داستان شاهزاده های پارسی ( قسمت بیست و ششم الی پنجاه )
بعد از ظهر بود و آفتاب سه چهارم از
راهپیمائی روزانه اش را طی کرده بود کالسکه ای که در جاده منتهی به چراگاه
سلطنتی در حرکت بود چهار سوار داشت . جوان با شدت هر چه تمامتر اسب کالسکه
را هی می کرد و دو دختر که در صندلی عقب کالسکه نشسته بودند به دشتهای
اطراف می نگریستند . مهراد با فریاد پرسید چقدر دیگر مانده و برزا پاسخ داد
که به زودی می رسیم . کم کم چراگاه سلطنتی که دورتا دور آن با نرده های
چوبی احاطه شده بود نمایان گردید . این چراگاه که بخشی از آن مسطح بود و
بخش دیگری بر دامنه تپه قرار داشت در زمان داریوش اول هخامنشی بنیان گذاشته
شد و تا امروز بخش اعظمی از اسب های مورد نیاز ارتش را تامین کرده بود ،
به همین جهت از اهمیت ویژه ای برخوردار بود . به محض رسیدن کالسکه یکی از
نگهبانان به سرعت جلو دوید و خطاب به مهمانها خوش آمد گفت . مهراد زودتر از
همه از کالسکه بیرون پرید و برزا کمک کرد تا دخترها پیاده شوند . نگهبان
دهانه اسب را بدست گرفت تا آن را تیمار کند و مهمانها به اتفاق وارد چراگاه
شدند و از جاده وسط چراگاه به طرف دامنه مرتفع چراگاه رفتند . بعد از حدود
ده دقیقه راهپیمائی به منطقه ای پر از درخت رسیدند که از آنجا اسب های در
حال چرا قابل مشاهده بود . برزا گفت : حالا همینجا می توانیم بنشینیم و
تماشا کنیم و دیگران هم موافقت خودشان را اعلام کردند . برزا کوله پشتی خود
را بر زمین گذاشت و در آن را گشود و ابتدا زیر اندازی از داخل آن بیرون
آورد . هوریا و آسیا به کمک هم زیرانداز را پهن کردند و سپس برزا بقچه ای
را که حاوی مقداری تنقلات بود وسط فرش گذاشت و چهار نفر گرداگرد آن نشستند
طوری که آسیا و برزا روبروی هم نشستند و مهراد و هوریا در طرفین قرار
گرفتند . مهراد پس از اندکی تحمل نشستن را از دست داد و بازیگوشی را پیش
گرفت و اندک اندک به طرف کره اسب هائی رفت که در همان نزدیکی در حال چرا
بودند . هوریا نیز کمی پس از مهراد به بهانه اینکه تصمیم دارد به دنبال
مهراد برود صحنه را برای دو جوان خلوت کرد تا صحبت های خودشان را تمام کنند
.
وقتی دو جوان با هم تنها شدند مدتی به سکوت گذشت در حالی
که برزا چشم به آسیا دوخته بود پرسید که آیا پدرت از آمدن شما به اینجا
مطلع است و آسیا گفت که مادرش اجازه او را از پدرش خواسته و با موافت پدر
به این سفر کوتاه آمده است و ادامه داد که سعی کنند تا قبل از تاریکی هوا
به خانه برگردند . برزا گفت البته هر طور که شاهزاده خانم اراده کنند اما
.. اما هنوز خیلی زود است و من دوست دارم که نگاه شما را به زندگی مشترک
بدانم . آسیا که تا آن لحظه نگاهش را به پائین دوخته بود سرش را بالا آورد و
گفت : زندگی مشترک . منظورتان را ممکن است دقیق تر بدانم . برزا پاسخ داد
که منظورم کاملا روشن است و هر جوانی بالاخره دیر یا زود می بایست در مورد
زندگی آینده اش تصمیم بگیرد ، آسیا که از صحبت های برزا به هیجان آمده بود
کمی خودش را به نفهمی زد و پرسید چه تصمیمی ؟ برزا گفت : منظورم این هست که
هر کس لازم است برای انتخاب شریک زندگی خود تصمیم بگیرد وبرای آن برنامه
ریزی داشته باشد مثل خود ما که اکنون به سنی رسیده ایم که باید تشکیل
خانواده بدهیم و به خواست اهورا مزدا زندگی مستقل خودمان را شروع کنیم .
آسیا گفت بستگی دارد . برزا پرسید به چه بستگی دارد و منظورش چیست ؟ آسیا
گفت : بستگی به این دارد که چه کسی شریک زندگی آدم بشود و چه خانواده ای
زودتر به خواستگاری برود ، آنکه زودتر اقدام می کند موفق تر است ، برزا گفت
اگر درست فهمیده باشم منظورت این هست که خانواده من باید رسما به
خواستگاری بیایند و یا منظور دیگری دارید ، آسیا جوابی نداد و به دوردست ها
نگریست و سپس با هراسی از دلواپسی پرسید : برزا تو قول می دهی که مرا تنها
نخواهی گذاشت ! برزا که برای اولین بار بود که آسیا با نام خودش او را صدا
می زد خرسند شد اما از طرفی هم سوال نامتعارف آسیا او را غافلگیر کرد .
مثل اینکه توقع نداشت در آن لحظه چنین سوالی از طرف آسیا مطرح گردد.ولی
برای رفع نگرانی آسیا جواب داد که دلیلی ندارد که او را تنها بگذارد . اصلا
اگر کسی شما را دوست داشته باشد چرا شما را تنها بگذارد و این ممکن نیست
مگر اینکه مرگ ناگزیر این فاصله را ایجاد کند . آسیا نگاهش را به طرف برزا
برگرداند وبا لحنی که حکایت از رضایت قلبی او داشت پرسید که آیا خانواده او
آمادگی لازم را جهت خواستگاری دارند و برزا هم بلافاصله پاسخ داد که آنها
بیش از من عجله دارند و بدین ترتیب آسیا جوان محبوبش را به بند کشید تا در
اولین فرصت ممکن به خواستگاری او برود .
آن روز بعد از ظهر
یکی از روزهای خاطره انگیز آن دو نفر بود . روزهائی که معمولا در خاطر
تمامی زوجها ثبت میشود . آن دو جوان با حرکات جزئی کم کم طوری چرخیدند که
به اتفاق از بالای تپه به دوردست ها خیره می شدند و گویا زندگی رویائی
مشترک خود را شروع کرده بودند . در حالی که نگاهشان به نقطه ای دور دوخته
شده بود جسم هایشان احساسی متفاوت داشت . گویا گرمای بدن هم را حس می کردند
و یک جریان مرموز انرژی بین آنها رد و بدل میشد . آسیا بعد از مکثی طولانی
دوباره به خود آمد و در حالی که مهراد به سرعت از تپه بالا می آمد در دل
خود احساسی مادرانه نسبت به او یافت ، چرا او را دوست داشت ، خودش هم نمی
دانست ، شاید که شمایل کودکانه و معصوم مهراد او را تحت تاثیر قرار داده
بود ، شاید پیش خودش آنقدر سالها را طی کرده بود که در زمان جلو رفته بود و
در چهره مهراد کودک خودش را به تصویر کشیده بود . او روزهائی را می دید که
دست کودکی را در دستانش گرفته و به اتفاق هم از تپه ای سبز بالا می آیند .
مهراد همچنان دوید و دوید تا به نزد آنها رسید . آسیا بی گمان برخاست و
مهراد را در آغوش کشید و بر صورتش بوسه زد . هوریا نیز لحظاتی بعد به آنها
پیوست . آفتاب سرعت گرفته بود و به سمت غروب در حال سقوط بود . برزا کوله
پشتی خود را بسته بود و به اتفاق به سرعت به طرف خروجی چراگاه براه افتادند
. نگهبان اسب و کالسکه را آماده کرده بود و در حالی که برزا به او نزدیک
می شد دوباره موضوع حقوق معوقه خود را پرسید . برزا شرمناک پاسخ داد که از
پیگیری موضوع نتیجه ای نگرفته است . کالسکه براه افتاد و خط غباری در پی
خود بجا گذاشت . در آخرین دقایق غروب آفتاب بود که آنها به پرسپولیس رسیدند
. برزا ابتدا به طرف خانه خودشان رفت و مهراد و هوریا از صندلی عقب پیاده
شدند و سپس اسب را هی کرد و راه خانه دلفش را در پیش گرفتند . هنگام نماز
به خانه دلفش رسیدند و آسیا از وی خواست نماز را با آنها بگذارد . برزا
استقبال کرد و آسیا زودتر از وی وارد خانه شد . اسب و کالسکه در کوچه
ماندند و برزا افسار اسب را به پایه چوبی کنار درب ورودی محکم کرد و سپس
داخل شد . مهریا جلو درب ورودی انتظارش را می کشید و به او خوش آمد گفت .
برزا تواضع نمود و جهت شستن دست و صورت به گوشه حیاط رفت . مهریا کلون درب
حیاط را جا انداخت و داخل سرای شد . دلفش به داخل ایوان آمد و در انتطار
برزا بود تا او را با خود به داخل ببرد . برزا هنوز با دلفش فاصله داشت که
دلفش خطاب به وی گفت : پسرم ! زود باش وقت می گذرد . آتش با شعله های رقصان
خود فضای داخل را نورانی کرده بود و چهار انسان بالغ گرد آن به نیایش
پرداختند . آسیا زودتر از همه برخاست و سپس مهریا برخاست ، و دلفش آخرین
آنها بود .
پس از آن دلفش از برزا در مورد وضعیت چراگاه پرسید
و اینکه آمادگی اسب های ارابه کش در چه حدی قرار دارد . و برزا با طول و
تفصیل پاسخ داد . همچنین تقاضای مجدد نگهبانها را در مورد پرداخت حقوق
معوقه یاد آور شد . دلفش گفت : متاسفانه شاه کودومانوس شخصی ممسک است و با
اینکه لقب خود را داریوش نهاده هیچ سنخیتی با جدم داریوش بزرگ ندارد ،
اعمال وی شایسته سلسله هخامنشی نیست و اگر خطر انقراض امپراطوری نبود هرگز
لحظه ای در دیوان خدمت نمی کردم . ما اکنون در شرایط بسیار حساسی قرار
داریم و هر آن احتمال حمله قریب الوقوع اسکندر به سرزمینهای مرکزی وجود
دارد و نگرانم با این جو نارضایتی که شخص کودومانوس براه انداخته است چه
سرنوشتی در انتظار کشور خواهد بود . طبق اطلاعات واصله اسکندر در حال جمع
آوری سپاه و تدارک توشه و آذوقه است و ارتش خود را با سلاح های جدید مجهز
می کند . او با پیروزی های بدست آمده در بخش غربی امپراطوری ایران اکنون با
اعتماد بالاتری وارد جنگ خواهد شد و این در حالی است که شاهنشاه ما در حال
توسعه حرمسراهایش می باشد . کریتوس خائن هم خودش را به اسکندر رسانده و
رازهای بسیاری از اوضاع داخلی را در اختیار اسکندر نهاده و این لطمه بسیار
بزرگی برای ما خواهد بود . در این هنگام مهریا دو فنجان شیر قهوه که با عسل
شیرین شده بود جلو برزا و دلفش قرار داد و دو فنجان دیگر را جلو خودش و
آسیا گذاشت . آسیا با نگرانی صحبت های پدرش را دنبال می کرد و از پدرش سوال
کرد که اسکندر چه زمانی حمله می کند . دلفش گفت : دختر دلبندم ، هیچ گاه
نمی توان برای این موارد تاریخ دقیقی تعیین کرد ولی شواهد و قرائن موجود
چنین نشان می دهد که او بیکار ننشسته و خودش را برای یک جنگ بزرگ مهیا می
کند . اینکه او در آغاز ورود به خاک امپراطوری ایران تنها به سواحل
مدیترانه اکتفا نمود و لیدیه و سوریه و مصر را تصرف کرد به این دلیل بود که
از ورود به بخش مرکزی ایران بیم داشت ، ولی اکنون با ثروت سرشاری که بدست
آورده قوی تر از گذشته باز خواهد گشت . آن شب دلفش درد دلش را بیرون ریخت و
سه نفر شنونده با دقت به سخن های وی گوش سپرده بودند . حدود یک سوم شب
سپری شده بود که برزا اجازه مرخصی گرفت . آسیا برخاست تا او را همراهی کند ،
برزا گفت زحمت نکشید و آسیا گفت نه می آیم در حیاط را قفل کنم و به اتفاق
از سرای خارج شدند .
