تبليغاتX
گامرون

سفرنامه کرمان

بعد از ظهر پنجشنبه 2۵/11/1386 خورشیدی از هجرت  بلیط اتوبوس را برای ساعت هفت و نیم گرفتم . اتوبوس ولوو سفید از ترمینال بندرعباس با اندکی تاخیر به راه افتاد . نسبت به حدود بیست سال پیش که اغلب اتوبوس های بنز مسافرین را جابجا می نمودند وضعیت راحت تر بود . آن سالها سیگارکشیدن در اتوبوس امری عادی بود و اتوبوسهای مسیر بندرعباس از این نظر وضعیت بدتری داشتند  زیرا بیشتر مسافرین مردان مجردی بودند که اغلب برای کار یا حمل کالای قاچاق در مسیر تردد داشتند . حالا سیگار کشیدن کاملا ممنوع است هر چند گاهگاهی توسط خدمه اتوبوس نقض میشود .

حدود ساعت یازده شب در حاجی آباد جهت صرف شام توقف کرد و بعد از نیم ساعت حرکت آغاز شد و تا ساعت چهار صبح که در ترمینال کرمان بودیم هیچ توقفی نداشت . محل اقامت من مهمانسرای اداری در خیابان جمهوری بود که تا ساعت شش صبح درب آنجا بسته است . ترمینال کرمان هم مملو از مسافرهایی بود که منتظر بودند ساعت حرکت فرا برسد و سوار شوند . هوا نسبت به دو هفته قبل که به آنجا رفتم گرمتر شده بود . قهوه خانه هائی هم در ترمینال عهده دار پذیرائی از مسافران هستند .

 صبح جمعه باد شدیدی از غرب وزیدن گرفت  و تا شب ادامه داشت . من باید صبح شنبه در دادگاه شعبه اول کیفری استان کرمان واقع در دادگستری کرمان حوالی چهار راه ارگ حضور می یافتم . جمعه شب پیامک آقای کامبیز حسین پور بدستم رسید که ساعت و محل جلسه دادگاه را خواسته بود . صبح شنبه به اتفاق آقای حسین پور و  آقای باقر زاده دوست خوب کرمانیم وارد دادگاه شدیم . سه نفر از قضات در جایگاه خود بودند و اعضای هیئت منصفه هم در جایگاه مخصوص خود قرار داشتند ولی تعداد آنها شش نفر بیشتر نبود .

 پرونده من تا کنون شاید متجاوز از سیصد صفحه است که اعضای منصفه آن را ورق می زدند . بجز آقای حسین پور خبرنگار دیگری حضور نداشت و روابط عمومی دادگستری هم  تا  لحظه ای که جهت اجازه ورود دوربین به داخل دادگستری  مراجعه کردیم از تشکیل جلسه دادگاه مطبوعات اطلاعی نداشت . یکی از قضات از هویت آقای حسین پور سوال کرد و او هم کارت شناسائی خود را ارائه کرد . به او تذکر داده شد که حق استفاده از دوربین و ضپط صدا را ندارد و فقط می تواند بنویسد .

آنها حساسیت پرونده را دیده اند و به همین جهت می خواهند این پرونده تا آنجا که ممکن است بدون حاشیه فیصله یابد  .از طرفی حفظ شان و حرمت جایگاه شاکی که بر حسب اتفاق یک مقام قضائی است آنان را  به احتیاط های لازم  سوق داده است  و از طرف دیگر متهمی است که برای آنچه اتفاق افتاده توجیه حقوقی و قانونی دارد و دشواری بررسی  این پرونده را  قابل درک می کند ،.

 بار اول که پرونده به آن دادگاه ارسال شد  پرونده را  قبول نکردند  لیکن دیوانعالی کشور مجددا" بررسی پرونده را به عهده آنان قرار داد . در این جلسه شاکی پرونده هم حضور نداشت و گفتند لایحه داده است . حدود نیم ساعتی گذشت و اعضای هیئت منصفه به حد نصاب نرسید و به همین جهت دادگاه رسمیت نیافت و به تاریخ دیگری موکول شد .

