مدهوش روی عرشه کشتی لمیده بودند الیاس خود را به جمع آنها رساند و کنار کریتوس نشست و سکه ای به گارسون داد تا جام کریتوس را لبریز کند . کریتوس با احساسات زیادی از الیاس تشکر نمود و قاه قاه می خندید . الیاس پرسید نام تو کیست و کریتوس در حالی که نیمه بیهوش بود پاسخ داد : نوکرت کرررریتوسسسس هستم ، الیاس پاسخ خود را گرفته بود و دیگر لزومی نداشت بیش از این آنجا بماند و به محل استراحت خود برگشت . کشتی مسافری عصر روز بعد در بندر اسکندریه پهلو گرفت و مسافران پیاده شدند و دو سرنشین مورد بحث ما نیز پیاده شده و دور دیگری از تعقیب و گریز آغاز گردید .
 کریتوس در حالی که قدم زنان در شهر می چرخید و می خواست بداند که فاتح بزرگ در کجا اقامت دارد الیاس سایه به سایه او را دنبال می کرد . الیاس می دانست که کریتوس دارای اطلاعات ذیقیمتی است و اگر دیر اقدام کند اطلاعات وی در اختیار اسکندر قرار می گیرد و ضربه سنگینی برای دولت ایران خواهد بود ، به همین جهت سعی داشت به هر شکل ممکن قبل از اینکه این مرد یونانی به اسکندر برسد او را از میان بردارد . خصوصا اینکه او کاتب مخصوص دربار بود و نامه های زیادی را از مقر حکومتی به اطراف و اکناف نوشته یا خوانده بود . 
اسکندر در این زمان در شهر اسکندریه  بسر می برد و مشغول برنامه ریزی جهت فتح آسیا بود . در عین حال دستور داده بود که نسبت به جمع آوری اطلاعات از وضعیت ارتش ایران و احوال پادشاه ایران کوشش بسیار شود . از لحظه ای که کریتوس و الیاس پای به ساحل نهاده بودند چند جاسوس مقدونی هر دو آنها را تحت نظر داشتند و بدون اینکه آن دو نفر متوجه باشند رفتارشان را مورد ارزیابی قرار دادند و متوجه شدند که هر دو رفتاری مشکوک دارند و همچنین دانستند که الیاس در تعقیب کریتوس است . الیاس فاصله خود را با کریتوس حفظ می کرد که مبادا کریتوس وی را بشناسد و نقشه اش را خنثی کند . اما از اینکه خودش نیز تحت مراقبت جاسوسان مقدونی می باشد اطلاع نداشت . نزدیک های غروب کریتوس وارد مسافرخانه ای شد و چون مدتی گذشت و بیرون نیامد الیاس پی برد که او احتمالا تصمیم دارد شب را در آنجا بگذراند و لذا خودش نیز تصمیم گرفت که به همان مسافرخانه برود تا از نزدیک مراقب کریتوس باشد و اگر فرصتی یافت او را سربه نیست کند . الیاس بعد از اینکه هوا رو به تاریکی گذاشت به همان مسافرخانه رفت و درخواست خود را جهت اقامت شبانه مطرح نمود . اما به علت اینکه حجره ها پر شده بود از پذیرش او امتناع کردند و ناچار شد به مسافرخانه دیگری برود . الیاس در همان کوچه در فاصله صد قدمی مسافرخانه ای یافت که جای خالی داشتند و او پذیرفته شد .
مقدونیها نیز بیکار ننشستند و در طول شب آن دو نفر را شناسائی کردند و هویت یونانی و ایرانی آن دو نفر را بازشناختند اما نمی توانستند قبل از وقوع جرم آن دو را توقیف کنند زیرا که درآن شهر بندری از تمام ملیت های دنیا مسافرانی در حال آمد و رفت بودند و هر کس مشغول کاری بود . اما نسبت به این دو نفر ظنین بودند به این جهت که متوجه شده بودند یکی از آنها در تعقیب دیگری است . صبح روز بعد الیاس زودتر از معمول از مهمانخانه خارج شد و در همان حوالی مسافران خارج شده از مسافرخانه دیگر را تحت نظر داشت ، تا اینکه بالاخره کریتوس را دید که با لباس هائی نو و تازه از مسافرخانه خارج شد و پس از عبور از کوچه های محله وارد خیابان دیگری شد که به سمت مقر اقامت اسکندر منتهی می گردید . اکنون برای الیاس معلوم شده بود که آن مرد خائن هدفی جز پیوستن به اسکندر ندارد و لذا عزم خود را جزم نمود تا قبل از رسیدن او به دربار اسکندر کارش را یکسره کند و لذا از راه دیگری مسیرش را طوری انتخاب نمود که کریتوس  از جلو آن می گذشت و در سایه کوچه باریکی انتظارش را می کشید . نفسهایش تند و تند تر می شد . خنجرش را از کمر بازکرده بود و در دستش قرار داشت . او تصمیم گرفته بود هنگامی که کریتوس مقابل کوچه رسید با یک یورش ناگهانی او را از پای درآورد . با این احوال چون صبح شده بود رهگذران زیادی در رفت و آمد بودند . الیاس قبل از آن که به فکر جان خود باشد به