****************
تابستان
فرا رسیده بود و گرمای هوا روز به روز بیشتر می شد . پرسپولیس شهری نبود که
با رفتن کودومانوس یا گرمی هوا از تعداد مسافران و گردشگران کاسته شود .
زیرا علاوه بر اینکه مهمترین پایتخت سیاسی امپراطوری بزرگ ایران به شمار می
آمد ، مرکز تجارت جهانی هم بود و صرافان و پیله وران و تجار بزرگ دنیا در
این شهر فعالیت می کردند . از جمله اینکه بسیاری از جهانگردان به واسطه
بازدید از بناهای زیبای ساخته شده در آن وارد این شهر می شدند . بیشتر
خبرها معمولا توسط این جهانگردان به پرسپولیس می رسید . از جمله خبرهای داغ
آن روزها ، خبرهای مربوط به موفقیت های پی در پی اسکندر مقدونی در سلطه بر
قسمت های غربی امپراطوری ایران بود . تعدادی از ساتراپیهای ناحیه غربی
ایران هم اکنون از امپراطوری ایران جدا شده بودند و بیم آن می رفت که
اسکندر به زودی پس از تسط کامل خود بر غرب آسیا وارد ناحیه مرکزی امپراطوری
ایران بشود . این موضوع همواره دغدغه خاطری برای مردم شهر بود . در این
میان خانواده های وابسته به هخامنشیان دغدغه بیشتری داشتند . زیرا در صورت
تسلط اسکندر بر ناحیه مرکزی آنها جزو اولین قربانیان تجاوزات اسکندر قرار
می گرفتند . به این جهت که طبق رسم معمول آن دوران هرگاه پادشاهی جدید قدرت
را به دست می گرفت حتی الامکان تلاش می کرد تا دودمان سلسله قبلی را به
طور کامل محو نماید ، زیرا در صورت وجود یکی از فرزندان یا نوادگان و یا
بستگان سببی و نسبی حکومت سابق ، این احتمال وجود داشت که تحت شرایطی
بتواند مورد توجه عموم مردم قرار بگیرد و محور تشکیل یک تشکیلات نظامی و
شورشی باشد و ادعای تاج و تخت کند . به این جهت بود که هر حکومت جدیدی
معمولا جهت آسودگی خیال در قلع و قمع وابستگان حکومتی سابق کوتاهی نمی کرد .
این موضوع تا آنجا گسترش یافت که برخی حکومت گران حتی به نزدیکان خود هم
رحم نمی کردند و از ترس اینکه مبادا روزی محور اقبال مردمی باشند آنها را
از میان بر می داشتند . سلسله هخامنشیان نیز در طول زمامداری خود به این
مرحله رسیده بودند و برادر کشی و فرزند کشی هم در میان برخی از آنان رواج
یافته بود . اسکندر مقدونی هم چنین کرده بود و هنگامی که پای خویش را به
خارج از مقدونیه گذاشت تمامی برادران خود را قلع و قمع کرده بود ، که مبادا
در غیاب وی ادعای تاج و تختش را داشته باشند .
به هر جهت
وقتی که خانواده های وابسته به هخامنشیان دور هم جمع می شدند پیوسته یکی از
مسائل اصلی مورد بحث آنها چگونگی مقابله با اسکندر و رفع اثرات ناخوشایند
آن بود . آنها پی برده بودند که شاه کودومانوس فردی بزدل و فاقد صلاحیت
لازم جهت امپراطوری ایران است ولیکن قدرت عزل وی را نداشتند . ضمن آنکه
بسیاری از صاحب نامان هخامنشی ، مخصوصا آنها که وابستگی نسبی مستقیم به
کورش داشتند ، توسط شاهان گذشته قلع و قمع شده بودند . تحت چنین شرایطی
نشاط لازم در بین کورش ها ( وابستگان نسبی کورش ) و سایر وابستگان هخامنشی
دیده نمی شد . شاه کودومانوس هم در اثر بی لیاقتی بعد از بدست گیری قدرت ،
گارد جاویدان را که یک لشکر ده هزار نفری کارآزموده بود ، به بهانه اینکه
هزینه زیادی دارد لغو نمود و از آنجا که فردی زنباره و پولدوست بود توجه
خود را صرف توسعه حرمسرا و جمع آوری ثروت نمود .
در یکی از
همین شب های تابستان بود که خانواده دلفش پذیرای جمعی از خانواده های کورش
بود که جهت خواستگاری رسمی از دخترش آسیا به خانه آنها آمده بودند . البته
چنین نبود که مهمانها برای شام به آنجا آمده باشند و آن زمان عادت مردمان
مثل حالا نبود و معمولا سه وعده غذائی آنها سحرگاه و ناشتا و عصرانه بود و
شب را اصطلاحا سبیل تکانی می گفتند و مختصری بود یا نبود . اما پذیرائی
شبانه با تنقلات و میوه جات رواج داشت و اغلب نور ماه برای شب نشینی کفایت
می نمود . امروزه تصور یک مجلس شب نشینی بدون وجود چراغ مشکل است اما باید
دانست که تا همین چندی قبل که برق گسترش عمومی داشته باشد شب نشینی بدون
چراغ انجام می شد و در شب نشینی بیشتر نقالان و سخنوران گوینده بودند و
بقیه شنونده و لذا نیازی به چراغ نبود . عموجهانگیر به عنوان بزرگ ترین و
به عبارتی ریش سفید خانواده برزا نقل محفل آن شب بود و کوچکترها از وی
اطاعت و فرمانبری داشتند . حیاط خانواده دلفش گنجایش کافی داشت که مهمانهای
آن شب را در خود جای دهد . مردها در حیاط بودند و زنها داخل سرای مشغول
صحبت بودند . تعداد مردها همواره کمتر از زنها بود ، زیرا اغلب به واسطه
جنگ های دائمی تعداد زیادی از آنها در دفاع از ملک و سرزمین خود جانشان را
بخشیده بودند . مهمانهای ویژه این مراسم عموجهانگیر به عنوان بزرگ خانواده
برزا بعلاوه تیرداته خزانه دار کل و رئیس نگهبانان کاخ سلطنتی بعلاوه
آریابرزین فرمانده پادگان شهر بودند که به اتفاق همسر و فرزندان و عروس و
دامادهایشان در این مراسم شرکت داشتند . این جلسه تقریبا خصوصی بود و هیچ
غریبه ای در آن حضور نداشت . عموجهانگیر که تقریبا هیچ موی سیاهی دیگر بر
سر و صورتش دیده نمی شد بیش از سایرین زیر نور ماه جلوه نمایی می کرد و
دیگران بی اذن او سخن نمی گفتند . خورشید هم به اتفاق خانواده اش از کوه
پایین آمده بود تا هم در مجلس آنها مشارکتی داشته باشد و هم ماه بانو همسرش
به مهریا کمک کند تا بهتر بتوانند از پس مهمانها برآیند . مقداری شیر کیسه
شده و عسل و انجیر خشک و گردو نیز جهت سوغاتی با خودشان آورده بودند .
حلقه مردان و جوانان با محوریت عموجهانگیر کامل شده بود که مهراد سکوت مجلس
را شکست و از عمو جهانگیر پرسید که آیا حقیقت دارد که جد او کورش بزرگ
چوپان بوده است ، برزا تنه ای به او زد و یواشکی گفت ، حالا چه وقت این
سوالات است ، عموجهانگیر که زیرچشمی آن دو را تحت نظر داشت با لحن آرامی
پرسید ، چه کسی این را به تو گفته است ؟ مهراد گفت که برایم برزا گفته است ،
عموجهانگیر باز پرسید که می دانی چوپان یعنی چه ، مهراد گفت : یعنی عمو
خورشید ، جهانگیر نفسی کشید و ادامه داد که درسته پسرم . جد بزرگ همه ما
یعنی کورش بزرگ در جوانی چوپانی می کرد و این موضوع کاملا صحت دارد و
کمبوجیه پدر کورش با اینکه خودش رئیس و شاه پارس بود به شغل زراعت و
کشاورزی مشغول بود . در زمانی که آنها می زیستند زندگی مردمان پارس بسیار
ساده بود . آنها حتی خانه هائی به شکل امروز ما نداشتند و اغلب در سیاه
چادرها زندگی می کردند . در محدوده تحت قلمرو خودشان از جائی به جائی
مهاجرت می کردند و در محل ثابتی سکونت نداشتند . در همان روزها تعدادی از
چوپانهای گله توسط حیوانات درنده در صحرا دریده شدند و کمبوجیه که شاه عادل
و دادگر مردم خودش بود به فرزندش کورش گفت که پسرم : تو در دلیری و شجاعت
نسبت به سایر برادران قوی تر هستی و آیا اگر از تو بخواهم که چوپانی گله
این قوم را بر عهده بگیری ، قبول خواهی کرد ، کورش گفت : آری پدر . با کمال
میل فرمانبردار شما هستم . و صبح روز بعد اولین روز کاری کورش شروع شد .
آفتاب طلوع کرده بود و گله بر حسب عادت آماده رفتن به صحرا بود ، کورش
افسار اسب سفیدش را در دست داشت و با اندکی فاصله پشت سر گله به راه افتاد .
ماندانا درست هنگامی که کورش از آبادی فاصله می گرفت تحمل خود را از دست
داد و دیوانه وار به سوی کورش دوید و او را از رفتن به دنبال گله منع کرد ،
اما کورش سر در گوش مادرش فرو برد و چیزی در گوش او فرو خواند که ماندانا
آرامش یافت و با خیالی آسوده برگشت . آن روز کورش به تنهائی مسئولیت محافظت
از گله را به عهده گرفت . نزدیک غروب ماندانا بیرون از سیاه چادر نشسته
بود و انتظار کورش را می کشید . کمبوجیه نیز دست از زراعت کشیده بود و به
خانه آمد و چون دید ماندانا دلواپس است ، او را گفت : تو به فرزندت ایمان
نداری ! ولی من به او ایمان دارم و او برگزیده است ، او جهانگیر خواهد بود و
لقب خدای پارس (پارسا گاد ) را بر او خواهند داد . هنگام غروب گرد و غباری
از گله نمایان شد و کورش سوار بر اسب سفیدش در جلو گله حرکت می کرد . وقتی
به نزدیک سیاه چادرها رسید کمبوجیه و ماندانا و تعدادی از اهالی به پیشواز
او رفتند و دیدند که کورش پوست پلنگی را بر دوش دارد . او همان پلنگ درنده
ای بود که قبل از وی چندین چوپان دیگر را دریده بود ولی اکنون در مبارزه
با کورش شکست خورده بود . اولین روز حکومت کورش بر گله گوسفندان اینچنین
گذشت و به خواست اهورا مزدا شهرت کورش در میان اقوام پارس پیچید . مهراد
باز هم به وسط سخن پرید و گفت : عمو: شیمون پسر یهودا می گفت که پیامبر
آنها موسی نام دارد و او نیز چوپان بوده است . جهانگیر که حالا کاملا بر
جمع مسلط شده بود ، ادامه داد که آری پسرم : اهورا مزدا او را نیز در میان
قومش برتری داد و قبل از او قومش در گمراهی و ضلالت بودند و او قومش را از
دست حکام ظالم نجات بخشید . همه آنها که تا کنون رهبران خوش نامی برای بشر
بوده اند یک دوره از سوابق چوپانی را در کارنامه خود ثبت کرده اند و اهورا
مزدا آنها را به این جهت برتری داد که در این آزمایش ها سربلند بودند .