 بعد از ظهر فرصتی دست داد تا  به اتفاق دوستم  به گردش در خیابانهای  کرمان مشغول شویم . کرمان از نظر وسعت شهر بزرگی است  اما بیشتر خانه ها ویلائی است و ساخت و ساز جدید هم  خیلی کم است . جمعیت مهاجر آن اغلب از شهرهای اطراف کرمان هستند  و عموما" می توان گفت از نظر زندگی  شهری متوسط به حساب می آید ومردمانش هم خونگرم  و مهمان نوازند .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 11:14  توسط علی تیماس  | 

محاکمه مدیرمسئول گامرون

جلسه محاکمه مدیرمسئول هفته نامه محلی گامرون روز شنبه بیست و هفتم بهمن در شعبه اول دادگاه کیفری استان کرمان برگزار میشود . قابل ذکر است که علی تیماس پس از چاپ مطلبی انتقادی تحت عنوان " آقای شاهرودی تشریف بیاورند " از روند تعقیب فرد کلاهبرداری توسط دستگاه قضائی هرمزگان انتقاد نموده بود و سپس با اتهام نشر اکاذیب و تشویش اذهان عمومی و توهین به دادستان  وقت بندرعباس آقای علی علیا روانه بازداشت شد و پس از ۴۱ روز با قرار وثیقه دویست میلیون ریالی آزاد شد . وی سپس در هفتم آذرماه ۸۵ در دادگاه شعبه اول کیفری استان هرمزگان محاکمه و به یک سال زندان و ۷۴ ضربه شلاق محکوم گردید که با اعتراض به حکم صادره پرونده به دیوان عالی کشور ارجاع و دیوان عالی با نقض حکم پرونده را جهت رسیدگی مجدد به شعبه هم عرض ارجاع نموده است و چون در هرمزگان شعبه هم عرض وجود ندارد طبق قانون به نزدیک ترین شعبه هم عرض که همان شعبه اول کیفری استان کرمان می باشد ارسال شده است . نوبت رسیدگی به اتهام وی ۲۷ بهمن ۸۶ تعیین وقت گردیده و دادگاه علنی و با حضور هیئت منصفه برگزار خواهد شد .(جهت اطلاع بیشتر در بخش مقالات به مقاله " این یارو کلاهبردار است" مراجعه شود )

لایحه دفاعیه دادگاه هفتم آذر ۸۵

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 12:19  توسط علی تیماس  | 

این مطلب توسط یکی از شهروندان جهت درج در وبلاگ گامرون ارسال شده است.

مردمان این دشت کجا رفته اند؟

بنام خدای کوچ دهنده

هفت بهمن یکهزار و سیصد و هشتاد و شش "هجری شمسی " سال ایرانی روز یکشنبه هوای استان هرمزگان ابری است و در شهر بندرعباس بارانی لطیف و زیبا و رحمت بی نظیر الهی بر سر این شهر در حال باریدن است . باریدنی بی تکلف که هر بیننده بصیری در قطره قطره آن لطف بدون منت پروردگار و عظمت و جلال و شکوه حضرت کردگار را می بیند . خانه خلوت است و دلتنگی هایم  مرا به کودکی هایم  بر می گرداند . شاید پنج ساله یا شش ساله بودم و ما از مدرسه گلی مان که روزگاری نه چندان دور یکی از خانه های کدخدا بود به مدرسه تازه ساخته شده از بلوک وسیمان که دارای پنجره ای آهنین و شیشه های مشجر ساده بود و چون از هر دو طرف جنوب و شمال دارای پنجره بود فضای کلاس را روشن می کرد و در آن سالها در روستای ما خبری از برق نبود . سال یک هزار و سیصد و چهل و دو هجری شمسی نقل مکان کردیم ، با مدرسه گلی مان که بعد از آن به حسینیه روستا تبدیل شد بیش از صد متر فاصله نداشت و فاصله آن با پاسگاه روستا چیزی حدود پنجاه متر بود . اولین معلمم را به خاطر نمی آورم  اما وقتی وارد مدرسه تازه ساخت شدیم اولین معلمی که در خاطرم هست جوانی بود از دیار خراسان و چون شهرتش بسطامی بود بعدها دانستم که او نیز از دیار بایزید بسطامی است . سپاهی دانش بود خیلی آنجا ماندگار نشد . یک روز دسته جمعی ما را به کنار رودخانه تخته ریز برد و آن روز که ما را برای خداحافظی به صف کرده بود به یاد دارم که گریه کردم و اشک هایم چکید و همکلاس هایم همه متوجه هق هق گریه هایم شدند . شاید که به حقیقت این اولین بار و نمی دانم شاید آخرین باری بود که به خاطر فرقت و دوری از معلمم گریه کردم و در آن زمان معنای واقعی اش را نمی دانستم . آیا من در قلبم رافت و عطوفتی وجود داشت یا اینکه آن خاطره آغازی بود بر سرشک باری دوران بلوغ و دانائیم . اکنون از آن مدرسه دیوارهای مخروبه و بلوکی آن فقط به جا مانده است ، از پاسگاه و حسینیه آثاری نیست و از آن همه نخلهای جوان و با طراوت  کنده های سر افتاده و خشکیده ای در زمین استوارند و راست گفته اند که نخلها ایستاده می میرند و تپه ماهورهای آنرا که روزگاری به محض اینکه قطرات رحمت الهی بر آن می باریدند پس از چندی گلهای وحشی به رنگ های مختلف زرد و سرخ و نیلی و صورتی سر بر می آوردند  شوره و شوره زار احاطه نموده است .از سیل بندهایی که با همت و مشارکت و نیروی بازوی مردانش برای نگهداری و جمع شدن آب های سطحی بر آن استوار شده بود و عکس شترانش هنگامی که بر گرد آن می چریدند چون آینه در آن دیده می شد خبری نیست . از پرندگان متنوع و بلبلان و پرنده معروف آن دشت که هوبره بود کسی عکسی و اخباری نمی آورد و از صدای پای مردان قدرتمندش که با آهنگ زنگوله شتران بارکش به گوش می رسید دیگر صدائی به گوش نمی رسد . خداوندا مردمان این دشت کجا رفته اند ؟. این سالهای اندک چیزی به حساب نمی آیند . این همه غربت و دلتنگی از برای چیست و به خاطر کیست و او در کنار ساحل خلیج پارس ساکت و تنها چشم بر دریا دوخته و گهگاهی صدای غرش ماشینی  در خشکی و صدای موتور قایقی  در ساحل سکوت و آرامشش را در هم می شکنند و در روز های جمعه ای از دور صدای مادری که فرزندش را صدا می زند از فراسوی قدمگاه خضر نبی به گوش می رسد که مادر طواف پایان پذیرفته و وقت رفتن است . 7/11/86  (ملاکمال)

