|
این یک داستان حقیقی است که در یکی از استانهای جنوبی و در زمان حاکمیت به اصطلاح قانون گرایان یا همان اصلاح طلبان اتفاق افتاده است . دقت در این موضوع و کنکاش در آن می تواند یکی از علت های واقعی شکست سنگین اصلاح طلبان در انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۴ را به نمایش بگذارد . كلثوم آن دختر روستايي كه كلاس پنجمش را به پايان رسانده بود به اميد ادامه تحصيل راهي شهر شد تا شايد بتواند مثل سايرين سري بين سرها داشته باشد و روزي مثل خانم معلمش كنار تخته سياه كلاس مدرسه، راهنماي شاگرداني باشد كه چون خود او با اشتياق فراوان همه سختيها را تحمل مي كنند تا بتوانند حتي اندكي جلوتر از والدين خود گام بردارند ، كلثوم ديده بود كه زنان جامعه او بعلت بي سوادي و كم سوادي از بسياري از حقوق اجتماعي محرومند به همين جهت تمام تلاش خود را به كار گرفته بود كه پله هاي ترقي را يكي يكي طي كند .
او در يك مدرسه راهنمايي شبانه روزي ويژه دختران ( جامعه الزهرا ) نام نويسي كرد و تحصيلاتش را ادامه داد . راهنمايي که تمام شد او بي صبرانه تابستان را پشت سر گذاشت كه هر چه زودتر وارد دبيرستان شود . سه سال دبيرستان را تمام نمود و دوره ي پيش دانشگاهي اش آغاز شد . در اين سال او مي بايست يك آزمون بزرگ را پشت سر بگذارد آزموني به نام كنكور . كلثوم نه وضعيت مالي خوبي داشت كه بتواند از كلاسهاي ويژه كنكور استفاده كند و نه دسترسي به امكانات شهري مثل كتابخانه و كتاب فروشي . تابستانهاي او اغلب در مشغوليت كارهاي خانه روستايي اشان مثل جمع آوري خرما و امورات منزل سپري مي شد . او كنكور سال اولش را پشت سر گذاشت اما موفقيتي بدست نياورد ، با اين حال نا اميد نشد ، او توانسته بود تعدادي جزوه و تست گير بياورد كه هر چند مربوط به حدود ده سال پيش بودند اما لااقل براي تمرين و يادگيري به او كمك مي كردند . اين بار مادر بي سوادش هم به كمك او آمده بود و كارهاي كمتري به او واگذار مي كرد . مهمتر از همه اينكه مداوما" برايش دعا مي کرد که کنکور ۸۳-۸۴ را با موفقيت به پايان برساند - . مادر نيز به نوعي خود را در روياهاي دخترش سهيم كرده بود .حتي پدر چوپانش بعد از اينكه غروب هنگام گوسفندانش را به آغل مي سپرد ليوان چايش را در كنار او صرف مي كرد تا دلگرمي باشد براي كلثوم كه آنطور خود را مشغول كنكور كرده بود . روزها به سرعت گذشت و لحظه آزمون فرا رسيد ، پدر و مادر و ساير اعضاي خانواده در حالي كه آخرين دعاهايشان را نثار او مي كردند او را به همراه برادرش روانه شهر نمودند تا صبح فردا سر جلسه امتحان حاضر شود . امتحانت چطور بود كلثوم ؟ خدا را شكر خوب بود فكر مي كنم قبول بشم . انشاالله را مادر كلثوم گفت و دنبال كارش رفت . او در رشته تربيت معلم انتخاب رشته كرده بود . وقتي كه نتيجه ها را از طريق روزنامه سراسري اعلام كردند براي انتخاب كنندگان رشته هاي تربيت معلم اعلام شده بود كه به آموزش و پرورش حوزه تحصيلي مراجعه كنند و كلثوم كه خود ساكن روستا بود به برادرش گفته بود كه به آموزش و پرورش مراجعه كند و نتيجه او را ببيند . برادرش هم چندين بار مراجعه كرده بود و پاسخ منفي شنيده بود ، با اين حال كلثوم قانع نشده بود و حتي خواهر بزرگش را كه ساكن شهر بود فرستاده بود تا از نتيجه كنكورش مطلع گردد . او نيز همان پاسخ منفي را شنيده بود . يكي دو ماهي گذشت تا اينكه كارنامه هاي آزمون سراسري از طريق پست به دست كلثوم رسيد . در كارنامه ارسالي جلو رشته تربيت معلم علامت ستاره گذاشته بودند ( قبول شده بود ) ، اينبار كلثوم به اتفاق خواهر بزرگش كارنامه به دست به آموزش و پرورش مراجعه كرد و پاسخي كه از مسئول مربوطه شنيد اين بود كه : خانم شما براي مصاحبه مراجعه نكرده ايد ! زبان الكن كلثوم براي بحث و جدل بسته بود، آنها رفتند و آمدند ولي هيچ فايده اي نداشت . اين ماجرا در بين فاميل و خانواده دهن به دهن شد و هر كسي چيزي مي گفت ، زيركي در آن ميانه گفت كه يكي از بستگان نزديك رئيس جزو ذخیره ها بوده كه اگر به هر دليلي يكي از قبولشدگان مراجعه ننمودند ايشان را به جاي وي ...... و ناگهان حرفش را جويد ..... نامه نگاري هاي كلثوم نيز به جائي نرسيد حتي به تهران نامه نوشت و فايده اي نداشت . پس ناچار پولي قرض گرفت و به همراه برادر راهي تهران شد و بعد از مراجعات مكرر به اين سوي و آن سوي گفتند كه مشكل شما بايد در همان استان حل شود و هر چه بوده همان جاست . وقتي او و برادرش در اطاق هاي اداري مشكلشان را مطرح مي نمودند بعضي از كاركنان هم با تاثر سرشان را تكان مي دادند و ناگفته بر مظلوميت كلثوم در دل مي گريستند . حتي يكي از كاركنان توانسته بود هنگام خروج آن دو مسافر از اداره مربوطه خود را به آنان نزديك نمايد تا آهسته بگويد : ديوان عدالت اداري ، به ديوان عدالت اداری شكايت كنيد ! اما كلثوم خسته تر و شكسته تر از آن بود كه به ديوان عدالت اداري مراجعه كند . او تمام آرزوهايش را همانجا در گودال گل كني جلوي منزلشان چال كرده بود . اتوبوس به بندر رسيد و كلثوم و برادرش دو راهي پليس راه قديم پياده شدند تا از همان راهي كه آمده بودند باز گردند او اكنون تمام نفرين هايش را نثار خانواده اش مي كرد كه چند سال پيش به دولت قانون مدار قانون محور راي داده بودند . او بطور مبهم و مغشوش چهره دختري مرفه را مي ديد كه به جاي او پشت ميز كلاس تربيت معلم نشسته بود و با نيشخندي تلخ خطاب به او مي گفت : اين است مفهوم قانون ما اي دخترك روستايي .
گامرون ۲۶/به تاریخ ۳۰/۶/۸۴ .
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 9:34  توسط علی تیماس
|
|
|