جهانگیر سخنانش را چنین ادامه داد که : پس از مدتی کمبوجیه وارد سن کهولت
گردید و کورش مسئولیت اداره قوم را به عهده گرفت . از طرف دیگر آستیاگ
پادشاه ماد هر ساله جهت اخذ مالیات ماموران خود را به سرزمین پارس و سایر
توابع می فرستاد . کورش از همان سالهای جوانی با خود فکر می کرد که چرا قوم
او می بایست دسترنج سالانه خود را به یک پادشاه ظالم تقدیم کنند و گاهی به
پدرش کمبوجیه این موضوع را یادآوری می کرد . حالا که خود کورش رئیس قوم
شده بود و ماموران مالیات آمده بودند که مالیات سالانه را از وی اخذ کنند .
کورش به آنها گفت : چرا ما باید دسترنج سالانه خودمان را به پادشاه شما
بدهیم . برگردید و به پادشاهتان بگویید که ما خراج نمی دهیم . نمایندگان
آستیاگ برگشتند و گفتند که جوانی بنام کورش جانشین پدرش کمبوجیه گردیده و
از پرداخت مالیات خود داری می کند . آستیاگ خشمگین شد و یک لشکر مسلح را به
طرف پارس روانه کرد و گفت این جوان گستاخ را کت بسته نزد وی ببرند .
در
این هنگام صدای کل زدن زنها از داخل سرای به فضای درون حیاط رسید و پاتوما
دخترعموجهانگیر را به دنبال برزا فرستادند و برزا به داخل سرای رفت و بار
دیگر صدای کل زدن زنان به گوش رسید . گویا زنها تدارک همه امور را دیده
بودند . آسیا در حلقه دختران گیر افتاده بود و هر یک مشغول کاری بودند ،
یکی گیسهای او را شانه می کشید و دیگری آهسته چیزی در گوش او زمزمه می کرد .
برزا که برای اولین بار وارد مجلس زنانه می شد از شدت شرم سرش را پائین
گرفته بود . اندکی بعد هم عموجهانگیر را به داخل سرای فراخواندند و لذا
عموجهانگیر طبق رسم معمول در حضور والدین و خویشاوندان دو جوان رسما از
آسیا برای ازدواج با پسر برادرش خواستگاری نمود و دلفش و مهریا نیز موافقت
خودشان را اعلام نمودند و دوباره کل زدن زنها شروع شد . پس از آن
عموجهانگیر از جمع آنها خارج شد و به داخل حیاط رفت و جمع مردان منتظر
بودند که ادامه داستان را برایشان تعریف کند . برزا نیز زیاد نتوانست حضور
در جمع زنان را تحمل نماید و اندکی پس از خروج عمو جهانگیر از آن مکان خارج
شد و به حلقه مردان پیوست . مهتاب همچنان در مرکز آسمان قرار گرفته بود و
فضای محیط را روشن تر کرده بود . عموجهانگیر ادامه داستان را پی گرفت در
حالی که جوانان حاضر در جمع دچار هیجان و غرور بودند . آنها از این جهت
احساس غرور می کردند که همگی از فرزندان کورش به شمار می آمدند و اکنون هر
یک خودش را در نقش پدرجد خود تصویر می کرد و دچار هیجان می شد .
عموجهانگیر
سخنانش را اینگونه ادامه داد : کورش می دانست که آستیاگ از او عصبانی
خواهد شد و دیر یا زود علیه او اقدام خواهد کرد . به همین منطور بزرگان قوم
پارس را فرا خواند و با آنها مشورت نمود و خطاب به آنها گفت : ای کسانی که
امروز در بستر راحت آرامیده اید ، آیا می دانید که راحتی امروز شما مستلزم
بردگی فردا می باشد و فردا کسانی آزاد خواهند زیست که از راحتی امروز صرف
نظر کنند . چگونه از اجداد خود شرم نمی کنید که طوق بندگی یک ستمگر همچون
آستیاگ را بر گردن بگیرید . ای روسای قبایل پارس ، بدانید که اجداد شما
آزاد می زیستند و بدانید که هر کس راحت طلب بشود ، ذلیل خواهد شد . یک
ستمگر برای اینکه مردم را برده خود کند از دو چیز آنها استفاده می کند ؟
اول حس راحت طلبی آنان و دوم از ترسشان . تا وقتی که نتوانید خواب و خوراک
امروزتان را فدای استقلال و آزادی فردا بکنید نخواهید توانست خود را از زیر
بار ستم آزاد نمایید .برخیزید و مقابل اهورا مزدا عهد کنید که از امروز ،
راحت طلبی و ترس از مرگ را کنار بگذارید و خود را آماده نمایید که برای
تحصیل آزادی و استقلال به پیشواز مرگ بروید ، زیرا تا مرگ را استقبال نکنید
به حریت و استقلال نخواهید رسید و محال است قومی بتواند بدون دست از جان
شستن خود را از ظلم و بردگی نجات دهد . اگر ما با هم متحد بشویم می توانیم
در مقابل آستیاگ ایستادگی کنیم و برای همیشه از ظلم و ستم وی رها شویم ،
وقتی
سخنان عمو جهانگیر به اینجا رسید . برای مدتی سکوت کرد . جمع حاضر چنان
محو سخنان او شده بودند که همچون مجسمه های بی جان به نظر می آمدند . عمو
جهانگیر به خاطر اینکه شب بیش از این به درازا نکشد ، داستان را در همینجا
خاتمه داد تا در فرصت مناسب دیگری ادامه آن را بیان کند . سکوت عموجهان با
اعتراض مهراد مواجه گشت و خطاب به وی گفت پس بقیه اش چی ، عمو لطفا ادامه
بدین . عمو گفت : پسرم ، می دانم که همه شما مشتاق شنیدن هستید ولیکن شب به
نیمه رسیده و می بایست رفع زحمت کنیم تا هم میهمانها به خانه هایشان بروند
و هم میزبان استراحت کند ، اما قول می دهم تا در فرصت مناسب دیگری آن را
برایتان بگویم . زنها نیز ظاهرا از طرف مردانشان منتظر اشاره ای بودند تا
هر چه زودتر به خانه برگردند و به محض اتمام سخنان عموجهانگیر یکی یکی از
سرای بیرون آمده و وارد صحن حیاط می شدند . پاتوما خودش را به نزدیک
عموجهان رساند و گفت پدر ، اجازه هست برویم ، عمو با لحن شوخی مآبانه خود
گفت ، فعلا که اجازه ما هم دست شماست و از جای برخاست ، جمع مردان کم کم
متفرق می شد و زنها هم یکی یکی به اتفاق بچه ها به مردانشان ملحق می شدند.
آن شب به پایان رسید و مهمانها یکی یکی خداحافظی کردند و رفتند . آخرین
مهمانها خانواده برزا بودند که پس از رفتن سایر مهمانها فرصتی پیش آمده بود
تا در یک حلقه گرد هم باشند . البته خورشید و ماه بانو هم بودند ، زیرا در
آن ساعت شب برگشتن به کوهستان خطرناک بود و ممکن بود با حیوانات درنده
مواجه شوند و آن شب را نزد خانواده دلفش ماندند . در این میان برزا و آسیا
بیش از سایرین تحولات درونی خود را تجربه می کردند و از اینکه رسما نامزد
شده بودند احساس جدیدی داشتند . اکنون برخی از محدودیت های ارتباطی بین
آنها تا اندازه ای ملغی شده بود و چنانچه لازم می شد می توانستند به خانه
هم رفت و آمد داشته باشند . شب از نیمه گذشت و مهراد به مادرش رخسانه گفت
که خوابش می آید و خسته شده است . رخسانه نیز برخاست و ضمن تشکر از دلفش و
همسرش به واسطه پذیرش خواستگاری از آسیا اجازه رفتن خواست . در این هنگام
دو جوان در گوشه ای از حیاط مشغول صحبت بودند و کسی نمی داند که چه گفتند و
چه شنیدند و در نهایت به سختی از هم خداحافظی کردند و برزا به مادر و
خواهر و برادرش ملحق شد و از آستانه در حیاط پای به کوچه گذاشتند . آن شب
برای دو جوان آغاز بزرگی در زندگی جدیدشان به حساب می آمد . هر دو نفر آنها
اگرچه ادامه شب را در خانه های خود سپری کردند اما تا نزدیکیهای سحر بیدار
بودند و در تفکرات خویش سیر می کردند . برزا احساس جدیدی داشت و به اصطلاح
برای خودش مردی می شد که باید زندگی مستقل خود را کم کم آغاز نماید . هر
چند سرپرستی خانواده اش در طی این مدت او را آماده پذیرش شرایط جدیدش کرده
بود ولی اغلب مادرش رخسانه بود که بار خانواده را بر دوش می کشید و برزا به
معنی واقعی یک سرپرست مستقل هنوز تجربه ای نداشت . آن شب او نقشه های
زیادی برای آینده خودش و همسر آینده اش در نظر داشت . اینکه بعد از نکاح
رسمی که در روزهای آینده اتفاق می افتاد برای ماه عسل خود به کدامیک از
ایالات ایران بزرگ بروند و اینکه آیا در غیاب وی آیا خانواده اش تحمل دوری
او را خواهند داشت یا خیر ، اینها افکاری بود که در مخیله اش در آمد و رفت
بودند . از طرف دیگر آسیا نیز لحظه ای را در نظر خود مجسم می کرد که در
آتشگاه کاخ در حضور موبدان و بزرگان پارس خطبه عقد آن دو نفر خوانده می شد و
جوانان پارسی با شادی و هلهله به آنها تبریک می گفتند . در عین حال احساسی
ناخوشایند به سراغ وی می آمد که یکباره همه شادمانی را از او سلب می کرد .
او از همان روزهای اول آشنائی با برزا این احساس ناخوشایند به سراغش آمده
بود ولی از علت آن چیزی نمی دانست . حتی چند بار با مادرش این موضوع را در
میان گذاشته بود و مادرش به او توصیه کرده بود که سعی کند این افکار
اهریمنی را از خود دور نماید . ولی او موفق نشده بود و همواره نسبت به
زندگی آینده خود بیم داشت . شاید او بخاطر سرگذشت بسیاری از جوانان پارسی
که در میدانهای جنگ جانشان را از دست داده بودند دچار این حالت می گردید .
برادرش در جنگ با رومیان کشته شده بود و از طرفی پدر برزا نیز جانش را در
راه وطن گذاشته بود و همه اینها به نوعی می توانست بر نگرانی های او اضافه
کند ، اما باز هم وقتی بیشتر تعمق و تفکر می کرد احساس می کرد که نگرانی او
از جنس دیگری است . آن شب نزدیکی های سحر خواب چشمانش را در ربود و کابوسی
وحشتناک به سراغش آمد . او خود را در میان گرد و غبار ناشی از سم اسبان و
میدان کارزار دید که برزا کمی آنطرف تر مشغول نبرد با گروه متجاوزین بود و
او هرچه صدایش می کرد ، صدایش به گوش برزا نمی رسید ، او با شدت هر چه
تمامتر برزا را صدا می زد تا حدی که به نفس نفس افتاد و در این هنگام بود
که مادرش مهریا که برای عبادت صبحگاهی بیدار شده بود متوجه تقلای دخترش در
خواب گردید و او را از خواب بیدار ساخت . برای لحظاتی پس از بیداری او هنوز
به خودش نیامده بود و هنوز تکرار می کرد برزا ، برزا ....... مهریا گفت یا
اهورا مزدا و دست بر شانه دخترش گذاشت و او را تکان داد . چه شده مادر ،
چه شده ، در همین حال دلفش که بیرون از سرای جهت وضو بیرون رفته بود به
داخل سرای آمد و از مهریا پرسید چه خبر شده و مهریا شرح ماوقع را برای او
گفت . پدر و مادر آسیا با نگرانی از احوال دخترشان کنار او ماندند و دلفش
دستی بر پیشانی وی گذاشت . خبری از علائم بیماری نبود و در دل از اهورا
مزدا تشکر نمود . مهریا هم گلاس آبی خنک آورد و به وی نوشاند . آسیا که
تازه متوجه شده بود که از کابوسی وحشتناک بیدار شده است از اینکه کابوسی
بیش نبوده از اهورا مزدا متشکر بود و زیر لب زمزمه می کرد که آن کابوس
هیچگاه به حقیقت نپیوندد . آنگاه با اظهار تاسف از اینکه موجب سلب آسایش
والدین خود شده از آنها عذرخواهی کرد و سرش را بر بالین گذاشت و چشمان عسلی
اش را دوباره بست . آثار بی خوابی و خستگی در چهره او هویدا بود به همین
جهت والدین او اصراری نکردند که نماز را با آنها بگذارد . خورشید و ماه
بانوتنها میهمانان شب گدشته که در اتاق کناری خوابیده بودند نیز متوجه
قضیه شدند و از اتاق خواب بیرون آمدند و به جمع پیوستند و چون صبح شده بود
آنها نیز خود را برای فریضه نماز آماده کردند .