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 13:14  توسط علی تیماس  | 

یک روز که مش غلام سر کار ش حاضر شد با یک لیوان مخصوص آمده بود که به گمانم  لیوان شکلات صبحانه بود . از آن روز به بعد مش غلام  همیشه تو لیوان خودش چای و آب می خورد و با اینکه استکانهای چای و لیوانها در محل کار تمیز تر از لیوان مش غلام بود نتوانستیم مش غلام را راضی کنیم که دست از آن لیوان مخصوص خودش بردارد . فلسفه مش غلام این بود که  او مریض است و نمی خواهد  دوستانش  در محل کار مریض بشن  .

ولی انگار او بهانه کرده بود و منظور دیگه ای داشت . خلاصه هر چه سر به سر مش غلام گذاشتیم که بلکه قاطی بچه ها شود باز هم نشد که نشد . حتی مسئول آبدارخانه را  تشویق کردیم لیوان مش غلام را گم و گور کند و باز هم موفق نشدیم . او دستانش را می شست و با دستانش آب می خورد و از چای خوردن هم گذشت . نهایتا" اینکه مجبور شدیم لیوانش را برگردانیم . اما یک مسئله لاینحل هم مانده بود که اجازه نمی داد لیوانش را که بر اثر جرم چای به رنگ قهوه ای در آمده بود  بشویند و این معمائی بود . از او به طور خصوصی سوال کردم  سبب چیست و پاسخم داد که این طوری کسی تمایل پیدا نمی کند که از لیوانم استفاده کند و سلامتی ام بیشتر حفظ میشود . حقیقت داشت . زیرا گاهی بعضی از همکاران بطور تفننی هم که شده از لیوان او استفاده می کردند و به این ترتیب آن مورد هم با این کار مش غلام  برطرف شد . 

 یک سال تجربه مش غلام  ما را به این نکته واقف کرد که او کمتر از دیگران به  سرما خوردگی و آنفولانزا مبتلا میشود و یکی از همکاران هم به تقلید از مش غلام همین کار را کرد . ظاهرا" مش غلام  کار خودش را کرده بود . اگر چه قریب یک سال مضحکه همکاران خود قرار گرفته بود  ولی درس او اکنون فراگیر شده بود و اکنون که شش سال از آن سالها می گذرد  همه ما یک لیوان مخصوص به خود داریم  بجز مش غلام  که در استکانهای قدیمی چای می خورد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 10:2  توسط علی تیماس  |