ماموریت خود می اندیشید و اینکه چگونه آن را با موفقیت به پایان برساند ، او می دانست که به احتمال زیاد پس از انجام ماموریت توسط مقدونی ها دستگیر خواهد شد اما تمامی این خطرات را به جان خریده بود و شاید خداحافظی مخصوص او با همسرش حاتون به نوعی نشانه ای از سفر بی بازگشتش از مصر می بود . رهگذر لحظه به لحظه به الیاس نزدیک و نزدیک تر می شد و گاه در طول مسیر اندکی توقف می کرد و گویا آدرس جائی را می پرسید . حالا تقریبا در فاصله ده قدمی هم بودند و الیاس ترجیح داد بگذارد او از سر کوچه بگذرد و از پشت به وی حمله کند مبادا که اگر حمله از جلو باشد او یا به دفاع برخیزد یا هم فرار کند و نقشه اش شکست بخورد . کریتوس از مقابل کوچه گذشت در حالی که الیاس پشت به او کرده بود که صورتش دیده نشود ولی همینکه چند قدمی دور شد ، الیاس با تمام توان خود پشت سر او دوید ولی درست چند قدم مانده به کریتوس برسد پیکانی از پشت سر او وارد و از ناحیه سینه اش بیرون زد . ولیکن هنوز رمقی داشت و خود را به جلو کشید تا شاید خنجرش را در پشت کریتوس فرو نماید . اما پیکان دوم از سمت چپ گردن او وارد شد و نوک آن در سمت راست دیده می شد . در اینجا خنجر از دست الیاس بر زمین افتاد و با صدای برخورد آن با زمین ، کریتوس به پشت سرش نگریست .
. کریتوس متوحشانه بر جای خود ایستاد و چند مامور مقدونی وی را احاطه کردند . ماموران وی را مورد بازرسی قرار دادند و از هویت او و شخصی که قصد کشتن او را داشت سوال کردند . کریتوس اظهار داشت گمانم شما از وفاداران فاتح بزرگ هستید و از شما به خاطر دفاع از جانم سپاسگذارم . من کریتوس یونانی هستم که مدتی در ایران کاتب مخصوص امپراطور بوده ام و به جهت اینکه فاتح بزرگ را از مسائل ایران آگاه کنم این سفر طولانی را بر خود هموار نمودم ، اما در مورد این شخص که قصد کشتن مرا داشت نمی دانم و فقط این را می توانم بگویم که او در کشتی همسفر ما بود و از سوریه تا اینجا با هم بودیم و نمی دانم چرا قصد کشتن مرا داشت . ماموری که به لحاظ نظامی بر بقیه ارشدیت داشت خطاب به کریتوس گفت : با اینکه به نظر می رسد از دوستان ما باشی و قصد خدمت به فاتح بزرگ را داری اما فعلا نمی توانی به خدمت فاتح بزرگ بروی و لذا تو را به سلوکوس که از فرماندهان ارشد نظامی است معرفی خواهیم کرد . سلوکوس اگر صلاح بداند تو را نزد فاتح خواهد برد . به این ترتیب کریتوس به دربار اسکندر راه یافت و خیلی زود مورد توجه اهالی دربار قرار گرفت . کریتوس همانند کلیدی بود که در خزائن گنج بزرگ را به روی اسکندر مقدونی گشود . در آن روزها که اسکندر جلسات متعددی با فرماندهان ارشد خود جهت حمله به ایران می گذاشت حضور کریتوس در نظر فاتح مقدونی هدیه خدای آمون به وی بود که خود بخود راه او را به سمت فتح آسیا می گشود . اما پس از معرفی کریتوس به سلوکوس فرمانده مقدونی تصمیم گرفت ابتدا او را بیازماید و بی جهت اوقات فاتح بزرگ را که لقب فرزند خدا هم به آن اضافه شده بود نگیرد . بنابر این هر سوالی که توسط سلوکوس پرسیده شد کریتوس بی درنگ به طور کامل پاسخ می گفت و همین موضوع باعث شد که ترتیب ملاقات وی با فاتح بزرگ فراهم گردد . اما چون شب فرارسیده بود و اسکندر به رسم معمول خود مشغول باده گساری بود قرار ملاقات برای صبح فردا تنظیم گردید . کریتوس آن شب نتوانست مستقیما با اسکندر سخن بگوید و تنها در بزم شبانه اسکندر مشارکت نمود . او که تا چندی قبل امپراطور ایران را خدای خود می دانست ، اکنون خدای دیگری یافته بود که بسیار جوان تر از خدای سابقش بود و در دل می اندیشید که چگونه خدای جدیدش را پرستش کند و بهترین خدمت ها را در حقش ادا نماید . آن شب به پایان رسید و روز بعد ترتیب ملاقات کریتوس با اسکندر داده شد . وقتی کریتوس وارد جایگاه اسکندر شد طبق معمول ابتدا سجده کرد و سپس مستقیم به پیش رفت و دوباره تعظیم نمود . او قبلا توسط سلوکوس به اسکندر معرفی شده بود و اسکندر نیازی به معرفی وی نداشت و مایل بود هر چه زودتر از اطلاعات ذیقیمت وی از دربار ایران مطلع شود .
ادامه  کلیک کنید (قسمت بیست و ششم الی پنجاه)