روزهای
تابستان گرم و گرم تر می شد و این سبب گردیده بود که هجوم مردم به داخل
فضاهای پارک ها بیشتر و بیشتر شود . و این موضوع به کمک برزا و آسیا آمده
بود که به این بهانه اوقات بیشتری را با هم صرف گردش و تفریح نمایند .
علاوه بر آن رفت و آمدهای خانوادگی آنها هم شدت گرفته بود و اغلب یا اینجا
بودند یا آنجا و دو خانواده خود را برای ازدواج رسمی جوانان آماده می کردند
. قرارها برای خرید البسه و دیگر لوازم مورد نیاز گذاشته شد ولی به علت
اینکه با پایان تابستان لوازم جدیدتری وارد بازار می شد تشخیص دادند که
موضوع را به آخر تابستان موکول نمایند .
*****************
چنانچه
به خاطر داشته باشید ما کریتوس و اسکندر را در مصر رها کردیم و به پارس
آمدیم . اکنون دوباره به مصر می رویم ، جایی که این روزها اسکندر را به
عنوان خدای جدیدیشان پذیرفته اند و بندر اسکندریه پررونق ترین شهر آن است .
کریتوس پس از مدت کوتاهی در نزد اسکندر منزلت بسیار یافت و در سلک یکی از
مشاوران ارشد وی مشغول به کار شد . هرگاه لازم بود که موضوعی در مورد ایران
مطرح شود همواره کریتوس در کنار اسکندر حضور داشت . روزی اسکندر کریتوس را
احضار کرد تا تحقیقات مفصلی در خصوص وضعیت دربار و موقعیت ارتش ایران از
وی به عمل آورد . اسکندر جهت این منظور یکی از باغهای اطراف محل اقامتش را
انتخاب کرده بود و در حالی که کریتوس چند قدم عقب تر از وی حرکت می کرد قدم
زنان در حال گفت و گو بودند .
چند سال درخدمت ایران بودی ؟
حدود ده سال سرورم .
آیا تمام مدت در خدمت شاهان آنجا بودی ؟
بلی قربان ،
چه کارهایی به عهده تو بود ؟
مرا
به علت اینکه سواد خواندن و نوشتن داشتم به عنوان کاتب استخدام نمودند و
ترجمه نامه های خارجی را هم به عهده داشتم . گاهی نیز مترجم حضوری شاهنشاه
بودم و سخنان سفرای خارجی را ترجمه می کردم .
آیا ایرانیان به داشتن سواد اهمیتی نمی دهند ؟
خیر
قربان ، داشتن سواد در آنجا جزو مشاغل درجه پائین محسوب می شود که معمولا
توسط استخدام مزدبگیران خارجی نیازشان برطرف می شود . آنجا به آموزش نظامی و
فنون جنگی اهمیت بیشتری داده می شود و اگر کسی می خواهد در آینده صاحب جاه
و منزلتی گردد می بایست در تیراندازی و پرتاب نیزه و زوبین و شمشیربازی
کسب مهارت نماید . آنها مسابقاتی در این زمینه برگزار می کنند و زبده ترین
افراد را به عنوان فرماندهان نظامی استخدام می کنند .
شنیده ام که شاه ایران صدها زن در حرمسرای خود دارد ، آیا این حقیقت دارد ؟
بلی
سرورم ، شاه صدها زن دارد و هر زنی ممکن است هدیه ای از طرف یکی از امرای
ولایات باشد و اخیرا خودم شاهد بودم که چندین دختر نوبالغ توسط بسوس حاکم
باختر به شاه پیشکش شد .
همجنس بازی چطور ، آیا شاه یا سرداران وی اینگونه هستند .
خیر
قربان : نه شاه و نه سرداران وی و نه مردم آنجا علاقه ای به این موضوع
ندارند و چنین کاری رواج ندارد .حتی آن را گناهی بزرگ به حساب می آورند .
آیا هیچ اختلافی درون دربار در نحوه حکومت شاه دیده نمیشود .؟
چرا
، وجود دارد سرورم . عده ای از سرداران پارسی هستند که راه و روش شاه را
نمی پسندند و معتقدند که سرگرم شدن شاه در عیاشی و حرمسراها اهورا مزدا را
خشمگین می کند و ملک و سرزمین را به باد می دهد .
گفتی اهورا مزدا ! او دیگر چه کسی است ؟
او
خدای مورد پرستش ایرانیان است و اوست که قدرت خود را به شاهان تفویض می
کند و هرگاه از آنها خشمگین شود این قدرت را از آنان سلب می نماید .
اسکندر توقف کرد و روی به طرف کریتوس نمود و سپس پرسید بگو ببینم این خدای آنها کجاست ، شاید قدرتش را به ما بدهد
کریتوس:
آن خدای نادیده است و معتقدند که همه هستی و جهان را او خلق نموده اما چون
او را مظهر پاکی می دانند ، خورشید و آتش و آب و خاک را نماد قدرت وی می
دانند و اینها را تقدیس می کنند .
اوه ، خدای نادیده ، آیا آنها کسی را می پرستند که دیده نمی شود .
بلی
سرورم ، آنها اعتقاد راسخ دارند که اهورامزدا وجود دارد و همواره بندگانش
را هدایت می کند . آنها با تکیه بر سه اصل بزرگ دینی یعنی پندار نیک ،
گفتارنیک ، و کردار نیک خود را تزکیه و به مقام پارسائی می رسانند .
می توانی در مورد این اصول سه گانه آنها بیشتر توضیح دهید .
بلی
سرورم : اصل اول آنها بر این حقیقت استوار است که انسان اگر به دنبال
رستگاری است می بایست فکر و نیت خود را پاک و خالص گرداند و از اندیشه های
اهریمنی بپرهیزد . به اعتقاد آنها تمامی اعمال انسان ابتدا از اندیشه و فکر
شروع می شود و مانند پایه های یک ساختمان است . بنابر این ، اگر اندیشه
پاک و بی آلایش باشد مانند زیربنائی محکم برای ساختمان ساختن است و چنین
ساختمانی در برابر انواع حوادث بی گزند خواهد بود . ( گر بود اندیشه ات گل
گلشنی وربود خاری تو هیمه گلخنی )
اصل دوم هم که پس از اصل
اول بسیار حائز اهمیت است گفتار نیک است . یعنی انسان می بایست همواره بر
گفتار خود کنترل داشته باشد و سخنش لغو و بیهوده نباشد و همواره آنچه را از
اندیشه نیک حاصل آمده بر زبان جاری سازد . به اعتقاد آنها سخن و گفتار
انعکاسی در جهان ایجاد می کند که اگر خیر باشد نتیجه آن خیر و نیکی است و
اگر شر باشد نتیجه آن خرابی و اهریمنی است . ( نخست موعظه پیر صحبت این حرف
است که از مصاحب ناجنس احتراز کنید )
اصل سوم هم که از
نتیجه دو اصل اول حاصل می آید عمل است که اگر اندیشه و گفتار نیک باشد عمل
انسان به تبع آن نیک می گردد و اگر اندیشه اهریمنی و زشت باشد اعمال انسان
را تحت الشعاع خود قرار می دهد و در نهایت تباهی انسان را به دنبال دارد و
از اهورا مزدا جدا می شود و در سرای جاویدان معذب خواهد بود .
در
این هنگام اسکندر آهی از نهاد برآورد و با حسرت به کریتوس نگریست و به او
گفت : هیچ می دانی کریتوس ، با اینکه سالها شاگرد ارسطو بودم هرگز از وی به
این چند دقیقه ای که تو برایم از آئین ایرانیان گفتی یاد نگرفتم . این سه
اصلی که تو از آنها سخن گفتی تمام فلسفه استاد مرا در هم پیچید . هرگز از
ارسطو با اینکه او را معلمی بزرگ یافتم ، سخنانی تا این اندازه نغز و بدیع
نشنیدم .
و حالا برایم بگو که نظرشان در مورد قوم یهود چیست ؟
آنها
به یهودیان نیز احترام زیادی قائل هستند زیرا تصور می کنند که خدای قوم
یهود همان خدایی است که انها می پرستند و این موضوع تا اندازه زیادی به
وحدت آنها کمک می کند . علاوه بر آن کورش بزرگ کسی بود که قوم یهود را از
بندگی و اسارت نجات داد و به آنها زندگی و سعادت دوباره بخشید . به همین
دلیل است که قوم یهود خود را وامدار ایرانیان می دانند و تمایل دارند
همواره در زیر چتر حمایتی آنان باشند . پیشبینی ظهور کورش را نیز در کتب به
جای مانده از پیامبران بنی اسرائیل می توان دید .
وای کریتوس ، تو یک دانشمندی ، آیا هرگز شاهان هخامنشی تو را آنگونه که باید شناختند .
خیر
قربان ، من در نظر آنها تنها یک کاتب مزدور و معمولی بودم ولی در عین حال
تلاش کردم تا با حکمت زندگی ایرانیان آشنا شوم . در این مدت ده سال
اطلاعاتی که از آنها بدست آورده ام بیش از اطلاعاتی است که شاه کودومانوس
(داریوش سوم ) از ملتش دارد .
شاه اکنون در کدام یک از پایتخت های خود بسر می برد .
قربان
، شاه معمولا در هر فصلی متناسب با تغییر آب و هوا تصمیم می گیرد که در
کدامیک از پایتخت های سه گانه خود باشد . در فصل تابستان که هوا گرم است در
هگمتانه اقامت می کند و با شروع فصل پاییز به شوش مهاجرت می کند . اواخر
زمستان نیز به پارس می رود تا آیین های نوروزی را در آنجا برگزار نماید و
از آب و هوای بهاری پارس لذت ببرد .
خزائن پادشاه در کدام یک از پایتخت هاست ؟
شاه
در تمام پایتخت ها خزائنی دارد ولی بزرگترین آن در مرکز پارس در پرسپولیس
قرار دارد ، زیرا آنجا را از نظر امنیتی مهمتر از دو پایتخت دیگر می دانند .
حتی آن شهر دیوار ندارد و تصور نمی شود که روزی مورد حمله واقع گردد .
در
این هنگام هفنیون یار غارو دوست و همنشین اسکندر به آنها نزدیک می شد .
هفنیون کسی بود که همواره در کنار اسکندر بود و اجازه داشت حتی وارد
محرمانه ترین جلسات اسکندر شود . اسکندر چنان علاقه ای به هفنیون داشت که
نسبت به زنان آن علاقه را نشان نمی داد و حتی گاهی زنان اسکندر به هفنیون
حسادت می کردند و او را رقیب عشقی خود نزد اسکندر می دانستند . به هر حال
حضور نابهنگام هفنیون سخنان کریتوس را قطع کرد و با اینکه اسکندر تمایل
داشت هر چه زودتر اطلاعات خود را در مورد ایران کامل کند اما هفنیون نزد وی
استثنا بود و حتی بدون هم آب نمی نوشیدند چه رسد به اینکه او را در انتظار
بگذارد .
