خاطره ای از انقلاب

تابستان سال ۵۷ در خانه ییلاقی در حومه میناب بودیم . نزدیکترین حسینیه به ما در فاصله یک کیلومتری منزل بود . من همراه پدرم شبها در جلسه قرائت قرآن شرکت می کردم . البته بگویم که ماه رمضان بود و هر شب جلسه قرائت برگزار میشد . معمولا" قبل و بعد از جلسه قرائت افرادی بودند که سخنرانی می کردند . اگر چه من هنوز کلاس چهارم دبستان بودم اما از طرز سخن گفتن آنها تفاوت آشکار سخنانشان را با ملا منبری ها درک می کردم .

شایعه شده بود که ساواک روی مردم شرکت کننده در جلسات اسید می ریزد و مادرم با رفتن من مخالفت می کرد . لیکن پدرم می گفت که حضورش در جلسات می تواند به یادگیری او کمک کند . به نوجوانها نیز اجازه قرائت داده می شد و خطاهای آنان معمولا" توسط سایر افراد تذکر داده میشد و تلفظ صحیح کلمه را به قاری یاد می دادند . چند روحانی جوان بودند که در این جلسات شرکت داشتند لیکن اهل پازیارت نبودند و از روستای مجاور یعنی نخل ابراهیمی می آمدند . گمان می کنم یکی از آنها مرحوم عباس عباسی نماینده فقید مردم میناب و بندرعباس در سالیان گذشته بود . برای اولین بار در همان جلسات با نام حضرت امام خمینی آشنا شدم و در یکی از همین شبها مقوای لوله شده ای را بدست پدرم دادند که وقتی به خانه رسیدیم آن را باز کردیم و برای اولین بار تمثال مبارک حضرت امام خمینی را دیدم . عکس سیاه و سفید بود در قطع کاغذ آ۳ . بالای آن نوشته شده بود : فضل الله مجاهدین علی القائدین اجرا" عظیما . و در پائین عکس نوشته بود :قائد عظیم الشان اسلام روح الله الموسوی الخمینی .

 د ر اواخر تابستان خبر رسید که روحانی سخنران منبر را دستگیر کرده اند . این خبر را شخص ماهی فروش به ما داد . او گفت ماموران ساواک صدایش را ضپط کرده اند و به مقامات گزارش داده اند . در پایان تابستان و با شروع مدارس ما به حسین آباد و خانه زمستانی مان آمدیم . عکس را در یکی از اتاقها به دیوار زدیم . برادرم که از من بزرگتر بود به شهر رفت و در کلاس اول راهنمائی ثبت نام کرد . روزهای تعطیل پایان هفته از شهر خبرهائی در خصوص شلوغی ها می آورد . کم کم عکسها و اعلامیه ها وپوستر هائی هم می آورد که برای ما تازگی داشت . از جمله عکسها ، تصاویر مرحوم طالقانی و شهید مطهری و آیت الله شریعت مداری و شهید دکتر علی شریعتی بود . عکسهائی از مبارزات چریکهای اریتره و مبارزان فلسطینی هم دیده میشد . گمانم چه گوارا  و فیدل کاسترو هم بودند .

هر چه به بهمن ماه نزدیکتر می شدیم شلوغی ها بیشتر و بیشتر میشد . شبها نیز رادیو بی بی سی گزارشهائی از سراسر کشور در خصوص تظاهرات مردم پخش می کرد . در یکی از روزهای اواخر دیماه بود که محمد با یک قوطی رنگ از شهر برگشت و برای اولین بار روی دیوار مدرسه نوشت " مرگ بر شاه " البته معلم روزهای تعطیل به شهر می رفت و در مدرسه حضور نداشت . روز شنبه وقتی دانش آموزان آمدند همه دور نقطه ای از دیوار که شعار نوشته شده بود جمع بودند . من خودم را منتظر تنبیه معلم کرده بودم . وقتی معلم آمد بچه ها زودتر به طرف او رفتند تا این خبر را به او بدهند و لی معلم واکنش چندانی به این خبر نشان نداد و فقط پرسیده بود که چه کسی آن را نوشته و بچه ها هم اسم برادرم را گفتند . من در حالی که همچنان منتظر تنبیه معلم بودم به دقت حرکات او را زیر چشمی دنبال می کردم . هیچ حالتی از عصبانیت در وی دیده نمی شد و دقایقی بعد معلم نیز شروع به انتقادهائی از رژیم شاه نمود و خبرهائی از تغییر نظام سلطنتی به رهبری امام خمینی داد و اینجا بود که من نفس راحتی کشیدم و در روزهای بعدی قاب عکس شاه را که به دیوار مدرسه آویخته بود شکستند و به این ترتیب سراسر کشور به موج انقلاب پیوست تا نهایتا" روز بیست و دوم بهمن انقلاب اسلامی به پیروزی رسید .  

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 2:48  توسط علی تیماس  |