|
مرتضی تصمیم می گیرد جوانی که حالا سی و اندی از بهار سالها را پشت سر گذاشته و می خواهد در دور دیگری از سرنوشت تصمیم بگیرد . اهالی روستا و خانواده اش را هم باید به طرف انتخاب درست بکشاند . او زیاد از ارقام و اعداد نمی داند ولی در عین حال از روش مقایسه بهره می برد . با خودش حساب می کند که این دولت ظرف چهارسال حضورش چه کرده و دولت های گذشته چه کردند. اولین مورد را به خاطر می آورد . شش سال پیش در دولت خاتمی مریض شده بود و روزی که افتان و خیزان برادران او را تا اورژانس رسانده بودند و همانجا بود که به اطرافیانش گفته شد که اول باید پول به حساب بیمارستان واریز کنید و مرتضی با آن حال نزارش همین را شنیده بود و دردش را کمی از تحمل بالاتر دیده بود . مرتضی بعد از چند روز بستری در حالی که بیش از پانصد هزارتومان بدهکار بیمارستان شده بود و آن مبلغ را هم نداشت و اساسا" کاری نداشت که بتواند آن مبلغ را بپردازد .به کمک خانواده اش مسئله حل شد و مرتضی همواره فکرش مشغول بود که چه طور از شرمندگی اطرافیان خارج شود و برای آنها جبران کند . این موضوع گذشت تا دو سال پیش در دولت احمدی نژاد دوباره همان بیماری لعنتی به سراغش آمده بود . مرتضی ابتدا سعی کرد بیماری اش را از ترس مخارج بیمارستان پنهان کند ولی این پنهانکاری مرتضی دیری نپائید . چون درست روز بعد هنگامی که از اتاق خارج میشد سرگیجه حاصل از فشاربیماری او را دم در اتاق به زمین کوبیده بود . مادرش دستپاچه شده بود و اگرچه شش سال پیش تلفنی نبود که به کسی خبر دهد اما حالا یک گوشی تلفن روستائی در خانواده روستائی نعمت بزرگی بود تا او به مدن بگوید که مادر یک زنگ بزن برادرت بیاید مرتضی را ببرد که حالش خیلی بد شده و ساعتی بعد که او را به شهر می بردند مادر کارت بیمه روستائی را را در جیب کتش گذاشته بود تا شاید به کارش بیاید . این بار بیمارستان بدون دریافت پول او را بستری کردند و نهایتا" چند روز بعد در حالی که اطرافیان با توجه به سابقه قبلی نگران مخارج بیمارستان بودند وقتی نامه تسویه حساب بیمارستان را گرفتند مرتضی فقط بیست هزارتومان بدهکار بیمارستان بود . خود مرتضی و اطرافیانش در تعجب بودند در حالی که خودشان را در مقابل هزینه ملیونی می دیدند . به حسابدار بیمارستان گفتند ببخشید اشتباه نشده و جواب شنیدند که هزینه ها را از محل صندوق بیمه روستائیان دولت پرداخت می کند . مرتضی با خودش گفت چه تفاوتی در دولت قبل و دولت فعلی وجود دارد که یکی آن طور و دیگری این طور . همچنین مرتضی به یادش آمد که او سهامدار است و از طرف دولت سهام عدالت گرفته که تا حالا هیچ دولتی به او و خانواده اش چنین کمکی نکرده است . کمک های غیر نقدی دولت هم در نظرش آمد حداقل بخشی از مخارج خانواده را دولت متقبل شده بود و اگرچه این کمک ها کفاف زندگی را نمی کرد اما وضع نسبت به گذشته خیلی فرق کرده بود . او حتی از اینکه بچه های روستا دیگر در حسرت داشتن یک گوشی موبایل مجبور نبودند پانصدهزارتومان پول نداشته را به مخابرات بدهند تا صاحب یک گوشی موبایل شوند از اینکه با ده دوازده هزارتومان بچه ها صاحب موبایل شده اند خوشحال بود . او پیش خودش فکر می کرد چرا دیگران قبل از احمدی نژاد آمدند و رفتند ولی هیچ توجهی به جامعه روستائی نکردند . آنها هم پول نفت در اختیارشان بود . آنها هم در شعارهاشان گفته بودند که دلشان برای مستضعفین می سوزد ولی وقتی به قدرت رسیدند تنها چیزی که فراموش کردند مستضعفان بودند . نه . مرتضی نمی توانست یک نمک نشناس باشد . او طعم عدالت را کمی چشیده بود و دیگر حاضر نبود دلش را با شعارهای واهی دیگران خوش کند . او از چرخه سوخت هسته ای تا پرتاب ماهواره و پیشرفت علمی کشور خبر داشت . او از عزت و اقتدار دولت ایران نزد جهانیان آگاه بود و اکنون می دانست که چرا باید در این مرحله از سرنوشت تصمیم درست را بگیرد . خصوصا" بعد از مناظره های تلوزیونی وقتی دیگرکاندیداها نتوانسته بودند از عملکرد گذشته خود دفاع کنند ایمانش به احمدی نژاد بیشتر شده بود و حالا تصمیم خود را گرفته بود . به همین جهت موبایلش را از جیب خارج کرد و در پیامی به کلیه بچه های روستا نوشت " چو ایران نباشد تن من مباد . بمان دولت خوب احمدنژاد "
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 2:50  توسط علی تیماس
|
|
|