تابستان به سرعت سپری می شد و اسکندر در حال جمع
آوری سپاه و آذوقه و سلاح جهت حمله به ایران بود . از آنجا که اسکندر در
طول مسیر خود از مقدونیه تا مصر شهرهای آباد آن روز را غارت کرده بود ثروت
زیادی بدست آورد و از این ثروت بادآورده جهت تقویت سپاه خود بهره گرفت . او
نمایندگان خود را جهت اجیر سرباز به کشورهای آفریقائی فرستاد و گله گله از
مردان آفریقائی را به مصر می آوردند و تحت آموزشهای سخت نظامی قرار می
دادند . حتی تعدادی از زنان زیبای آفریقائی را جهت تفریح سربازان به مصر
آوردند و این عمل تا اواسط پائیز ادامه یافت . علاوه بر این کشورهای یونانی
که موفقیت های اولیه اسکندر را دیدند به طرف او گرودیدند و از تابعیت
ایران سرپیچی کردند . این در حالی بود که شاههنشاه ایران ( کودومانوس )
ملقب به داریوش سوم سرگرم حرمسراهای خود بود و از توصیه سرداران خود مبنی
بر جمع آوری سپاه و تقویت ارتش به سادگی عبور می کرد .
اسکندر
مرتبا با سرداران خود جلسه می گذاشت و راه های مختلف حمله به ایران را
بررسی می کردند . در این میان بین سرداران وی بر سر اینکه حمله به ایران از
طریق دریا باشد یا از طریق خشکی اختلاف نظر وجود داشت . برخی معتقد بودند
که اگر از راه خشکی به ایران حمله کنند سربازان پس از طی مسافت طولانی از
مصر تا بابل خسته خواهند شد و توان جنگیدن را از دست می دهند ولی اگر از
طریق دریا باشد آنها می توانند خود را به خلیج پارس برسانند و در ساحل آنجا
نیروهای خود را پیاده کنند . آنگاه از آنجا تا پارس را در مدت کوتاهی طی
نموده و پایتخت پرسپولیس را اشغال می کنند .
اما دسته دیگری
بودند که برعکس دسته قبلی استدلال متفاوتی داشتند . گروه اخیر معتقد بودند
که حرکت ارتش از مسیر خشکی آمادگی جنگی سربازان را به جهت سختی و مشقات راه
حفظ خواهد کرد و سربازی که همواره با این شرایط زندگی کند به آن عادت می
کند و لذا در میدان جنگ توان نظامی خود را از دست نمی دهد ، در حالی که اگر
بخواهند از طریق دریا وارد عمل شوند به دلیل اینکه این سفر دریائی چند ماه
به طول می انجامد آمادگی رزمی سربازان رفته رفته تحلیل می رود و هنگامی که
به ساحل شمالی خلیج پارس برسند توان مقابله با ارتش ایران را نخواهند داشت
، علاوه بر آن معلوم نیست که آنها حتی بتوانند از سد نیروی دریائی ایران
بدون تلفات زیاد عبور کنند و به احتمال زیاد تعدادی از سربازان قبل از
رسیدن به ساحل شمالی خلیج پارس غرق دریا خواهند شد .
اسکندر
پس از شنیدن استدلالهای ارائه شده از طرف فرماندهان جنگی صلاح خویش را در
حمله زمینی دانست و با اینکه به شدت از ارابه های جنگی ایران واهمه داشت به
اوضاع آشفته دربار امید بسته بود و کریتوس در این تصمیم وی نیز دخیل بود و
به عناوین مختلف او را دلداری می داد . کریتوس مرتبا به او یادآور می شد
که جو نارضایتی عمومی که در ایران حاکم شده است می تواند بر اقبال پیروزی
او بیافزاید و شواهد زیادی در این خصوص به اسکندر نشان می داد . او توضیح
داد که ارتش ایران آن صلابت گذشته را ندارد و چون لشکر بزرگ گارد جاویدان
توسط داریوش سوم منحل گردیده است ، فراهم ساختن لشکری کارآزموده به این
سادگی امکانپذیر نیست . از طرف دیگر بخش اعظمی از سپاه ایران را مزدوران
یونانی تشکیل می دهد که چنانچه یک نبرد رودر رو صورت بگیرد محتمل است که
تیغ از روی هموطنان خود برگیرند و صحنه جنگ را ترک نمایند .
این
بود که تماسهای کریتوس و اسکندر شدت بیشتری یافت و اسکندر استدلالهای او
را درست می پنداشت زیرا بر اساس برهان و منطق و دلیل بود . اینها را زمانی
که اسکندر نزد ارسطو بود فرا گرفت و روش استدلال منطقی را آموخت . به همین
دلیل می توانست بین دو استدلال مختلف بهترین را انتخاب کند
زن
مدتها بود که از زور تنهائی خسته شده بود و هیچ قوم و خویشی هم نبود که با
آنها رفت و آمد کند . وقتی دلش می گرفت گاهی کنار آتش می نشست و با توسل
به اهورا مزدای پاک خودش را تسلی می داد . گاهی نیز توی باغ کوچک درختان
سیب که متصل به حیاط پشت خانه بود می نشست و به صدای آواز پرندگان گوش می
سپرد . با این احوال هر چه زمان بیشتر می گذشت ارتباط او با موجودی که در
شکمش به حرکت درآمده بود بیشتر و بیشتر می شد . گاهی وقتها با او حرف می زد
و می گفت پدرت رفته ماموریت و هنگامی که برگرده حتما برایت سوغاتی های
خوبی می آره ، آره دلکم ، عزیزکم .... و سپس دستش را روی شکمش می گذاشت و
تحرک موجود کوچولو را تحت نظر می گرفت . او و کوچولویش همچنان در انتظار
بسر می بردند تا روزی از همین روزها پدر از ماموریت برگردد و به اتفاق راهی
دیار پارس شوند و با خانواده های خود دیدار نمایند . آنها سه سال پیش بود
که به این شهر مرزی آمده بودند و او به درخواست خودش پدر و مادر و خویشان
را رها نموده و به همراهی شوهرش رضایت داده بود . حالا که سه سال از آن
روزها می گذشت دلش برای زادگاهش تنگ شده بود . از طرفی شوهرش هم در ماموریت
مصر به سر می برد و نزدیک یک ماه از لحظه خداحافظی آنها می گذشت . کم کم
دلشوره به سراغش می آمد و از اینکه شوهرش بیش از حد معمول تاخیر کرده بود
بر نگرانیهایش افزوده می شد . البته او در غیاب الیاس چندین پیام محرمانه
را دریافت نموده و جواب آنها را ارسال کرد . اما این اواخر دیگر هیچ پیامی
توسط کبوتر نامه رسان نیامده بود . در حالی که او به شدت انتظار می کشید و
منتظر خبری از طرف الیاس بود روزها از پی هم می آمدند و می رفتند . هاتون
لحظه ای را به خاطر می آورد که الیاس گفته بود اگر فرزندم پسر بود نام او
را کورش بگذار و اگر فرزندم دختر بود او را آتوسا نام بگذار و این موضوع
پژواکی در ذهن او ایجاد می کرد که لحظه به لحظه بر غم و اندوه او اضافه می
نمود . در تنهائی خودش سخن می گفت : نکنه خود الیاس به ماموریت خطرناک خود
وقوف داشته و در آخرین لحظه درخواست خود را برای انتخاب نام بچه داده است .
شاید هم توی تله ماموران اسکندر افتاده باشد . اصلا شاید کشتی آنها اسیر
طوفان شده و غرق دریا شده است . و صدها فکر آزار دهنده دیگر ، آنهم برای
زنی تنها که در آن دیار غربت تنها مونس و همدم خود را در کنار نداشت . کم
کم مواد خوراکی داخل خانه رو به اتمام بود . گندم و حبوبات به ته کیسه
رسیده و برنج هم بجز چند پیمانه باقی نمانده بود . هاتون به جهت اینکه می
بایست تلاش کند تا حد امکان از خانه خارج نشود و کمتر در دید در و همسایه
باشد و همینطور مانع از شناسائی منزل توسط جاسوسان مقدونی بشود تمام مدت را
در خانه بسر برد و تنها تفریح او گردش کوتاه روزانه در باغ کوچک چسبیده به
منزلشان بود .
هاتون هر روز که می گذشت سنگ کوچکی را درون
کاسه سفالی کنار طاقچه می گذاشت و به این ترتیب شماره روزهائی را که همسرش
به ماموریت رفته بود نگه می داشت . او می خواست وقتی الیاس از ماموریت
برگشت به او بگوید که چه مدت بدون او را سپری نموده و غافل از اینکه سفر
همسرش دیگر بازگشتی نداشت . شماره سنگ های داخل کاسه زیاد و زیادتر می شد و
حالا که هاتون می خواست سنگ دیگری را به آن اضافه نماید کاسه گنجایش لازم
را نداشت . غم و اندوه بر او موستولی شده بود و حتی کم کم رغبت خود را به
شمارش روزها از دست داده بود . نیروئی ته دلش به او نهیب می زد که منتظر
نباش و فشار دیوانه کننده ای را تجربه می کرد . در حالی که تمامی مواد
غذائی داخل خانه ته کشیده بود و او مدتها با میوه های سیب و مقداری مغز
بادام تغذیه می کرد .
یک روز طاقت او به سر آمد و به هیچ روی
نمی توانست آرام و قرار داشته باشد . حتی کودک او نیز درون رحم دست و پا می
زد گوئی او نیز از این همه انتظار خسته شده بود . هاتون همه راه ها را به
روی خودش بسته دید نه می توانست که بماند نه هم می توانست که برود .
بلاتکلیفی همواره یکی از بدترین شرایطی است که ممکن است برای فرد فرد
انسانها بوجود آید و تحت این شرایط فشارهای خورد کننده تنهائی و غربت هم
اگر به آنها اضافه شود حال هاتون را می توان بهتر درک نمود . در همین احوال
بود که او به یاد گفته های مادرش افتاد که روزی به او گفته بود دخترم :
اهورا مزدا همیشه و همه جا همراه توست ، او را جست و جو کن و به او پناه
ببر . پس از آن بود که بلند شد و دست و صورت را شست و لباس تمیز در برگرفت و
آتشی کوچک به پا داشت و با توسل به اهورا مزدای پاک درخواست خود را مطرح
نمود و به نیایش پرداخت او از هنگام غروب تا ساعاتی پس از آن را صرف نیایش
نمود و در همین احوال رخوت خواب به درونش خزید . انگار که اهورا مزدا
شریان
آرامش را به درونش جاری کرده بود . انگار شرابی کهنه را به او نوشانده اند
تا رگ و پی را کرخت و آرام کند . او کنار اجاق به خواب رفت و بعد از حدود
سه ماه که از رفتن الیاس می گذشت این اولین شبی بود که او درست و حسابی به
خواب رفته بود .
صبح با روشنائی سحرگاه خود را بر سر شهر
ریخته بود و پرندگان کم کمک بیدار می شدند و به آواز خوانی روزانه خود
مشغول می شدند . هاتون چشمانش را گشود و بلند شد نشست . اجاق خاموش شده بود
و روشنائی صبح از بیرون خانه از درزهای در و پنجره به درون نفوذ کرده بود .
خودش را نگاه کرد و از اینکه متفاوت از روزهای دیگرش بود متعجب شد .
نیروئی جدید به درون او رخنه کرده بود . دلشوره ای نداشت و انگار که
دردهایش به یکباره رخت بربسته اند . وقتی قدم به درون حیاط گذاشت و دست و
صورت شست پرنده ای کوچک و سبز رنگ (سایزوک ) خود را به شاخه درختی در حیاط
چسباند و با آوازی متین چیزهائی گفت و ناگهان پر کشید و رفت . دل هاتون
روشن تر شد . هاتون آن پرنده را می شناخت زیرا قبلا نمونه آن را در پارس
دیده بود . آن پرنده خبررسان بود و هرگاه قاصد خبری بود اینگونه خود را به
مخاطب نشان می داد . هاتون به درون رفت و به عبادت صبح گاهی پرداخت و سپس
مشغول رفت و روب منزل شد که ناگهان کوبه در به صدا در آمد ....
سه
ماه تمام بود که هیچ کسی به در خانه او نیامده بود و شهر تحت کنترل
مقدونیها در خفا نفس می کشید . خانواده هائی که داغدار عزیزانشان بودند
دیگر شور و شوقی برای بیرون رفتن نداشتند و اگر هم بنا به ضرورت قدمی به
بیرون می گذاشتند قبل از آنکه به دسته های مقدونی برخورد کنند به خانه بر
می گشتند . آنها داغدار مردان و جوانانی بودند که در حمله وحشیانه اسکندر
جانشان را از دست داده بودند و لذا اکنون که دشمن بر آنها مسلط شده بود
همچون پرندگان اسیردر قفس ، زندگی را پشت سر می گذاشتند . بیشتر اهالی شهر
را پیرمردان و پیرزنان و کودکان خرد سال تشکیل می دادند و دختران جوان اغلب
گروه گروه به بازار برده فروشان برده شدند و به فروش رفتند تا اندکی از
هزینه های جهانگشائی اسکندر را تامین کنند .
وقتی صدای کوبه
در به گوش هاتون رسید دلش فرو ریخت زیرا یقین داشت آن نوع در زدن نشان از
الیاس نمی داد . چه کسی می توانست باشد . آیا سربازان مقدونی هستند ....
شاید و شاید هم پیکی از پارس آمده باشد و خبری آورده باشد . مردد بود که چه
کند آیا در را بگشاید و یا امتناع کند تا هر که هست راه خودش را بگیرد و
برود . اما یک نویدی آن روز از طرف پرنده به او رسیده بود که آن را به فال
نیک گرفت و احساسی متفاوت یافت . با این حال می بایست احتیاط کند . کوبه در
پس از چند دقیقه دیگر برای بار دوم به صدا درآمد و لیکن از طرز برخورد
کوبه دربا فلز زیرین آن حداقل می توانست تشخیص دهد که هر که در آن سوی در
است دشمن نمی تواند باشد . آرام آرام خود را به حیاط رساند و از درز وسط در
به بیرون نگریست و ناگهان چهره ساره را تشخیص داد . ساره پیرزنی یهودی بود
که با همسرش یعقوب در همان نزدیکی زندگی می کرد . آنها فرزندانشان را در
حمله اسکندر از دست داده بودند و لباس غم بر تن داشتند . از آنجا که آنها
از گروه مومنان بودند و پارسی ها نیز خدای آنها را می پرستیدند یک پیوستگی
معنوی بین آنها برقرار بود . حتی قبل از حمله اسکندر به خانه هم رفت و آمد
داشتند و گاهی اوقات آنها به اتفاق هم به عبادتگاه مخصوص یهودیان می رفتند و
به هر جهت یک همگرائی بین آنها وجود داشت . مخصوصا فرزندان کورش را به چشم
قدیس می نگریستند .
به هر جهت هاتون کولون پشت در را عقب
کشید ودر باز شد و ساره به درون آمد . هر دو انگار غم های زیادی روی دلشان
سنگینی می کرد .بی هیچ سخنی یکدیگر را در آغوش کشیدند . هاتون انگار که
مادرش را یافته باشد و ساره نیز انگار دخترش را بعد از سالها دوری در آغوش
کشیده است . آرام آرام به پناه دیوار خزیدند و همچنان که بدنشان می لرزید و
صدای خفه حق حق به گوش می رسید ، اشک می ریختند . پس از اینکه اشک هایشان
لباسهای هر دو را خیس کرد هاتون درب حیاط را بست و دست ساره را گرفت و به
اندرون برد . چه عجب داتی ( خاله ) ساره ! یادی از ما غریبه ها نمودی ،
حال ناخو ( عمو، دائی ) یعقوب چطوره ، ساره بی آنکه جوابی بدهد دوباره زد
زیر گریه ، به نظر می رسید که او سالها فرصت گریه کردن نداشته است . هاتون
دوباره او را در آغوش گرفت ، می دانست که آن زن چه غم سنگینی دارد و از دست
دادن چندین جوان نوبالغ چه مصیبت سنگینی است ، برای همین بود که غم خودش
را فراموش کرده بود و سعی در آرام کردن ساره داشت . بعد از اینکه ساره آرام
گرفت هاتون چند عدد سیب سرخ را که همان روز از باغ پشت خانه چیده بود درون
بشقابی سفالی جلو ساره گذاشت و یک عدد سیب را هم خودش برداشت تا مهمانش از
تعارف بیرون بیاید . پس از مدتی ساره به سخن در آمد و خبری را که آن روز
شنیده بود به گوش هاتون رساند . خبر مذکور را ساره از دیگر همسایگان شنیده
بود و از آنجا که بر جان هاتون بیمناک شده بود به سوی او شتافته بود تا هر
چه زودتر او را در جریان بگذارد . خبر از این قرار بود که سربازان مقدونی
در به در در جستجوی شخص الیاس پارسی هستند و تا کنون به خانه های زیادی
مراجعه نمود ه اند و گاه تفتیش خانه های مشکوک را هم بدون اذن و اجازه
صاحب خانه انجام می دهند .
وقتی هاتون این خبر را شنید انگار
که بند دلش از هم گسست و زانوانش شل شد و آرام به زمین نشست . ساره از
تغییری که در حالت هاتون پدید آمد متوجه شد که کمی بی احتیاطی کرده و نمی
بایست آن خبر را بی مقدمه به هاتون می گفت و شروع کرد به عذرخواهی ، اما
هاتون همچون بت یخ کنار او نشسته و به گوشه ای از خانه زل زده بود . این
خبر برای هاتون معنی و مفهوم دیگری داشت که دیگران از آن آگاه نبودند .
تنها خود هاتون از ماموریت شویش خبر داشت و دیگران از این موضوع بی اطلاع
بودند . هاتون از اینکه مقدونیها در جست و جوی خانه آنها برآمده بودند چنین
نتیجه می گرفت که ماموریت همسرش با شکست مواجه شده است و سه ماه غیبت هم
کافی بود که او را متقاعد کند که همسرش با اتفاقی ناگوار روبرو شده است .
در آن لحظات انگار دنیا بر سرش خراب شده بود و نه غصه خود بلکه غصه الیاس
او را تا مرز جنون می کشانید . روزهای زندگی مشترکشان جلو چشمانش رژه می
رفتند و اکنون بین خود و آن روزهای شیرین فاصله ای غبارآلود احساس می کرد .
چه زود تمام می شود شادیهای انسان و چه زود پایان می پذیرد
قصه با هم بودن . خورشید می تابد همچون روزهای گذشته و اکنون دو زن بی نوا و
اندوهگین در خانه ای غمناک با یاد عزیزانشان که دیگر در کنارشان نبودند به
نجواها و مویه های زنانه مشغول بودند .
دخترم گریه نکن ،
زندگی همینه که می بینی ، یک روز شادی و روزی دیگر غم . فکر نکن تنهائی ،
ما کنار تو هستیم و تو را تنها نخواهیم گذاشت ، حالا ساره به دلداری هاتون
مشغول شده بود و سعی داشت وی را آرام کند . در آن لحظات هاتون هیچ تصمیمی
نمی توانست بگیرد . بین ماندن و رفتن گیر کرده بود . اگر در خانه بماند
هرآن ممکن است ماموران مقدونی خانه را پیدا کنند و آنگاه برای کشف اطلاعات
از وی او را تحت شکنجه های شدید قرار دهند . اگر هم بیرون برود باز هم ممکن
است او را دستگیر و مورد استنطاق قرار دهند . وقت هم به شدت تنگ بود و
شاید چند روز دیگر یا حتی چند ساعت دیگر خانه او مورد هجوم مزدوران مقدونی
قرار بگیرد . مهمتر از همه امانتی که از الیاس در شکم داشت روی دوش او
بسیار سنگینی می کرد و او می بایست برای حفظ آن نهایت تلاش خود را داشته
باشد . اولین جرقه ای که به ذهنش رسید به سروقت نامه هائی رفت که طی مدت
ماموریت آنها از طرف ایران رسیده بود . هر یک از آن نامه ها یک سند جرم
بزرگ برای آنها به حساب می آمد و در صورتی که مقدونی ها به آن اطلاعات
دسترسی پیدا می کردند می توانست راه آنها را برای گشودن دروازه های پارس
کوتاه تر کند . این فکر تازه باعث شد که او دوباره تمام توانش را متمرکز
کند و با سرعت هر چه تمامتر نسبت به امحائ نامه ها اقدام نماید . آتش اجاق
هنوز رمقی داشت و نامه ها یکی یکی در آن قرار گرفت و شروع به سوختن کرد .
اکثر نامه ها کوتاه بود و توسط کبوتر نامه رسان بدست آنها رسیده بود . بعد
از اینکه نامه ها بطور کامل از بین رفت از ساره کمک گرفت و صندوق کوچکی را
که آرم دولت شاهنشاهی ایران بر روی آن حک شده بود به کمک هم درون حیاط زیر
خاک پنهان نمودند . تقریبا هر نشانه ای از ایران در خانه داشتند یکی یکی
آنها را از بین بردند . حالا اگر ماموران مقدونی هم می آمدند چیزی نبود که
اثبات نماید آن خانه از آن الیاس پارسی است . هاتون نیز طی مدتی که آنجا
بود زبان مردم آن دیار را به خوبی فرا گرفت و در صورتی که مقدونی ها او را
می یافتند او می توانست بگوید که یکی از اهالی آنجاست .
آفتاب
به نیمه راه خود رسیده بود و زنها از کار مخفی کردن اسناد و نشانه ها فارغ
شده بودند و حالا ساره قصد خداحافظی داشت ولی دلش نمی آمد آن دختر تنها را
به حال خود بگذارد ، لذا به او پیشنهاد کرد که به اتفاق به منزل آنها
بروند . هاتون از این پیشنهاد ساره خوشحال شد زیرا به هر جهت خانه یعقوب در
شرایط فعلی امنیت بیشتری داشت اما در عین حال نمی خواست حضورش نزد آنها
مایه درد سر آن خانواده بشود و در صورت شناسائی وی توسط مقدونیها خانواده
یعقوب به جرم پناه دادن به یک جاسوس ایرانی مورد ضرب و شتم واقع شوند . به
همین جهت به بهانه اینکه کارهای روزانه اش هنوز تمام نشده است از ساره
عذرخواهی نمود . ساره بلند شد و هاتون نیز همراه او تا در خروجی حیاط رفت .
اول خود هاتون به آرامی توی کوچه سرک کشید و سپس به ساره اشاره نمود که
کسی نیست و او می تواند برود ،
هاتون با ترس و دلهره درون حیاط
قدم می زد و به شرایط خاصی که برای وی ایجاد شده بود فکر می کرد . آیا
نیایشهای او به درگاه اهورا مزدا بی نتیجه بود و آن پرنده سبز رنگی که صبح
خیلی زود چیزهائی را گفته بود و ناگهان پرکشیده و تصویر شاخه ای در حال
تکان خوردن را در ذهن هاتون بجا گذاشته بود همه و همه اتفاقی بودند . نه نه
نمی توانست اتفاقی باشد . دوباره به یادش آمد که اهورا مزدا نگهبان اوست و
دلش آرام گرفت . رخت هایش را از روی بند جمع کرد و در حالی که وارد سرای
می شد کبوتری نفس زنان به زحمت خود را به بالای دیوار حیاط کشاند . آه خدای
من ، این همان کبوتری است که بارها و بارها نامه هائی را آورده و نامه
هائی را با خود برده و حالا با آن خستگی که در چشمانش و طرز راه رفتنش بر
لبه دیوار دیده می شود بطور حتم راه زیادی را پیموده و حتما بسیار خسته و
گرسنه است . هاتون پاپیروس لوله شده کوچکی را که به پای کبوتر بسته شده بود
تشخیص داد . به درون خانه رفت شاید دانه ای گیر بیاورد و خستگی از جان
کبوتر بدر کند . کیسه های خالی گندم و ذرت و برنج را یکی یکی وارسی کرد و
از مجموع آنها اندکی دانه مخلوط بدست آمد که اگر چه کم بود اما برای خوراک
یک وعده کبوتر کفایت می کرد . دانه ها را جلو ایوان ریخت و کبوتر بال زنان
از روی دیوار به جلو ایوان کشیده شد . هنوز هم نفس نفس می زد . هاتون گفت
بیا عزیزکم ، بیا جلوتر ببینم چه پیام خوبی برایم آورده ای ، کبوتر نزدیک
تر رفت و هاتون به آرامی او را بر کف دست گرفت و پاپیروس را که با کش نازکی
به ساق پای کبوتر چسبیده بود باز کرد . کبوتر مشغول چیدن دانه و هاتون در
جستجوی محتوای نامه برآمدند . خیلی مختصر و کوتاه نوشته شده بود . " هاتون،
بی درنگ به پارس برگرد "
نامه با مهر مخصوص همراه بود و این
اطمینان را برای او داشت که خیالش از بابت واقعی بودن نامه راحت باشد . این
خبر هاتون را از بلاتکلیفی نجات داد اما یک علامت سوال هم در ذهنش ایجاد
کرد . اینکه الیاس اکنون کجاست و چه بر سرش آمده است . چرا نوشته اند هاتون
، چرا الیاس نه ، آیا آنها که نامه نوشته اند از الیاس خبر دارند که او در
چه حالی بسر می برد . حتما از او خبر دارند واگرنه می نوشتند الیاس . به
هر جهت هاتون می بایست هر چه سریعتر آماده شود و قبل از اینکه خانه او مورد
بازرسی مقدونیها قرار گیرد آنجا را ترک نماید . اما با کدام اسب و کدام
کالسکه ، او که هیچکدام را ندارد ، اما خوشبختانه چند تائی سکه طلا هست که
می تواند یک اسب رهوار و حتی یک کالسکه خریداری نماید . با این حال او به
عنوان یک زن نمی توانست آنها را تهیه کند و بخصوص با آن جو امنیتی که در آن
شهر حاکم شده بود هر آن امکان شناسائی وی ممکن بود . . نه ، بهتر است از
عمو یعقوب کمک بگیرد . روسری اش را از روی بند کشید و خودش را به در حیاط
رساند . توی کوچه را از نظر گذراند و آهسته قدم به درون کوچه گذاشت . کوچه
خلوت خلوت بود . او مسیر کوچه را مستقیم پیمود تا به جائی رسید که از آنجا
کوچه باریک دیگری او را به طرف خانه یعقوب می برد . آن کوچه نیز همچنان
خلوت بود و پس از چند دقیقه او به خانه یعقوب رسید و حلقه فولادی را بر
صفحه مسی زیر آن کوبید .ساره آمد در را گشود و به اتفاق هم داخل شدند .
ساره برسید چه خبر و هاتون گفت که با عمو یعقوب کار دارم و ساره یعقوب را
صدا زد . یعقوب از سرای بیرون آمد و با دیدن هاتون از احوالش جویا شد .
هاتون تشکر کرد وخطاب به یعقوب گفت که عمو نیاز به یک اسب دارم ُ اسب برای
چه عمو . برای اینکه میخواهم به بارس برگردم و حالا به یک اسب تند و تیز
نیازمندم . ساره گفت بیا برویم داخل سرای صحبت کنیم اینجا صحیح نیست بیا
داخل و به اتفاق هم داخل سرای شدند . یعقوب در اندیشه فرو رفته بود و اینکه
آیا هاتون به تنهاپی میتواند به این مسافرت طولانی برود یا خیر . مخصوصاً
که مقدونی ها کنترل شدیدی بر دروازه های شهر گذاشته بودند لذا تصمیم گرفت
به هر شکل ممکن به هاتون کمک کند تا بدون خطر از آن شهر خارج شود . نقشه
یعقوب این بود که هاتون را به عنوان بیمار بوسیله کالسکه تا خارج از دروازه
های شهر همراهی نماید و سبس او را روانه کند . ساره نیز وقتی فهمید که
هاتون قصد رفتن دارد بسیار غمگین بود و دلش نمیخواست آن دختر که مایه
آرامش او بود از آنجا برود و لیکن واقعیتها را در نظر گرفت و اینکه حضور
هاتون در آن شرایط ممکن بود به قیمت جانش تمام شود . به هر جهت یعقوب نقشه
خود را در میان گذاشت و هاتون هم با آن موافقت نمود و قرار گذاشتند تا
هنگام غروب با شروع تاریکی هوا حرکت کنند . هاتون به خانه برگشت و با
احتمال اینکه شاید در غیاب وی الیاس به آن خانه مراجعه نماید یادداشتی برای
الیاس نوشته توی تاقچه گذاشت . او همچنین لباسهای الیاس را بررسی نمود و
یک دست لباس الیاس را در بقچه اش گذاشت . هنگام غروب یعقوب با کالسکه و دو
اسب در جلو آن به خانه هاتون آمدند و ساره نیز برای خداحافظی آمده بود .
لذا ساره برای آخرین بار هاتون را در آغوش گرفت و مقداری کشک و گوشت خشک و
مقداری آجیل به هاتون سپررد تا در طول سفر بتواند از آنها تغذیه کند .
کالسکه به راه افتاد و به آرامی از کوچه خارج شد و به طرف دروازه های خروجی
بیش رفت . تعدادی سرباز مقدونی بر دروازه های شهر نظارت میکردند و طبیعی
بود که یعقوب و مسافرش را هم مورد بازدید قرار دهند . آنها از یعقوب
پرسیدند که این موقع شب به کجا میروی و یعقوب گفت که دخترم بیماره و اونو
میخواهم نزد طبیب ببرم و به این وسیله از دروازه گذشتند . یعقوب ضمن راه
به راهنمایی هاتون پرداخت و در باره مسیرمورد نظر که او را به شهر بابِل
میرسانید توضیح داد . شب تقریباً به نیمه رسیده بود و یعقوب به جایی رسیده
بود که یک راه اصلی به سمت بابِل جلو رویشان بود . حالا می بایست هاتون به
تنهایی این مسیر را طی میکرد . یعقوب کمک نمود تا هاتون از کالسکه پیاده
شد و یکی از اسبها را از کالسکه جدا نمود و خورجین هاتون را بر پشت آن قرار
داد . هاتون بر ترک اسب سوار شد و ضمن تشکر از عمو یعقوب از او خداحافظی
نمود و به سمت بابِل اسب راند . یعقوب برای او دعا کرد و از خدا خواست سفر
او را به سلامت دارد . یعقوب دم صبح بود که به دروازه شهر رسید و نگهبانها
عوض شده بودند و بدون هیچ مشکلی وارد شهر شد . هنگامی که به کوچه خانه
الیاس رسید متوجه شد که مقدونیها وارد خانه الیاس شدهاند و از سر و صدای
مخصوص آنها فهمید که آنها متوجه شدهاند که این خانه متعلق به شخص الیاس
پارسی است . مخصوصاً یادداشت هاتون که با خط میخی نوشته شده بود تعجب
سربازان مقدونی را برانگیخته بود .
مقدونیها به سرعت در پی
مترجم برآمدند ولی هر چه تلاش کردند کسی که به زبان پارسی و خط میخی آشنائی
داشته باشد نبود . لذا نامه را به وسیله پیک سریع السیر به شهر مجاور
فرستادند که در آنجا یک نفر یونانی بود که با خط میخی آشنائی داشت . بعد از
اینکه نامه ترجمه شد و دوباره به دست مقدونیها رسیدآفتاب به منزل غربی خود
رسیده و در حال غروب بود . روی نامه نوشته شده بود :
مرا به پارس فراخواندند و بی درنگ براه شدم . روز دوم از چله عقرب . هاتون
اکنون
مقدونیها به شدت عصبانی بودند زیرا طعمه از دست آنها پریده بود ولیکن دست
روی دست نگذاشتند و به سرعت هر چه تمامتر در تعقیب هاتون برآمدند ، هوا
هنوز روشن بود که سه سوار مقدونی با اسبانی چابک از دروازه شهر خارج شدند و
در پی هاتون تاختند آنها می دانستند که اگر هاتون به بابل برسد دیگر
نخواهند توانست هاتون را دستگیر کنند ، زیرا بابل تحت کنترل دولت ایران بود
و مقدونیها بر آن شهر تسلطی نداشتند به همین جهت تمام تلاش خود را بکار
بستند تا قبل از رسیدن هاتون به بابل جلو او را سد کنند . آنها به هر آبادی
و کاروانسرایی که می رسیدند سراغ یک زن جوان را می گرفتند ولی چون هاتون
کمتر در کاروانسراهای مسیر توقف می نمود خیلی از کاروانسراها سراغی از وی
نداشتند . تعقیب همچنان ادامه داشت تا در نهایت به کاروانسرائی رسیدند که
هاتون در آن اقامت گزیده بود و چند ساعت در آن توقف کرده بود . وقتی
مقدونیها از مسئول کاروانسرا پرسیدند که آیا چنین مسافری نداشته است او به
آنها گفت که یک زن سوار سحرگاه به آنجا آمده ولیکن قبل از چاشت آن محل را
ترک نموده است . مقدونیها امیدوار به یافتن هاتون بر سرعت خود افزودند و در
مسیر خود بازهم از آبادیها و کاروانسراهای دیگر سراغ هاتون را می گرفتند
ولی هیچ کجا نشانی از هاتون نیافتند . آنها همچنان براه خود ادامه دادند و
در حالی که شب گذشته را نخوابیده بودند همچنان به ماموریت خویش می
اندیشیدند تا آن را با موفقیت به پایان برسانند .
هاتون پس از
خروج از کاروانسرا لباسهای زنانه خود را از تن خارج نموده و لباس مردانه
بر تن کرد و این عمل او یک اقدام امنیتی بود که چنانچه کسی او را تعقیب
نمود نتواند رد او را جست و جو کند و اتفاقا این اقدام او موثر واقع گردید و
در حالی که مقدونیها در طی مسیر خود در جستجوی یک زن بودند رهگذران چنین
زنی ندیده بودند که نشانی از وی بدهند . هاتون در ادامه سفر خود به بابل پس
از خروج از آخرین کاروانسرا تا مدتی از روشنائی روز راه پیمود و هنگام عصر
وارد یک راه فرعی شد تا دور از چشم رهگذران اندکی به استراحت بپردازد . او
خودش احتیاجی به استراحت نداشت بلکه به خاطر کوچولوئی که در بطن خود داشت
مجبور به این توقف بود . جاده فرعی پس از چندین پیچ و تاب به چشمه ای می
رسید که گاه گاه کاروانیان برای پر کردن مشک های آب و سیراب نمودن احشام
خود بدانجای می رفتند ولی در این فصل سال به علت سردی هوا کمتر رهگذری به
آنجا می رفت و هاتون فرصتی یافت تا لختی استراحت کند و تن و بدن از گرد و
خاک راه بزداید . روسری اش را شست و بر شاخه درختی آویخت تا خشک شود و خودش
در پناه درختی تنومند رفت و کمی به خوردن گوشت خشک و مقداری تنقلات مشغول
شد . اسبش را هم رها کرده بود تا از علف های کنار چشمه تجدید قوا بکند . او
با کودکش در حال ارتباط کلامی و معنوی بود و می گفت :
عزیزم ،
کمی تحمل کن ، حداکثر تا فردا صبح به بابل می رسیم و از آنجا با خیال راحت
تا پارس با کالسکه خواهیم رفت . هیچ می دونی مامان بزرگ و بابا بزرگ تو
چقدر از دیدن ما خوشحال خواهند شد . آره عزیزم تحمل کن این راه سخت و دشوار
تموم میشه و از رنج سفر راحت میشویم . در همین حال ناگهان شیهه اسبی از
طرف مدخل جاده فرعی به گوش رسید ، هاتون از لابلای برگ های درخت به جاده
نگریست که پس از لختی هیکل سه نفر سوار توجه او را جلب نمود . هاتون احساس
خطر کرد و به سرعت زیرانداز و بقچه اش را جمع کرد و در خورجین گذاشت . اسب
را صدا کرد و خورجین بر پشت او نهاد و خودش هم بر روی آن جست . صورتش را با
دستاری پیچید و مسیر جاده را در جهت خروج پیمود . این جاده طوری بود که
حالتی بن بست داشت و مسیر ورود و خروج آن یکی بود و او به ناچار با سواران
مقدونی برخورد می کرد . او سعی کرد بر خودش مسلط باشد و به آرامی از کنار
آنها بگذرد . مقدونیها از ظاهر مردانه او چیزی نمیتوانستند در باره هویت او
بدانند اما اگر از او سوالی می پرسیدند او چگونه لحن صدای زنانه اش را
تغییر می داد . لذا بهتر دید که بجای آرام رفتن به تاخت از کنار آنها بگذرد
تا مجال سوال و جوابی پیش نیاید و در حالی که مقدونیها به چشمه نزدیک می
شدند هاتون اسبش را هی کرد و به تاخت از کنار آنها گذشت . یکی از آنها با
تعجب هاتون را از پشت سرش نگریست و به دلش شک افتاد که آیا او براستی یک
مرد است ، اما مردد بود . آنها به لب چشمه رسیدند و دست و صورت شستند و
اسبها را آب دادند و خواستند لختی استراحت کنند و پس از آن به تعقیب خود
ادامه دهند . در همین حین چشم یکی از مقدونیها به روسری زنانه ای افتاد که
بر شاخه درختی آویخته بود و از جایش بلند شد و به سرعت به طرف آن رفت .
روسری هنوز نمناک بود و معلوم می شد که خیلی وقت نیست که شسته شده است .
فریادی وحشتناک کشید و به طرف دو همراه دیگرش آمد و با صدای بلند گفت
برخیزید ، برخیزید که مرغ از قفس پرید . آنگاه یکی از همراهان گفت که من
هم هنگام رفتن آن سوار دقت کردم و با اینکه لباس مردانه بر تن داشت احساس
کردم که او به زنها شباهت دارد . شاید تنها نیم ساعت از رفتن هاتون بیشتر
نگذشته بود که آنها به تعقیب هاتون پرداختند . هاتون هم پس از ترک چشمه چون
به خاطرش آمد که روسری خودش را جا گذاشته است احتمال می داد که مقدونیها
پس از یافتن روسری او را تعقیب خواهند کرد و به همین جهت بر سرعت خود افزود
. اما اسبهای مقدونیها خیلی تیزرو بودند و تمام تلاش هاتون برای دور شدن
از آنجا تا نزدیکهای غروب بیشتر دوام نیافت و هنگام غروب بود که مقدونیها
راه را بر هاتون سد کردند .
یک زن بی پناه و بی سلاح با داشتن
یک کودک شش ماهه در بطن خود چگونه می توانست مقاومت نماید . آنها هاتون را
توقیف کردند و دستهای وی را بسته و سوار بر همان اسب که آمده بود در مسیر
بازگشت راه افتادند . مقدونیها از شدت شادمانی در پوست خود نمی گنجیدند و
خستگی از تن آنان بدر رفته بود و مست و شادمان با طعمه خود رو به سوی
پایگاه خود داشتند . آنها در این اندیشه بودند که پس از پایان موفقیت آمیز
این ماموریت ترفیع درجه می گرفتند و چه بسا که ببه حضور اسکندر فراخوانده
شوند و فاتح بزرگ آنان را به گارد مخصوص خود درآورد .
اما
بشنوید از ناظر سومی که در حوالی چشمه تمام این وقایع را دیده بود ، بلی در
آن حوالی خانواده ای از اقوام کرد ایرانی زندگی می کردند که ژیار پدر آن
خانواده همه حوادث آن روز بر لب چشمه را دیده بود . ژیار هم آن زن جوان را
دیده بود که در پوشش مردانه به آنجا آمده بود و هم مقدونیهای متجاوز که پس
از یافتن روسری به تعقیب آن زن جوان رفته بودند . ژیار شکی نداشت که
مقدونیها به زودی آن زن را خواهند یافت و او را دستگیر و از همان مسیر بر
می گردانند . از آنجا که غیرت مردانه وی و شنیده هایش در مورد خشونت
مقدونیها با هم گره خورده بود به فکر چاره افتاد و به خانه رفت و فرزندان
برومندش را خواست و ماجرای آن روز را برایشان تشریح کرد . او گفت که ما
نباید اجازه دهیم در قلمرو خودمان چنین ظلمی در حق انسان دیگری اتفاق
بیافتد و اهورا مزدا که نگهبان دائمی ما هست از ما انتظار دارد به نگهبانی
از دیگران برخیزیم . فرزندان من : آنها به زودی از این جاده به طرف سوریه
بر می گردند در حالی که زنی اسیر به همراه دارند . فکر کنید آن زن خواهر
شماست که در دست عده ای اجنبی گرفتار آمده است ، به هر قیمت ممکن شرف و
غیرت شما نباید اجازه دهد که مقدونیها آن زن اسیر را با خود ببرند . من نیز
با اینکه پیرم در این پیکار به کمک شما خواهم آمد و از آنجا که دشمن از
نقشه ما بی اطلاع است ما به آنها شبیخون می زنیم . شما به جنگ با مقدونیها
بپردازید و من نیز آن زن را از معرکه بیرون می برم . شما سه نفرید و آنها
هم سه نفر و نباید هیچ یک از آنها زنده از این معرکه بیرون برود ، زیرا به
زودی بازخواهند گشت و خانواده ما را تار و مار می کنند .
شما
یک برتری بر آنها دارید که آنها به جغرافیای اینجا آشنائی ندارند ولی شما
اینجا را مانند کف دستتان می شناسید . دو نفر از شما به اتفاق من از پشت سر
به آنها حمله می کنیم و هژیر در فاصله سیصد قدمی راه را بر آنها سد می کند
تا چنانچه کسی از میان آنها قصد فرار نمود هژیر کار او را بسازد . یادتان
باشد که به علت تاریکی هوا از تیرو کمان نمی توانید استفاده کنید ولی گرز و
شمشیر بکارتان می آید . بعد از این سخنرانی پدر فرزندان هر یک به خانه خود
رفتند و اندکی بعد با سلاح و اسب به خانه پدر آمدند و منتظر ماندنند تا
پدر دستور حرکت بدهد . آنها به اتفاق پدر حرکت کردند و نزدیک راه اصلی در
پناه تپه کوچکی به انتظار نشستند . طبق نقشه پدر هژیر در فاصله سیصد قدمی
جلوتر از آنها به کمین نشست . همانطور که پدر پیشبینی کرده بود مقدونیها به
اتفاق هاتون در مسیر سوریه حرکت می کردند و یکی از مقدونیها در جلو هاتون و
دو نفر دیگر پشت سر هاتون سوار بر اسبهایشان راه می پیمودند . همینکه آنها
اندکی از تپه مقابل گذشتند ناگهان ژیار به اتفاق دو فرزند خود از پشت سر
حمله رعد آسای خود را شروع کردند و قبل از اینکه مقدونیها به خودشان بیایند
سرهایشان بر روی زمین افتاد . ژیار با زبان نیمه ایرانی به هاتون گفت که
دخترم نترس ما برای نجات تو آمده ایم . سرباز مقدونی که جلوتر راه می رفت
چون به پشت سر خود نگریست با دیدن دو اسب بدون سوار فهمید که شبیخون به
آنها زده اند و دفاع را بی فایده می دانست . اما در عین حال قصد داشت اسیر
خود را قبل از رفتن به خاک افکند که ژیار مانع از تلاش وی شد و او به جهت
نجات جانش راه فرار را در پیش گرفت و دو جوان از پشت سر به تعقیب او
پرداختند و صدا می زذند هژیر آماده باش که طعمه نزدیک می شود . مقدونی
فراری همچنان که به پیش می تاخت ناگهان با هژیر برخورد نمود که تا خواست به
خودش بجنبد ضربه گرز هژیر بر سرش فرود آمد و به زمین درغلطید .
جنگ
پایان یافته بود و اسبها و سلاح مقدونیها به غنیمت رسید و به اتفاق هاتون
به خانه رفتند . هاتون آن شب را مهمان خانواده ژیار بود و زنان و دختران به
دور او حلقه زدند . هاتون زبان کردی نمی دانست و خود ژیار با زبان پارسی
دست و پا شکسته ای چند کلامی با هاتون سخن گفت . با این احوال آنها دانستند
که هاتون همسر یک مامور دولتی از ایران است که احتمالا همسرش را از دست
داده و از آن دیار فرار کرده است . صبح روز بعد هاتون از میزبان خود تشکر
نمود و اسبش را آماده کردند و از جمع خانواده آنها خداحافطی نمود . پیرمرد
فریاد زد که تا بابل به سلامت خواهی رفت و نگران نباش ، اهورا مزدا پشت و
پناهت خواهد بود . هاتون به راه افتاد و دوباره آن چشمه را دید و هنگامی
که به جاده اصلی رسید به دنبال جنازه هائی بود که شب گذشته بر کنار جاده
افتاده بودند و اثری از آنها نیافت . معلوم بود که مردان خانواده ژیار آنها
را جمع کرده بودند هنوز ده دقیقه ای از رفتن هاتون نگذشته بود که ژیار
متوجه روسری هاتون شد که در خورجین یکی از مقدونیها به جای مانده بود . یکی
از دختران را صدا زد و روسری را به وی داد که آن را به دست هاتون برساند .
دختر سوار بر ترک اسبی شد و پشت سر هاتون براه افتاد . هاتون از دور دید
که سواری از پشت سر به سرعت به او نزدیک می شود . با اینکه گرد و خاکی که
به هوا بلند شده بود تا اندازه ای مانع دید بود اما هاتون چهره دختر را
تشخیص داد که این باعث شد خیالش آسوده شود و منتظر ایستاد تا سوار به او
برسد . سوارروسری هاتون را در هوا می چرخاند و پیش می آمد تا به نزد هاتون
رسید . او به هاتون اشاره کرد که روسری اش را در خورجین یافته اند و او
برای تحویل دادن آن آمده است .
هاتون آن دختر را شب گدشته فقط
در نور کم آتش دیده بود و حالا که در روشنائی روز به چهره آن دختر می
نگریست او را بی اندازه زیبا یافت . هاتون از اسب به زیر آمد و به دختر
اشاره کرد که او نیز پایین بیاید . دختری چهارده ساله به نظر می رسید .
وقتی دختر روسری را بدست هاتون داد ، هاتون آن را روی سر دختر قرار داد و
به روشی که معمول بود آن را آراست . سپس دست در خورجین کرد و بقچه اش را
گشود و گردنبندی که با طلا و زمرد تزئین شده بود را به گردن آن دختر آویخت و
او را بوسید . دختر خواست که گردنبند را پس بدهد ولی هاتون مانع شد و
یکبار دیگر دختر را در آغوش خود فشرد . هاتون این حوادث اخیر را همچون خواب
و سرابی پشت سر گداشته بود و دوباره به خاطرش آمد که مادرش به او گفته بود
اهورا مزدا همواره نگهبان توست . او چنان به شکل معجزه آسائی نجات یافته
بود که بیش از پیش خود را مدیون الطاف اهورا مزدا یافته بود .
روزهای
پاییزی کوتاه بودند و هاتون می بایست سریعتر حرکت کند و خود را به بابل
برساند تا در حاشیه امنیت قرارگیرد ، به همین جهت بر ترک اسبش نشست و دستش
را برای دختر تکان داد و با سرعت هر چه تمامتر به سوی بابل تاخت . هاتون
بدون هیچ واقعه قابل ذکری هنگام غروب به دروازه های بابل رسید تا پس از
استراحت شبانه از آنجا به شوش و از شوش به پارس برود .
استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است